تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 يا؛ بازتاب نگاه هاي يك نويسنده در متن

 هشت اثر ديگر از كريستين بوبن

هشت اثر ديگر از ...

كريستين بوبن

سيد حبيب گوهري راد / انتشارات رادمهر / تهران، ۱۳۸۶، چاپ اول / ۲۳۱ صفحه / قيمت ۳۲۰۰ تومان

- فقط عشق است كه بدون آنكه در فكر نجات مان از هيچ باشد، موجب جدايي مان از هر چيزي مي گردد. ... عشق باعث از بين رفتن تنهايي نمي شود، بلكه آن را كامل مي كند، آن را شعله ور مي سازد، عشق چيزي غير از سوختن و سفيدي ميان شعله نيست. ص ۲۲۰

كريستين بوبن داستان نمي نويسد، خاطره هم تعريف نمي كند بلكه، مجموعه اي از جملات قصار را گردآوري مي كند و با يك ربط جزئي كنار هم قرار مي دهد و همين. البته، براي متفكربازي خيلي به كار آدم مي آيد! 

۱۰

+  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

يا؛ نيمۀ تاريك عشق

 چند روايت معتبر

چند روايت معتبر

مصطفي مستور

نشر چشمه / تهران، ۱۳۸۵، چاپ چهارم /  ۹۳ صفحه / قيمت ۱۰۰۰ تومان

با هر زحمت و اصراري كه بود خواندن اين روايت ها را تمام كردم و خيال نمي كنم هيچ وقت ديگر به سراغ داستان هايش بروم! نمي دانم اين آقاي مستور كي و كجا مي خواهد اين مهتاب بخت برگشته را رها كند و هر بار، به بهانه اي، دست او را مي گيرد، مي كشاند ميان داستان و دهان عاشقش را پُر مي كند از كلمه و ...

من كه ديگر حوصله اش را ندارم؛ حوصلۀ مهتاب و عاشقش و داستان هاي آقاي مستور را.

+  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

«پدرم از من خواست شغلى را انتخاب كنم تا عاقبت به خير شوم. من هم براى اين كه دعاى مردم و پدرم پشت سرم باشد، مرمت مساجد را انتخاب كردم.»

 
اين جملات آخرين حرف هاي دكتر شيرازي بود كه قبل از مرگ در مراسم بزرگداشت خود گفت و بعد ... 
 
خدا رحمت كُناد او را ...
 
 
+  سه شنبه سی ام مرداد 1386    | برچسب: از مرگ | 

يا؛ نوسان زندگي ميان مهرباني و وحشت

يااينكه ؛ گيرافتادن ميان فضيلت و فسادي بي اندازه غير انساني

ويكنت دو نيم شده

ویکُنِت دو نیم شده *

ایتالو کالوینو

پرویز شهدی / نشر چشمه / تهران، ۱۳۸۲، چاپ دوم / ۱۲۰ صفحه / 1000 تومان

- در عنفوان جواني بود، سني كه احساس ها هنوز حالتي مبهم دارند و خير و شر هنوز مشخص نيست، سني كه عشق به زندگي به هر تجربۀ جديد، حتي غير انساني و مرگبار، حدت و جوش و خروش خاصي مي بخشد. ص ۸

- مزيت دو نيم شدن اين است كه در هر فرد و هر شيء آدم در مي يابد درد ناقص بودن در آن فرد يا آن شيء چگونه چيزي است. وقتي كامل بودم اين را درك نمي كردم. از ميان دردها و رنج هايي كه همه جا وجود داشت بي خيال مي گذشتم بي آن كه چيزي درك كنم يا در آن ها شريك شوم، دردها و رنج هايي كه آدم كامل حتي تصورش را هم نمي تواند بكند. تنها من نيستم كه دو نيم شده ام، تو و بقيۀ مردم هم در همين وضعيت قرار داريد. و حالا همبستگي اي در خودم احساس مي كنم كه وقتي كامل بودم به هيچ وجه درك نمي كردم. همبستگي اي كه مرا با همۀ معلوليت ها و همۀ نارسايي هاي دنيا پيوند مي دهد. اگر با من بيايي، تو هم ياد مي گيري در غم و درد ديگران شريك شوي و با تسكين دادن آلام شان، ناراحتي هاي خودت را هم تسكين دهي. ص ۸۶ و ۸۷

- به اتفاق هم كارهاي خوب كردن، تنها روش براي دوست داشتن همديگر است. ص ۸۸

- منتظر ماندن از خصوصيات بشر است. آدم درست كار با اعتماد منتظر مي ماند و نادرست با ترس.ص ۹۴

- کاش می شد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هرکسی می توانست از این قالب تنگ و بیهوده اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا، گمان می کردم همه چیز را می بینم، ولی جز پوسته سطحی آن، چیزی را نمی دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم این طور بشود، چون بچه هستی، چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمۀ دیگر هزاران بار ژرف نگرتر و ارزشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است. پشت جلد كتاب

***

" خيلى ها فكر مى كنند كه آدم هاى اطرافشان بايد همه خوبى ها را داشته باشند و نبايد هيچ گونه اشتباهى بكنند. آنها مى خواهند ديگران خوبى مطلق باشند، در صورتى كه اين امر ممكن نيست. از طرف ديگر، بعضى ها فكر مى كنند كه آدم هاى بدنام تاريخ، آدم هايى بودند كه شر مطلق از آنها مى تراويد. يعنى هيلتر به تمامى بد بود و هيچ كارى كه رنگ خوبى از آن بيايد، انجام نمى داد. حال آن كه مى دانيم چنين چيزى هم هرگز ممكن نيست. اين را مى پذيريم كه كارهاى وحشتناك او تمام تاريخ را به لرزه افكنده است، اما او كارهاى خوبى هم كرده، هر چند كه اين كارهاى خوب، خيلى خيلى كم بوده باشند.ايتالو كالوينو در «ويكنت دو نيم شده»، پنبه اين نوع تفكر را مى زند. او نشان مى دهد كه خوبى مطلق، درست به اندازه بدى مطلق خسته كننده و غير جذاب است. آدم ها بايد كمى بدى هم داشته باشند تا بتوانيم با آنها ارتباط برقرار كنيم. ويكنت، شخصيت اول رمان، مردى است كه در جنگ با ترك هاى عثمانى به دو نيم تقسيم مى شود. هر كدام از اين دو نيمه انسان به زندگى خود ادامه مى دهند و ماجراهايى را از سر مى گذرانند. آنها مردم را به تعجب مى اندازند، چرا كه كارهايى را انجام مى دهند كه كاملاً مخالف همديگر و حتى متضاد هم هستند. در يكى از صحنه هاى قصه، نيمه راست ويكنت كه همه او را به خوبى مطلق مى شناسند، آن قدر كه ترحم شان را جلب مى كند، توسط دكتر روستا درمان مى شود. او حاضر است هر لحظه خودش را براى ديگران به خطر بيندازد. اما كمى بعد، نيمه دوم ويكنت، زنبورها را به جان بچه هاى روستا مى اندازد. مردم كم كم از هر دو ويكنت خسته مى شوند و نمى توانند آن دو را تحمل كنند. البته تا وسط هاى قصه، مردم اين دوگانگى را نمى دانند و فكر مى كنند كه با يك ويكنت روبه رويند كه رفتارى دوگانه دارد. حتى خود دو نيمه ويكنت هم از اين تقسيم ها خبر ندارند.مردم در نهايت متوجه اين دوگانگى مى شوند و هر دو ويكنت را شناسايى مى كنند و طى يك اقدام بسيار عادى، اين دو موجود را به هم مى رسانند و دوباره يكى مى كنند. ويكنت جديد، همان انسان ملموس و دوست داشتنى است كه همه مى توانند با آن ارتباط برقرار كنند. يكى از جنبه هاى خيلى جالب «ويكنت دو نيم شده» سبك داستانى آن است. كالوينو در اين قصه بسيار ساده و بدون پيچيدگى روايت اش را بيان مى كند. سبك قصه نويسى او شبيه رمان هايى است كه درست در همان سال هاى وقوع قصه يعنى در سال هاى جنگ هاى صليبى اتفاق افتاده است. او اين سبك روايى را با پرداختى نو، بازآفرينى مى كند و به همين دليل واقعيت قصه او، واقعيت مربوط به افسانه ها و مثل ها است. ويكنت به دو نيم تقسيم مى شود و اين دو نيم هر كدام به عنوان يك موجود مستقل به زندگى ادامه مى دهند. اين امر در واقعيت خارجى ممكن نيست اما در واقعيت قصه كالوينو ممكن مى شود. اما نكته جالب تر اين است كه ما اين واقعيت داستانى را مى خوانيم و باور مى كنيم." **

* ويكنت دو نيم شده

** يادداشت سجاد صاحبان زند در روزنامۀ شرق 

*** نگاهي به سه گانه «نياكان ما» اثر ايتالو كالوينو: آدم هايي كه روي حرف شان مي مانند

**** گفت و گو با پرويز شهدي دربارۀ ادبيات فرانسه

+  سه شنبه سی ام مرداد 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

اینجا دشت ها

عمودی اند

نمی شود افق را دید

خورشید هر صبح

هبوط می کند

و هر شب طلوع

مردمان اینجا ایستاده می خوابند

برایم از آنجا بگوید

می ترسم بوی سیب را

فراموش کنم

راستی سار ها هنوز می خوانند؟

برایم کمی بوی نارنج پوست کنید

راستی دلم گرفته است

حميد ابراهيمي

 

اوج بگير

" تو آسمون، همیشه، از یه ارتفاعی به بعد، دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرا جنگ نکن، فقط، اوج بگیر " *

* به يادگار مي مونه يه گوشه اي از ذهنم واسه وقتايي كه ... از يه جايي به بعد، توي زندگي، واسه سخت گيري، حوصله و دليلي وجود نداره ...  

* چقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد! 

+  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386    | برچسب: شعر | 

چقدر دلم همين آرزو را مي خواهد...

همين كه آن يك روز باقي مانده از عمر من نيز وقفِ تو باشد؛ تمام و كمال! 

نگفته ام:"بهشت بي تو  بيهودگي رنگيني ست" و "جهنم بدون تو بي فايده است " گفته ام؟

اين روزهايم، بي تو نمي گذرد ... 

 

+  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

غم يا شادي؟

* «جهان براى كسانى كه مى انديشند، كمدى و براى آنان كه احساس مى كنند، تراژدى است.»
(هوراس والپول)

* روزنامه ايران 27 / 5 / 1386

** سرچشمۀ ادبيات وحشت

+  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386    | برچسب: جرايد | 

خيلي اتفاقي در وبلاگ يكي از دوستان كه هنوز لينك وبلاگ قبلي من در آنجا هست، كليك كردم بر روي عنوان وبلاگم كه ... انتظار داشتم اين پنجره * باز شود و بگويد كه " وبلاگی با این آدرس پیدا نشد. ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد. " اما، در نهايت حيرت با اين پنجره روبرو شدم كه همان عنوان وبلاگ سابق مرا و در همان نشاني داشت! مطمئن بودم كه وبلاگ را ناكار كرده ام همان يك ماه قبل، منتهاش، دوباره نام كاربري و پسورد را امتحان كردم مبادا ... كه ديدم نه، جواب نمي دهد كار يك نفر ديگر است انگار اين راه اندازي مجدد آنجا ... مباركش باشد!

 * يكي از بي شمار وبلاگ هاي از دست داده ام!!!  

+  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

در ادامۀ اين ؛ هويت شغلي ندارم! تكليفم با خودم مشخص نيست! دريغ از يك ايدئولوژي ساده و روشن حتا!!! پس، ازدواج نمي كنم فعلن! حس و حال تجربه هاي ناموفق را ندارم اصلن! به ياد حرف استاد آمارمان مي افتم كه مي گفت بلوغ اجتماعي من آنقدر بالاست كه حتا مي توانم با يك مرد چهل و چند ساله هم زندگي سعادتمندي داشته باشم!!! يكي نيست كه بگه آخه داري واسه كي ناز مي كني دختر!!!؟

+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386    | برچسب: از زندگي | 

 

عشق در يك تصوير سه بعدي عنوان مقاله اي بود در همشهري جوان - شمارۀ ۱۳۰ كه به نقل از استرنبرگ - روانشناس و نظريه پرداز معروف عشق - در آنجا آمده است؛ يك عشق كامل سه بعد دارد: وفاداري، صميميت و هوس  و ادامه مي دهد؛ براي داشتن يك ازدواج موفق، علاوه بر عشق، لازم است كه آدم هويت شغلي، جهان بيني مشخص، بلوغ اجتماعي و شناخت نسبي نسبت به جنس مخالف نيز داشته باشد.

همشهري جوان

+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386    | برچسب: جرايد | 

ليلي گلستان؛ «همه‌ي عمر فکر کرده‌ام اگر ارضاي شخصي نداشته باشي، نمي‌تواني ديگران را راضي کني. اگر خودت خوشحال نباشي، نمي‌تواني ديگران را هم خوشحال کني. خودم و رضايت خودم شرط اول زندگي‌ام بود. هنوز هم هست.
مادرم که از نسل ديگري بود، رضايت شخصي را در راضي کردن ديگران مي‌ديد، اما نمي‌دانست که کسي که قرار است راضي شود، در پشت ذهنش مي‌داند که مادرم خودش راضي نيست.
يادم مي‌آيد تازه موز به ايران آمده بود. مادرم دو عدد موز خريده بود. يکي را به من داد و يکي را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزه‌ي زهرِمارِ آن موز را فراموش نمي‌کنم. حالا اگر خوش نصف موز را خورده بود و نصف ديگر را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟چرا خيلي بهتر بود.»

 منبع

عكس

خودش است: ليلي گلستان

+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386    | برچسب: جرايد | 

بايد حال خودم را بگيرم! بس كه ... اما، دلم نمي آيد، من دارم زيادي خوب و انساني فكر مي كنم آن هم در جايي كه همه منفعت طلب و خودخواه هستند!!! و اين بيشتر از آنكه خصلت پسنديده اي باشد، حماقتي آشكار است! لعنت به همه ... همۀ همه ... حتي من ... آن دخترك ... و ...

+  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

لاك پشت

به خودم مي گويم؛ دخترك، خيال كن اينجا همان لاك پشتي است كه دلت مي خواهد داشته باشي و نداري. با اينجا حرف بزن. اينجا همين يك مخاطب خيالي را كه مي تواند داشته باشد. نمي تواند؟ اصلاً اين لاك پشت را با همۀ صبر و كسالتي كه دارد از هيچ كجاي دنيا بياور و بگذار اينجا. مخاطب تو مي شود. توئي كه مخاطبي نداري. مي تواني حرف هايت را بگويي، تو صدايش كني و مطمئن باشي که از همۀ درها و ديوارهاي دنيا شنواتر است و از خودت هم آرام تر است ... آرام تر ... 

+  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

 

 

 

 

+  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم

« سه گنجشك بوديم ... روييده در چشم هاي درخت كهنسال انجير ... نه كابوس بال عقابي ... نه تشويشي ... از تند بادي ... كه با نيتي تلخ ... روياي شب هاي شيرين مان را ... بسوزاند، ... سه گنجشك بوديم، ... در آسمان هاي روشن ... به اندازۀ مهرباني ... سبك روح مثل نسيمي، تهيدست ... اما صميمي ... سه گنجشك بوديم ... با هم ... سه دريا ... سه جنگل ... سه دريا ... »

 

بعضي دوستي ها هيچ وقت با هيچ كس ديگه اي تكرار نمي شن! 

 

 

+  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386    | برچسب: رفقا | 

كافه ستاره

كافه ستاره رو براي نمي دانم چند صدمين بار، وقتي كه از شمال بر مي گشتيم، در اتوبوس ديدم و مرتب ياد حرف هاي سارا مي افتادم دربارۀ خسرو ... پيش از اين، كافه ستاره بيشتر مرا به ياد حرف هاي سولماز مي انداخت وقتي كه با آن لحن و شيوۀ جالب ِصحبت كردنش دربارۀ رويا تيموريان و آن اپيزود سوم حرف مي زد و ... اين بار كه فيلم را مي ديدم آن اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشقي را كه در آن اپيزود سوم بود، بيشتر دوست داشتم. دلم ملوك را خواست كه براي تعبير فال حافظش دست به كار شده و خواسته بود در آن حوالگي به تقدير تغييري ايجاد كند و ... دلم خواست در مسیر تحقق آن روياي الهي كه فلسفۀ بودن ِ من است حركت كنم؛ با اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشق ...

عكس

+  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

صبح روز پنجشنبه بود با زهره قرار گذاشته بوديم در ترمينال شرق. براي تهيه بليط داستاني داشتيم. دو، سه روز تعطيلي و خيل مسافران خسته از پايتخت و پناهنده به سرزمين هاي شمالي! براي بابل، آمل، بهشهر، ساري و ... بليط نيست! تمام سرويس ها به مقصد گرگان و گنبد حركت مي كنند فقط! دليل ساده اي دارد. بليط اين دو شهر نسبت به باقي شهر دو هزار، دو هزار و پانصد تومان گران تر است. خب، اين طوري يك پولي به جيب ترمينال و تعاوني ها مي رود و مردم هم در نهايت به عيش و نوش خودشان مي رسند! پول بليط گرگان را مي دهند و آمل و بابل پياده مي شوند!!! البته، ما زياد تسليم نمي شويم اولش، از فرشته شنيده بوديم كه كرايۀ تاكسي هاي بابل ۶۰۰۰ تومان است. در اين صورت مقرون به صرفه تر بود كه از اين طريق اقدام كنيم اما، ... از يكي دو نفر از راننده ها قيمت گرفتيم؛ ۱۲۰۰۰ تومان، ۱۵۰۰۰ تومان و ... رسماً داشتيم شاخ در مي آورديم!!! در نهايت به همان اتوبوس گرگان رضايت مي دهيم و رأس ساعت ۸ حركت مي كنيم. نمي دانم از شانس ما بود و يا اقتضاي تعطيلات كه مسير چهار ساعتۀ تهران ـ بابل را شش ساعته مي رويم!!! بس كه ترافيك بود و اين رانندۀ محترم لاك پشتي حركت مي كرد.

از بابل با تاكسي مي رويم شوب كلا، در خوشرود پي، در بند پي غربي. اينجا آنقدر هم كه فكر مي كرديم شمال نيست. مه ندارد. از كوه هاي پوشيده از درخت خبري نيست. هوا به شدت گرم است و اين جادۀ ممتد و طولاني با ساقه هاي ني در حاشيۀ آن بيشتر شبيه به جنوب است!

خانۀ فرشته اينها اما، ... در محاصرۀ درختان و باغ ميوه و در مجاورت رودخانه با چند تا مرغ و خروس و جوجه هاي سياه و زرد گوگوري. همه جا پُر از آرامش است و صداي سرود جيرجيرك ها! و به قول فرشته ديگر بوي تهران هم نمي آيد!

روز اول در مراسم آشنايي با خانوادۀ فرشته مي گذرد؛ مهربان و صميمي و در ادامه، مراسم بازديد از شاليزار و روستا و ...

برنامۀ روز دوم بازديد از سد شياده است و دريا و بعد هم قرار است كه برويم بهشهر.

من هستم با زهره و فرشته و مادر جان و خواهر جان و برادر جان و پسرخاله جان ِ فرشته جان. بر روي درياچۀ سد از اين قايق هاي قو مانند پدالي سوار مي شويم و در آن گرماي شديد تا مي توانيم زور مي زنيم و عرق مي ريزيم براي حركت ِ قايق! بعد از آن مي رويم در جنگل و كمي اتراق كرده و تغذيه مي كنيم و مي خنديم و ....

براي ناهار بر مي گرديم خانه و بعدتر، مي رويم بابلسر به قصدِ دريا و شنا و ... اما، از آنجا كه ما دريا هم برويم بايد يك آفتابه آب با خودمان داشته باشيم! دريا طوفاني بود. حتي فرشته مي گفت كه تا به حال دريا اينقدر خشمگين نبوده. از خير رفتن در آب گذشتيم و به تماشاي موج هاي بلند و كوتاه و همان سبز ِ وسيع ِ آب بسنده كرديم. از آنجا هم مي رويم به سمت بهشهر ...

در بهشهر چتر مي شويم خانۀ يكي از خواهرهاي فرشته جان كه به تازگي مامان هلياي نازنين شده و .... ووو ...

براي برگشت، از بهشهر بليط مي گيريم واسه ساعت ۲ بعدازظهر. در مسير، اگر از آن مدت كه بابت شدت قضاي حاجت در رنج بوديم و ترافيك وحشتناك جاده و فاصلۀ رودهن تا تهران كه نزديك به يك و ساعت و نيم طول كشيد، بگذريم مي توان گفت كه به ما خيلي خوش گذشت. يعني، بهتر از اين نمي شد!

 

پ . ن ۱ )؛ در اين مدت هوا خيلي گرم بود و به محض خروج ما بارندگي و باد و ... شروع شد.

پ . ن ۲ )؛ از ساحل شني ِ شلوغ متنفرم! نمي توانم دريا را با مردم تحمل كنم.

پ . ن ۳ )؛ پسرخاله جان ِ فرشته جان خيلي باحال بودش!

پ . ن ۴ )؛ دفعۀ بعد، شايد رفتيم جايي در گيلان. مي گن اونجا شمال تره!!!

پ . ن ۵ )؛ تشكرات ويژه و صميمانه و زياد و ... از فرشته جان بابت همه خوبي هايش...

پ . ن اضافه )؛ مي خواستم با مدال المپياد فرشته جان عكس بگيرم كه نشد!

+  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386    | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

 

 

يا اينكه، معروف مي شويم!!!

گزيده وبلا‌گي: حال و هواي وبلا‌گستان دلگير است. اين روزها اندوه از وبلا‌گ‌ها مي‌بارد و دليل دارد فراوان و بسيار. شايد براي چنين فضايي آغاز گزيده وبلا‌گي امروز از <چهار ستاره به صبح> مناسب آيد كه شعر مشهور اين روزها را بازنويسي مي‌كند؛ <اعتراف مي‌كنم، پس يكي ديگر هستم.> بعد مي‌توانيد <زندگي در آكواريوم> را تجربه كنيد كه از درد <مهاجرت از كشور> مي‌نويسد و مي‌گويد كه <اينجا ايرانيان، از ياد مي‌برند.> نقد بلند او را بخوانيد و <سايه> را در ادامه ببينيد، با يك پست زيركانه. ماجراي توقيف شرق براي او خاطره‌اي را زنده مي‌كند؛ <موقعي كه من سال‌هاي بلوغ را مي‌گذراندم، محض رضاي خدا هيچ كتابي براي خريدن و خواندن وجود نداشت. تنها انتخاب باقيمانده كتاب‌هاي قديمي قبل از انقلا‌ب بودند اما كتاب‌هاي قديمي هم تمام شدند و خوشبختانه روزنامه كيهان من را از اين باور نجات داد كه ديگر هيچ داستان فارسي نوشته نمي‌شود چون يك ستون را اختصاص مي‌داد به يك قسمت از كتاب يك نويسنده جديد و بعد توضيح مي‌داد كه چقدر نويسنده ‌اين داستان منحرف و خودفروخته است و ‌چقدر اين كتاب ضاله است...> اين خاطره كتاب خواني را مي‌شود به <راز نو> ارتباط داد كه گلا‌يه مهاجراني را تكميل مي‌كند. وزير اسبق ارشاد گفت كه <داستان يوسف و زليخاي قرآن هم امروز مجوز نمي‌گيرد> و اين وبلا‌گر در تكميل مي‌پرسد: <حقيقتا آيا اگر مولا‌نا امروز مثنوي معنوي و غزليات شمس را براي گرفتن مجوز انتشار به اداره ‌ارزشيابي ارشاد ارائه مي‌داد، به او مجوز انتشار مي‌دادند؟> تا باب كتاب باز است، <طنازي‌هاي دو ايده‌آليست كم‌توقع>! را از دست ندهيد كه از جي كي رولينگ، اقرارنامه مي‌گيرد و نويسنده هري پاتر را به اعتراف وا مي‌دارد؛ <به دنبال زدودن دين از دل كودكان بودم!> بعد از اين طنز، كمي تلخي را دنبال كنيد با <تلخ مثل عسل> و <سرزمين رويايي.> هر دو تقريبا درباره موضوع‌هاي تلخ اين روزها نوشته‌اند، اولي مي‌گويد: <فشار دارد لحظه به لحظه زياد مي‌شود... ديگر دارد خيلي درد مي‌آيد. ديديد بعضي وقت‌ها آدم از اميدوار بودن خسته مي‌شود؟> سرزمين رويايي هم در <خموشيد خموشيد خموشي دم مرگست> مي‌نويسد؛ <گاهي وقت‌ها از نوشتن درباره بدبختي‌هاي اطرافمان خسته مي‌شويم و مي‌شود فكر كرد گناه ما چيست كه اينگونه زندگي مي‌كنيم؟ آيا تاريخ اين روزهاي ما را دقيق قضاوت خواهد كرد؟> آخرين گزيده‌ها را هم در <يادداشت‌هاي يك خبرنگار> و <نامه‌هايي از تبعيد> و <زخم كهنه> پي بگيريد. يادداشت‌هاي يك خبرنگار با پرسش‌هايي پيرامون ناوگان فرسوده هواپيمايي ايران به روز است، نامه‌هايي از تبعيد هم ماجراي نامزدي هيلا‌ري كلينتون و رهبري سياسي زنان را گريزي تاريخي مي‌زند و در آخر زخم كهنه، نامه‌اي به زخم‌هاي كهنه مي‌نويسد.

لينك به ستون سياست مجازي روزنامۀ اعتماد ملي 

+  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگستان | 

  
شب ها هنوز کودک اند
نیمه شب ها کودک تر
با ستاره های دنباله دار بازی می کنند
ماه که کامل می شود
توپ خوبی است
ستاره ها برای سر گرمی شان
چشمک می زنند
معلوم نیست
کی می خواهند بزرگ شوند
الان خواب شان بُرده
مرا آرام صدا کنید
بیدار می شوند
 
 
+  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386    | برچسب: شعر | 

دلم مي خواهد يكريز حرف بزنم. به مليحه مي گويم حرفي ندارم براي گفتن به كسي. هيچ كسي. اما، دلم مي خواهد حرف بزنم؛ يكريز.

از اتفاقات سر در نمي آورم. ولي ناراضي نيستم خب. خوبم.

احساس مي كنم چقدر دور هستم از زهرا، سارا، ... از همه اصلن. چقدر تنهام.

همان را مي خواهد دلم. فقط همان كه بروم گم شوم يك جايي در شمال، شايد هم جنوب. كسي چه مي داند. كسي چه مي داند چه اتفاقي مي افتد؟!

خنده دار است كه من اينقدر از همه چيز زندگي راضي ام ولي، در عين حال غمگينم. شاد نيستم.

مي گويمش: حرفي ندارم براي گفتن. او دوباره مي گويد: خب بخند. خنده ام مي گيرد از اين حرفي كه مي زند. قرار بود با او زندگي شادي داشته باشم. قرار خودم با خودم اين بود ولي، نه خدا خواست و نه اينكه او ...

اصلن اين آدم ها از جان ِ كوچك و خستۀ من چه مي خواهند؟ چرا خلاصي ندارم از اين همه؟ من از اين همه آمد و شد خسته ام. فقط كمي خلوت مي خواهم با سكوت. بيشتر دوست مي دارم سرم را بر بالش گذاشته، بميرم.

هر روز به من سلام مي كند. دست مي اندازد دور گردن من. مرا به خودش مي فشارد. سفت و سخت بغلم مي كند و من يكهو، انگار كه گناهي كبيره را مرتكب شده باشم خودم را رها مي كنم از آن، با همۀ لذتي كه در اين اتفاق است؛ در اين نزديكي، همآغوشي. هم مي ترساند مرا و هم آرامم مي كند؛  مرگ را مي گويم ...

+  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني

cow

" من اعتراف می‌کنم
فقط لازم است یک حسینی یا هاشمی در اتاق بازجویی باشد
و من در اتاق دربسته‌ای گرفتار شده باشم
تا من اعتراف کنم

من اعتراف می‌کنم که سه‌سال و دو ماه و دوازده‌ روز قبل
برخلاف قانون خندیدم
و اعتراف می‌کنم که هر وقت تلویزیون یک وزیر را نشان می‌دهد
عصبانی می‌شوم
من اعتراف می‌کنم که برخلاف قوانین زن بودم
و اعتراف می‌کنم که برخلاف قوانین گاهی از مغزم استفاده کردم
من اعتراف می‌کنم که گاو نبودم
و نمی‌خواستم مثل گاو زندگی کنم
و به‌خاطر همین انحرافات از بازجو می‌خواهم مرا ببخشد

cow

من اعتراف می‌کنم که در روزهای جوانی
به جای اینکه پنج بار فیلم‌های هندی را ببینم
یک بار تاریخ فلسفه‌ی یونان را خواندم

من اعتراف می‌کنم که گاهی خوشحال می‌شوم
و امیدوارم قاضی از این گناه من درگذرد
من اعتراف می‌کنم که از دیدن مردی که دوستش دارم
چشمانم برق می‌زند
و امیدوارم خدا مرا ببخشد

من اعتراف می‌کنم که به جای رفتن به دیسنی‌لند به دانشگاه مریلند رفتم
و به جای رفتن به دیسکو به یونسکو رفتم
و امیدوارم بازجو از این گناهان من درگذرد

من اعتراف می‌کنم که عطر بوی خوبی می‌دهد
و بچه‌ها کوچک هستند
و پیرمردها بالاخره یک روز می‌میرند
من به همه این اندیشه‌های انحرافی اعتقاد داشتم و به آن اعتراف می‌کنم

من اعتراف می‌کنم که زمین گرد است
حتی اگر قاضی شک کند که پس چرا نمی‌افتیم؟
من اعتراف می‌کنم که خارجی‌ها آدم هستند
و دو تا چشم دارند
و با دماغ‌شان بو می‌کشند
و با قلب‌شان عاشق می‌شوند
و با دست‌شان دست می‌دهند

من اعتراف می‌کنم
با شرم بسیار اعتراف می‌کنم
که چندین بار از چراغ قرمز میدان انقلاب رد شدم
تا به خیابان آزادی برسم

cow

من اعتراف می‌کنم که از همه‌ی درهای بسته می‌ترسم
و اعتراف می‌کنم که وقتی چشمانم را با چشم‌بند می‌بندند
بدنم می‌لرزد
و به هر چیزی که آنها بخواهند اعتراف می‌کنم

خدا مرا ببخشد
و قاضی بخشش خدا را بپذیرد " *

منبع

عكس 

+  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386    | برچسب: شعر | 

+  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386    | برچسب: ترانه‌ها | 

 

خانوم سنتور تلفن مي زند. تندتند حرف مي زند. اين روزها سرش شلوغ است خيلي. پسرهايش، خواهر و برادرش برگشته اند ايران و او ... حرف هايش را تند تند مي زند. سعي مي كند حرفي را از قلم نياندازد. خبر خوبي مي دهد. بعد از اين همه مدت، اتفاقي كه دوست داشت برايش افتاده است. ويزايش درست شده و تا كمتر از ده روز ديگر عازم يك جايي ست در امريكا. خوشحال مي شوم. سايز كفشم را مي پرسد. مي خواهد كفش پاشنه دار كنفي سوغات بياورد برايم. خنده ام مي گيرد. مي خندم. ياد كوزت مي افتم بس كه توي خيابان سپهسالار و ميدان وليعصر زل زده ام به ويترين كفش فروشي ها و اين كفش هاي پاشنه دار كنفي را ديده ام كه سايز هيچ كدام از آنها به پاي من نمي خورد. انگار توي خارج هست؛ كفشي كه به اندازۀ ما بيايد! روزگار غريبي ست ... صداي زنگ خانه شان را مي شنوم از پشت گوشي تلفن. بايد برود، كسي آمده است پي اش ...

 

 

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386    | برچسب: رفقا | 

  تصميم من عوض شد! دوباره به همان شيوۀ سابق طي مي كنيم زين پس را. به اسم و رسم خودمان!

 

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

پ . ن 1 )؛ متنفرم از اين نوع كامنت ها!!! منظورم كامنت هايي است كه پاي اين پست و  اين  يكي و يا اين  و اين  و .... گذاشته اند!

پ . ن 2 )؛  اسم و فاميل خودم را بر مي دارم از اينجا. دوست دارم به همان اسم مستعار بنويسم. دليلي ندارم اما، دلم برايش تنگ مي شود اگر، نباشد. حقيقت اين است كه از بيستم مردادماه پارسال، رويا مانند كودكي از من به دنيا آمد و واقعيت دارد. چنين حسي دارم نسبت به او . نسبت به رويا

 

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

در فاميل ما چيزي كه زياد است دو اسمي يا چند اسمي بودن آدم هاست. خيلي ها يك اسم شناسنامه اي دارند و يك اسمي كه ما صدايشان مي زنيم با آن! بعضي حتي، سه اسمي هستند؛ يك اسم شناسنامه اي، يك اسم براي آشناترها و يك اسم سومي هم براي غريبه ها! ما عادت كرده ايم!

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386    | برچسب: از زندگي | 

 

صبح تا عصر، به زهره مي گفتم درباره اش. يك هفته اي بود كه پيدايش نبود. امير را مي گويم. تا اينكه ديشب، چراغش روشن شد در پنجرۀ ياهو مسنجر. ذوق كرده بودم براي دوباره بودنش. پس، هست. بودنش را دوست دارم. برايش مي نويسم: نبودي؟ نگرانت شده بودم. مي پرسد: كجا نبودم؟ مي گويمش: اينجا. چراغت روشن نبود. مي گويدم: سوخته بود. عوضش كردم. و من مي زنم زير خنده و اتاق پر مي شود از صداي خنده هايم. يك وقتي مي گفت: خنده هايم شيطاني ست. 

 

 

+  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386    | برچسب: رفقا | 

 تمساح

" نمى دانم... يك معشوق خيالى هست كه همانى هست كه دلت مى خواهد. هر وقت دلت مى خواهد با او قهر كنى، هر وقت مى خواهى آشتى كنى، نازش را بكشى. يك معشوق خصوصى كه هيچ مزاحمتى براى آدمى ندارد. جسم نيست و نيازمندى هاى يك آدم واقعى را ندارد. با هم هيچ اختلاف عقيده اى نداريم، بحث سياسى نمى كنيم، هميشه دم دست است، مرا نمى گذارد و برود. وقتى نمى خواهمش نيست و وقتى مى خواهمش هست...
اين كه مى گوييد معشوق تان نيست، كنيزتان است!
آره... شما درست مى گوييد... اما بگذاريد من هم متقابلاً بگويم كه كلفت او هستم.
كلفت؟!
بله، چون نوكر فقط روزها در اختيار ارباب است ولى كلفت روز و شب متعلق به اوست. " *

* تمساح با شاخه گلي سرخ

عكس

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386    | برچسب: جرايد | 

   " اگه فقط بتوني ۶ ماه دوام بياري و به شكل و قالب اينجا هم دست نزني اون وقت يه جايزۀ خوب پيش من داري! " به خودم مي گم اين حرف ها رو ...  

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

اين روزها، بيشتر از هميشه شبيه به خودم هستم؛ با همان آتش عشق سوزان كه البته، تكليفش مشخص نيست هنوز كه اصلاً ... مهم نيست! انگار كه وسط خواندن يك شعر باقي آن را فراموش كرده باشد. خدا را مي‌گويم كه انگار يادش رفت آن شعر سرنوشت مرا  ... نمي‌دانم اما، اين روزها هم آيا قرار بر سكوت است و يا بالاخره بايد ... مي خواهم با همين مباني اخلاقي و اعتقادي و عاطفي و وجداني خودم از اين به بعد را بگذرانم بدون اينكه تنه‌ام بخورد به ديگران ....  

 

 

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني

 بالاخره بعد از دو، سه ماه دست دست كردن در يك اقدام آني وبلاگ سابقم را حذف كردم و انگار كه باري از دوش من برداشته شده باشد، احساس راحتي مي كنم. نه اينكه حوصله اش را نداشته باشم و يا اينكه به قول نفيسه ديگر در فضاي آن نباشم و ... اتفاقن، در اين شرايطي كه من دارم، اينكه خانه نشين شده ام و خودم نيز تمايلي نسبت به حضور در دنياي بيرون را ندارم، شايد اينجا تنها مكاني باشد كه در آن امكاني براي برقراري رابطۀ من با ديگران فراهم مي شود و ... اما حذف وبلاگ، آنجا بخشي از گذشتۀ مرا به يادم مي آورد مدام ... بخشي كه دوست دارم فراموش كنم آن را ...

 

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

مثل هر چيز ديگري، در باب عشق و خدا نيز دچار تناقضات بسيار و سرشار از عناصر متضادي شده ام كه در كنار هم قرار گرفته اند و چارچوب ذهني و مختصات فكري مرا ساخته اند. نمي دانم چرا با اين همه اصرار و خواهش براي داشتن ِ چنين عشقي گاهي،... هميشه در پي او بوده ام؛ نوري، ستاره اي، خورشيدي كه هرگز كسي آن را نديده است و خودم نيز هم ... 

 

+  جمعه دوازدهم مرداد 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي

 

پرنده خارزار

" پرنده اي كه فقط هنگام فرا رسيدن مرگش آواز مي خونه ... پرنده اي با يك خار در سينه كه زندگيش رو به بهاي يك آواز مي بازه اما همه دنيا به آوازش گوش مي ده و خداوند و فرشتگان در بهشت لبخند مي زنند ... اون پرنده نمي دونه كه مرگ به سراغش مي آد ... اما، ما مي دونيم وقتي سينه مون رو به خار عشق مي سپاريم ... ما مي دونيم و درك مي كنيم ... ولي، باز ادامه مي دهيم ... " **

 

The Thorn Birds   ** از ديالوگ هاي فيلم

عكس

 

+  جمعه دوازدهم مرداد 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

 

طلاق با عشق

" دلم مي خواد دربارۀ يه چيز مهم تر صحبت كنم ... مي خوام از ته قلبم صحبت كنم .. به خاطر اينكه امروز .. براي اولين بار در زندگي ام من ... در مقابل شما عريان ... آسيب پذير ... و عاشق ايستادم ... عشق، كلمه اي كه ما وكلاي امر ازدواج خرابش مي كنيم. مسخره است، نه؟! ما از اين احساسات مي ترسيم، احساساتي كه معني واقعيش بذر زندگي بدون هراسه ... خب، امروز "مايز میسي" اينجا ايستاده تا بهتون بگه عشق نبايد سبب ترس بشه ...  نبايد سبب شرمساري بشه ... عشق ... خوبه ... بله، عشق خوبه! البته، با اطلاع از اينكه اظهارات من در اينجا عليه فلسفۀ خيلي هاست، فلسفه اي كه در لفافه گذاشتن اختلافات ما رو تبرئه مي كنه. احساسات انسان ها رو مخفي مي كنه. من مي خوام بهتون بگم اين فلسفه اي كه فكر مي كنيم از ما محافظت مي كنه، در حقيقت نابود مي كنه، عشق رو نابود مي كنه، موكلين ما رو نابود مي كنه و  بالاخره خودمون رو نابود مي كنه ... " **

 

فيلم*رو به سه دليل ببينين؛ اول اينكه، جالب و سرگرم كننده است. دوم اينكه،  به ياد آدم مي آورد كه دلدادگي، هنر است! سوم اينكه، ديالوگ هاي خوب و هنرپيشه هاي بهتري دارد!

*Intolerable Cruelty  ** از ديالوگ هاي فيلم

۳

+  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

 

خودم هم بلد نيستم توصيفش كنم و بگويم چه اتفاقي افتاد و يا نيفتاد؟! شايد براي اينكه در واقع اتفاقي نيفتاد و شايد هم افتاد! نمي دانم. دچار حسي هستم از آن نوع كه دلم مي خواهد بروم موهايم را مثل پسرها كوتاه كنم، حالا كه كمي قد كشيده و دُمش كم كم دارد مي شود پشت مو! ديگر از خودم انتظار ندارم آرام و معقول رفتار كنم بعد از اين همه وقت پريشاني و ناآرامي. اصلاً هم جاي نگراني نيست كه ممكن است يك روز صبح، با كمي كتاب و كاغذ و پول زده باشم بيرون و ديگر نخواسته باشم برگردم به خانه و آن وقت، يعني، اين طغيان كه گفته ام در من سَر مي رود مُدام  باعث شده تا تمام كاسه و كوزه هاي ذهني ام را بر سر خودم شكسته و ... پيش خودمان بماند، گاهي از اين صاعقه كه در من مي غرد، مي ترسم.

 

+  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني

 

 

سلام عزيزم!
اين نامه را وقتى برايت مى نويسم
كه شب هنوز ادامه دارد
ساعت
چهار ستاره مانده به صبح است
پرنده اى به پلك چپم نوك مى زند
سارا مثل عروسكى آرام
كنار جعبهء اسباب بازى ها دراز كشيده
از لبخند معصومانه اش پيداست
كه دارد خواب كلوچه و بادبادك مى بيند
از حال من بخواهى بد نيستم
امروز درست يكسال مى شود كه خياطى مى كنم
روزهاى بلند انتظار را به نخ مى كشم
ستاره هاى ريز اميد را
به دامن سياه شب كوك مى زنم
گاهى چشم هايم بى جهت آب مى افتد
و جايى نزديك قلبم تير مى كشد
وگرنه اينجا همه چيز مثل سابق است
گرانى و بيكارى را كه ديده بودى
بى خانمانى هم اضافه شده
مى گويند فاحشه ها سنگ قبر اجاره مى كنند
برادر, برادر را براى كوپن سر مى برد
ديروز مادرت اينجا بود
هنوز سياه به تن داشت
بقيه هم گاهى مى آيند
خوبند اما از آنها هم هيچ كس
حرفى جز ماشين و سرمايه نمى زند
عزيزم دست خطم زشت است
به زيبايى خودت ببخش
نخلى كه كاشته اى روز به روز بزرگتر مى شود
اگر توانستى نامه اى بنويس
زنگى بزن
از آسمان ساكت تبعيد ابرى بفرست
نمى گويم با دو قطره باران مى شود
فقط مى دانم كه هميشه،
پشت سفرهاى تو خيس بوده است.

 

مانا آقايي

 

:: به شدت ادامه دارد ... 

 

 

+  چهارشنبه دهم مرداد 1386    | برچسب: شعر |