تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

  1. سفرنامه اي كه گم شد!
  2. متقين

ادامه مطلب
+  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

   ۱

 

  • زني عاشق در ميان دوات / غاده السمان / ترجمه دكتر عبدالحسين فرزاد/ نشر چشمه/ تهران/ ۱۳۸۴/ قيمت ۸۰۰ تومان / ۸۸ صفحه

شاعر مقدمه اي نوشته براي خوانندهء ايراني به پيشنهاد مترجم و گفته است؛ " قصه ها و رمان هايم به سيزده زبان ترجمه شد، اما تنها در ايران، راز پنهانم را كشف كردند و براي نخستين بار، ايرانيان بودند كه اشعارم را ترجمه كردند، زيرا كه عاشقان، راز معشوقان را در مي يابند." خب، من از كار و فكر و سليقهء اين ايرانيان عزيز سر درنمي آورم وقتي خودمان حافظ داريم و سعدي و فروغ و شاملو! نمي فهمم كجاي شعر السمان زيباست كه بايد لذت ببريم از آن؟ شايد هم اين عيب فقط متوجهء من است كه در كل  ادبيات عرب را دوست ندارم؛ مثلن، نجيب محفوظ .. جبران خليل جبران ... البته بگذريم از اينكه هميشه گوشهء چشمي دارم به نزار قباني عزيز ...

خب، توضيح خاصي ندارد اين كتاب. شعر زني است عاشق در حالات گوناگون كه نشسته در مكان هاي مختلف؛ زني عاشق بر نشسته بر مركب طوفان ... زني عاشق كه غريقانه مرد ... زني عاشق كه از ماهي بيمناك است ... ووو ...

" - كدام خواننده به قلبت از همه نزديك تر است؟

:: آن كه مرا چنان بيابد كه در نوشتن حرف دلش،

                                                  از خودش سبقت گرفته ام! "

شعر زني عاشقِ گفتگو در ميان دوات با اين يكي، دو سطر به پايان مي رسد كه نشان مي دهد من اصلن به قلب غاده السمان نزديك نيستم!

 

۲

 

  • ابديت، لحظهء عشق / غاده السمان/ ترجمه دكتر عبدالحسين فرزاد/ نشر چشمه/ تهران/ ۱۳۸۳/ قيمت ۸۰۰ تومان / ۹۱ صفحه

براي اين كتاب خودِ آقاي مترجم زحمت كشيده، مقدمه اي نوشته طولاني كه بيشتر سياسي است تا ادبي! دربارهء كتاب هم گفته است كه؛ " نكتهء اساسي در اين مجموعه، نگرش جوهري اين شاعر به عشق است. او تنها عشق را باعث بقاي هويت انساني مي داند. زيرا عشق انسان را در زمان حلقوي قرار مي دهد و به او ابديتي بي مانند مي دهد. و .... "

*

كارت تبريكي از پاريس: فرار

با عشق ِ تو، تنها دلاوري ِ ممكن

                              فرار است.

چرا كه عشق ِ تو، چونان راه هاي روستايي

                                در جهان ِ سوم،

                                نيمي مسدود

                                و نيمي ديگر به دوزخ راه مي برد! ص ۷۵

 

+ نگاهي به زندگي و شعر غاده السمان

+  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

 

نشانهء خوبي است ... خوب ترين نشانه حتا ... يك سال مي گذرد ... يكي، دوبار حرف زده بوديم با هم ... از نوع چت ... درد ودلي بود دربارهء زندگي ... دستِ تقدير ... بازي روزگار ... غم سرنوشت ... پيش پاي نوشتن اين چند سطر بود كه باخبر شدم از شادي بزرگِ زندگي او ... هي شكر خدا ... شكر ... شكر ... صبر مرهم است براي درد ... زخم ... رنج ... صبور باشم الهي ... صبور باشين الهي ... خلاصه، خيلي مبارك باشد ... خيلي ...

+  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386    | برچسب: رفقا | 

 

 

  1.  زيبايي ام را پشت در مي گذارم
  2. رنگ هاي رفته ي دنيا
  3.   ريشه در خاك

ادامه مطلب
+  شنبه بیست و ششم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

 

  1. رادوبيس دلداده ي فرعون
  2. ماجراي عجيب سگي در شب
  3. سفر به گراي 270 درجه
  4. لبخند مسيح
  5. به گزارش ادارۀ هواشناسي؛ فردا اين خورشيد ِ لعنتي ...
  6. از به
  7. پير دختر
 
 

ادامه مطلب
+  شنبه بیست و ششم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

شازده كوچولو

موج هاي سبز و آبي

در دلنشين ِ چشمهايت

و تصوري خيالي

در ذهن من!

 

از گوشۀ چشم

نگاهت مي كنم

 

اين شعر

طرح مبهمي ندارد

بس كه مهرباني رفيق!

بس كه مهرباني ...

بس كه ...

 

هيچ شباهتي نداره به شازده كوچولو ... فقط ...

من دوست دارم اون رو به اين نام صدا كنم ... 

... تسكين مي ده من رو ... تسلاي خوبي يه ...

چشمهاي مهربوني داره، حتا قبل از خودم، دلم مي خواد اون به آرزوهاش برسه ...

فردا همون روزي يه كه خدا منت گذاشت آفريد او را

سپاس

+  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386    | برچسب: رفقا | 

 

  1. آنجا كه خانه ام نيست
  2.  الدوز و  عروسك سخنگو
  3. الدوز و كلاغها
  4. كوچولو و مداد بنفش
  5.  دفتر خاطراتِ يك كرم
  6. دفتر خاطرات يك عنكبوت

 


ادامه مطلب
+  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

 

چوب خط

چوب خط 

 

محسن فرجي / نشر قطره / چاپ اول ۱۳۸۵، قيمت 1000 تومان

*

جاي خالي همه چيز، اينجا، در ميان داستان هاي چوب خط، پيداست؛ آنقدر كه آدم دلش مي خواهد بي خيال خواندنش شود وقتي كسالت زندگي، بدون رنگ و بارقه اي از اميد، اين چنين عيان مي شود در كلمات و ... امّا، خواندنش، يك لطفي دارد كه!

 اگه خواستين اين و اين و اين و اين رو بخونين درباره اش. 

 

 

::

 

 

بعد از ظهر همه‌ي جمعه ها

 

مجموعه داستان جوانان / انتشارات سوره مهر/ چاپ اول ۱۳۸۴، ۱۵۰۰ تومان

*

در پشت جلد اين كتاب آمده است كه؛ كتاب مهر، مجموعه داستان كوتاه جوانان، سالانه در يك مجلد در كارگاه قصه و رمان منتشر خواهد شد. مراكز آفرينش هاي ادبي استان هاي حوزه ي هنري، گزيده اي از آثار را پس از بررسي اوليه، در اختيار كارگاه رمان قرار مي دهند. در سال گذشته ( ۱۳۸۲ )، كارگاه رمان از ميان ۴۰۰ اثر، بيست و هفت داستان منتخب را براي چاپ در مجموعه نخست با عنوان " بعد از ظهر همه ي جمعه ها "، در نظر گرفته است. ... ووو

 

داستان هاي اين كتاب رو دوست نداشتم؛ خسته كننده بود! فقط از همين يك سطر خوشم آمد؛

به هر حال جهان به كسي نياز دارد تا عصرها آب دهنش را روي زمين تف كند.ص ۹۳

عكس

+  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶

*خانوم معلم جووني بود كه با شاگردش (اُويلا) ازدواج مي كند منتها، همسرش آدم بي مسئوليت و بي خير و بي معرفتي از كار در مي آيد كه غير از بچه سازي ديگر چيزي نمي داند انگار و هي خانه و خانواده را رها مي كند و مي رود پي الواطي و خوش گذراني هاي خودش و آن خانوم معلم مي ماند و مصائب زندگي سخت و پر رنجي كه دارد و هوارتا بچۀ قد و نيم قد كه ...

شهرام من رو به ياد شوهر اون خانوم معلم مي اندازد؛ زياد

* اميلي و بلانش

*

سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۶

زهره sms فرستاده بود كه؛ "فرشته بهت گفت فردا شب عقدِ شهرام ِه! "من هاج و واج مونده بودم كه يعني چي اون وقت؟! ده روزي گذشته از اون شب. فرشته برگشته تهران. تعريف كردش ماجرا رو. من هنوزم هاج و واج موندم كه يعني چي اون وقت؟!!! شهرام زن گرفته. واقعن؟ مگه مي شه؟ عجب! 

+  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386    | برچسب: رفقا | 

  • اسفار كاتبان

سه ساعت و شايد كمي بيشتر طول كشيد تا جملاتي را كه نشان كرده بودم بنويسم توي دفتر با خودكار. آنقدر دوست دارم داستان و نثر كتاب را، كه اگر وقت كافي داشتم يك بار از همهء متن اين روايت رونويسي مي كردم؛ بس كه زيباست. معركه است اصلن.

خواندنش پيشنهاد دوستي بزرگوار بود. داشتم تعريف مي كردم ماجراي اين داستان را براي ايشان كه مرا گفتش: "اينا چيه مي خوني تو؟! برو كتاباي عاشقانه بخون دست كم" من خنده ام گرفت. خنديدم. ياد حرف استاد آمارمان افتادم كه گفته بود دلباختگي ِ كريستين بوبن را بخوانم و من، در آن وقت هم خنديده و گفته بودم: " من بدون داستان های دلباختگي و دلدادگي هم الكي عاشق رفته ام به شدت! واي به روزي كه ... "

این کتاب در سال ۱۳۸۰ از طرف پکا به عنوان بهترین رمان سال ۷۹ برگزیده شد و جايزه مهرگان را بُرده و در سال ۸۳ به چاپ چهارم رسيده است.


اسفار كاتبان 

 

 

 

 

اسفار كاتبان / ابوتراب خسروي/ تهران/ نشر آگه، نشر قصه/ چاپ چهارم ۱۳۸۳/ ۱۹۰ صفحه/ ۱۵۰۰ تومان

 

+ ادبيات‌ ما بايد متصل‌ به گذشته‌ باشد (‌‌گفت‌‌وگوي راديو زمانه با ابوتراب‌ خسروی، نويسنده‌)

+ يادداشت زهره مرتجي در كتاب نيوز

+ دربارهء ابوتراب خسروي و اسفار كاتبان در ويكي پديا

+ عكس

+  یکشنبه بیستم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

پارسال از جشنوارهء پليس جايزهء بهترين فيلمنامه را گرفته است. يعني يك فيلم پليسي به شدت ايراني است با كارآگاهي كه حميد فرخ نژاد بازي مي كند نقش آن را. داستان فيلم كلي خباثت و جنايت است + تتمه اي از عشق مثلن. پايان فيلم هم مي لنگدد البته. قاتلش هم زن است؛ با بازي شقايق فراهاني! تماشايش لذتي نداشت؛ از سر بيكاري بود و كم حوصلگي!
+  یکشنبه بیستم آبان 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

زيارت

سفر آغاز ساده اي داشت. انگار ندايي تو را خوانده باشد. اين بار دردسري نداشت گرفتن بليط و رفتن. يك روز، عصر بود. قبل از كلاس زبان، از ترمينال كرج سردرآوردم. بليط گرفتم به مقصد مشهد. بايد مي رفتم. اين بار نه براي خواهش و التماس و گريه و ناله و ندبه كه براي تشكر و شادي و سپاس و ... كسي نمي دانست مگر زهره كه دو، سه روزي بود برگشته بود خانه خودشان. همان حوالي نزديك به مشهد.

زمان حركت اتوبوس چهارشنبه ساعت كمي بعد از شش غروب بود. من با همين كيف كولهء هميشه به راه سفر افتاديم. كفش پاي مرا اذيت مي كند. هنوز نرسيده به ترمينال تاول و خون مي شود پاهايم. خيالي نيست اما. ياد تابستان قبل مي افتم هلاك شده بوديم بس كه دنبال بليط از ترمينال به راه آهن از راه آهن به ترمينال رفته بوديم با زهره و فرشته. هي به خودمان مي گوييم من بعد كارت مي گيريم، شبيه انسان هاي متمدن بليط رزرو مي كنيم يا مي گيريم از اين سايت هاي اينترنتي و هربار پشت گوش انداخته، فراموش مي كنيم تا سفر بعد و تكرار همان قصهء دشوار ...

خلاصه، در مسير، تا ترمينال كرج، حرف كه مي زدم با ديگران، وقتي مي فهميدن مسافرم. زائر حرم حضرتش، هي مهرباني مي كردن به من و التماس دعا و سؤال كه "دانشجويي؟" من هم كه صديق و راستگو!!! مي گفتمشان: نه! آن وقت ديدني بود تعجبي كه دويده بود توي صورتشان و آن حسرت ته حرفهايشان؛ "خوش به حالت!" خداييش، احساس معركه ايست اين تنهايي مسافرت كردن. خصوصن تصميم گرفته باشي ساكت و صامت بماني تا مقصد. طفلكي اين دختركي كه نشسته بود كنار دستِ من. حتمن خيال كرده است با خودش كه من منزوي ترين و بي زبان ترين دختر دنيا هستم!

مشهد را دوست مي دارم نه بيشتر از تهران اما، دوست داشتن آنجا از جنس ديگري است. آرامش عجيبي دارم در اين شهر غريب. احساس رفاقت مي كنم با مردم اينجا؛ اينها كه ته لهجه شان عطر گلاب مي دهد. شايد بيشتر به خاطر مليحه است. مليحهء عزيز كه شبيه ترين سرنوشت را دارد به تقدير من و بعد از نزديك به هشت ماه آزگار دوري، دوباره مي بينيم همديگر را.

باور نمي كنم من. چقدر ناگهان بود اين سفر و بي خبر و نامنتظر اما، به جا، به وقت. درست در همان زمان و مكانِ بايد. شب اول، پنج شنبه، دعاي كميل، در حرم، نمي دانم كدام صحن، ميان آيه هاي دعا، آن آقا روضه كه مي خواند، دربارهء اين گفتش كه اجابت يعني همين طلبيدنِ امام براي زيارت. چقدر خوب مي فهميدم اين حرف را حالا. چقدر دوست مي دارم اين زيارت را كه رنگ و بوي غم و غصه نمي دهد بلكه لبريز از آواز و خوشي است.

از اين وقت به بعد، زهره هم مي رسد. دوباره در كنار همديگر هستيم؛ اين ما سه گنجشك. دو شب و يك روزمان با هم مي گذرد به همان عادات و رفتار و علايق و حرفهاي هميشگي خودمان. چقدر خودمان هستيم هر سه نفري مان با هم. چقدر لذت بخش است اين دقايق دوستي مان و حسرت آن روزهاي رفته، در آن اتاق كوچك خوابگاه خواجه عبدالله، با هم ... هي روزگار ... هي ...

بازگشت به سادگي رفت نبود. دوباره همان معضل بليط و سرگرداني از راه آهن به سمت ترمينال و درنهايت، با يك روز تأخير دوباره راهي اينجا مي شويم با زهره. قسمت اين بود كه در آن وقتِ مغرب و عشاي غروبِ دلتنگ جمعه هم، زائر حرم باشيم؛ آنجا ... در آن رواق هميشه ... در صحن آزادي ... زيارت جامعه بخوانيم و دعاي فرج و هي ياد آرزوهاي خودمان و دوستان و آشنايان و رفقايمان و ....

به خدا، زياد هم سخت نيست اگر از شش سپيده نزدهء صبح تا كمي از هفت گذشتهء غروب كه ديگر به تاريكي نشسته است آسمان، مجبور بشوي همهء يك روز از زندگي ات را در اتوبوس بگذراني با خواندن همان يك كتابي كه داري، خوردن مقداري خوردني، تماشاي دو فيلم تكراري و شنيدن ترانه ها و آهنگ هاي مورد پسند آقاي راننده و ... كافي ست آدم سخت نگيرد و خيال كند پس فرداي عمر، اين سفر چه خاطره اي خواهد بود وقتي كه با زهره داريم براي بچه هامان تعريف مي كنيم دربارهء آن روز، در آن جادهء خلوتِ ممتد ...  

 

پ . ن ۱ )؛ من هنوز مانده ام در كفِ خواب ديدن سارا ... كاش دوباره خواب ببيند ...

پ . ن ۲ )؛ شلوغ بود حرم. انگار نه انگار فصل مدرسه است و هوا سرد است و ...

پ . ن ۳ )؛ براي اولين بار، به اصرار مليحه، خواستم به ضريح نزديك شوم، كمي جلوتر كه رفتم يكهو جلويم خالي شد از جمعيت. مشتاق شدم از ميان همان اندك زنان باقي مانده راه پيدا كنم به جوار ضريح. آن خانوم خادم امام رضا عليه السلام اما، ... آمد كنار من، گفتش: خانوم مي روي جلو، مي ماني زير دست و پاي مردم، عينك هم داري، مي شكند! روسري ات رو هم بكش جلو!!!  

پ . ن ۴ )؛ الهي من بميرم واسهء مليحه جان بس كه مهربان است و جور من و زهره را مي كشد مُدام

پ . ن ۵ )؛ ... بماند! اين حرفها نگفتني، ننوشتني است ... بگذريم. خوش گذشت. خيلي. 

پ . ن اضافه )؛ من دلم مي خواد هي بروم مسافرت ... مثلن شاهرود ... 

 + عكس

+  یکشنبه بیستم آبان 1386    | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

  • جيب هاي باراني ات را بگرد

 سيم، اتاق خلوت، مگس، جمع كردن برگ ها وقتي روي زمين ريخته باشند، سايه سرباز، حتمي ديو به روي دست چپ، بازي غير رسمي و جيب هاي باراني ات را بگرد عناوين داستان هاي اين كتاب است. پيش از خواندن اين مجموعه داستان، از پيمان اسماعيلي، داستان حفره هاي خالي را خوانده بودم كه سال گذشته در مسابقۀ داستان كوتاه شهر كتاب جايزۀ اول را برده است. از ميان اين مجموعه دو داستان اتاق خلوت و حتمي ديو به روي دست چپ را بيشتر دوست داشتم. ضمن اينكه خواندن كتاب لذت بخش بود در مجموع. 

جيب هاي باراني ات را بگرد

 

 

جيب هاي باراني ات را بگرد / پيمان اسماعيلي/ تهران / انتشارات ققنوس/              چاپ اول ۱۳۸۴ / ۱۲۰ صفحه / ۱۰۰۰ تومان

 

عكس

آداجيو - وب نوشته هاي پيمان اسماعيلي (متوقف)

+  یکشنبه ششم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

۱

روسري آبي (رخشان بني اعتماد)؛ سال 73 توليد و اكران شده است. عاشقانۀ لطيفِ جسورِ تحسين برانگيزي است. با گذشت اين همه سال، هنوز هم دوست داشتني است روسري آبي و رسول و نوبر. ضمن اينكه، تماشاي باران كوثري در آن سن و سال + فرهاد اصلانيِ جوانِ آن وقت ها(به خصوص كه « راه بي پايان» هم پخش مي شود اين روزها) جالب بود براي من.

۲

با ديك و جين در بازي زندگي؛ به دليل به كاربردن برخي الفاظ ناپسند، استفاده از مواد مخدر در برخي صحنه‌ها و به تصوير كشيدن برخي مسائل غير اخلاقي، تماشاي «با ديک و جين در بازي زندگي» در كشوري مانند آمريكا نيز براي كودكان كمتر از 10 سال نامناسب تشخيص داده شده است؛ اما با لحاظ كردن سانسورهاي احتمالي در تلويزيون ايران، اين درجه‌بندي سني غير ضروري به نظر مي رسد. داشتم با خودم فكر مي كردم شايد به دليل همين لحاظ كردن سانسورهاي احتمالي بود كه تماشاي فيلم لذتي نداشت و دريغ از لبخند! چه برسد به خنده!!!

Fun with Dick and Jane  

۳

قلقلك (مسعود نوابي)؛ از كمدي هاي مسخرۀ ايراني كه هي زور مي زنند با اغراق هاي بي مزه و ادا و اطوار و جوك و لطيفه و ... به آدم تلقين كنند كه بايد الان به اين وضعيت بخندد! متنفرم! دقيقن مثل احساسِ من نسبت به اين فيلم!!!

۴

كارگران مشغول كارند (ماني حقيقي)؛ معركه بود! بيهوده ترين كار نوشتن و گفتن دربارۀ فيلمي است كه به شدّت ديدني ست! تماشاي فيلم به جميع آدم هاي بي هدف، بي انگيزه، بي پشتكار و ... ووو ... توصيه مي شود اكيداً!

+  شنبه پنجم آبان 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

  • غرور و تعصب

غرور و تعصب يكي از آن ده رمان برتر دنيا است كه سامرست موام در كتاب خود از آن نام مي برد.  سامرست موام مي نويسد: اكثر ما، منظورمان از  داستان روايتي است كه اجزاء آن به هم متصل و مربوط باشند و اين روايت، اول و وسط و آخر داشته باشد. غرور و تعصب در جاي مناسب شروع مي شود؛ با ورود دو مرد جوان به روي صحنه - دو مردي  كه عشق آنها به اليزابت بنت و خواهرش جين موضوع اصلي رمان است و در جاي مناسب ختم مي شود: با عروسي آنها. اين همان پايان خوش قديمي است.

به نظر موام، اين كتاب خيلي خوب ساخته شده است. حوادث داستان - به نحو طبيعي، يكي پس از ديگري اتفاق مي افتد. و در هيچ جا، آدم از نامحتمل بودن حادثه اي، ناراحت نمي شود.

هيچ حادثۀ خارق العاده اي اتفاق نمي افتد، با وجود اين، وقتي به پايان صفحه مي رسيد، با اشتياق آن را ورق مي زنيد، براي اينكه بدانيد چه پيش خواهد آمد. هيچ حادثۀ مهمي اتفاق نمي افتد، و دوباره صفحه را با همان اشتياق ورق مي زنيد.

من با اين نظرات سامرست موام موافقم.

مي گويند؛ جين آستن به مطالب غيرعادي علاقمند نبود، به حوادث عادي علاقه داشت. اين كتاب سرشار است از تعريف و توضيح و تفسير همين حوادث عادي و روزمرگي هاي معمول! منتها با جمله بندي هاي سخت و كلمات قلمبه سلمبۀ زياد!

جين آستن دوست داشت بخندد و دلش مي خواست ديگران را بخنداند. شايد از همين بابت بود كه از زبان اليزابت بنت نوشته است كه؛ " من حتي از جين هم خوشبخت ترم. او فقط لبخند مي زند، ولي من مي خندم." ص ۵۴۴

جين آستن قهرمانِ غرور و تعصب، يعني اليزابت را آفريدۀ دلپسند خود مي دانست و او را از تمام قهرمانان زن خود بيشتر دوست داشت.

آثار ديگر اين نويسنده؛ تأثرات نخستين، احساس و مسئوليت، صومعۀ نورتانگر، سوزان، پارك منسفليد، اِما و اغوا

غرور و تعصب در سال ۱۸۱۳ ميلادي با عنوان Pride and Prejudice چاپ و منتشر شده است.

غرور و تعصب 

 

 

 

غرور و تعصب / جين اوستن/ ترجمۀ نسترن جامعي / تهران / انتشارات نهال جاويدان / چاپ دوم ۱۳۷۴ / ۵۵۲ صفحه / ۱۱۰۰ تومان (قيمت چاپ جديد اين كتاب حدود ۵۰۰۰ تومان است!)

  

عكس

+  شنبه پنجم آبان 1386    | برچسب: كتاب‌دوني |