تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

گاهي زندگي آدم پُر مي شود از كارها، فكرها، روياهاي پريشان. اضافه كنين به همۀ اينا اون ذاتِ سرگردانِ بشري و اون شيدايي و آشفتگيِ هميشگي مرا با احساسات دوپهلويي كه معمولن كلنجار مي روم با آنها؛ همزمان خواستن و نخواستن. دوست داشتن و نداشتن. ... ووو ... 

خيلي پيش مي آد از خودم مي پرسم كه دخترك تو چرا اين طوري مي كني؟ اصلن داري چي كار مي‌كني اين روزها؟ دست كم فايدۀ اين سؤالها مي تونه اين باشه كه نسبت به معناي روزمرگي هايم شناخت بيشتري پيدا كنم.

به پشت سرم كه نگاه مي كنم تازه تازه مي فهمم معناي واقعيتي رو كه امروز آشكار شده برام. يه تصميم هايي هست كه به گذشتۀ من معنا دادن، به آيندۀ من هم! انگاري گذشته و آينده رو با هم بافته باشم!

+  شنبه سی و یکم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

خداوندا من خدايم را گم کرده ام
جايی در ميان کوچه ها
جايی در ميان دو رنگی ها
جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا
جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم
جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی
جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی
جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز
جايی در ميان ترانه های فرهاد
جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار
جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی
خداوندا
من خدايم را گم کرده ام
برايم پيدايَش کن!!!
من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!
تمامی اش را

محسن سراجي

 

پ . ن ۱ )؛ " چرا تلفنت رو جواب ندادي؟ مي خواستم تلفني ارتباط مستقيم برقرار كني با حرم. از دست دادي. " مليحه بود. صبح رفته بودش كتابخونۀ حرم و به قول خودش نماز جمعه و توفيق اجباري و ... حرفي ندارم براي گفتن. فكر مي كنم همه چيز خوب است. اما، انگار چيزي در من، آرام آرام دارد تغيير مي كند.

پ . ن ۲ )؛ اين آگهي ها و بيلبوردهاي تبليغاتي همراه اول را كه مي بينم خنده ام مي گيرد بي اختيار وقتي مي خوانم كه نوشته است: " هيچكس تنها نيست... "

پ . ن ۳ )؛ سريال اغماء رو مي بينم. بيشتر شايد براي حضورِ حامد كميلي كه هم لوطي بازي هايش را (به دنيا بگوييد بايستد)، هم خباثت و شرارتش را (در پرواز در حباب) و هم اين معصوميت نجيبش را (در اغماء) دوست مي دارم و آن ديالوگ مردِ زن مُرده در گورستان؛ " مطمئن نيستم نباشه .. اما خب، بعضي وقتا بهش شك مي كنم .. حداقل به عدالتش ... "

پ . ن ۴ )؛ هميشه اينجاست؛ روبروي من؛ تصوير زني و كودكي و بره اي.  از روي ديوار برمي دارمش اين پوستر را. احساس مي كنم تمام غرايز مرا بيدار مي كند. ديگر نيست. حالا، تصوير اين دختركان غمگين است و همين.

پ . ن ۵ )؛ هي ياد سريال شب دهم مي افتم و آن حيدر لوطي و عشقش و تعزيۀ عاشورايش و تيتراژ سريالش و ... كه اين روزها، شب ها پُر شده است همۀ اين اتاق از شعر و صدا و حزن و غربتش " مرز در عقل و جنون باريك است .. كفر و ايمان چه به هم نزديك است! .. عشق هم در دل ما سردرگم .. مثل حيراني و بهت مردم! .. گيسويت تعزيتي از رويا .. شب طولاني غم تا فردا .. خون چرا در رگ من زنجير است؟! .. زخم من تشنه تر از شمشير است! .. مستم از جام تهي ... حيراني! .. باده نوشيده شدم پنهاني! .. عشق تو پشت جنون محو شده .. هوشياريست! نگو سهو شده! .. من و رسوايي اين بار گناه .. تو و تنهايي و چشم سياه .. از من تازه مسلمان بگذر! .. بگذر از سر پيمان! بگذر! .. ميل ديوانه به دين عشق تو شد .. جاده شك به يقين عشق تو شد! .. مستم از جام تهي! ...حيراني!.. باده نوشيده شدم، پنهاني! "

* اندكي كفر ورزي " مانا " دقيقن همان حرف هايي بود كه چهارشنبه نوشته بودم در اينجا و كمي بعد برداشتمش. يك حرفهايي هميشه هست حتا اگر آدم آنها را به زبان نياورد، ننويسد يا ... گاهي كاري بر نمي آيد از دست هاي قدرتِ خدا و من نمي فهمم چرا؟ گاهي به رحم نمي آيد دلِ آن محبوب هاي ازلي و ابدي با آن مهرباني هاي بي اندازه شان و من نمي فهمم چرا ... چرا ... چرا ...

+  جمعه سی ام شهریور 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

  

اين تابستان،

قصه هاي خوبي دارد!

درخت لبخندي مي زند،

و از جنگلِ دستهايت مي گويد...

 

اين يادداشت قرار بود پرونده اي باشد براي تابستان به جُرمِ قصۀ خوبي كه تعريف كرد اما، الان اندازۀ يك انشاء شده فقط! با نخ نماترين موضوعِ ِ ازلي ِ خاطراتمان؛ « تعطيلات تابستان خود را چگونه گذرانديد؟»

 

تابستان را دوست نداشتم هيچ وقت. بيشتر به دليل ِ اجباري كه بود براي در خانه ماندن. حالا ديگر روزهاي كاري و غيركاري، تعطيل و ناتعطيل تفاوتي ندارد براي من. در خانه ماندن نيز مشقتِ زيادي ندارد! هميشۀ ايام از اين حيث  تابستان است برايم. نگاه كه مي كنم، مي بينم در پانزده تا هفده سالگي ام، همۀ تلاش خود را كرده بودم تا بروم هنرستان درس بخوانم، تا با آن ديپلم فني كه مي گيرم زود، خيلي زود بروم سركار! نه اينكه نرفته باشم! رفتم. از همان هجده سالگي، بعد از ديپلم، كه اگر به همان شيوه طي طريق كرده و پيش آمده بودم به طور قطع، مثل اين وقت، نمي نشستم بنويسم كه چقدر دوست دارم اتاقي، خلوتي، غاري داشته باشم براي خودم و همين و ديگر خبري نيست از آن جاه طلبي ها، خواهش ها، آرزوها، نيازها، آدم ها و ....

 

اين هي رويا بافي، اين طبيعتِ غريزي، اين دركِ عجيب نسبت به زندگي، اين علاقۀ ذاتي به مردم، اين كم صبري و بي حوصلگي، اين زياده روي هاي عاشقانه و فارغ شدن هاي سبك سرانه، اين دردِ دل شكستگي و اين صداي مُدام كه هميشه روشي را مي شناسد براي رهايي از بن بست هاي سخت و تاريك تا از اين تعليق رها شوم، قدم بگذارم بر روي زمين سفت و سختي يا پر گرفته، پرواز كنم به سمت و سوي آن نيمكرۀ جنوبي در آسمان   

 

هميشه سرگرداني با من بوده است و همين اطمينانِ عميق كه نمي گذارد فريبِ شادي ها، خوشي هاي زود گذر را بخورم. هيچ وقت آرامي نيست در اين حدود. در اين مرزهاي خاكي. زمين ِ سبز ِ وسيع. هنوز هم انسان در حركت است كه آدم مي شود و من در تغيير. دگرگوني. شدن. از حالي به حالي. از نوعي به نوعي. از جنسي به جنسي. با همۀ ناآرامي و آشفتگي و تلاطم و پريشاني هاي مُدام ِ دروني  و بيروني ام و اين شخصيتِ متضاد و متناقض كه كامل و ناقص است همزمان. در آن ِ يك واحدِ مشخص!

 

مي سازم و تخريب مي كنم. خودم را. زندگي ام را. جهان بيني ام را. تازه تازه دارم قواعدِ بازي را ياد مي گيرم. بازي مي كنم. قُمار ِ سختي است كه گاهي باختش شيرين تر از بُرد مي شود! نمي توانم بنشينم. بايستم. بمانم. بايد رفت. بروم. مي روم. عيب و نقص ِ من براي من است. فقط  من. حساب هايمان جداست از همديگر. هر كسي به كيش و آيين و سلوك و زندگي خويش. من هم به سبك و سياق ِ خودم. مي خواهم بازي كنم. شادي كنم. تماشا كنم. زندگي كنم حتا به هر بهاي گزافي كه به خيالِ شما مي رسد و از خيالِ من مي گذرد. مي گذرد. مي گذرد و ديگر چيزي نيست. فقط ترنم سكوت. سكوت. سكوت.

 

در اين فضاهاي خالي، جاي كسي هميشه خالي ست. كسي كه پيامبر ِ سالكِ زاهدِ پارساي من است و مي خواهد از راهي برود كه امن و آرام و يقين و قرار دارد انگار. 

 

  

 

*دلم فقط يك آرزو دارد! همان آرزوي قشنگِ خالص را، تا دست كم آن يك روز باقي ماندۀ عمرم با تو بگذرد.

 

+  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

حكمتِ خدا، اين روزگار غريب، تپش هاي دل بي قرارِ من و اين قول! بانو با همديگر قاعده هاي بازي را پيدا مي كنيم حالا كه به اينجا رسيده ايم. اينجا، پشت همين پنجره كه قرار است چشم اندازش اميد باشد و خوبي و زيبايي و ... احساسات، افكار و حقايقي از اين دست.

هي مي گويم با خودم كه كار خدا حساب دارد، كتاب دارد! اين هم دليل، آيه، نشانه. همين را به فال نيك مي گيرم و ... اين مبارزه مي تواند برنده اي داشته باشد و بازنده اي كه در هر دو حالت، ما برنده ايم! اين را نمي گويم، نمي نويسم براي دلخوشي خودمان! براي اين مي گويم، مي نويسم كه دست كم جسارت و شهامت خواستن را داريم من و تو

اين يادداشت امضاي پاي آن قول است تا بادِ هوا نباشد حرفهايمان

+  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386    | برچسب: رفقا | 

 يا؛ دربارۀ رمان و داستان كوتاه

درباره رمان و داستان كوتاه

دربارۀ رمان و داستان كوتاه*

سامرست موام

كاوه دهگان، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهارم، ۱۳۸۲، ۳۸۰ صفحه، قيمت ۲۰۰۰ تومان

در اين كتاب سامرست موام ضمن بررسي ده رمان كه به عقيدۀ خودش بهترين رمان هاي دنيا هستند دربارۀ رمان و داستان كوتاه مي گويد و مي نويسد كجاي زندگي كدام نويسنده به كجاي كدام داستان و كتابش ربط دارد و ....

در مجموع، خواندنِ زندگي نامه را دوست دارم. لذتِ غريبي دارد. در اين كتاب هم خلاصۀ زندگي غول هاي ادبيات آمده است؛ استاندل، بالزاك، برونته، ديكنز، جين استين، فلوبر، تولستوي، داستايفسكي و ...  

بهترين رمان هاي دنيا به نظر سامرست موام؛ « جنگ و صلح » ، « بابا گوريو » ، « ديويد كاپرفيلد » ، « برادران كارامازوف » ، « مادام بواري » ، « سرخ و سياه » ، « موبي ديك » ، « بلندي هاي بادخيز »، « غرور و تعصب »، « تام جونز »

* دربارۀ رمان و داستان كوتاه  (+ يه چاپ ديگه از اين كتاب )

+  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

اين يكي را رسماً فراموش كرده بودم. يادم رفته بود چقدر باميه دوست دارم و اين ماه، درست است كه وقتِ خيلي چيزها، فكرها، كارها، رفتارهاي خاص است اما، فصلِ باميه هم هست! و اين واسه دختركي كه اصلن اهل شكم و مقولۀ نان و شام نيست كلي هيجان دارد! لذتِ خوردن؛ باميه را دوست دارم براي اينكه كمك مي كند اين لذت را تجربه كنم! كلي باميه خوردم امشب. اصلن هم شيريني اش دل مرا نمي زند. يك جورهايي با خوردنش حال مي كنم حتا اگر مثل ماه رمضانِ آن سالهاي دور، يك شبي بود، جايي بوديم، ملاحظه اي هم در كار نبود، تا مي توانستم باميه خوردم. كم مانده بود خفه كنم خودم را. نمي داني چقدر خوب است كه آدم دوباره لذت ها، خوشي ها، خوبي هاي زندگيش را پيدا كند!

پ . ن )؛ مي خواهم خودم را از اين حدود نجات بدهم. رها بشوم در همان دنياي سختِ بيرون! دلم زندگي مي خواهد، با همۀ عناصري كه در ذاتِ زندگي هست؛ بازي. شادي. تماشا.

عكس

+  جمعه بیست و سوم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

نمي دانم چرا؟ اما، يادِ شهلا جاهد افتاده ام! دست آخر نفهميدم آن حكم اعدام ِ قطعي شهلا جاهد اجرا شد يا نشد؟ حالا من دارم به شهلا جاهد فكر مي كنم كه بيشتر از پنج يا شش سال است با مرگ رو در رو است و حتمن، هر شب، با كابوس جنازه اش بعد از قصاص! عكس يادگاري مي اندازد تا اين نيز بگذرد و او يا اعدام شود و يا تبرئه ... ميدان كتابي به دانشكدۀ ما نزديك بود و در آن زمان و مكان، فرداي روز قتل بود كه تعداد زيادي از بچه هاي دانشكده مان رفته بودند دم در خانۀ ناصر محمدخاني تا ببينند قتل چه شكلي است وقتي در نزديكي آدم اتفاق مي افتد ... درست صبح روزي كه يك زن، قاتل بود و زني ديگر مقتول ... و مردي در ميانه ... ناصر محمدخاني مرا يادِ آدامس هاي بادكنكي بچگي هام مي اندازد كه عكس او و پنجعلي و پروين توي جلدشان، جايزه بود!اينقدر يادم مي آيد كه محمدخاني هم به اتهام استعمال مواد مخدر، نمي دانم به چند ضربه شلاق و پنجاه هزار تومان جريمه نقدي محكوم شده بود!!! الان نمي دانم شهلا جاهد هنوز زنده است يا نيست و اگر زنده باشد، شايد چند روز ديگر نباشد؟ لاله سحر خيزان هم روزهاي زيادي است كه ديگر خبري از او نمي شود ... ناصر محمد خاني هم ...

 

دارم به آن دو زن و اين مرد فكر مي كنم و مُدام حكم اعدام و كلمۀ قتل و آن پنجاه هزار تومان در ذهن من چرخ مي خورد ... همزمان به خودكشي فكر مي كنم و ياد صادق هدايت مي افتم ... و ياد غزاله عليزاده كه نمي دانم در كدام زمان و مكان از دنيا، خودش را به جريان زلال آب هاي يك رودخانه سپرده بود و سفر كرده بود به بي زماني و بي مكاني اعماق.

و ياد حسين پناهي مي افتم كه يك وقتي جنازه اش را پيدا كرده بودند توي خلوت خانه اش و خودش و ياد همينگوي مي افتم که با شليك يك گلوله ... بنگ ...

 

با خودم فكر مي كنم كه بايد، يك بار ديگر كتاب خودكشي كه «ايميل دوركيم» نوشته است آن را بخوانم حتمن ... و يادم بماند در كتاب جامعه شناسي مان، فصل تطورگرايي را كه دربارۀ دگرگوني و تحول است دوباره مرور كنم ...

 

من دارم اين روزها، مُدام به دگرگوني ... تغيير ... پويايي ... تحول ... و تكامل فكر مي كنم ... دارم فكر مي كنم به زندگي و به عشق و نه مرگ و نه خودكشي!

 

دارم فكر مي كنم ... دارم به دگرگوني، تغيير و تحول فكر مي كنم ... از صورتي به صورتي ديگر در آمدن ... طور به طور شدن ... از نوعي به نوعي ... اما منظور من اين نيست ...

 

من ديگر به دنبال پرسه زدن هاي بي هدف و ولگردي هاي هميشه و گذران سادۀ زندگي نيستم ... از بد، بدتر شدن ... خوبي به بدي رسيدن ... خوب ترها، خوب شدن ... بدترها از اين همه گذشتن ... اينها همه تغيير است، تحول است، دگرگوني ست ... اما منظور من اينها نيست ... من به دنبال تغيير و تحول و دگرگوني از شكل و شيوه و صورت و طور و نوعي هستم كه هم جهت را تعيين كند و هم غايت را ... من مي خواهم مسافري در مسير و رو به مقصد باشم، پس از اين همه وقت كه عابري بودم بي مقصد در راه جهان ...

 

در كتاب جامعه شناسي مان آمده : از قرن هجدهم ميلادي به بعد بود كه انسان متوجه شد همه چيز در طول زمان - اگر چه به صورت نامرئي و آرام - دگرگون مي شود و اين آگاهي، آغاز مفهوم تكامل بود. در تعريف - تكامل، مشخص كننده يك دگرگوني مستمر در طول زمان در يك معناي خاص است.وقتي كه دارم اين جمله را با خودم مرور مي كنم، ذهنم بر روي كلمات مستمر، زمان و خاص تأكيد مي كند.

دارم نظريات «ژان باتيست دولامارك»را مي خوانم.دولامارك نخستين جامعه شناسي است كه نظريۀ مدون و منسجمي را براي تكامل پيشنهاد كرد.نظريۀ او مبتني بر چهار اصل است كه من اصل هاي اول و سوم آن را دوست دارم.

يكي، گرايش دروني ارگانيسم به سوي كامل شدن و سومي هم، استعداد ارگانيسم به سازگار شدن با موقعيت هاي جديد يعني انطباق با محيط ...

 

نمي دانم چرا ياد تعطيلات تابستان هايي مي افتم كه در سالهاي دور كودكي ام به روستا مي رفتيم و من در آب رودخانه، بچه قورباغه ها را صيد مي كردم و مي ريختم توي شيشه هاي كوچك مربا و منتظر مي نشستم تا يكي يكي د‏ُم شان بيفتد ... پا دار - داراي پا - شوند ... دست دار- داراي دست - شوند ... رنگ شان تغيير كند ... كمي بزرگ تر شوند ...

يك وقتي هم يك قورباغۀ بالغ را، وقتي كه مي خواست زير يك صخرۀ بزرگ قايم شود، شكار كرده بودم و يك هفتۀ تمام آن را در قابلمۀ كوچكي كه داشتم حبس كرده بودم!!! خاله ام مي گفت قورباغه ماده است. من هم كمي جلبك و خزه ريخته بودم توي قابلمه تا قورباغه تخم بگذارد براي من ... توي قابلمۀ من ... و من دلم مي خواست بچه قورباغه هايي داشته باشم كه ُدم شان بيفتد ... پا دار، دست دار شوند و ... اما، قورباغه بعد از يك هفته، ميان همان جلبك ها و خزه ها و توي قابلمه در حالي كه اصلاً تخم نگذاشته بود، مُرد! ... يك هفته خودم را علاف يك قورباغۀ نر كرده بودم!!!

 

+  جمعه بیست و سوم شهریور 1386    | برچسب: از زندگي | 

غفوری: تو می‌دونی اکبر چرا اون دختره رو کشت؟
اعلا: دوستش داشت.
غفوری: آدم کسی رو که دوست داره مگه می‌تونه بکشه؟
اعلا: نمی‌خواست بِدَنش به یکی دیگه.
غفوری: تو اگه جای اکبر بودی چی‌کار می‌کردی؟ تو هم دختره رو می‌کشتی؟
اعلا: فراموشش می‌کردم.
غفوری: پس آدمی که عاشق یه نفره می‌تونه فراموشش کنه... می‌تونه؟ اگه می‌شه فراموش کرد، خب تو هم خواهر اکبر رو فراموش کن.
اعلا [به سختی]: نه... نمی‌شه.
غفوری: شاهین یادته تو؟
اعلا: آره.
غفوری: می‌دونی چرا قتل کرده بود که؟
اعلا: پول طلبکار مادرشو نداشتن بدن مجبور شدن یارو طلبکاره رو بکشن.
غفوری: آره، شاهین... بابا نداشت، عاشق مادرش بود، نمی‌خواست مادرش به خاطر بدهی سنگین چند سال بیفته زندان، طاقت دوری‌شو نداشت، طلبکاره رو کشت که مادرشو از دست نده... تو می‌گی کار خوبی کرد؟
اعلا: نه.
غفوری: تو اگه جاش بودی چی کار می‌کردی؟... طلبکاره رو می‌کشتی یا مادرتو فراموش می‌کردی؟
اعلا: مادرمو... فراموش می‌کردم.
غفوری: پس می‌شه کسی رو که عاشقشی فراموش کرد.
اعلا: نه، نمی‌شه... من نمی‌تونم.
غفوری [با لبخند]: آدم راجع به بقیه خیلی راحت می‌تونه بگه فراموشش کن، قاضی‌هایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهین رو دادن همینو می‌گفتن...
اعلا: من چی‌کار کنم آقای غفوری؟
غفوری: من اگه جای تو بودم خواهر اکبر رو فراموش می‌کردم، اما ممکنه یه روزی عاشق بشم خودم هم نتونم فراموش کنم، حتا اگه به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه...

*در راز ديدم كه براي تبرك از فيلمنامۀ شهر زيبا (اصغر فرهادي) ياد كرده اند. من عاشقِ اعلاي اين شهر زيبا هستم و ترانه عليدوستي مظلوم و مهربان كه ...

+  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

در فصل هشتم از كتاب جامعه شناسي مان دربارۀ نظريه مبادله و قضاياي عام جرج هومنز نوشته شده است. اين قضاياي عام شامل چهار قضيه با نام هاي موفقيت، ارزش، انگيزه، محروميت-اشباع و قضيه پرخاش - تائيد مي‌شود. من از ميان قضاياي عام هومنز همين آخري را دوست دارم كه خودش تقسيم مي شود به دو بخش كه يكي در رابطه با پرخاش است و ديگري در رابطه با تائيد.

 

در بخش اول، هومنز، فرضيۀ ناكامي - پرخاش را مطرح مي كند و مي گويد: يك وقت هايي در زندگي پيش مي آيد كه آدم - فعل و عملي را به طلب پاداش و نتيجه اي مورد انتظار، انجام مي دهد اما در پايان، آنچه كه قرار است در پي اين انتظار براي آدم فاعل و عامل محقق گردد، تحقق نمي يابد و تغيير موردنظر رخ نمي دهد و خواستي دلنشين به دست نمي آيد و ...

 

هومنز مي گويد در اين شرايط، خب طبيعي اين است كه دست آخر، آن آدم عصباني بشود و از خودش رفتار پرخاشگرانه در كند! هومنز معتقد است اين انتظار و توقعي كه براي آدم به وجود مي آيد بر مبناي پيش فرض ها و واقعيت ها و رخداد هاي قبلي در ذهنيت و عينيت فرد تثبيت شده كه حالا ممكن است خود آن فرد در گذشته اين پاداش را دريافت كرده باشد و يا ديگراني را ديده باشد كه در شرايط مشابه آن را دريافت كرده اند. بهرحال، به حق و يا ناحق، اين گمان در فرد بوده كه به واسطۀ فلان فعل و بهمان عمل، انتظاري در او به ثمر مي نشنيد و زماني كه انتظارش معكوس مي شود خب، طبيعي اين است كه يقينن به مرحلۀ ناكامي برسد.

 

در ناكامي، انتظار مي رود فرد دچار هيجاني به نام خشم شود و از اين بابت، رفتاري پرخاشگرانه از خود نشان دهد. مثلن، يكهو حمله كند به ديوار روبرويش كه سد شده براي رفتنش و يا بشكند سرش را كه خورده است به اين سنگ و يا صدمه بزند به خودش بابت انتظار بي جايش و يا تهديد كند كسي يا چيزي را كه حالا برايش شده است منشاء ناكامي و دليل اين حس خشم ...

 

حالا اگر منشاء ناكامي در دسترس آدمي نباشد و آدم نتواند به دلايل عرفي، شرعي، قانوني، اخلاقي و ... طرف را مورد حمله و ضربه قرار دهد، چاره اين است كه آدم اهداف فرعي را جايگزين آن هدف اصلي (طرفش) كند كه دلش مي خواهد سر به تنش و خوشي به دلش نباشد! اين هدف فرعي مي تواند يك شي ء باشد!

 

مثلن آدم مي تواند برود و تمام ظرف هاي بلور و كريستال خانه شان را بكوبد به در و ديوار و آنها را بشكند و يا اينكه اين هدف فرعي مي تواند يك موجود جاندار ديگر باشد! مثلن، آدم مي تواند برود و نمي دانم دويست يا سيصد تومان بدهد يك جوجه ماشيني رنگي بخرد و گردنش را بگيرد توي دست هاش و بچرخاند و بشكند تمام استخوان ريزك هاي جوجه را و يا اينكه آدم مي تواند بچۀ دماغو و ريقوي همسايه را در يك كمين جانانه پيدا كرده و چايلد ابيوز كند آن را تا ...

 

البته هومنز قضيه اش را اينطوري توجيه مي كند: در مواقعي كه هيجان خشم در انسان به وجود مي آيد، ميل ناگزيري هست كه ارضاء آن را در اعمال پرخاشگرانه دنبال مي كند و اين اعمال و رفتار آزارگرانه بسيار خوشايند انسان قرار مي گيرد و به رضايت خاطر عميقي در فرد منجر مي گردد. خب طبيعي اين است كه وقتي بشر بندۀ خدا عصباني است، دلش بخواهد مثلن همان بچۀ ريقو و گندوي همسايه شان را بزند و ناكار كند و حتمي، اين زد و خورد و درد كشيدن طرف، فوق العاده رضايت بخش است و آدم هم كه قربانش بروم، زمين خوردۀ همين اصل لذتش است به قول فرويدكم ... وگر نه دليل خاصي براي ضرب و جرح و آزار آن بچۀ بخت برگشته وجود ندارد.

 

البته، هومنز در ادامۀ اين قضيه، اصل پرخاش - تائيد را هم توضيح مي دهد و تبيينش مي كند تا نشان دهد كه اگر انسان ها مي توانند سرخورده و متنفر باشند همچنين قادر هستند تا خوشبخت باشند و مهرباني كنند. منتهي چون من مي خواهم نيمۀ خالي ليوان را ببينم حوصله ندارم دربارۀ بقيۀ اين قضيه فكر كنم و يا بنويسم ...

 

 

* به خاطر گل روي خياط باشي پاراگراف بندي اش كردم!!!

 

+  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386    | برچسب: از زندگي | 

پيش نوشت)؛ همۀ ديشب تا صبح، حس و حال خوبي نداشتم. گندي زده بودم كه پيامد رواني و عاطفي آن تا الان هم مرا اسير خودش كرده است! راه حلي به ذهنم نمي رسد براي رهايي!!! به خودم فشار مي آورم بلكه به خاطر بياورم سال گذشته در چنين روزي كجا بودم، چه حسي داشتم، چه مي كردم و .... از اين نوع يادآوري هاي گذشته ام خوشم مي آيد. دست كمش اين است كه خيال آدم راحت مي شود. دوباره به يادم مي آورد «اين نيز بگذرد» وقتي از طريق حافظه ام راه به خاطره اي نمي برم. دوباره مي روم سراغ بايگاني آن وبلاگ سابقم و به دنبال يادداشتي مي گردم با تاريخ چنين روزي ... يك سال قبل تر ... آن وقت يادم مي آيد كه اوووووه! پارسال، در چنين شبي، توي اتوبوس بودم. تنها و داشتم از مشهد برمي گشتم تهران و اين خانومي كه كنار دستم نشسته بود چقدر مكدر كرده بود خاطرم را و چقدر خيالبافي كرده بودم و  ... اووووووووه! الان در مسير ديگري براي هدف ديگري ايستاده ام... زندگي بازي هاي غريبي دارد با آدم ... من اصلن بلد نيستم بازي كنم ...

 

*

 

جلوي در ورودي  مي ايستم تا نوبت به من برسد و خادمي كه مسئول بازرسي زائران است، تن و بدن و مال مرا هم تفتيش كند. جلوي خانمي كه سفت و سخت، رو گرفته و آدم خيال مي كند كه در تمام عمرش يكبار هم نخنديده است، دركيفم را باز مي كنم و او مشغول بازرسي كيفم مي شود و يكي يكي كتاب ها و دفترهايم را لمس و مرور مي كند: داستان راستان، كتاب عشق كه توني موريسون نوشته، دفتري كه شعرهاي تو را در آن مي نويسم، دفتر خاطرات خودم، ويژه نامه ي داستان روزنامه ي شرق و دفتر كوچكي كه شعرهاي ديگران را در آن حمل مي كنم. زن، پلاستيكي را كه در دست ديگرم گرفته ام  را هم باز كرده و دارد تويش را نگاه مي كند كه يك بطري آب و لقمۀ بزرگي از نان و پنير و سبزي در ته آن است. لبخند كمرنگي مي نشيند گوشۀ لب زن و مهربان نگاهم مي كند و مي گويد: زيارتتون قبول باشه، التماس دعا

 

 در برابر كتيبه اي كه اذن دخول زيارت حضرت رضا (ع) بر روي آن نوشته شده، مي ايستم و زير لب مي خوانم: خدايا من بر درگاهي از درهاي خانه هاي پيامبر تو ايستاده ام. و ياد كسي مي افتم كه گفته بود: در مدينه مي توان به قدر يك معجزه مؤمن شد. خواندن زيارت نامه را پي مي گيرم و ... سخن مرا مي شنوند و سلام مرا جواب مي دهند و تو بر شنوايي ام از شنيدن آن پرده افكندي و راه فهم مرا به لذت مناجات با آنان گشوده اي و من، اي پروردگارم ...

 

داشتم كفش هايم را مي گذاشتم توي پلاستيك كه دختري از راه رسيد و هنوز نگاه من به رؤيت او نايل نشده، صدايش را شنيدم كه داشت مي پرسيد: شما از كدام در وارد صحن آزادي شديد؟ به دختر نگاه مي كنم كه روي مقنعه اش يك كارت نصب كرده و روي آن، درشت نوشته شده: مصاحبه گر.  رويم را بر مي گردانم به سمت دري كه از آن وارد شده ام و به دختر مي گويم: از آن در ... و با خودم كلمۀ آزادي را مرور مي كنم كه از دهان دختر شنيده ام و مرا ياد كبوتر صورتي نگاهم انداخته كه در مردمك چشمهايم، اسيرخيال و خاطره است. به دختر نگاه مي كنم كه دارد روي برگه هاي جدول بندي شده اي كه در دست دارد علامت مي گذارد و دوباره صدايش را مي شنوم كه مي پرسد: حالا مي خواهيد به كجا برويد؟ من هم دري را كه رو به رويم قرار گرفته نشانش مي دهم. در، ميانِ قاب طلايي رنگش مي درخشد و روشنايي اش مي ريزد توي چشمهايم كه حالا رو به دختر دارد و دارم مي گويم: احتمالاً مي روم آنجا... و  سمت در طلايي را نشانش مي دهم. دختر ادامۀ سؤال قبلي اش را گرفته و مي پرسد: اگر آن در بسته باشد- و به دري اشاره مي كند كه من از آن وارد شده ام -  از كدام در وارد صحن آزادي مي شويد؟ در ادامۀ سؤال دختر، تكرار مي كنم: كدام در؟ و كمي بعد جواب مي دهمش: خب اگر آن در بسته باشد مي گردم يك در ديگر پيدا مي كنم كه باز باشد! دخترانگار كه برد خود را قطعي فرض كرده، ادامه مي دهد: پس نمي دانيد از كدام در بايد وارد شويد؟ مي گويم: نه! اما، دلم مي خواهد بگويم: بالاخره آدم يك در باز پيدا مي كند كه از آن وارد شود حتي اگر تنگ باشد... مي شنوم كه كسي مي گويد: توكل و صبر كليد گشايش همۀ درهاي بسته است.

 

 پروردگار من! از سرزمينم به سوي تو آهنگ نمودم و شهرها را به اميد رحمت تو در نورديدم. پس مرا نؤميد مساز و جز با برآورده شدن حاجتم مرا باز مگردان!

 

 در انتهايي ترين صفحه از زيارت نامه اي كه مي خوانم جملاتي نوشته كه حديث است از حضرت رضا (ع). يكي اش اين است كه مي فرمايد: بندگي خدا به زيادي روزه گرفتن و نمازگزاردن نيست  بلكه  به بسياري تفكر در امر آفرينش است.

 

  تابستان است. در خاطرات و زيارت هاي من هيچ فصلِ تابستاني نيست الا همين يكي، كه خيلي هم شلوغ است. نشسته ام توي زاويۀ يكي از رواق هاي رو به قبله و در چشم انداز من تا پيداست زائر است و زائر و منتهاي اين همه، رديفي از درهاي هم  شكل و همانند! خيره مي شوم به ازدحام روبرويم و دنبال يك پنجره مي گردم...  ياد نقاشي هايي مي افتم كه توي دبستان مي كشيدم: خانه هايي كه سقف شيرواني قهوه اي دارند و دو تا پنجرۀ روشن و يك  دود كش كهنه كه از كنارۀ شيرواني، دود و خاكستر بيرون مي دهد تا نشان دهد اجاق خانه گرم است ... خيالم را متمركز مي كنم توي چشم آدم هايي كه بر پردۀ بينايي ام نقش شده اند و نيت مي كنم به قصد رؤيت پنجره اي در عمق چشمهايشان ... توي نگاه هر آفريده اي پنجره اي هست كه رو به يك آسمان سبز و خواستني باز مي شود كه آسمان هر كسي از ديگري بالاتر است و هر كسي به قدر خودش به خدا نزديك است: هر كسي از ديگري نزديك تر انگار ... 

 

 زهره  دارد مي گويد كه وقتي بچه بوده با خواهرها و برادرهاش و پدر و مادرش مي آمده اند زيارت و توي اين رواق ها فرش مي انداختند و ... و من با نگاهم رد عبور پاهاي دختر كوچكي را دنبال مي كنم كه دارد توي صحن مي دود ...

 

 ضربان ناقوس وار ساعت- هر يك ربع - يك بارتكرار مي شود و مرا به ياد يك شنبه هاي كليسايي مي اندازد كه سر خيابان آبان است و همين طور  يك شنبه اي كه با تو - يك ربع- گذشت.... 

 

 دخترك  گوشه هاي چادر سفيد گلدارش را سفت گرفته توي كوچكي انگشت هاي مشت شده اش و دارد مي دود و خنده ريزك هايش را مي ريزد لابه لاي بزرگسالي آدم هايي كه تند تند سلام مي فرستند و مُدام صلوات مي گويند. نسيم زير سبكي چادر نماز دخترك خانه كرده و خنكاي آن ريخته توي نگاه من كه دارد رد عبور پاهاي دختر را دنبال مي كند و به هيچ زيارت كودكانه اي نمي رسد ...

 

 گوشۀ صحن، پدر و پسري  نشسته اند پاي هم صحبتي هم-  پسر دارد مُدام حرف مي زند و كلماتش مفهوم شنيده نمي شود. بر طبق جدول كتاب توانبخشي مان مي توان پسر را در گروه كساني كه بهرۀ هوشي شان كمتر از 70 است طبقه بندي كرد كه به آنها مي گويند: كودكان مرزي و سن عقلي شان به اندازۀ يك كودك ۶ ساله است و آموزش پذيرند براي يادگيري مفاهيمي نظير اعداد و غذا خوردن با قاشق و بستن دكمه ها و بند كفش هايشان ... هنوز دارم توي طبقه بندي انواع عقب ماندگي هاي ذهني سير مي كنم كه مادر پسرك هم از راه  مي رسد كه انگار رفته بوده زيارت و حالا، پسر، خودش را از گردن مادرش آويزان كرده و دارد مي بوسدش و مادر هم از توي پلاستيكي كه  در دستش گرفته يك روسري گلدار قرمز بيرون مي آورد و مي كشد روي سر و صورت پسرش و من ياد كتاب بهداشت رواني مان مي افتم و اولين احساس خانواده ها در برابر تولد كودك عقب ماندۀ ذهني كه احساس گناه است!

 

 صداي رساي موذن و آهنگ شيرين اذان تمام صحن را پر كرده است. خيلي زود سرخي فرش هايي كه در محيط صحن پهن شده اند در رنگ هاي متنوع زائران گم مي شود و كمي بعد، جزر و مدي رنگارنگ از جماعت انسان ها شكل مي گيرد كه در ركوع و سجود خيز مي روند و آمدِ شان در قيام و نيت است ...

 

  دخترك، چشمهاي مورب و تنگي دارد و دستش را انداخته دور گردن دختر ديگري كه شايد كمي از خودش كوچكتر باشد و دارد رو به دو دختر ديگر كه چشمهايشان درشت و سياه است مي گويد: اسم اين زهرا است. زهرا دوست من است.  و بعد، زهرا را به خودش نزديك مي كند و در گوشي، حرف هايي را به شنوايي زهرا مي ريزد و كمي بعدتر، زهرا همۀ آن حرف ها را - كه دخترك چشم تنگ به او گفته است- رو به دو دختر چشم سياه  تكرار مي كند: شما هم مي آئيد با هم دوست بشويم تا خيلي بشويم!!!

 

 كتاب بزرگ از سورۀ انبيا باز مي شود و من از همۀ صد و چند آيۀ آن تنها دو آيه را به خاطر مي سپارم كه مي گويد: كل نفس ذائقه الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنه و الينا ترجعون/ خلق الانسان من عجل ساوريكم آياتي فلا تستعجلون/ و از ميان تمام پيامبران - محمد و ابراهيم و ايوب و اسحاق موسي و مريم و عيسي و نوح و لوط و سليمان و يونس و يوسف و ... ياد تو مي افتم كه شاعرترين بودي ...  *

 

پ . ن *)؛ اين يادداشت سه شنبه  21/ 6/ 1385 نوشته شد.

 

+  سه شنبه بیستم شهریور 1386    | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

 - امشب اصرار عجيبي دارم براي نوشتن. تازگي ضعيف شده ام؛ روحي، جسمي؛ احساس اضطراب. حالت تهوع. گيجي. غم. پريشاني. بي خوابي. بلاتكليفي... مرا كلافه كرده اند!!! دلم عاشقي مي خواهد و تعهد و دلبستگي. عاشق و متعهد و دلبسته نمي شوم انگار يا شده ام و خبر ندارم خودم؟!!!  ستاره    مي شمرم به جاي گوسفندهاي هميشه ام... بايد قوي تر باشم. خيلي.

 - با خودم فكر كردم ديگه كتاب نخرم تا ارديبهشت ماه و نمايشگاه كتاب و تا اون وقت با همين كتاب هايي كه دارم سَر كنم! اين تصميم رو بعد از اين گرفتم كه ۳۰ هزار تومان پول دادم بابت خريدن ۳ جلد كتاب!!! و ديدم آهي در بساطم نمانده است ديگر!!!

- قراره آموزشگاه زباني كه مي روم تبديل بشود به بزرگترين فرهنگسراي نمي دانم چندمنظوره در ايران!!! تازه نمايندگي نمي دانم كدام دانشگاه خارجي را هم گرفته است و كلي در و ديوارها را صورتي و نارنجي كرده اند و اين ساختمان مجاور هم به ساختمان فعلي اضافه شده و كافي نت و فروشگاه و ... هم. كلي شيك و پيك شده است اينجا! منتها قرار شده است بابت اين تسهيلات و افتخارات!!! ۷۰۰۰ تومانِ ناقابل به مبلغ شهريه ما اضافه شود!!!

+  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

بعد از ظهر، حدود ساعت چهار، با سارا رفتيم شركت آقاي ابراهيمي. من اين شركت و آدم هايش را و به خصوص ايشون رو خيلي دوست دارم. يه وقتي پاتوق من بود اونجا. بهم خوش مي گذشت. زياد. مثلن براي كار مي رفتم اونجا ولي بهش مي گفتم پارك بس كه همه چيز خوب بود و صميمي بود و دوست داشتني! تازه جذابيت عالم تلويزيون و فيلم و دوبله و اين حرف ها رو اضافه كنين به اين همه كه ديگه ... آره ديگه! نمي دونم چرا ولي الان كه فكرش رو مي كنم مي بينم چقدر دوست دارم هي زمزمه كنم زير لب؛ " تقديرهاي الهي چون قطرات باران از آسمان به سوي انسان ها فرود مي آيد، و بهرۀ هر كسي، كم يا زياد به او مي رسد. " گاهي خودشيفتگي ام عود مي كند!!! دست كم هر بدي و اشكال و عيب و نقصي داشته باشم بلد نيستم بد باشم. بلد نيستم موذي بشوم. بلد نيستم زرنگ بازي در بياورم. بلد نيستم ... خودم را دوست دارم. زياد. اين حرف ها همش ربط داره بهم. خودم مي فهمم!!! 

+  شنبه هفدهم شهریور 1386    | برچسب: از زندگي | 

- وقتي دارد مي گويد هر بنده اي گلي است. چقدر دوست دارم اين تعبيرش را. يك وقتي جذبِ لطافت و زيباييِ ديگري مي شويم و غفلت مي كنيم از آن خار! و وقتِ ديگري، تنها همان خار! همۀ ذهن ما را در برمي گيرد! ... خوب مي نويسد. خوب تر حرف مي زند. خيلي خوب است. مي گويدم: برايم دعا كن! و من با خودم فكر مي كنم چرا يادم مي رود؛ همين كه دوستي مراقبت مي خواهد. از خودم خجالت مي كشم كه چرا يادش نكرده بودم وقتي گفته بود كه كسالت دارد... وقتي خبري نبود ازش... حتمن...

- با برنامه ريزي مشكل داشته ام. دارم هنوز. دست آخر هم نتوانستم روي آن كاغذ سفيد چيزي را بنويسم كه بايد داشته باشم. مي خواهم كه داشته باشم. كاغذ را از روي ديوار برداشتم. خيالم راحت شده است. خودم را ناراحت نمي كنم. اصلن! بي خيال عزيز من!

- اگر خدا بخواهد، شايد كار من هم درست بشود و شاغل شوم!!! امروز مقنعه هايم را در آوردم از توي چمدان؛ خاكستري، قهوه اي، مشكي، خردلي، سبز و ... مدتي است مقنعه سر نكرده ام. حالم بد مي شود ازش. يه كمي قد و اندازه و ارتفاع و سفت و سختي شان را تنظيم مي كنم. دوباره تا كرده، مي گذارمشان كنار. اگر بروم سركار بابت لباس و رنگ و ... مسائلي از اين دست دچار مشكل مي شوم احتمالن!

- دلم مي خواهد به او تلفن بزنم. دلم مي خواهد تلفن بزنم و بگويمش كه از شدت خوبي گند زده است به همه چيز!!! بگويمش كه گاهي زياديِ خوبي، زياديِ انسانيت ديگران را آزار مي دهد. مرا آزار داده است. كاش كمي به آن شيطانِ كوچكِ دروني ات مجال مي دادي كه ... " هي! چي مي گي دخترك؟!" به خودم مي گويم. احساساتي شده ام. يادِ گذشته افتاده ام. همۀ روزهاي خوبي كه ... همۀ شب هاي خوبي كه ... همۀ خوبي هايش! نازنينِ لعنتيِ!!!

- دلم خيالبافي مي خواهد. كسي را مي خواهم تا خيالبافي كنم درباره اش! تنگ حوصله شده ام. دلم مي خواهد ازدواج كنم! در همين راستا، بعد از يك سالي كه لباس عروسي خواهرم اينجاست وسوسه شدم بپوشم آن را. پوشيدمش. كمي بعد هوسِ شوهر از دل و سَرم افتاد دوباره!

- راست مي گويي... بهمان خوش مي گذرد... مي خواهم خوش بگذرد از اين به بعد... اين يكي، دو روز دوباره به خودم آمدم. هنوز دوستي، ولگردي، خريد كردن، خوردن، راه رفتن، دوستانم، تهران، مترو و مسخره بازي، كتاب، آب طالبي و ... را دوست دارم. زياد.

- فردا، قرار است برويم به ملاقاتِ ايشان. من و سارا. درستش اين است كه بگويم جنابِ رئيس! اما، حقيقت اين است كه فوق العاده ترين انسانِ زندگيِ من است كه هر چه بگويم وصفِ مردانگي و مهرباني هايش نمي شود هرگز!

+  شنبه هفدهم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

اين يكي، دو روز كمي شبيه سابق گذشت! آن روزها كه از خانه مي زدم بيرون به هواي تهران و مي‌رفتيم خيابان گردي و خريد و تماشاي ويترين مغازه ها و ... با زهره و سارا.

البته در حاشيۀ خيابان گردي، از نمايشگاه " تسما " هم بازديد كرديم و در نشست تخصصي اش!!! كه دربارۀ جامعۀ اطلاعاتي بود شركت كرديم و الان كلي غني شده ام من!!!

نشست در كانون فكري و پرورشي كودكان و نوجوانان!!! برگزار شد. عنوان آن بررسي نظريه هاي مربوط به جامعۀ اطلاعاتي بود. قرار بود مهندس جهانگرد باشد، دكتر غريبي، دكتر قانعي راد، دكتر شهرياري، دكتر شكرخواه و دكتر نمك دوست كه اين دو دكتر عزيز آخر الذكر تشريف نياورده بودند. دكتر غريبي بحث را آغاز كرد با سرفصل هاي مربوط به يك كتاب خارجكي كه اسم و رسمش يادم نيست! دربارۀ توليد دانش و مهم ترين ركن آن و يك هرم كذايي شعاري و ... مسائلي از اين دست سخنرانيد و بعدش گفتند دكتر قانعي راد نمي دانم دربارۀ چه و چه صحبت كنند كه ايشان مردانگي كرده، صحبت نكردند و در عوض، يكسري سؤالات مشتي دربارۀ آنچه كه دكتر غريبي ايراد فرموده بود، مطرح كردند كه كلي حال كردم من به شخصه!!! بعدش، مهندس جهانگرد آمد ميانداري كرد و گفتش؛ خب قرار نيست همۀ سؤالات رو دكتر غريبي جواب بدهند و هر كسي به فراخور ... از اين حرفا ديگه! اون وقت، دكتر شهرياري دربارۀ فلسفه و حكمت و جامعه اطلاعاتي نظريه پردازي كردند و اشارۀ ايشان به افلاطون و عرفان و ... همانا و ادامۀ جلسه همانا! آن وقت يكي از حضار جانبي ما سؤاليد كه نمي دانم ... سؤالش رو با استفاده از كلمات سخت مطرح كرد و من فقط اينقدر فهميدم كه با طرح اين سؤال رسماً انحراف در جلسه پيش آمد و بحث به جاهايي كشيده شد كه نبايد!!! دست آخر، دكتر غريبي آمد جواب همان دكتر قانعي راد را بدهد كه گفتش: من اصلن فكر نمي كردم اين طوري بشود و ايشان سؤال مطرح كنند. من ديشب خوابيدم و صبح بيدار شدم آمدم اينجا كه در همين حين، ما خنديديم!!! بعد از اين هم ايشان دربارۀ طير الارض يا سير الارض!!! در دنياي قديم و جديد مطلبي را فرمودند كه بيشتر جوك بود و ما خنديديم باز هم!!! خب، كار ديگري بر نمي آمد از دست و دهان مباركمان!!! بعدتر، ما به همراه دو آقاي محترم كناري مان متوجه شديم كه اصلن دربارۀ جامعۀ اطلاعاتي بحث نشده است و وقت جلسه تمام شده بود و مهندس جهانگرد نمي دانم از كدام حرفها نتيجه گيري كرد و تمام شد!!! همين. و اين طوري بود كه من غني شدم!!! به قول عادلۀ عزيز از اورانيوم غني شده هم غني تر!!!  

+  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386    | برچسب: مملكت گل و بلبل | 

داشتم دربارۀ رمان و داستان كوتاه ِ سامرست موام را مي خواندم، خياط باشي عزيز مرا گفتند كه "محض رضای خدا آرام تر کتاب بخوان!!! " خب، از آنجا كه فضاي خالي در زندگي من زياد است بنابراين تصميم گرفتيم امروز، فردا را با تماشاي فيلم سرگرم شويم. اين دو فيلم خيلي خاص! يا قابل توجه نبودند! ولي، خوب بودند!!!

نيمه روشن 

  Dont forget look behind you*

يه فيلم عاشقانۀ ترسناك كه هم عشق دارد و هم تخيل و هم ترس و هم خيانت و هم روح و هم طمع و هم ... فیلم حکایت زن نویسنده‌ای است که بعد از مرگ پسرش، دچار نوعي احساس تقصير مي شود. همزمان، همسرش به همراه یکی از دوستانش برای تصاحب چهار میلیون پوند ثروت او نقشه مي كشند تا او در ماجرایی عاشقانه گرفتار شود و ...  

 از فيلم*

Half Light**

 ترجمۀ عنوان فيلم مي شود نيمۀ روشن اما، در شبكۀ ويديويي تاريك و روشن نامگذاري شده است!***

 

"هنوز خيلي چيزها هست كه من نمي دونم! اگه يه گره روي طناب مي تونه جهت باد رو عوض كنه و اگه مردي كه غرق شده مي تونه زنده بشه پس، يه مرد دست و پا چلفتي هم مي تونه زبر و زرنگ بشه"

The Shipping News *

به نظر من، ترجمۀ عنوان فيلم مي شود اخبار كشتيراني اما، در شبكۀ ويديويي ساحل خاطرات نامگذاري شده است!!!**

بعد نوشت: بالاخره «خون بازی» رو هم دیدم و براي اينكه از حالِ بد به حالِ خوب برسم واسه خودم تكرار مستند راز* رو گذاشتم تا ميزان مثبت انگاري خونم برود بالا!

The Secret*

 طلاق با عشق + پرندۀ خارزار + كافه ستاره + گيس بريده + نصف مال من نصف مال تو + شهر فرشتگان 

+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

۱ الف) مسنجر را ديليت مي كنم. بيشتر مايۀ سوءتفاهم است. حسابش را كه كني در رابطۀ چهره به چهره هم پدر آدم درمي آيد! چه برسد به اين چتِ بي پدر و مادر كه تو اگر از خنده، ريسه هم بروي صدايت در نمي آيد! و كلمات ادا نمي شوند. آهنگ ندارند. لحن و لهجۀ آدم را مشخص نمي كند و اين حروف فينگليش جانِ حرفها را مي گيرد و ....

بعدش) خب، اگر اين حرف هاي آخر پيش نمي آمد الان دربارۀ شادي مي نوشتم ولي، ... يك وقتي چشم باز مي كني مي بيني نفهميده اي اما، خرد خرد دلِ كسي را شكسته اي ... نفهميده اي اما، خرد خرد دلت شكسته است!!! ... خودم را مي گويم ... خودت را...

دويّم) (اين دويّم نوشتن مرا يادِ كسي مي اندازد كه نبايد يادش بيفتم!) اصلن قاعده اش اين است انگار كه وقتي داري فكر مي كني همه چيز رو به راه شده است يكهو گند زده مي شود به آن همه چيز!

۱ ب) كم كم دارم فكر مي كنم اينكه مي گويند دل به دل راه دارد! احمقانه ترين تلقيِ من است دربارۀ احساسات خودم ... ديگران ... به همديگر راه پيدا نمي كنيم حتا از هزار راه نزديك هم. اين فاصله مُدام هست. زياد.

آخرش) شايد كاري كردم ... شايد هم نه! اما دربارۀ پاره اي از موارد مطمئن هستم!!! 

بعدش) خب، دوباره نصب كردم مسنجر رو ...

+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

... ادامه از قبل

امروز، خيلي زياد، يادِ همۀ دوستانِ وبلاگي ام افتاده بودم كه پيش از اين، هميشه اشتياق داشتم براي خواندن يادداشت هايشان و باخبري از احوالاتشان و اينك، دفعات عبور و مرورم به آن حوالي، كم و كمتر مي شود مُدام.

آن وبلاگِ سابق، آن دوستانِ پيشين، آن زندگي را دوست داشتم اما، اين اواخر همه چيز به طرز عجيبي حزن آور شده بود. آنقدر كه احساس مي كردم، دست هايي پنهاني، آن سهم اندك مرا براي خلوت كردن با خودم از من گرفته اند.

اينجا را بيشتر دوست دارم الان. حدودِ آنجا را ندارد. بيشتر خودم هستم. مي توانم غمگين بشوم. افسرده. گريه كنم. عاشق بشوم. بدم بيايد. دوست داشته باشم. متنفر بشوم. بخندم. چت كنم. كتاب بخوانم ... و ... آنجا اما يك طوري شده بود كه من نمي توانستم همۀ خودم باشم. فقط مي بايست خوب و خوشحال و مثبت مي بودم و ديگران را دوست مي داشتم. 

صبح. با سميرا. حرف و حديث و درد و دل داشتيم. چقدر دلم تنگ شده بود واسه آن روزهايمان. دو سال قبل تر. آن پياده روي هايمان از امانيه تا ميدان ونك و غيبت كردن و خاله زنك بازي. "مي بيني هنوز هم دلت همين را مي خواهد كه بروي بيرون. حرف بزني. شيطنت كني. بخندي و ... " به خودم مي گويم اين حرف ها را و سرشار مي شوم از لذتِ يادآوري همۀ روزهايي كه در آن شركت گذشت و خوش گذشت. زياد.

از تابستان قبل تا اين روزها، سميرا حضور كمي داشته در زندگي من. منتها عجيب است كه با او دربارۀ موضوعاتي حرف مي زنم كه با زهره و مليحه هم. 

پُرحرف هستم. فقط نمي دانم چرا با بچه هاي كلاس زبان حرف نمي زنم اصلن. سلام و عليك و همين. كمتر مي دانند چند سال دارم. درسِ چي خوانده ام. خانه مان كجاست و يا ... اما، سر كلاس، استاد دربارۀ صفت هاي شخصيتي مي پرسيد كه يعني كدام يك از بچه هاي كلاس مثلن مهربان است، صبور، دوست داشتني و ... و به نوبت نظر مي داديم دربارۀ ساير دوستان. تقريباً مطمئن بودم كه هيچ كس دربارۀ من چيزي نخواهد گفت اما، شگفت زده شدم وقتي بچه هاي كلاس صفت unusual & interesting  رو به من نسبت دادن!!!

شب، زهرا تلفن مي زند. با هم حرف مي زنيم. انگاري آن مقاومتم نسبت به ارتباط با بچه هاي دانشكده شكسته شده است. نه! اصلن، حرفِ اين حديث نيست! خودم خوب مي دانم چه مرضي افتاده بود به جانِ من! اين جور وقت ها، فقط خانوم دانشپور است كه حتا از پشت تلفن مي فهمد چرا قيافۀ من كج شده و درمانِ دردم چيست؟!

من خوبم. خيلي.

+  یکشنبه یازدهم شهریور 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

يا؛  تو مي داني كجا را اشتباه كرديم، نه؟

خوبي خدا

خوبيِ خدا*

۹ داستان از نويسندگان امروز امريكا

مترجم امير مهدي حقيقت** / تهران، نشر ماهي، ۱۳۸۵/ چاپ دوم/ ۲۰۸ صفحه/ ۲۴۰۰ تومان

- گفتم:‌‌" دوستت دارم، ماري." گفت:" تو هميشه همين را مي گويي." "خب براي اين كه هميشه دوستت دارم." ص ۲۲ و ۲۳

- گفتم: " از اين جور سؤال ها نكن." پرسيد:" از كدام جور سؤال ها؟" " سؤال هايي كه جوابشان معلوم است. اين جور سؤال ها مرا مي ترساند." ص ۳۵

- " فهميدن يك قضيه كاملاً فرق مي كند با اين كه آدم بخواهد آن را جوري جلوه بدهد كه ديگران بتوانند با دو چشمشان ببينند. اگر بشود از پس اين هر دو تا كار بربيايي، زندگي خيلي راحت تر مي شود." ص ۴۷ و۴۸

- "اميد يعني بازگذاشتن در. اين طوري چيزهاي خوب توانست وارد شد. شايد وقتي تو اصلاً حواست هم نباشد. " ص ۱۵۵

** امير مهدي حقيقت

* خوبي خدا

+  یکشنبه یازدهم شهریور 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

تابستانِ قبل، دوازدهم شهريور، سومين روز وبلاگ نويسي ام بود. اين يادداشت هاي خاكستري يادگار آن روزهاست.

يكشنبه - دوازدهم از ماه ششم در بيست و چند سالگي من

 ساعت ... اينجا ... تو ... چشمهايت ... پنجره ... من ... جاده ... رفتن ... خدا ... اصلاً همين خدا كافي است! خدا را گواه مي گيرم تا شاهدي باشد بر اين قول، كه من به تو مي دهم و اين قرار، كه تو با من مي گذاري - تحمل داشته باش - قول و قرار ساده اي ست: از اين وقت به بعد- نمي خواهم/ نمي خواهي شاعر باشم! ... آخر - به خدا، من شاعر نمي شوم! ... لطفاً اينقدر سرزنش نريز توي چشمهايت و اخم توي صدايت و نااميدي توي دستهايت ... چرا زور مي گويي؟

اصلا چمدان و چترت را بردار - و آن سوغاتي سفارشي خدا را براي من (خودت) - تو را به سمتِ خود خواهم برد - ناگهانِ بودنم - من اينجا هستم: در نزديكي همۀ آب هاي زمين، تمام درختان خاك و زيادي پرندگان آسمان! (يك ماهي، يك سيب و يك گنجشك تصور كن! كه هر سه شباهت هايي دارند: كوچك و تنهايند!)... به جان خودت! هر چقدر هم مرا تشريح كني و تخريبم كني و دوباره بسازي ام مي بيني تنها شكلي كه بر تار و پود مغز من نقش شده همين نوشتن است و در بافت قلبم هم - تنها پيراهن سرخ دوست داشتنم را مي يابي ...

اصلاً خدايي اش در كجاي كدام كتاب، كجاي كدام حيات، كجاي كدام خلقت خوانده اي يا شنيده اي و يا ديده اي كه بتوان در مصرعي نا تمام، شعري كامل جست ؟ اصلاً شعر پيشكش ... تو بگو يك بيت ... يك رديف ... يك قافيه اصلا ... به خدا، اين دختر جميع اضداد است و موزون نمي شود ... تو بگو اصلاً دريده، خيال مي كني اهلي مي شود ؟

(امروز به سارا همين را گفتم. هنوز به همان شكلِ سابق هستم؛ سرشار از احساسات متضاد و متناقض!

-          اصلا بي خيال! غلط كردم كه اين ها را گفتم و نوشتم ...

ساعت مي شود شش و سي ... سي و پنج ... حالا ديگر هفت شده ... از هفت و ربع هم گذشت ... شد هشت ... امروز اصلاً كار تعطيل! اصلاً من اگر زياد بروم دانشگاه، بدنم كهير مي زند! مي خواهم با خودم خلوت كنم. به خودم احتياج دارم، خيلي! تازه مگر در دانشگاه قرار است چه اتفاق خاصي رخ بدهد كه من بخواهم هر روز خدا تمام حوصله هايم را در آنجا حرام كنم. نهايتش اين است كه آسانسور سالم باشد و وظيفۀ خطيرش را كه همان بالابري ست انجام بدهد - اين وضعيت نشانۀ اين است كه امروز حاج آقايي كه رئيس دانشگاه است تشريف مي آورد، همكاران مواظب باشيد! - و همكاران عزيز هم مدام از همديگر پرس و جو كنند كه پس اين پاداش هفتۀ دولت چي شد ؟ و مرتب حساب كنند كه اگر پنجاه تومان بدهند چقدر بابت مالياتش كم مي شود و اگر چهل تومان ... و اگر سي تومان ... - فكر كنم سي تومان بدهند امسال كه من همه اش را بايد كنار بگذارم براي پول تلفن - در دانشگاه، تنها چيزي/ كسي كه من دوست دارم يكي همكارم است كه به گمانم خانم ترين زن دنيا باشد و يكي آقاي عزيزي و ديگر، همين سنگ نمك سه گوشي كه گذاشته ام روي ميزم ... اما بيرون از دانشگاه ، دنيايي هست كه خيلي دوستش مي دارم! و تازه همين خانم و آن آقا و سنگم را هم مي توانم بيرون از دانشگاه دوست داشته باشم. اينها را كه مي نويسم يعني من نمي خواهم امروز بروم سر كار ...

(رسماً از اول دي ماه 1385 تا به الان ديگر اين حس و حال را تجربه نكرده ام. اين صبح هاي زود بيدار شدن، سرويس دانشگاه، سولماز، همكاران سابق، آن حاج آقاي رئيس دانشگاه، آن سنگ نمك سه گوش كه همان اواخر داده بودمش به يكي از دانشجوهاي دانشكدۀ حقوق كه ... يادِ آن مهرباني هاي آقاي عزيزي بخير!

در خانه، خودم هستم و خودم كه با هم خلوت كرده ايم. البته اين مرد زشت كه من از صدايش خوشم مي آيد هم هست - دارد با خودش مي خواند: توي آينه خودتو ببين چه زود زود توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه نذار كه تو اوج جووني غبار غم بياد بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه ... من اما بر خلاف اين مرد، خيلي خوشحالم آنقدر كه دلم مي خواهد بروم روي بام خانه مان و شيرجه بزنم توي آبي آسمان و به همه نشان بدهم كه من يك پرنده ام ... الكي خوشم براي خودم ديگه

(الان، امروز هم، اين طوري ام. در خانه هستم. فقط خودم. خلوت كرده ام با آن ديگري در خودم. آن غريبه كه نمي خندد. دوست نمي دارد و ...

به زهره تلفن مي زنم تا سفارش كرده باشم بابت بليط و رفتن مان ...

(چقدر آن مشهد رفتنِ تابستانِ پارسال خاطره بود.

مرد زشت هنوز دارد مي خواند: منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمي آد خودش مي گفت يه روزي مي ذاره مي ره خودش مي گفت يه روز خاطره هاتو مي بره از ياد ...

دلدادگي، درياست وقتي رگ ديوانگي آدم بيدارِ كسي شده است ...

 - مرد زشت هنوز هم دارد مي خواند و مرا در روياها و تخيلاتم غرق مي كند: آخه دل من، دل سادۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار، آخه دل من، دل ديوونۀ من، ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار، دل من، دل ديوونۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار ، ديدي اونم رفت، اونم تنهات گذاشت رفت، تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت، ديگه نمي آد، ديگه پيشت نمي آد، از اون چي موند برات، جز يه قاب عكس روبروت، آخه دل من، دل ديوونۀ من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار، آخه دل من، دل سادۀ من... تا كي مي خواي بشيني به پاش بسوزي، تا كي مي خواي بشيني چش به در بدوزي، در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسۀ خودت بخواد تو رو ... آخه دل من، دل سادۀ من ... دل من، دل ديوونۀ من ...

شبانه؛ خدا خدا مي كنم خواب بريزد توي نگاهم درين شبانه. مي ترسم اين نگاهِ هميشه رو به ماه ، هيچوقت گرم نشود!

(هميشه فكر مي كنم اين ته ماندۀ ترس كه مُدام با من است نمي گذارد زندگي كنم. زندگي ... چقدر خوب است كه آدم بعضي حرف ها، حس ها، خاطره هايش را بنويسد .. دوباره كه بخواند آنها را، ناخودآگاه لبخند مي زند به زندگي...

 

بعدش؛ من الان خودم فهميدم كه دوباره پابرهنه دويدم توي تاريخ خودم! امروز دوازدهم نيست و اصلن هم مهم نيست! بي خيال! من از اين خبط ها زياد مي كنم! فرقي هم نمي كند در مجموع ... امروز ... فردا ... هيچ وقت اصلن ...

 

+  یکشنبه یازدهم شهریور 1386    | برچسب: از زندگي | 

يا؛ همه اش آن چيزي نبود كه پيدا بود ...

قسمت ديگران

قسمت ديگران

جعفر مدرس صادقي

نشر مركز، تهران، ۱۳۸۴ / چاپ اول ويرايش دوم/ ۱۶۰ صفحه/ ۱۶۰۰ تومان

از دستۀ كتاب هاي طلسم شده بود اين كتاب! كه قسمت نمي شد تمام كردن آن. سه داستانِ باقي مانده از آن هفت داستان را بالاخره خواندم تا پروندۀ قسمت ديگران هم بسته شود حالا كه بيشتر از دو ماه است ... اوووووووه! عمر چه زود مي گذرد! يادم هست وقتي شروع كرده بودم خواندنش را، در آن وبلاگ سابق نوشته بودم و سارا كامنت گذاشته بود كه ...

بايد داستان هاي بيشتري بخوانم از جعفر مدرس صادقي!

يادداشت نويسنده در ته كتاب را دوست داشتم؛ زياد.

"نويسندۀ اين داستان ها به ريزه كاري و جزئيات اهميتِ زيادي مي دهد و فكر مي كند همۀ اين چيزها در ساختنِ داستان مشاركت دارند و سهمِ هيچ كدام را نبايد دستِ كم گرفت. اين نويسنده هيچ اعتقادي به ابلاغِ پيام و سخن پراكني ندارد و وسيله كردنِ داستان را براي تحميلِ معلوماتِ فلسفي و سياسي به خواننده بي حُرمتي و اسائۀ ادب به ساحتِ مقدسِ داستان مي داند. او به اين قالب ادبي عشقِ عجيبي دارد و خيال مي كند همه چي در جهان به اين دليل وجود دارد و هر حادثه اي به اين دليل اتفاق مي افتد كه روزي توي اين قالب خودش را به ثبت برساند. او خيال مي كند همۀ جهان و هر حادثه اي كه كه در جهان اتفاق مي افتد موادِ خام و مصالحِ كارِ داستان نويس است و هر چيزي را كه  در دنيا وجود دارد به همين صورت مي بيند. اما او هم، مثلِ هر نويسندۀ ديگري، از زاويۀ خودش به جهان نگاه مي كند و فقط از جهاني كه خودش مي بيند خبر دارد و فقط از همان زاويه مي نويسد و فقط با همان آدم ها و با همان چيزهايي كه خودش مي شناسد سر و كار دارد. اگر اين طور باشد) كه اين نويسنده خيال مي كند همين طور هم هست)، هيچ نويسنده اي، هر جاي دنيا كه باشد، لازم نيست كه هيچ وقت به دنبالِ موضوع بگردد. هر اتفاقي و هر آدمي و هر چيزي كه بر سر راهش قرار بگيرد مي تواند موضوع داستان باشد، به شرطِ اين كه در محدودۀ شناختِ نويسنده باشد و به آن دلبستگي و تعلقِ خاطر داشته باشد. " از يادداشت پاياني نويسنده

+ دربارۀ جعفر مدرس صادقي 

+  یکشنبه یازدهم شهریور 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

شهر فرشتگان

:: و بعد كافيه كه سقوط كني .. 

سقوط؟

:: بپري ... تصميمت رو مي گيري كه بپري و مي پري .. 

و وقتي كه بيداري مي شي، اون وقت؟ 

:: آره! .. بوي هوا .. مزۀ آب ..

خواندن روزنامه

:: خوردن ..

و نوشيدن .. كاركردن 

:: داشتن خانواده ..

پس منتظر چي هستي؟ ...

:: چقدر زيبايي توي اين دنيا هست ..

آره! **

*

:: چرا اين اتفاق افتاد؟

من نمي دونم

:: چون نوبتش رسيده بود؟

تو مي خواي من چي بگم؟

::من دارم مجازات مي شم..

خودت مي دوني كه اين نيست .. زندگي همينه .. تو داري زندگي مي كني .. يه روزي هم بايد بميري .. چه حالي داره؟

:: چ