صبح روز پنجشنبه بود با زهره قرار گذاشته بوديم در ترمينال شرق. براي تهيه بليط داستاني داشتيم. دو، سه روز تعطيلي و خيل مسافران خسته از پايتخت و پناهنده به سرزمين هاي شمالي! براي بابل، آمل، بهشهر، ساري و ... بليط نيست! تمام سرويس ها به مقصد گرگان و گنبد حركت مي كنند فقط! دليل ساده اي دارد. بليط اين دو شهر نسبت به باقي شهر دو هزار، دو هزار و پانصد تومان گران تر است. خب، اين طوري يك پولي به جيب ترمينال و تعاوني ها مي رود و مردم هم در نهايت به عيش و نوش خودشان مي رسند! پول بليط گرگان را مي دهند و آمل و بابل پياده مي شوند!!! البته، ما زياد تسليم نمي شويم اولش، از فرشته شنيده بوديم كه كرايۀ تاكسي هاي بابل ۶۰۰۰ تومان است. در اين صورت مقرون به صرفه تر بود كه از اين طريق اقدام كنيم اما، ... از يكي دو نفر از راننده ها قيمت گرفتيم؛ ۱۲۰۰۰ تومان، ۱۵۰۰۰ تومان و ... رسماً داشتيم شاخ در مي آورديم!!! در نهايت به همان اتوبوس گرگان رضايت مي دهيم و رأس ساعت ۸ حركت مي كنيم. نمي دانم از شانس ما بود و يا اقتضاي تعطيلات كه مسير چهار ساعتۀ تهران ـ بابل را شش ساعته مي رويم!!! بس كه ترافيك بود و اين رانندۀ محترم لاك پشتي حركت مي كرد.
از بابل با تاكسي مي رويم شوب كلا، در خوشرود پي، در بند پي غربي. اينجا آنقدر هم كه فكر مي كرديم شمال نيست. مه ندارد. از كوه هاي پوشيده از درخت خبري نيست. هوا به شدت گرم است و اين جادۀ ممتد و طولاني با ساقه هاي ني در حاشيۀ آن بيشتر شبيه به جنوب است!
خانۀ فرشته اينها اما، ... در محاصرۀ درختان و باغ ميوه و در مجاورت رودخانه با چند تا مرغ و خروس و جوجه هاي سياه و زرد گوگوري. همه جا پُر از آرامش است و صداي سرود جيرجيرك ها! و به قول فرشته ديگر بوي تهران هم نمي آيد!
روز اول در مراسم آشنايي با خانوادۀ فرشته مي گذرد؛ مهربان و صميمي و در ادامه، مراسم بازديد از شاليزار و روستا و ...
برنامۀ روز دوم بازديد از سد شياده است و دريا و بعد هم قرار است كه برويم بهشهر.
من هستم با زهره و فرشته و مادر جان و خواهر جان و برادر جان و پسرخاله جان ِ فرشته جان. بر روي درياچۀ سد از اين قايق هاي قو مانند پدالي سوار مي شويم و در آن گرماي شديد تا مي توانيم زور مي زنيم و عرق مي ريزيم براي حركت ِ قايق! بعد از آن مي رويم در جنگل و كمي اتراق كرده و تغذيه مي كنيم و مي خنديم و ....
براي ناهار بر مي گرديم خانه و بعدتر، مي رويم بابلسر به قصدِ دريا و شنا و ... اما، از آنجا كه ما دريا هم برويم بايد يك آفتابه آب با خودمان داشته باشيم! دريا طوفاني بود. حتي فرشته مي گفت كه تا به حال دريا اينقدر خشمگين نبوده. از خير رفتن در آب گذشتيم و به تماشاي موج هاي بلند و كوتاه و همان سبز ِ وسيع ِ آب بسنده كرديم. از آنجا هم مي رويم به سمت بهشهر ...
در بهشهر چتر مي شويم خانۀ يكي از خواهرهاي فرشته جان كه به تازگي مامان هلياي نازنين شده و .... ووو ...
براي برگشت، از بهشهر بليط مي گيريم واسه ساعت ۲ بعدازظهر. در مسير، اگر از آن مدت كه بابت شدت قضاي حاجت در رنج بوديم و ترافيك وحشتناك جاده و فاصلۀ رودهن تا تهران كه نزديك به يك و ساعت و نيم طول كشيد، بگذريم مي توان گفت كه به ما خيلي خوش گذشت. يعني، بهتر از اين نمي شد!
پ . ن ۱ )؛ در اين مدت هوا خيلي گرم بود و به محض خروج ما بارندگي و باد و ... شروع شد.
پ . ن ۲ )؛ از ساحل شني ِ شلوغ متنفرم! نمي توانم دريا را با مردم تحمل كنم.
پ . ن ۳ )؛ پسرخاله جان ِ فرشته جان خيلي باحال بودش!
پ . ن ۴ )؛ دفعۀ بعد، شايد رفتيم جايي در گيلان. مي گن اونجا شمال تره!!!
پ . ن ۵ )؛ تشكرات ويژه و صميمانه و زياد و ... از فرشته جان بابت همه خوبي هايش...
پ . ن اضافه )؛ مي خواستم با مدال المپياد فرشته جان عكس بگيرم كه نشد!