تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

يكي، دو روز وقت دارم براي سامان دادن به كارها، ديدارهاي عقب مانده، بعدش كوله بار خود را بسته، مي روم آن حدودِ نه چندان دور تا شايد به سعي، تقدير شايسته اي رقم زنم براي خودم! شايد هم آدم ديگري شد اين دختر پس از اجبارِ خلوت و سكوت و مرارت و رياضتِ خود خواسته اش!

* فكرش رو بكنين بي خيال اينترنت و وبلاگ و تلفن و دوست و خانواده و ... عينهو خودكشي مي مونه! اما، كاريش نمي شه كرد! مرگ يه بار، شيون هم يه بار! هم واسه خودم بهتره و هم واسه اطرافيانم! يه مدت از دستِ همديگه نفس راحت و آسوده مي كشيم!

+  شنبه بیست و هشتم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

دوباره دلم مي خواهد همۀ كار و زندگي و برنامه هايم را رها كنم به امان خدا و بروم. بروم يك جاي دوري و گم شوم. هي يادِ آن شب مي افتم و سفر به اصفهان كه آني بود و چه حالي بود در آن اوضاع! هي يادِ مسجد امام كه تجسم فيروزه اي ترين غزلِ دنياست... هي يادِ بي خبري همه، حتا زهره، تا آن دمِ رفتن. بليت اتوبوس گرفته بودم براي ساعت ده و نيم شب و تازه، زهره جان كه همه چيز را قبل از همه مي داند ساعت نه شب باخبر شده بود و كمي بعد پدرم ... مادرم ...

شايد بسياري از دوستان بايد مرا حلال كنند بابت تقصيرهاي ناخواسته ام. هيچ وقت، به عمد، آزار و غم و اندوه كسي را نخواسته و نمي خواهم. بلد نيستم اصلن. اما، شايد ديگران نيز چونان من آزرده شده باشند، از روي لطف و محبت دَم نزده باشند. اين دمِ رفتنِ نمي دانم تا كي، كلي دلم حرف دارد براي گفتن و نوشتن و گذاشتن و گذشتن. هميشه دو صفت را بيشتر از هر صفتي دوست داشته ام؛ عدم وابستگي و عدم دلبستگي. شايد براي اين است كه روستاي قلب من هميشه خودكفا بوده است براي برطرف كردن نيازهاي مادي، معنوي، رواني، روحي، جسمي ... ووو ... و دوست داشتنِ ديگران لذتي افزون بر اين همه بوده كه هميشه خواسته ام سرشار باشم از آن و هنوز هم. منتها، كمي خسته، بيشتر دل شكسته ام. اين روزها، هر كسي، به هر زباني و در هر كسوتي، كوشيد تا مرا بيازاد و كسي، هيچ كسي گمان نكرد شايد، گاهي، اين دخترك نيز احتياج داشته باشد به اطمينانِ بودنِ كسي در هجوم اين بي پناهي غم انگيز! كه خوشبخت ترين خاطرۀ زندگي اش را به سادگي و در ناباوري از دست داده است و نداده است! در همين اوضاع آشفتۀ فكري، دري از غيب گشوده شد به رهايي! هي غفلتِ مكرر ... هي من، بندۀ ناسپاسِ هميشه ... يادم مي رود كه كسي مرا دوست دارد ... بيشتر از پدرم ... بيشتر از مادرم ... بيشتر از ... راه سفر در پيش پاهاي مشتاقي باز شده است ...

شايد حُسنِ بزرگ اين سفر، خلوتِ آن باشد كه مرا رها مي كند از هميشۀ ازدحام اينجا. چقدر دلم مي خواهد براي مدتي با آن دخترك، فقط با همان دخترك باشم و نه ديگري. امن و آسايش روزهايي ساكت را به تجربه خواهم نشست در اين مدت. دوباره كه برگردم شايد قدرِ بودنِ ديگران را بيشتر دانستم. شايد هم ديگران قدرِ بودن مرا.

حرف هايي بود با سارا، بانو، ياسمين و حكايتِ هميشۀ من با زهره و مليحه كه ... شايد وقتي ديگر ... اين دَم رفتن هي ياد مرگ مي افتم كه نامنتظر است. يكهو دستِ آدم از دنيا كوتاه مي شود و كلي حرف كه نگفته ايم به همديگر ... كلي حلاليت كه نخواسته ايم از يكديگر ... كلي برنامه كه از دست مي رود و آدم با خوش خيالي هي فكر كرده بوده به آن و اينك ...

سفر كنم ... تنها روم ... تنها ره صحرا روم ... شوم رها از ديده ها ... تا شايد از دل ها روم ... از آشيان جدا شدم ... چون ناي بي نوا شدم ... ز دام تو رها شدم ... رها شدم ... چه شب ها ... چه تنها ... نشستم از تو جدا ... تازه گلِ بهار من! خنده مكن به سرنوشتم ... خيز و بيا به سوي من ... عشق و وفا بود سرشتم ... من مرغ پرشكسته ام ... بي بال و پر كجا روم ... از من نمي پرسد كسي ... كجا روم چرا روم ... اي فتنه جو ... سرشك تو در قلب من اثر ندارد ... اين مرغك بي آشيان ... راهي به جز سفر ندارد ... 

+  جمعه بیست و هفتم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

سكوتِ كذايي زندگي را بايد شكست. به كدورت كه پا بدهي خودت اولين كسي هستي كه از پا مي افتي! درست همان وقت كه گمان مي كني اوضاع بر وفق مراد است و غم كوچ كرده از دل و خاطرت دوباره، دچارِ احساس ناخوشايندي مي شوي كه نه لايقِ بي تفاوتي است و نه سزاوار جديّت! شايد تأمل و تدّبر و محبّت را بايد!

خواب ديده بودم چند شب قبل تر، ترسيده بودم خيلي. زهره كه تلفن زد، با مليحه كه حرف زدم گفتم به ايشان. در خواب، كسي دلِ مرا شكسته بود. دردناك بود آن هجوم غريبي و غربت در خواب. چقدر گريه كرده بودم!؟ خدا مي داند و بس. بعدتر، گوشۀ لبم مزيّن شد به نشانِ يك تب خال. از آن روز هي منتظر بودم كسي بيايد و دل مرا بشكند!!! خواب تعبير شده است گويا!

شايد هم من زود رنج شده ام. زهره كه اين را مي گويد. نمي دانم.

+  جمعه بیست و هفتم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+  جمعه بیست و هفتم مهر 1386    | برچسب: از زندگي | 

يا؛ در بي زماني ... در خيال محض

دود مقدس

دود مقدس

شيوا مقانلو

تهران، انتشارات ققنوس، چاپ اول، ۱۳۸۵، ۸۰ صفحه 

رفت و آمد به تهران را دوست دارم. علاوه بر اين كه به من خوش مي گذرد، در فضاهاي خالي روز، كه بايد در ماشين و مترو و اتوبوس بگذرد و يا منتظر بمانم براي رسيدن دوستي و يا ... فرصتِ غنيمتي پيش مي آيد براي خواندن كتاب. امروز و ديروز نوبتِ  دود مقدس  بود.

اولش، از تركيب دود مقدس خوشم آمده بود. ضمن اينكه از گفت و گوي راديو زمانه با شيوا مقانلو، همين يادم مانده بود كه دربارۀ خيانت است؛ خيانتِ زنان. من هم كه عاشق خيانت و جنايت هستم!!!

اين كتاب هفت داستان كوتاه دارد. اولي و چهارمي مرتبط هستند به هم و دربارۀ سه زن. يك دوستي سه نفره، ماه و پلنگ، پالتو، شب شيطان، يك دوستي زنانه، ولگرد پرلاشز، آخرين مرد مقاوم عناوين داستانهايش است. اما، هنوز متوجه نشده ام عنوان دود مقدس از كجاي كتاب و داستان پيدا شده است. ضمن اينكه اصلن لذت بخش نبود خواندنش. بيشتر خسته كننده بود. ايضاً نظر زهره جان هم اين بود. مگر داستان شب شيطان كه دوست داشتم آن را.

كتاب تقديم شده است به خواننده. من فقط همين پاراگرافِ طولاني زيبا را كه در ابتداي كتاب آمده است دوست داشتم. زيبا بود. زياد.

يكي، دو، چند جمله از اين كتاب؛

از آن مردهاي مقتدري كه، بي دغدغۀ داشتنشان، حتي بودنشان هم غنيمت است. ص ۱۰

هيجان صدايش، خيسي اشك آلود صداي من را پوشاند؛ من هم اصراري نكردم شادي اش را به هم بزنم چون از تف كردن ناراحتي خودم روي صورت بقيه خوشم نمي آيد. ص ۱۳

سختي اش فقط اين است كه آن علامت تعجب گندۀ توي لحنشان را اصلاً نمي شود منتقل كرد.ص ۱۶

تحكم صداي نشنيدني اش را از قامت استوارش گمان مي زنم. ص ۲۳

طوري دركش مي كنم كه نيازي به دانستن زبان نيست... ص ۲۸

هنوز نفهميده ام كه زن ها چه وقت كنار هم جنس خودشان مي ايستند و حالِ مردهاي مقابل را مي گيرند، و چه وقت حاضرند به خاطر همان مردها همجنسانشان را بي رحمانه قرباني كنند. ص ۵۹

گيم نت خاطرجمع ترين نقطۀ دنيا براي مادران فداكاري است كه بچه هاي پول در مشتشان را جلو مونيتورهايش مي نشانند تا دور از فساد خيابان ها، با دقت و سرعت، آدم هاي مجازي بازي ها را سر ببرند و پاره كنند؛ هر كله يك امتياز. ص ۷۰

دربارۀ دود مقدس

يادداشت هاي شيوا مقانلو

عكس 

+  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

پيش از اين، پيگيري مباحث و مقالات مربوط به شيدايي * به دليل ويژگي هاي عجيب بيماران مبتلا به اين اختلال و عنوان شيك و رومانتيك آن يكي از كارهايي بود كه همييشه دوست داشتم! تازگي، جوّ حاج يونس جانِ فتوحي مرا گرفته است و گير سه پيچ داده ام به مرضي به نام عقدۀ يونس! **

 

* شيدايي يا ماني يكي از انواع اختلالات خلقي است كه حملۀ آن بيشتر به طور ناگهاني آغاز مي شود. اين احتمال وجود دارد كه حمله ها در عرض چند روز ظاهر شده و از چند روز تا چند ماه به طول بيانجامد و به همان ناگهاني كه شروع شده اند، خاتمه يابند.

افراد مبتلا، نوعاً احساس عجيبي دارند، دنيا را شگفت انگيز مي بينند، و شادي بي حد و حصر نسبت به آنچه انجام مي دهند يا در فكر انجام دادن آن هستند، احساس مي كنند و...

ويژگي هاي برجستۀ حملۀ ماني عبارتند از:

1 . خلق بالارفته، انبساط يافته، يا تحريك پذير

2 . بيش فعالي

3 . پرش انديشه ها

4 . پرگوئي

5 . عزت نفس غرور آميز

6 . بي خوابي

7 . حواس پرتي

8 . رفتار بي ملاحظه و بي پروا

 

 ** عقدۀ يونس عبارت است از ترسى كه افراد از بالارفتن توانمندي هاى خود دارند مبادا، توانمندي ها و قابليت هاى آنها آنقدر بالا رود كه نتوانند از عهدۀ نتايج آن برآيند.

+  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386    | برچسب: تلويزيون | 

 تهران

خواب به چشم من نمي ريزد همۀ شب هايي كه فردايش قرار بر اين است كه بروم تهران!

عكس

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386    | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

بانو گفته، نوشته؛ " اين پست رو هیچی نفهمیدم!عصبانی بودی؟؟ " بعدش فكر كردم موقع نوشتن اون حرفها چه حسي داشتم؟! موقع نوشتنش عصباني نبودم ولي، در كل عصباني ام! به قول مانا " تلخترین اشکهای دنیا را به گمانم آنهایی به چشمهای آدم می آورند که فکر میکنی قرار است شیرین ترین لحظه هاي دوستي را با آنها بگذراني. و من هنوز چرايي اش را نمي دانم. " اصلن به قولِ خودِ بانو " خطرناك ترين دوستان كساني هستند كه تا هم فيها خالدون زندگي ات را خبر دارند ولي يكبار هم زنگ نمي زنند حالت را بپرسند!! " كمي عصباني شده ام بابتِ رفتارِ عده اي از دوستانِ به خيالِ خودم دوست و بيشتر كلي خودم را سرزنش مي كنم بابتِ سادگي هاي زيادم!

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386    | برچسب: رفقا | 

 

خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

  دل از پی نظر آيد به سوی روزن چشم
سزای تکيه گهت منظری نمی‌بينم   منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو   ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت   گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل می‌گفت   اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش   به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

  مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

عكس

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386    | برچسب: شعر | 

براي شكنجۀ من همين كافي است كه گذرم بيفتد به خيابان انقلاب و آهي در بساط نداشته باشم و از ناحيۀ آن جنونِ هميشۀ خريدِ كتاب در فشار باشم و ... آدم كه نمي تواند از خواستۀ دل بگذرد، مي‌تواند؟ 

زهره تلفن مي زند. مي پرسد: حساب و كتاب كردي خرج ديروز رو؟ ادامه مي دهد؛ من ديروز ۷ تومن پول داشتم، صبح كه برگشتم تهران فقط ۵۰۰ تومان توي كيفم مونده بود! ما با هم كه مي رويم بيرون، هيچ كاري نمي كنيم ولي جيبمون خالي مي شه الكي!

 دود مقدس، جيب هاي باراني ات را بگرد، كتاب داستان انگليسي، سي دي داستان انگليسي، دو تا پيراشكي، دو تا آب طالبي، يه چيپس سركه، يه اتود و پاكن و نوك مداد، همشهري جوان، دو تا خط چشم، دو تا كرايه ماشين تا كرج ... 

حسابمون مي كنه به عبارتي ...

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

پيش از اين، اعتقاد داشتم، به ديگران هم سفارش مي كردم معمولن، كه آدم نبايد به هيچ كسِ هيچ كس اعتماد و اطمينانِ زياد داشته باشد؛ حتا پدر و مادر و خواهر و برادر و ... نزديك تر از خانواده، حتا نبايد به خودمان هم صد در صد اعتماد و اطمينان داشته باشيم! فقط ۵۰ درصد و بس! مگر خدا كه سزاوارِ سرسپردگي تام است. يادم رفته بود اين حرفهايم، اين روزها هي يادم مي افتد. گاهي خودمان به دست خودمان گند مي زنيم به صلاح و مصلحتِ زندگي مان! بماند که گاهي ديگران خانه خراب مي كنند آدم را.

عين حكمت را پيدا نكردم، پيش از اين خوانده بودم، ياسمين يادآوري كرد. حضرتش، علي (ع) فرموده اند؛ همۀ محبت خود را به پاي رفيقت بريز اما، همۀ اعتمادت را نه. حرفي بود شبيه به اين گويا. گُل گفته است حضرتش. ياسمين هم كه مثل هميشه گُل كاشت در ذهن من!

جاي مليحه جانِ من خيلي خالي است. خيلي زياد. زهره تأييد مي كند. من بيشتر. هي يادِ اوقاتِ گذشته مان مي افتم؛ سه گنجشك بوديم ... سه ... سه ... سه ... دوباره كاش و كاشكي ... چقدر رفيقِ شفيقِ  نازنينِ عزيز ناياب است ... هي شُكر خدا بابت رفاقتِ خودمان ... شُكر

+  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

براي نوشتن دربارۀ اين روزهايم، هي واژه كم مي آورم و حرف زياد دارم! حرف هايي كه به اندازۀ خنده هاي دانه درشت شيرين اند و به قدر همۀ آيندۀ زندگي آدم دور و مبهم اند. در چشم و دهان و سينۀ من رازِ شگفت و شادي پنهان مانده كه بوي ... بوي ... بوي همان اميدي را مي دهد كه به يعقوب پيامبر روشنايي ديده عطا كرد.

+  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

 " ما از جهاني به جهاني ديگر پرواز كرديم كه بسيار همسان يكديگر بودند" فراموش كرديم" كه از كجا آمده بوديم و توجهي نداشتيم كه به كجا مي خواهيم برويم؟ براي لحظه ها زندگي مي كرديم. آيا هيچ انديشه كرده اي بيش از آنكه پي ببري در زندگي چيزي ارزشمندتر از خوردن، "ستيزه كردن " و يا قدرتمندي در گله وجود دارد؟ ما مي بايد چند گونه زندگي را گذرانده باشيم؟ هزار زندگي جان!! ده هزار! و آنگاه صد زندگي ديگر " تا اينكه اندك اندك آموختيم كه چيزي چون كمال يافتن وجود دارد و صد زندگي ديگر تا اينكه اين انديشه در ما شكفت كه آهنگ ما از زندگي كمال يافتن و آن را بر همه چيز برتر دانستن است. اينك نيز قانون ما همان است البته: ما جهان آينده مان را به ياري آموخته هاي جهاني كه در آن هستيم بر مي گزينيم. نياموختن همان و جهان آينده را چون همين جهان ديدن همان " همان گرفتاري ها و دشواري هايي كه بايد بر آنها چيره شد. شگفتا آنان كه از ترس دشواري سفر كمال يافتن را خوار مي شمارند به هيچ جا نمي رسند. اما آناني كه دشواري سفر را به اميد كمال يافتن ناديده مي انگارند در دمي به همه جا مي رسند. جاناتان در ياد داشته باش كه بهشت مكاني و زماني نيست زيرا كه زمان و مكان بسيار بي معني اند. آنگاه كه بداني چه مي كني همواره پيروزي در راه است.

جاناتان هر چه بيشتر درس هاي مهرباني را تمرين مي كرد و هر چه بيشتر براي دانستن درونمايۀ عشق مي كوشيد شور باز گشت به زمين در او بيشتر زبانه مي كشيد زيرا برغم گذشتۀ پر از تنهايي اش جاناتان مرغ دريايي براي آموزگار شدن به جهان آمده بود و راه شكوفا نمودن عشق اين بود كه حقيقتي را كه خود ديده بود به مرغي كه تنها فرصتي براي ديدن حقيقت مي خواست بنمايند. " *

*

صبح، ياسمين تلفن زد. تبريك و حرف و حديث و دل و قلوه. در اين ميان، گفتمش: دلم مي خواهد دست كم به اندازۀ آيه هاي سورۀ عصر مؤمن باشم. اشاره كردم به قرآن مصور كه راوي عزيز و مهربانِ آن نوشته بود؛

 " مدرسه که بودیم فکر می کردیم هر چه جواب سوال های امتحانی را طولانی تر و کلمه ها را درشت تر بنویسیم، معلم نمره بیشتری می دهد! انگار، حالا هم چندان فرقی نکرده است. آن وقت ها پیمانه مان «وجب» بود و حالا که مثلا بزرگتر شده ایم، «دور»! یک دور ختم قرآن در عرض یک ماه ! یک دور ختم دعای 4350 کلمه ای جوشن کبیر (که پر است از اسماء و صفات الهی که فهمیدن هر یک، حداقل چندین ساعت فکر کردن می طلبد) در عرض یک یا دو ساعت از شب قدر!

نمی دانم... تا کی می خواهیم به این بده بستان های کیلویی با خدا ادامه دهیم؟! تا کی می خواهیم به اسلام محمد، تنها از زاویه ای که برای ما راحت تر است نگاه کنیم؟! تا کی می خواهیم یک جمله را ((مثلا آنکه: سودمندترین مردم کسی است که برای دیگران نفعی داشته باشد یا اینکه: عبادت به جز خدمت خلق نیست )) هم مثل بقیه جملات، طوطی وار بخوانیم و رد شویم و تغییری (نه موقتی و یک شبه بلکه تحولی که در مغز و استخوان تفکرات یک عمر زندگی مان جای بگیرد) در فردا و فرداهای ما رخ ندهد ؟تا کی می خواهیم جایی برای « فکر، خرد و اندیشه » در کنار رفتارهای دینی مان نگذاریم؟ تا کی می خواهیم از دین داری مان تنها اسم و رسمی باقی بماند نه ماحصل و نتیجه ای؟ تا کی می خواهیم عالم بی عمل و زنبور بی عسل.....؟ کاش برای یک بار هم که شده به خودمان بیاییم از خلال بیهوشی این حال « طوطی وار » که به خورد عقاید و رفتارهای مان رفته است! نخواهیم که شب قدر برای ما، شبی باشد که جوشن کبیرش را یکساعته به اتمام برسانیم و فردای آن، حال های خوبی که دست داده است را یادمان برود. کاش می فهمیدیم که دین، کار کیلو و چپه نیست! ظریف ظریف است..به ظرافت همین داستانک واقعی:

عصا زنان از پله ها بالا آمد. دور تا دور مسجد پر بود از پیر و جوانی که زودتر از او برای خواندن جوشن کبیر آمده بودند. با این کمردرد نمی توانست وسط مسجد بنشیند. کمی اطراف را نگاه کرد و با حسرت به خانه بازگشت. آن شب، برای هیچکدام از آنها که عصای او را دیدند و ستونی برای تکیه تعارف اش نکردند، ((قدر)) نبود! "

*

بيشتر از هفت روز است همۀ فكر و ذكر و خيال و خاطرِ من به همين آيه هاي سورۀ يوسف و نگاه و طرح و ايده و حرفِي  مشغول است كه راوي مهربانِ قرآن مصور با شيرين ترين و شيوا ترين و شاعرانه ترين كلمات نوشته است آن را. هي به هر كسي رسيده ام، تعريف كرده ام براي او، سفارش كرده ام خواندنش را. هي با خودم مرور كرده ام؛ " خیالت نباشد عزیز. دلت که خانه مهر باشد، بگذار تو را به غلامی ببرند. عزیز مصر که هیچ، عزیز جهان می شوی. " و حال كرده ام. هي دلم خواسته بود بگويمش: دمت گرم جاناتان! كه مرا سر ذوق مي آوري مدام.  ولي، ... نگفته بودمش.

*

به وقت اينجا، از ظهر گذشته بود. اس ام اس آمد براي تبريك عيد. شمارۀ ناشناس. هميشۀ معمول توجه نمي كنم. اما، حالي شده بودم با آن تبريك. شايد براي نخستين بار، سلام و تبريك نوشتم براي پاسخ. آن هم فوراً. بعدش، هي زير و رو كردم دفترچۀ تلفن را. چرا يك طوري شده بود دلم؟ چرا بي خيالش نمي شدم؟ خواستم برايش بنويسم؛ شرمنده. نشناخته ام شما را. نشد. نشد كه بنويسم. دلم نمي رفت به نوشتنش. شماره اش را گرفتم. صداي خوبش ريخت توي دهليز گوشم. سلام و عليك و ترديد و ابهام و ... تا اينكه گفتش: منم.. جاناتان ...

خدا مي داند چقدر ذوق كرده بودم دوباره. چقدر شنيدنِ اين صداي خوب و متين را دوست دارم من. چقدر جاناتان ربط دارد به بهترين اوقاتِ زندگي من. چقدر دل به دل راه دارد هميشه. چقدر ...

* از جاناتان مرغ دريايي. نوشتۀ ريچارد باخ.

+  شنبه بیست و یکم مهر 1386    | برچسب: رفقا | 

 سارا جان مرا به بازي دعوت كرده است. دربارۀ بازي بهترين پستِ وبلاگي نوشته ام پيش از اين. اما، بازي دوم ... بيشتر آدم را ياد دفترهايي مي اندازد كه زمانِ بچگي من رسم بود در مدرسه. بچه هاي همكلاسي يادگاري مي نوشتند دربارۀ خودشان يا دربارۀ آدم! من هنوز يكي، دو دفتر را دارم. هي آدم را يادِ رفقاي كوچكش مي اندازد در آن وقت هاي دور كه چقدر ساده و صميمي بود آداب دوستي! همين اولش، دعوت رو هم به جا بياورم تا از فضوليِ خواندنِ حرفهاي ديگران نمرده ام! از بانو (خياط باشي)، مانا ( اي هفت سالگي)، عادله (خوابي در هياهو )، خاطره (كي فكرشو مي كرد؟ ) و نرگس ( هزار و يك روزنه ) دعوت مي كنم در صورت تمايل منت گذاشته، بنويسند.

*

معرفي:

اسم من .... شما خيال كنين رويا. اين شناسنامه ام رو كه گذاشته ام اينجا دوست دارم. بيست و چند ساله ام. هميشه سردم است. سايز كفشم كوچك است. با دست راستم مي نويسم. جز نوشتن و دوست داشتن چيزي نمي دانم. نيمي از زندگي ام كلمه است و نيمي ديگر عشق! امشب، متوجه شدم بزرگترين نبوغِ خدادادي من همين عشق است! خواهر دارم يكي. برادر هم دارم سه تا. بزرگترين برادرم سه سال بزرگتر از من است. بعدي شش سال كوچكتر و كوچكترين برادرم، همۀ دلخوشي من است! خواهرم سه سال از من كوچكتر و ازدواج كرده است و با همسرش همين حدودِ كمي دورتر از ما زندگي مي كند. همۀ عمر در يكي از محله هاي نسبتاً قديمي اين شهر (كرج) زندگي كرده ام و هنوز هم.  

فصل و ماه و روز مورد علاقه:

زمستان، بهمن (و دي)، شنبه ( و دوشنبه) خود شيفتگي است ديگر! فصل و ماه و روز تولدم رو دوست دارم!!!

رنگ:

قرمز. صورتي. بنفش. آبي. زرد. نارنجي. ... وووو ... در كل از گل منگولي بودن خوشم مي آد!

موسيقي: 

به حال و روزم بستگي دارد بيشتر. يهو مي بينين دارم يه آهنگِ درپيتِ شاد گوش مي دهم اون هم سه روز مداوم! فرداش، يه آهنگِ سنگين و وزين و متين و ...

بدترين ضدحال:

وقتي روي معرفتِ يكي حساب مي كنم ولي، تو زرد از آب در مي آد و گند مي زنه به همۀ تصورات من!

بزرگترين قولي که داده ام:

به يكي قول دادم واسش بميرم! و مي ميرم واسش!!!

ناشيانه ترين کار:

اووووووووووه! تا دلتون بخواد سه جلد زندگي ام پُر است از اين كارهاي زيادي ناشيانه، كمي ساده لوحانه!

بدترين خاطره:

خوش بين هستم در مجموع. ضمن اينكه پوست كلفتي هم دارم! در كل، خيالي نيست! و خدا خيلي لطف كرده است به من  تا به الان!

بهترين خاطره:

يه روزِ سرد و سياهِ زمستون عاشق رفتم. يهو . بعدش، هميشه گرم و روشن بود زندگي ام. عاشق اون روز و همۀ زندگي ام هستم بعد از اون روز!

کسي که بخوام ملاقاتش کنم:

همون كسي كه اون روزِ سرد و سياهِ زمستون عاشقش رفتم! دلم مي خواد هميشه اون رو ملاقات كنم. تا ابد!

واسه کي دعا مي کنم:

اولش، همه. دومش، خودم. سومش، بماند!

به کي نفرين مي کنم:

حوصلۀ اين كولي بازي ها رو ندارم هيچ وقت! ترجيح مي دم آدما رو هي دوست داشته باشم الكي!

وضعيتم در ده سال آينده:

يه ذره شدت علمي، تخيلي بودنش بالاست و مزه اش به اين است كه مثل راز مي مونه براي من! بين خودم و خودم بماند بهتر است!

حرف دل:

دلِ من يه حرفايي داره كه بايد به يه نفر بگه فقط! شايد هفتۀ بعد بگم بهش. همين.

+  شنبه بیست و یکم مهر 1386    | برچسب: شخصي‌جات | 

دري گشاده و بهانه اي آماده و چراغي روشن و راهنمايي ايستاده. اين تويي كه بازار سودا بيآراسته اي تا بندگان تو به سودا برخيزند.  *

به قولِ ياسمين؛ خانوادۀ خداييم همگي. مثل بچه هايش هستيم؛ شيطان و سربه هوا و پرتوقع و ساده و محتاج و ... او بي منت دوست مي دارد ما را. از تماشاي ما لذت مي برد. خدا بزرگ است اما، خودش را نمي گيرد براي آدم. خدا ساده است و سادگي را دوست دارد. خدا مي خواهد ما حرف بزنيم و بخنديم و زندگي كنيم و خوشبخت باشيم. خدا اينطوري است؛ زيادي خيلي خوب است.

* از حضرتش سجاد (ع)، دعاي وداع با ماه رمضان، صحيفۀ سجاديه

+  جمعه بیستم مهر 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

يا؛ شفاي خويشتن دروني

نارسيس و گلدموند

نارتسيس و گلدموند

هرمان هسه

ترجمۀ سروش حبيبي، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۴،  ۳۶۸ صفحه

توي اين كتاب، نارتسيس و گلدموند (هرمان هسه) دقيقن دو نوع شيوۀ متفاوت رو شرح مي ده دربارۀ زندگي و تلاش دو شخصيت متضاد كه به دنبال شناختِ خود و تحقق خويشتن دروني شون هستن. هر دو به معرفت مي رسن اما هر كدوم از يه راهي! به نظر من نمي شه گفت عمل و رفتار و زندگي نارتسيس درست بوده يا گلدموند؟! فقط مهم اينه كه هر كدوم از اونا به هدف خودشون مي رسن و اون روياي الهي رو كه بايد محقق مي كنن.

داستان كتاب از اين قراره كه؛ گلدموند به درخواست پدرش وارد دیر می شه تا راهب و زاهد و پارسا بشه و ... اما، گلدموند يه آدم اهل دل است و توي دير با ‌نارتسیس آشنا مي شه كه اهل علم است و نظم و خرد! نارتسیس يه آدم روشن بینه و متوجۀ كُنه وجودي گلدموند می شه، پس اون رو متوجۀ اين ذاتِ غريزي مي كنه و بهش مي فهمونه كه جای اون در دیر نیست و گلدموند بايد به دنبال سرنوشت خودش بره. گلدموند از دیر فرار مي كنه و يه زندگانی تازه رو در طبیعت آغاز مي كنه كه فارغ از هۀ دغدغه هاي جدي، فقط به عيش و نوش و خوشي مي گذره. كم كم گلدموند به هنر متمايل مي شه و ... تا اينكه در كهنسالی يه بار دیگه به دیر و نزد نارتسیس برمی گرده و نارتسیس اين بار تلاش مي كنه تا گلدموند رو در دیر نگه داره و ....

من عاشق گلدموندم. نزديك ترين قهرمانِ داستاني به شخصيتِ من. با همون تمايل عجيب نسبت به تنوع گرايي! اهل گذر و نظر! گلدموند هم با وجود همۀ شادماني هاي ظاهريش، يه غمِ دروني عميق داره. گلدموند مي دونه كه زندگي در حالِ گذره و بايد جوونی كنه و پیر شه و بمیره. يه آدم كه هميشه اون حس خالص و نابِ كودكانه و عاشقانه رو، توي همۀ زندگيش يدك مي كشه و ... به قول هرمان هسه در همين كتاب؛ " شايد اين نوع زيستن نه فقط كودكانه تر و انساني تر بود، بلكه چون نيك مي نگريستي، خود را به طغيان و آشوب جريان زندگي واگذاشتن، مرتكب گناه شدن و نتايج تلخ آن را چشيدن، مردانه تر و برازنده تر ازآن بود كه با دامني پاك، زندگي بي گناهي داشتن و باغي از انديشه هاي هم آهنگ براي خويش ساختن و در ميان باغچه هاي باغباني شده و مصفا از گناه آن تفرج كردن. "

البته، يه جايي توي كتاب، نارتسيس به گلدموند مي گه؛ " طبيعت هايي از نوع تو، كه احساسي لطيف و نيرومند دارند، آنها كه عواطف شان زنده است، خيال پردازان، شاعران و عاشقان از ما اصحاب خرد، هميشه برترند، اصل و نسب شما مادرانه است. زندگي را به كمال تجربه مي كنيد. به شما نيرو و توانايي زيستن و چشيدن ارزاني شده است. " هميشه فكر مي كنم نارتسيس دوست داشته كه ...

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

...... آن اطراف سينمايي بود كه فيلم مسيح عليه السلام (نادر طالب زاده) را اكران مي كرد، بليت خريديم، مهمان من! توي سالن ۴ نفر بوديم!!! البته، سالن سينماي اينجا چهار برابر بزرگتر اين سالن سينماي فسقلي در دهات ما بود و از اين جهت من خوشحال بودم كه بعد از دو، سه سال دارم در تهران فيلم مي بينم و با مصاديق پيشرفت و تمدن آشتي مي كنم. بانو همان يك ربع اول خوابش برد، مي گفت فيلمبرداري اش افتضاح است!! توي سوراخ دماغ و تخم چشم آدم ها رو هم گرفته بود، انگار فيلمبردار را روي اسب نشانده بودند! مثل فيلمهاي مستند روايت مي كرد... فكر كن كتاب ديني را يكي بلند بلند بخواند و بچه ها جلوي كلاس بازي كنند... در اين حد افتضاح!! البته، فيلم بيشتر از اين حرفا افتضاح بود منتهاش بانو جان در خواب تشريف داشتند و من، با عذابي سخت، به زور مراقب بودم چشم بر هم نگذارم و هي اميدوار بودم داستان رفته رفته بهتر شود و فيلم به جاهاي جذابش برسد كه ... كه به هيچ جايي نرسيد البته! و من هي خدا رو شكر كردم اين آقاي نادر طالب زاده رفت آمريكا درس سينما خواند و گرنه ... خدا رحم كرد بهمان.

 
البته، من نفهميدم آن دو آقايي كه در سينما بودند چرا اينقدر ؟ تشريف داشتند. تك و تنها آمده بودند نشسته بودند پاي فيلم مزخرفي كه ... البته، يكي از آن دو نفر هم در خواب بود. آن يكي هم به جاي آنكه حواسش به پرده باشد، بيشتر به ديوار مجاورش توجه داشت و همين. مي توانم بگويم دقيقن چهل و پنج دقيقه در چرت بودند بانو جان، من هم گفتم خوبيت ندارد پول را اينقدر حيف و ميل كنيم. با همۀ بي علاقگي، به شدت متمركز شده بودم بر فيلم مگر ... اما، بالاخره كاسۀ صبرم لبريز شد و بانو را صدا زدم كه برويم بيرون. منجمد و افسرده شده بوديم در آن سينماي خنك و تاريك و خلوت. (البته، من بانو را به اسمي صدا زدم كه روي كارتش نوشته بود!) گفتم:مي خواي بريم؟ گفتش:چي شد؟ جاهاي جالبش گذشت؟؟عصاشو زد زمين؟؟ بذار اژدهاشو ببينيم حداقل!! گفتمش: عصا مال موسي بود و اين فيلم مسيح است!! تا اينجاي فيلم هم معجزه هاش رو نشان دادن. تموم شد ديگه! گوژپشت رو صاف كرد. كر رو شنوا كرد. مُرده رو هم زنده كرد و ... خلاصه از سينما بيرون آمديم. بانو راست مي گويد كاش اون دو نفر رو هم بيدار مي كرديم! اصلن حواسم نبود آن دَمِ رفتن ببينم در چه حالي هستند آن دو! ...... 
+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

پس كي مي رسيم؟

يه آقاي بسكتباليستِ گندۀ سياه كه از بچه ها متنفره، عاشقِ يه خانوم سياه مي شه كه از شوهرش جدا شده و يه پسر و دختر تخس داره، بچه هاي اون زنِ سياه كلي دردسر درست مي كنن واسه اون مردِ سياه و ... فيلم كمدي است. از اين فيلم هاي رو اعصاب كه آدم بايد به بدبختي و بدشانسي هاي يه بشر ديگه قاه قاه بخندد و لذت ببرد! خب، من نمي خندم و لذت نمي برم از تماشاي چنين فيلم هايي!

 ?ِAre We There Yet

عكس

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

يا؛ واي اگر فصل پروانه شدن نرسد

 خدا خانه دارداست نامهاتان

خدا خانه دارد

 

فاطمه شهيدي

 

دفتر نشر معارف، قم، چاپ اول 1383، 112 صفحه

 

كلي نثر ادبي خوشگل بود دربارۀ مناسبت هاي مذهبي؛ عاشورا، وفات پيامبر، تولد حضرت زينب، شهادت حضرت زهرا، ميلاد مسيح، حج، عيد غدير و ...

هي تشكر از بانو جانِ من بابت هديۀ اين كتابِ قشنگِ لطيفِ مهربان!

*

قفسم را مي گذاري در بهشت

اول رمضان: آغاز مهماني خدا

" قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سايه هاي بي نقص درختان انبوه ديوانه ام كند؛ تا دست از لاي ميله ها بيرون كنم؛ تا دستم لاي ميله ها زخم شود و زخم، دالاني است كه در پايانش تو ايستاده اي براي در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطي هستم و خود را در گير نمي كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مي كنم و دستم را زخمي هيچ آرزويي نمي كنم.

با من چه بايد بكني كه به ميله هايم، به فضاي تنگم، به ديواره ها، آنچنان مأنوسم كه اگر در بگشايي پر نخواهم زد؟ بال هايم چيده نيست. پايم به چيزي بسته نيست كه نيازي به اين همه نيست. در من خاطره درخت مرده است. آبي رنگ امسال نيست و واژه آسمان مرا ياد هيچ چيز نمي اندازد. من صحنه را سالهاست ترك كرده ام. " ص 62

*

مسيح من، مسيح تو

 

بيست و پنجم دسامبر: تولد حضرت عيسي (ع)

 

- "من هنوز هر كريسمس به حرف هاي تو فكر مي كنم. به شب آن ميهماني زير سايه بيد حياطتان! يادت هست؟ نشستيم كف حياط. زانوهايمان در حلقه ي ذست ها. تكيه داديم به ديوار كوتاه پشت سر و گذاشتيم موهاي بيد دور و برمان برقصند. گفتي:« بيا عشق هايمان را روي يك سفره بريزيم. بعد هر دو با هم لقمه برداريم؛ بي اين كه فكر كنيم اين را تو آورده اي يا من.» گفتم: « قبول!»

تو شروع كردي. با شوق، با اشك، با التهاب از عشق گفتي. از مسيح خودت! آن « مهربان ناصري»، تمام روح هيجده سالگي ات را تسخير كرده بود. همچنان كه «او»، مرا! من خيره در سايه ي وهم انگيز رقص شاخه ها، تمام سهم تو را از عشق خوردم. بي آن كه سهم خودم را براي تو در سفره بگذارم. بي آن كه حرفي از او بزنم. گفتي:«پس، بگو!» نتوانستم و نگفتم. تو قهر كردي. سفره را بستي. گرسنه رفتي. من همان جا نشستم. گريستم؛ تا صبح!

 

ليلت! من سال ها است به نيمه ناتمام آن ميهماني فكر مي كنم. من سال ها است كه دلم مي خواهد آن حرف ها را تمام كنم؛ ولي باز مي ترسم. درست همان طور كه آن شب ترسيدم. اعتراف مي كنم كه ترسيده بودم.

عزيز، مسيح تو در دسترس بود؛ باور كردني؛ نزديك. مي شد به او دست كشيد، لمسش كرد؛ ولي مسيح من نبود! كسي اگر خار در چشم هايش باشد و استخوان در گلويش، لمس كردنش آسان نيست؛ هست؟

مسيح من پيغمبري بود كه با معجزه هم نمي شد باورش كرد. چيزي اگر مي گفتم تو فكر مي كردي تخيل شاعرانه است و او خيال نبود. به نشاني هاي پايان نامه نگاه كن! به كتاب هايي كه اسم بردم و باور كن او شاعرانه تر از تخيل من است. " ص 96 و 97

 

- " من آن شب از اين كه چشم هاي تو انكارم كنند ترسيدم. ديدن انكار در چشم هاي دوست زخم بدي است؛ نيست؟ مسيح من، سخت گيرتر از آن بود كه تو حتي باورش كني. گيرم كه تو از لرزش صادقانه ي صداي من او را باور مي كردي، بعد مي شد آيا هيچ جور جوابت را داد؟

تو اگر نه با لب، با چشم حتماً مي پرسيدي چطور مي شود عاشق تيغي بود كه بري بريدن دستت بالا رفته است؟ و من چه بي جواب بودم آن شب و چه عاشق! " ص 98

 

- " روبه روي كتاب خطبه هاي او، ناگهان بزرگ مي شوم. او ناگهان تمام شادي هاي حقير كودكانه را مي گيرد. همه ي سختي هاي شگرف، رنج هاي ژرف و اندوه هاي سترگ را در كوله ام مي ريزد. من بايد از غم خلخالي كه در دوردست ها از پاي زني كشيده اند، بميرم. چون مرا بزرگ مي خواهد.

به جاي شادي هاي كودكانه بايد لذت بهجت هاي عميق را بچشم. بايد ديوانه ي امر عظيمي باشم. بايد جانم را بدهم تا دنيا اسيرم نكند. "  ص 99

 

*

تمام دلخوشي من!

بيست و پنجم شوال: شهادت امام صادق (ع)

" دوستان خدا تمام دلخوشي من، به نامهاي شماست. نه از رفتارتان چيزي در من هست،نه از باورتان. از آن يقيني كه شمارا استوانه هاي زمين مي كند در من اثري نيست. تمام رابطه ي من با شما به اسمهايتان بند است. به نخ نازك كلمه.

من فقط همين را در خودم سراغ دارم كه وقتي اسمهاتان مي آيد جوريم مي شود. يك جوري كه مثل اول عشق است. مثل وقتي است كه از كسي يك خاطره ي خيلي خوب داريد و البته من با همين نخ دلخوشم.

وقتي فكرش را مي كنم كه مي شد اسمهاتان را ندانم ، مي شد هيچ طوريم نشود.از تكرار واژه ي «حسين-عليه السلام» مي شد دلم نخواهد بزند به سروسينه .وقتي اين فكرهارا مي كنم مي گويم:عجب نخي!

البته اين وضعي كه من هستم حسودي و ترس دارد. حسودي به آنها كه شما برايشان فقط يك واژه نيستيد. وقتي بودن و نبودن اسمهاتان اينقدر فرق مي كند پس بود و نبود نورتان و خودتان درون كسي؟ واي چه اتفاقي مي شود؟

ترس هم كه معلوم است دارد. وقتي تمام زندگي معنوي آدم به رشته ي به اين نازكي بند باشد. يك روز، فقط يك روز، اين ريسمان نازك عشق را موريانه اي بپوشاند، ما به كجا پرتاب خواهيم شد؟

به ابديت لايزال نيستي؟به ناكجاي بي وجود؟خلأ مطلق؟

حال من مثل غاري ست كه قبلاً دهانه اي به روشنايي داشته، دهانه اي كه از آن نور و گرما مي ريخته تو و لجن ديواره ها و كپك زمين را مي خشكانده است.

ولي حالا سنگهاي خودساخته ام تمام مسير نور را بسته اند. شده ام غار بي منفذ كه اسمش غار نيست، شكافي توي زمين است. هيچ كس هم نمي فهمد كه روزي غار بوده، چون حالا مدفون زير سنگهاست.

تنها فرقي كه من باخاك و سنگ اطرافم مانده، اين است كه پيش از بسته شدن دهانه ي روشناييم، كسي نامهاي شما را انگار در من فرياد كرده است. فرياد كرده محمد(ص)، فاطمه(س)، صادق(ع)، رضا(ع)... الان من مسدود شده ام ولي نه كه غار بوده ام هنوز اين نامها در من تكرار مي شود. پژواك اسمها لاي ديواره ها و سنگهام مانده. تنها بارقه ي اميدي كه حالا هست همين است كه رهگذري از اين جا بگذرد و پژواك اين نامها را از زير صخره ها بشنود، سنگها را بزند كنار و باز مرا به روشنايي برساند.

تمام دلخوشي من به پژواك نامهاي شماست. چه شيرين است نامهاتان. " ص 67

عكس

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

يواش يواش بگو

مي خندند، مي نوشند، مي رقصند. با پيراهن هاي بلند سفيد، ساري هاي ياسي و سبز رنگ. قلب هاي سادۀ مهربان. ازدواج هاي باشكوه و مهمان هاي زياد و قصرهاي مجلل و عظيم. بيشتر شبيه تخيل هاي بي عيب و اشكال است. ديوار ظلم كوتاه و قلمرو رنج محدود است. كافي است آدم يك دلِ مهربان داشته باشد تا همۀ زندگي به نفع او پيش برود! همين.

گاهي فيلم هنديِ خونِ آدم به شدت ته مي كشد!

Chup Chup Ke

عكس

+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

دخترك اين بوي خوب زندگي تازه اش را دوست دارد. اتاق بازار شام شده، شتر كه سهل است! خاور هم گم مي شود با همۀ بارش! غرور و تعصب را مي گذارد روي ميز، كتاب ديگري را از توي قفسه بر مي دارد، باز مي كند و مي خواند. " خانم بلاست گفت: حيف كه ديگر خانه را مثل اولش نمي يابند. " آن مرد صدايش را رها كرده است در اين تنهايي؛ " نازي نازي ... امشب دلم مستِ توئه ... نازي دلِ تنهام هنوز دستِ توئه ... " دخترك داستان هاي زندگي اش را دوست دارد. به خصوص اينكه در يكي از داستانهايش عاشق مي شود و مطمئن است، كسي هواي بودنش را دارد. حسِ دلپذيري ست تنفس در اين نمناكي معطر كه خيسِ دقايقي شاعرانه است...  
+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

يا؛ اگر زنان حقير نبودند، مردان نمي توانستند بزرگ باشند

اتاقي از آن خود

اتاقي از آن خود

ويرجينيا وولف

ترجمۀ صفورا نوربخش / انتشارات نيلوفر / تهران، چاپ سوم/ ۱۳۸۵/ ۱۶۰ صفحه

خب، من كاري ندارم كه اشارۀ مترجم در ابتداي كتاب، ذكر نام دكتر اعزازي و فرزانه فرحزاد هي مرا يادِ جلسات گروه حمايت و فعاليت دربارۀ خشونت بر عليه زنان مي اندازد و آن روزهايي كه نه تبِ فمنيست بلكه آن ته ماندۀ حس مددكاري را در خود داشتم و اين  اتاقي از آن خود يك جورهايي مقدمۀ نگارش مقالۀ زن و داستان است كه ... ووو ... براي من همين يك جملۀ وولف مهم است كه گفته؛ " زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. " و او در اين كتاب سعي كرده به ما نشون بده كه چگونه و از كجا به اين عقيده دربارۀ اتاق و پول رسيده و ... ووو ....

در اتاقي از آن خود، جمع بندي تأمل برانگيز وولف خطاب به زنان را دوست داشتم؛

" به اعتقاد من، شما به طرز شرم آوري نادان هستيد. هرگز كشف مهمي انجام نداده ايد. هرگز يك امپراتوري را به لرزه در نياورده ايد يا سپاهي را در جنگ رهبري نكرده ايد. نمايشنامه هاي شكسپير به قلم شما نيست، و هرگز قومي وحشي را با موهبت تمدن آشنا نكرده ايد. عذر شما چيست؟ مي توانيد خيلي راحت خيابانها و ميدانها و جنگلهاي كرۀ خاكي را نشان بدهيد كه مردمان سفيد و سياه و قهوه اي در آنها مي لولند، و همه سخت سرگرم رفت و آمد و كار و عشق ورزي هستند، و بگوييد ما كار ديگري داشتيم كه بايد انجام مي داديم. بدون كار ما آن درياها درنورديده نمي شد و آن سرزمين هاي حاصلخيز بيابان بود. ما آن هزار و ششصد و بيست و سه ميليون آدمي را كه طبق آمار در حال حاضر وجود دارند به  دنيا آورديم و احتمالن تا شش هفت سالگي بزرگ كرديم و شستيم و تربيت كرديم، و اين كار، با علم به اينكه بعضي ها كمك داشتند، زمان مي برد. " ص ۱۵۷

عكس

+  چهارشنبه هجدهم مهر 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

در مجموع بازي را دوست ندارم بس كه بازي مي كنيم با خودمان، با ديگران به جاي زندگي ... مگر عشق بازي و رفيق بازي و همين همبازي شدن با بانو كه خود نوعي زندگي ست!

چهار ستاره مانده به صبح هنوز ۹۰ روزه هم نشده است. اينجا بيشتر مكان بود برايم تا از آن خودِ آشفته و پريشان و افسرده و ... فلان و فلان شده ام بنويسم. آن خود را بگذارم رو به روي آن منِ ديگرم تا دوباره كشف كنم اقليم گستردۀ وجودِ خويش را. اين روزها، به آرامش، ايمان، عشق، يقين و خويشتنِ سابقِ خود رسيده ام كه بزرگ بود و وسيع و سر به زير و سخت! بعد از اين بهترين حرفهايم، يادداشتهايم را مي‌نويسم. قول.

+  سه شنبه هفدهم مهر 1386    | برچسب: وبلاگ‌نويسي | 

- عطر اين هواي باراني، خنكاي يك شنبۀ پاييزي، همراهي بانو جان و سارا جان، دلتنگي براي زهره جان و فرشته جان، هي نگراني براي ياسمين جان و مليحه جان، خيالبافي هاي مستمر براي روياهاي آيندۀ نزديك و دور، معرفتِ هميشۀ امير، نامردي ديگران، گردش در خيابان، چرخش هاي محيرالعقول ذهني، مي شود گفت زندگي در مجموع اتفاق خوبي است. روزگار زياد هم غريب نيست.

- دلم مي خواهد دربارۀ كسي بنويسم كه رانندگي در شب هاي تاريك و باراني تهران را دوست دارد. هي به ذهن و خيال من مي ريزد ياد و خاطره اش. و دروغ مصلحتي امروزش، گفتش "من بيشتر" وقتي كه مي خواست روي مرا كم كند در زيادي محبت، دوست داشتن.

- هي حرف اين طبيعت بي جان و اين مفهوم دو بعدي هيچ و همان كه شهيد ثالث گفته است و من دوست دارم؛ درست يا غلط! مي خواهم راه خودم را بروم.

- خب، به سلامتي، عده اي كه امروز هي غمگين شدند بابت خبرِ مرگِ فرح جانِ شاه، خوشحال باشند الهي با خبرهايي از اين دست

ـ عنوان بخشي از شعري از قيصر امين پور است كه ربط دارد به امروز

+  یکشنبه پانزدهم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

 اين روزها، اين شب هايي كه مي گذرد، ديگر فكر نمي كنم به حكمتِ زندگي ام.  فهمِ كوچكِ مرا چه به درك عظمتِ خلقت تو! هنوزم، هي زمزمه مي كنم زير لب؛ " تقديرهاي الهي چون قطرات باران از آسمان به سوي انسان ها فرود مي آيد، و بهرۀ هر كسي، كم يا زياد به او مي رسد." * و آرام مي گيرد دلم.  دلم براي خواندنِ سورۀ كهف، براي موساي پيامبر، براي آن ماهي گريز، براي آرزوهاي ساده ام تنگ شده بود. امشب، سورۀ كهف را خواندم بعد از اين همه وقت دوري. دوباره با موساي پيامبر به راهِ صحرا افتادم به هواي دريا. "دست از طلب ندارم تا كام من برآيد. " دوباره آن ماهي كه از دست مي رود تا ... هنوزم نهنگ عمانم آرزوست خداااااا! يادهاي دل انگيز كه داشته باشي فرار فقط يك ابزار ساده است در ناتواني دستِ دختركي كه راه را فراموش كرده است براي جلب محبت ازلي تو! مي خواهم همين الان، چمدانم را بسته، سرم را بيندازم پايين، راستي را كه تو مي گويي بگيرم و بيايم. بيايم يك جايي، جاي نزديكي، وقتي نفس مي كشم فقط عطر تو در هواي سينه ام باشد... فراموشت نمي كنم به سادگي. به راحتي.  نمي شود. چقدر خوب است كه نمي شود! چقدر خوب است كه تو خدايي. بزرگي. مهرباني. بخشنده اي. تو دوباره مي آيي. ناز و نوازش مي ريزي. در آغوش مي گيري مرا و خودت مي داني " چه سخت تشنۀ جامِ محبتت" هستم. پايِ رفتن ندارم هيچ وقت. دلِم اما، هميشه خانۀ توست. هميشۀ مدام ... هميشۀ مستمر ....

* :: نهج البلاغه. خطبۀ ۲۳ ::  

** :: من هرگز آن مردم باايمان را هر چند فقير و ذليل و بي قدر باشند از خود دور نمي كنم كه آنها به شرف ملاقات با خدا مي رسند. :: ( سورۀ ۱۱ آيۀ ۲۹ )

 

+  شنبه چهاردهم مهر 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

 

خواندنش، خواندنِ شعر و نذر و نيايش و حرفِ روزانه و شبانه اش هم، كفايت مي كند براي دوست داشتنش ... بگذريم كه من خوانده و ديده و شنيده و دوست داشته و دارمش. زياد. پري كوچكِ مهرباني كه از خيل فرشته هاي پاك و آسماني پروردگار جا مانده است بر روي تاريكي هاي زمين تا نوري باشد لطيف!

چهاردهم مهرماه روز تولدش است. اين اشاره تبريكي مختصر و سپاسي اندك بود در برابر مهرباني هاي بي اندازه اش و نعمت عظيم خدايم...

عكس

+  شنبه چهاردهم مهر 1386    | برچسب: رفقا | 

عده‌ای بر اين باورند
صنوبری که سايه ندارد
حتما از خواب موريانه ترسيده است،
مثل آفتاب از خوابِ شب
مثل ترانه از ترسِ تيغ
مثل من از تکلمِ تاريک.


بايد تحمل کرد
ما هميشه‌ی خدا يک خوابِ خوشِ دلنشين کم داريم
مثل دريا که "هميشه خوابش آشفته است"
ما به هر چه که بايد، مجبوريم!
يا هرچه که بی‌چراغ ...


چه عادتِ عريانی!
چه اشتباهِ بزرگِ پُر سايه‌ای!


گاهی اوقات پيش می‌آيد
ريگی از دستی سلامْ‌نديده در آب می‌افتد
ما هم عينِ انتظارِ چشمه گاهی تکان می‌خوريم،
دلهره از دريا به آدمی رسيده است.


بگذار بارانِ ريگ و سوال و بيداریِ بی‌دليل ببارد!
اينجا عده‌ای در حال گذر از کوچه، سوال می‌کنند:
- چرا بيداریِ بی‌دليل بسيار است؟
عده‌ای با کفشهای تنگ از کوچه می‌گذرند
ردی از ريگ در پشتِ پايشان پيداست،
بعد گدای کوری از پیِ آوازِ سنگ می‌آيد
خبر از چشمه می‌آورد
که اين همه ريگ از کجای آسمان باريده است!


گاهی اوقات بايد تحمل کنيم
حالا چه عادتِ عريان، چه اشتباهِ پُرسايه!

سيد علي صالحي

 

پ . ن ۱)؛ ما مي توانيم به طور آگاهانه و هوشيار در سراسر زندگي، رشد خود را جهت دهيم.

پ . ن ۲ )؛ آدم براي انتخاب و خلق " خويشتن" هاي خويش آزاد است.

پ . ن ۳ )؛ صداي گام هاي آن ديگري در من ... صفير سوت ... يك مشت آرزوهاي دور و دراز تازه ... خيال پردازي هاي شگفت ... روياهاي نزديك آينده... خوبم. سلام مي رسانم. زياد.

 

+  جمعه سیزدهم مهر 1386    | برچسب: شعر | 

 

پ. ن )؛ زهره جان تلفن زد. خواب بودم. تلفن زدم بهش. رفته بود دهكده. مراسم احياي دانشجويي در سولۀ محوطۀ المپيك! مي گويمش: چرا نگفتي من بيام؟ نمي رفتم. همين جوري گفتم. گفتش: تلفن زدم. خواب بودي. گفتم اگه بخواي بياي زنگ مي زني خودت. نمي خواستم بروم. گفتمش: نه حس و حال اين را ندارم كه از خانه بيايم بيرون. اين جوري بهتر است. فكر مي كنم دست كم. صداي سخنران آن مجلس توي گوش من بيداد مي كند. از جمع خارج مي شود زهره. به قول خودش ايستاده پاي آن كوه هايي كه مرز غربي تهران است. من همش دربارۀ اين كتاب نظريه هاي شخصيت حرف مي زنم. خفه مي كنم خودم را. مي گويد: بشين دعا كن. اين حرفا چيه مي زني تو؟ مي گويمش: اگه سرنوشتي باشه. خودش نوشته، امشبم تثبيت مي كنه اون رو. صلاح و حكمت و مصلحت رو هم كه مي دونه. هر اتفاقي هم بيفته، در همه حالتش من راضي ام. شعار نمي دم. حسم همين است كه مي گويم. باور دارم اين حرفهايم را. بين خودمان تعارف كه نمي كنيم. تعارف نمي كردم. يه جورايي شده ام من. عين يه چيز غريب! حالِ خيلي خوبي دارم. همان كه مي گويم احساس رهاشدگي ... انگاري بارِ سختي را از روي شانه هايم برداشته باشند... خسته بودم. ديگر نيستم. ديگر خودِ خودِ خودم هستم. چقدر اين تسلط آن ديگري را بر خودم دوست دارم. چقدر فهميده و باشعور و خانوم است آن ديگري در من.

 

+  جمعه سیزدهم مهر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

ميوۀ ممنوعه

يه كلمه حرف، اندازۀ يه كتاب!*

چقدر من مي‌فهمم شدتِ تنهايي اين حاج يونس فتوحي رو ... چقدر زيااااااد

عكس

* از ديالوگهاي حاج يونس فتوحي

+  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386    | برچسب: تلويزيون | 

 

پ . ن)؛ ديشب، لامپ اتاقم تركيد! درست مثل همان شبي كه مونيتورم تركيده بود. اولش، بوي دود و سوختگي پُر شد. من توجه نكردم. توجه نمي كنم هيچ وقت. يكهو تاريك شد. صدا را نشنيده بودم.

امشب، لامپ كم مصرف سوختۀ 40 واتي را عوض كرديم با يك لامپ كم مصرف 60 واتي! اتاق كلي روشن شده است الان. اين نور تازه را دوست دارم. قبلش، هميشه شب بود انگار. فعلن، صبح شده است.

بساط لباساي زمستوني ام رو عَلم كردم. اين چند روز، هي مجبور بودم چندتا تي شرت روي همديگه بپوشم. هر چند به سرفه و عطسه افتادم با اين حال هم.

كتاباي متفرقه رو قرنطينه و كتاباي درسي ام رو رديف كردم. به شدتِ دلم مي خواهد درس بخوانم. اين كتاب نظريه هاي شخصيت (دوان شولتز) كلي شور و شوق مرا زياد كرده است براي يادگيري.

شنبه هم، ترم جديد اين كلاس هاي زبان. دلم تنگ شده است.

چند مصاحبه مانده تا كار اين شماره از مجله هم تمام شود. موضوعش دربارۀ تاريخچۀ توليد كامپيوتر بود. كلي خوش گذشت بهم برعكس هميشه كه كسل كننده بود. بيشتر از اين خوشحالم، تمام كه بشود، مي توانم كمي پول