تابستانِ قبل، دوازدهم شهريور، سومين روز وبلاگ نويسي ام بود. اين يادداشت هاي خاكستري يادگار آن روزهاست.
يكشنبه - دوازدهم از ماه ششم در بيست و چند سالگي من
ساعت ... اينجا ... تو ... چشمهايت ... پنجره ... من ... جاده ... رفتن ... خدا ... اصلاً همين خدا كافي است! خدا را گواه مي گيرم تا شاهدي باشد بر اين قول، كه من به تو مي دهم و اين قرار، كه تو با من مي گذاري - تحمل داشته باش - قول و قرار ساده اي ست: از اين وقت به بعد- نمي خواهم/ نمي خواهي شاعر باشم! ... آخر - به خدا، من شاعر نمي شوم! ... لطفاً اينقدر سرزنش نريز توي چشمهايت و اخم توي صدايت و نااميدي توي دستهايت ... چرا زور مي گويي؟
اصلا چمدان و چترت را بردار - و آن سوغاتي سفارشي خدا را براي من (خودت) - تو را به سمتِ خود خواهم برد - ناگهانِ بودنم - من اينجا هستم: در نزديكي همۀ آب هاي زمين، تمام درختان خاك و زيادي پرندگان آسمان! (يك ماهي، يك سيب و يك گنجشك تصور كن! كه هر سه شباهت هايي دارند: كوچك و تنهايند!)... به جان خودت! هر چقدر هم مرا تشريح كني و تخريبم كني و دوباره بسازي ام مي بيني تنها شكلي كه بر تار و پود مغز من نقش شده همين نوشتن است و در بافت قلبم هم - تنها پيراهن سرخ دوست داشتنم را مي يابي ...
اصلاً خدايي اش در كجاي كدام كتاب، كجاي كدام حيات، كجاي كدام خلقت خوانده اي يا شنيده اي و يا ديده اي كه بتوان در مصرعي نا تمام، شعري كامل جست ؟ اصلاً شعر پيشكش ... تو بگو يك بيت ... يك رديف ... يك قافيه اصلا ... به خدا، اين دختر جميع اضداد است و موزون نمي شود ... تو بگو اصلاً دريده، خيال مي كني اهلي مي شود ؟
(امروز به سارا همين را گفتم. هنوز به همان شكلِ سابق هستم؛ سرشار از احساسات متضاد و متناقض!
- اصلا بي خيال! غلط كردم كه اين ها را گفتم و نوشتم ...
ساعت مي شود شش و سي ... سي و پنج ... حالا ديگر هفت شده ... از هفت و ربع هم گذشت ... شد هشت ... امروز اصلاً كار تعطيل! اصلاً من اگر زياد بروم دانشگاه، بدنم كهير مي زند! مي خواهم با خودم خلوت كنم. به خودم احتياج دارم، خيلي! تازه مگر در دانشگاه قرار است چه اتفاق خاصي رخ بدهد كه من بخواهم هر روز خدا تمام حوصله هايم را در آنجا حرام كنم. نهايتش اين است كه آسانسور سالم باشد و وظيفۀ خطيرش را كه همان بالابري ست انجام بدهد - اين وضعيت نشانۀ اين است كه امروز حاج آقايي كه رئيس دانشگاه است تشريف مي آورد، همكاران مواظب باشيد! - و همكاران عزيز هم مدام از همديگر پرس و جو كنند كه پس اين پاداش هفتۀ دولت چي شد ؟ و مرتب حساب كنند كه اگر پنجاه تومان بدهند چقدر بابت مالياتش كم مي شود و اگر چهل تومان ... و اگر سي تومان ... - فكر كنم سي تومان بدهند امسال كه من همه اش را بايد كنار بگذارم براي پول تلفن - در دانشگاه، تنها چيزي/ كسي كه من دوست دارم يكي همكارم است كه به گمانم خانم ترين زن دنيا باشد و يكي آقاي عزيزي و ديگر، همين سنگ نمك سه گوشي كه گذاشته ام روي ميزم ... اما بيرون از دانشگاه ، دنيايي هست كه خيلي دوستش مي دارم! و تازه همين خانم و آن آقا و سنگم را هم مي توانم بيرون از دانشگاه دوست داشته باشم. اينها را كه مي نويسم يعني من نمي خواهم امروز بروم سر كار ...
(رسماً از اول دي ماه 1385 تا به الان ديگر اين حس و حال را تجربه نكرده ام. اين صبح هاي زود بيدار شدن، سرويس دانشگاه، سولماز، همكاران سابق، آن حاج آقاي رئيس دانشگاه، آن سنگ نمك سه گوش كه همان اواخر داده بودمش به يكي از دانشجوهاي دانشكدۀ حقوق كه ... يادِ آن مهرباني هاي آقاي عزيزي بخير!
در خانه، خودم هستم و خودم كه با هم خلوت كرده ايم. البته اين مرد زشت كه من از صدايش خوشم مي آيد هم هست - دارد با خودش مي خواند: توي آينه خودتو ببين چه زود زود توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه نذار كه تو اوج جووني غبار غم بياد بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه ... من اما بر خلاف اين مرد، خيلي خوشحالم آنقدر كه دلم مي خواهد بروم روي بام خانه مان و شيرجه بزنم توي آبي آسمان و به همه نشان بدهم كه من يك پرنده ام ... الكي خوشم براي خودم ديگه
(الان، امروز هم، اين طوري ام. در خانه هستم. فقط خودم. خلوت كرده ام با آن ديگري در خودم. آن غريبه كه نمي خندد. دوست نمي دارد و ...
به زهره تلفن مي زنم تا سفارش كرده باشم بابت بليط و رفتن مان ...
(چقدر آن مشهد رفتنِ تابستانِ پارسال خاطره بود.
مرد زشت هنوز دارد مي خواند: منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمي آد خودش مي گفت يه روزي مي ذاره مي ره خودش مي گفت يه روز خاطره هاتو مي بره از ياد ...
دلدادگي، درياست وقتي رگ ديوانگي آدم بيدارِ كسي شده است ...
- مرد زشت هنوز هم دارد مي خواند و مرا در روياها و تخيلاتم غرق مي كند: آخه دل من، دل سادۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار، آخه دل من، دل ديوونۀ من، ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار، دل من، دل ديوونۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار ، ديدي اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت، تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت، ديگه نمي آد، ديگه پيشت نمي آد، از اون چي موند برات، جز يه قاب عكس روبروت، آخه دل من، دل ديوونۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار، آخه دل من، دل سادۀ من... تا كي مي خواي بشيني به پاش بسوزي، تا كي مي خواي بشيني چش به در بدوزي، در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسۀ خودت بخواد تو رو ... آخه دل من، دل سادۀ من ... دل من، دل ديوونۀ من ...
شبانه؛ خدا خدا مي كنم خواب بريزد توي نگاهم درين شبانه. مي ترسم اين نگاهِ هميشه رو به ماه ، هيچوقت گرم نشود!
(هميشه فكر مي كنم اين ته ماندۀ ترس كه مُدام با من است نمي گذارد زندگي كنم. زندگي ... چقدر خوب است كه آدم بعضي حرف ها، حس ها، خاطره هايش را بنويسد .. دوباره كه بخواند آنها را، ناخودآگاه لبخند مي زند به زندگي...
بعدش؛ من الان خودم فهميدم كه دوباره پابرهنه دويدم توي تاريخ خودم! امروز دوازدهم نيست و اصلن هم مهم نيست! بي خيال! من از اين خبط ها زياد مي كنم! فرقي هم نمي كند در مجموع ... امروز ... فردا ... هيچ وقت اصلن ...