تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 

 

 

 

اين يادداشت دعاي شكرانۀ نعمت من است

آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان

 پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال

 


يلدا به معنای تولد

  

 

 

 

 

پيش نوشت:

 

ماه دلدادۀ مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب،  یلدا  نام می گیرد از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست!

 

 

به مهرباني بي اندازۀ خدايم، قسم! حواسم هست. نمي بيني صداي آمدن ها و رفتن ها را ضبط كرده ام روي حافظۀ هميشۀ بال سنجاقكم و زده ام تخت ِ سينه ام كه بدون هم آغوشي هم، پُر باشد از عطر ِ حضورت!

 

بهار ِ بودنت نزديك است انگار، نشانه هاي داغ مي رسد از مسير سادۀ جاده هاي سرد اينجا و يك قناري نارنجي ُ حس سيالي از جنس نسيم ُ  باراني مهربان - كه با سرانگشتان ِ خيسش، نوازش مي ريزد روي نمناكي گونه هايم، نكند تو هم گريه كردي ديشب ... حضرت ماه ... بي خيال !

 

نشنيده اي خبر كهنه را كه سوخت شده، اما دودش هم به حواس ما نرسيده انگار؟ صدايش از هفت هزار- شايدم بيشتر- سال ِ پيشتر است كه مي آيد و داستانش، نقل ِ شب نشيني هاي هميشۀ مردمان بسيار ِ همين حوالي بوده مُدام، پس چرا ما خبردار نشديم ؟ نمي دانم  ُ به گمانم مي رسد كه تنها تقصير پيراهن تو باشد كه عطر سُرمه اي - اش - مرا آكنده ُ آغشته ُ ... باشد ... چرا شيطنت مي ريزي به قوت ِ دستهايت؟ باشد، تو توانايم كن، من مي گويمت: شكايتي نيست ! الا، همين داستان اولين شب زمستان، بلندترين شب سال كه در زماني دير و مكاني  دور، باخبرش مي شويم اينجا ...

 

هي من آمدم اينجا  ُ سلام ُ  صلوات ُ  لبخند نوشتم و نقاشي كردم: شب هاي سياه ِ گرگ بارون ُ ستاره كشيدم ؛ چشمك زن ُ شاهزاده خيال كردم به اسم و رسم ِعاليجناب ماه ُ ! ... تو نبايد مي گفتي : اينجا، وقت - به محل ديگري ست كه دارد مي گذرد؛ دختر جوني ! غفلت نكني، خواب بموني، جا بموني، بيدار نشي، سوار ِ اسبِ سفيد ُ دَم ِ صبح، از دست بِدي، ... نشنيدي دنبال نور مي آد يه جووني، كاكل به سر، قند عسل، شكر به لب، دستاش طلا، چشاش حيات، نگاش كيميا؟

 

 ... هي با خودم نشستم ُ حرف زدم ُ گفتم كه چرا بيست و هفتم ُ رو مي نويسم بيست و هشتم، يا چهارشنبه را با سه شنبه عوضي مي گيرم ُ سر در نمي آرم هفته از دوشنبه شروع مي شه، يا همين جمعه ... نگو قصه داشته اين اشتباه و اينجا بود كه فهميدم چرخش ثانيه ُ دقيقه ُ ساعت ُ روز ُ شب ُ هفته ُ ماه  ُ سال، دور ِ خورشيد -   ِ  -   ُ - من كه سماعم هميشه حول ماه بود و معيارم اصالت مهتاب و ... عقربه از تو عقب مي موند  ُ  منم، هميشه دستام جلو مي زد از پاهاي اومدنت ... 

 

شنيدي؟ مي گن : يه برجي هست از ميلادم رفيع تر !  كه پُِر -  ِ - صداي نرم  ِ بره ها و رنگِ  شادِ  زنگوله هاست و اونجا، روز و شب با هم برابرند به خوبي ُ خوشي ُ سلامتي ... نكنه اول بهار كه مي گن همين ِِ ! اون وقت كه بشه، تو نمي آي مگه؟ منم بايد صفحه هاي پنجره اي اين دفترم رو ميزون كنم رو همين وقت كه چهل روز، چهل روز  -   ِ -

 

اصلاً امشب چله نشيني  ُ  ! بازي ُ من شروع مي كنم  ُ تو ادامه  - ش - بده تا از همين مسير ممكن ِ نزديك برسيم به باغ ترين بهشت ِ دنيا كه توش دو تا درختِ افراست! – افرا؛ همين جوري به ذهنم رسيد ! تو رو كه نمي دونم! اما خودم قطعاً اندازۀ يه بوته ام ! تمشك خوبه ! من تمشكم ... - لحظه اي مقدر كه با هم بودن مان معنا پيدا مي كنه  و يه يادگاري، كنار سرشاري آواز فواره هاي رنگ و شادي ... آهاي، پرنده ها ساكت ! مي خوام امتحان كنم ببينم پرواز مي شه اين صدا، اجابت مي شه اين دعا : خدا؛ بخواه تا همين شب، كه يلداست، مهر برسه به خونه مون ُ نور برقصه تو چشامون ُ  سرود بشه عاشقونه مون ُ نزديك بشه دلامون ُ سقف يكي بشه رو بخت مون ُ رقص بريزه به پاهامون ُ شكوفه بده نگامون ُ... اَه ... چقدر بنويسم و بگم تا  شهادت بدي يه شوريدۀ دريايي ام ُ يه شيداي آسموني ! از جنس مرطوب آب هاي آزاد ُ يه شكل هنوز ديده نشده ميون كلافاي ابر ... اصلاً ببين با همين كلمه هاي سياه و سفيد و رنگي چراغوني كردم صحن و سراي اينجا رو، شمعدوني ها رو مي بيني، به هواي تو گل دادن حالا، مي بيني عكس  لبخندِ  نور ُ دوباره گذاشتم رو طاقچه و عكس ني ني كوچولوگي هاي خودم كه انگاري مي خواد دوباره بزرگ بشه  ُ از دستاي تو شير ُ عسل بخوره  ُ غزل بگه  ُ شعر بنويسم گوشۀ چشات با يه خط خوش نستعليق كه كم نيارم از سرود شفاف صدات و ناز شيرين خنده هات ... من بيدارم و چشم انتظار خورشيدم كه انگاري مونده پشت كوه هاي قهوه اي نوك تيز نقاشي هاي دبستان و نمي خواد اميد بشه حتا اندازۀ يه نمرۀ بيست و چند تا ستارۀ كاغذي و هزار آفريني كه ... من بيدارم و آمدن ِ تو را انتظار مي كشم كه گفتي با خورشيد مي آيي و تا رسيدنت، خورشيد پرست مي مونم  ... خيال نكنم در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد، كفر باشه و مي دوني كه من مومنم به همين آيه كه خورشيد تو، نماد ديگر يگانگي خداست! چيه ؟ تو هم نشسته اي به آبي مواج آسمان دلم و داري با هفت چشم رنگين كماني نگاهم مي كني تا دروغي نگويم ! اصلاً لال شود دست هايم اگر بخواهم دروغ بنويسم ! مگه من با تو حرفي دارم غير عاشقونه ... قهرم اصلاً ...

 

خدايم ... جانم ... عزيزم ... خودم ...  تو بشنو نيايش آشفتۀ مرا كه استغاثه است براي خواستنش به درگاه گشوده ات! پس بگويش اين حرف هايم را كه خون شده از بازي هايش ... اصلاً چله نشيني تمام ! وقتي كه تو مُدام تقلب مي كني و جريحه دار مي كني آبي دامنم را براي سرخي دست هايت ... من گرفتارم ! مي خواهم بروم سر وقت درخت سروي كه كنج حياط ايستاده و برايش روايت كنم داستان روبان هاي نقره اي و طلايي – اي – را كه خريدم براي تزئين آرزوي قشنگم  و تو ... من كه ديگر محال است بيايم حوالي رودي كه از كنار سبز شما مي گذرد و بخواهم بنشينم پاي بساط كتاب و شعرتان ! خيال مي كني وابسته ات شدم؟ اعتياد؟ تحمل دارو؟ نشانه هاي ترك ... برو بابا، من خودم مددكارم ! و اصلاً هم دل نداده ام به آن هوا كه نشسته توي سينه ام و وقتي كه نفس مي كشم عطر خوبش مي رسد به مشامم ... دم ... تو ... باز دم ... تو ... برو بابا، بازي تمام است! حرف مي كشي از كلماتم ...   

 

نگويي ها : بي حيا ! خجالت نمي كشي دختر ... مي خواهم حرف بزنم براي نبودنت، درد دل كنم براي نيامدنت، شكايت كنم؟ نه عزيز نازنينم!  سر بگذارم روي مهرباني آرام شانه هايت و نرم بخوابم توي آغوش خواستني ات كه تابستان است برايم ... يعني، خدا كه از دست هاي تواناش هر كاري ساخته است نمي تواند براي آرزوي من هم آستين بالا بزند از شب و خورشيدت برسد ... مريم، مسيح را داشت و نمي شود آيا، دوشيزگي من هم آفتاب ِ تو را باردار شود و در باكره ترين وقت ِ زندگي ام، تو را آبستن شوم براي رسيدنت يا حضرت صبح ! گفته / نوشته اند و من شنيده / خوانده ام كه :  یلدای ایرانی، شبی ست که خورشيد از نو زاده می شود، تو در من زاده نمي شوي انسانم ، اساطيرم ... خرم روز است براي حدیث میلاد عشق ... مبعوث نمي شوي اينجا در حرايم، غارم، كهفم، پناهم، دلم ... اندكي صبر ... اذان نشده، ذكر بوسه هايم تمام مي شود حالا، نذرم! مرا در خودت جاودانه كن !

 

احياست انگار، شب قدري ست براي خودش! من قاچ هندوانه ها را كه مي بينم ياد صورتي لبخندهايت مي افتم ... اين دو ركعت اول ... آينه هم كه دل صيقلي توست نازنين ... دو ركعت دوم ... قاب عكس حضرت علي ( ع ) ... دو ركعتي سوم ... نخودچي هم خاطرۀ خنده هايت ... دو ركعتي چهارم ... کشمش ... پنجمين دو ركعتي ... ششمين دو ركعتي هم ... خرماي شيرين چشمهايت ... هفتمين هم رنگينك ... و تا ركعت هزارم بشمار دانه هاي ترش و شيرين اناري را كه دانه دانه شده توي سفال آبي پياله و من ... دوباره از دبستان شروع مي كنم : صد دانه ياقوت دسته به دسته ... مي خواهم با تو بزرگ شوم! آرزوي عجيبي ست، مي دانم ... من با خودم و در خودم تنهام، شعر مي خوانم : فاصله يي ست ... / ( - بيشتر از اوقات ِ چله نشيني، / تا صبح - ) / بين من و تو / ( - از واقعيت من، / تا روياي تو - ) / يلدا هم نباشد، / در بخت ما، / شب، / هميشه دراز است ! / و دست مان، / كوتاه ! / ...  تو را مي شنومت: سحر نزديك است ...

 

 

 پي نوشت:

یلدا، شب نخست چله بزرگ است. نزد ایرانیان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دیماه تا دهم بهمن ماه را در بر می گیرد و از دهم بهمن به بعد را چله کوچک می گویند.

 

 

 

 

پائيز بيست و چند سالگي ام

 

 

+  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386    | برچسب: يلدا نوشت | 

هي خودم را به بادِ ناسزا گرفته ام كه چرا يادش نكردي اين همه وقت ... مگر همۀ آن سه، چهار ماهِ آخر به دليل او نبود خوشي هايت؟ انصافت كجاست دختر؟ چقدر خنديده بود صدا به صداي خنده هايت ... همين بس نبود برايت تا گاهي، كنار تلفن كه مي نشيني، به جاي همۀ آن ديگرانِ ديگر، شمارۀ او را بگيري كه يك وقتي شادي زندگي ات همان بيست دقيقۀ همراهيِ او بود؛ تند تند فيلم تعريف مي كرد و حرف مي زد دربارۀ كتاب ها.

قبول! زندگي تو هم سخت است. بد مي گذرد روزهايت. تنها مانده اي گاهي و دريغ از آرامِ صدايي كه يادت افتاده باشد به وقت يا بي وقت. قبول! كم اند ديگراني كه از تو هم ياد كنند با وجود ... بگذريم كه همۀ مصائب عالم و بي معرفتي همۀ آدم نيز بارِ وظيفۀ تو را كم نمي كند خانوم!

دل به دلش مي دهم؛ اشك به گريه اش. لعنتيِ هميشه مدّعي! تو كه خودت حدس زده بودي ماجراي گرفتاري اش را، گيرم به تو تلفن نزده باشد هيچ وقت، مگر پيامكي! يادت نيست؛ انسان دشواري وظيفه است!!! اگر سراغش را مي گرفتي به سلام و لبخندي از تو كم نمي آمد، كم مي آمد آيا؟

گذشت ... غمت نباشد! يادت اما چرا. بماند آويزۀ گوش؛ حواست باشد!!! حواست هست؟

+  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386    | برچسب: رفقا | 

پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه


با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه
بخواب آرام دل دیوانه

+ گوش كنيد

پ . ن )؛ اوضاع كمي عجيب، نسبتن غريب است. كمي مانده به سررسيدِ آن هفت ماه و من ... از كاراي خدا سر در نمي آرم اصلن! سارا مي گه چه بهتر! چون اون وقت فضولي مي كردي تو كاراي خدا! نمي دونم. دقيقن نمي دونم! فقط مي دونم در بخش خوشايند زندگي ايستاده ام و نمي خواهم از دست بدهم آن را. به هيچ قيمتي! دلم مي خواد ... توي همين فكرا و ميونۀ همين حرفا، دختر عمو جانِ من، نفيسه عزيز لينك اين شعر و ترانه رو گذاشت و ... ديدم چقدر مي آد به اوضاع و احوال ما.

امان از اين دل ديوونه!!!

پ . ن ويژه )؛ امشب، از شب هاي تنهايي است. رحمي كن بيا

+  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386    | برچسب: ترانه‌ها | 

حلقه سبز

هواي گل بهار باراني است از شدّت همان بغضِ تلخي كه عينهو زهر نشسته به كامِ او ... هي فلاش بك به همان اندك خاطراتِ بودنِ حسن گلاب ... هي طوافِ گل بهار دورِ آن به خيالِ خودش رؤياي حسن ... هميشگي كردنِ او تا ابديّت ذهن و زندگي اش ...

موسيقي زيرصدا، ترانه اي است با صداي محسن يگانه؛ غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره ... آخر ِ خط زندگي ... اين نفساي آخر ... وقتي كه دارم با هر نفس، از اين زمونه سير مي شم.... وقتي با يه زخم ِ زبون، از اين و اون دلگير مي شم ... اين آخر راه ديگه، بايد كه تنها بميرم ... تنها تو اوج بي كسي، تو غربت آروم بگيرم ...  بايد برم، بايد برم ... بايد كه بي تو بپرم ... آخ كه چه سنگين مي زنه، اين نفساي آخرم ... سكوت من نشونه ي رضايتم نيست، مي دوني ... گلايه هامو مي توني، از توي چشمام بخوني ... بگو آخه جرمم چيه؟ كه بايد اين جور بسوزم ... هيچي نگم، داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم ... در به در غزل فروش ... منم كه گيتار مي زنم ... با هر نگاه به عكست انگار من خودمو دار مي زنم ... نفرين به عشق و عاشقي ... نفرين به بخت و سرنوشت .... به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت ... نفرين به من ... نفرين به تو ... نفرين به عشق من و تو ... به ساده بودنِ من و به اون دلِ سياه تو ... نفرين به عشق و عاشقي ... نفرين به بخت و سرنوشت .... به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت ... نفرين به من ... نفرين به تو ... نفرين به عشق من و تو ... به ساده بودنِ من و به اون دلِ سياه تو ...

 عكس 

+  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386    | برچسب: تلويزيون | 

تازه بازي فوتبال تموم شده كه راهي تهران مي شم و اصلن حواسم نيست كه اين بازي همانا و ترافيك اتوبان همانا!

يه پژو نگه ميداره. راننده چهرۀ ظاهرن موجه اي داره كه هول و هراس نميندازه به دلِ آدم. كاپشنش رو از روي صندلي جلو ميندازه عقب كه يعني آره! منم مي رم در عقب رو باز مي كنم و سوار مي شم كه يعني بيلاخ!

كمي بعد، همون داستانِ هميشۀ ترافيكِ بعد از بازي هايي كه توي استاديوم آزادي برگزار مي شه و اين اتوبان لعنتي! و بهانه واسه حرف زدن آقا! كه ادامه پيدا مي كنه با هي سوال كردن از اون و هي دروغ گفتن از من و شرح مال و مكنت و ثروتش و ... ووو ...

متوجه مي شود عجله دارم من. خيابان ها هم شلوغ! فردين بازي در مي آره واسه اينكه برسونه من رو. هي تعارفِ من، هي اصرارِ اون! در مسير، مي گه شايدم شانست گرفت رفيق شديم با هم. بهش مي گم: من روحيه اش رو ندارم. مي گه: مگه روحيه مي خواد. مي گم: آقا من اصلن استعدادش رو ندارم. بي خيال. هي لعنت مي فرستم به خودم آخه دختر بيكاري مي نويسي دلت ناسالمي مي خواد! حالا داشته باش! اوليش! يه چشمه اش!!! هي صلوات مي فرستم زير لب و خلاصه، مردي مي كنه و با همه بداخلاقي و گنددماغ بازيهام، مي رسونه من رو. دست آخر هم مي گه: من ديدم سر خيابون وايسادي، گفتم منم تنهام. سوارت كنم با هم حرف بزنيم ... تو هم ... آخه تو چي بودي من سوارت كردم؟

+  شنبه بیست و چهارم آذر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

درينگ ... دررررررينگ ... درررررررينگ ... تلفن مي زند. سلام و عليك و خنده و تعارف و حرف و ... مي گويد هر كسي رفته سيِ خودش. تنهاست. خسته شده از كتاب، وبلاگ، فيلم، ... اين تفريحات سالم ِ معمولِ هميشه! مي گويد دختر ما الان بايد توي خيابون وليعصر، كافي شاپ هاي روبروي جام جم، پارك ملت باشيم! نشستيم كنج خونه. هي مثبتيم فقط! اين وسط صداي خنده هاي ماست لابه لاي اين حرفها كه حكايتِ ...

دست آخر مي گويد خيالش راحت شده! پس فقط خودش نيست كه  اين وضعيت را دارد. مي خندم. هي يادِ اين تفريحاتِ خودم مي افتم؛ مثلن، زهره اينجا باشد و برويم هي توي همان چند مغازه مشخص.لباس و كيف ها رو نگاه كنيم. راستۀ همان خيابان مستقيم را بگيريم؛ از سمت راست برويم، از سمت چپ برگرديم. شيرموز يا آب طالبي بخوريم. ... ووو ... مي خندد. مي گويد: پس مثل همديگه است اوضاع مون. ناراحت نكنم خودم رو.

 

 

خب، ما هم خسته مي شويم از اينكه همش مثبتيم! عينهو خانوما سر ساعت مي رويم، سر دقيقه برمي گرديم! مهموني نمي ريم. رقص بلد نيستيم. پسربازي نمي كنيم. كتاب مي خونيم. مي نويسيم. مي رويم كلاس زبان به تكفكيك جنسيت. حواسمون هست آسته بريم، بيايم گربه شاخمون نزنه! سريالاي تلويزيون رو نگاه مي كنيم فقط. ماهواره نداريم. بي خيال فيلماي روز دنيا، چسبيديم به شركت رسانه هاي تصويري! فحش نمي دهيم. با نامحرم صنمي نداريم! حتا خيال باطل هم از هزار فرسخي ذهن ما نمي گذارد. هي التماس دعا و محل قرارمون هم امامزداه صالح و سفر هم كه بريم فقط مشهد و هي نگاه مي كنيم به شيشه مغازه هاشم آقا ببينيم كي دوباره كاروان داره واسه ... تازگي، بين خودمون مُد كرديم، فرهنگسازي كنيم چت اَخه! وبلاگ چِخه! بر پدر و مادر اين همه لعنت! آدم بايد درس بخونه. دكتر بشه. به مردم و جامعه خدمت كنه  ... ووو ...

 

پ . ن )؛ دلمان بيشتر از اين حرفا ناسالمي مي خواهد. اين حرفاي ناسالم رو به سالم ترين شكل و شيوه ممكن نوشتم. خودتون تا تهش بريد ديگه! ولي خب، مي گن درد هم داره! حواستون باشه!

 

 

+  جمعه بیست و سوم آذر 1386    | برچسب: از زندگي | 

تهران

از تلويزيون شنيدم، آقاي مجري داشت مي گفت امروز ... امروز ... امروز همان خجسته تاريخي است كه تهران را به پايتختي ايران برگزيد آقا محمّد خان قاجار. با همۀ حماقتش، شايد اين تنها فعلِ درستِ عمرش بود.

پ. ن ۱ )؛ تهران را دوست دارم. هنوزم هر بارِ آمدنِ به تهران، خواب ندارم شبِ قبلش.

پ. ن ۲ )؛ گاهي دلم مي خواد به جاي آن كرج!! توي شناسنامه ام اصلاح مي شد به صادره از تهران!

پ. ن ۳ )؛ دلم مي خواد برم دروازه غار ...

پ. ن ۴ )؛ آخي خيابان هميشه دوست داشتني وليعصر!

پ . ن ۵ )؛ سيدخندان هم.

پ . ن بي ربط )؛ پاتختي! هي اين پاتختي چه رسم بي خودي است!!!

پ . ن ويژه )؛ خيابان ۱۸، ۱۶، علامه جنوبي، شمالي، ميدان كاج، حدود شهرك غرب، هي ميدان صنعت!

پ . ن مربوط به پست قبل و آدمهايش )؛ هر پاراگراف دربارۀ يكي از دوستان است كه يكي، دو نفر را اصلن نمي شناسم. يكي، دو نفر را اصلن نديده ام! يكي، دو نفر را مي شناسم. يكي، دو نفر هم ... مي ميرم براشون! خب، همۀ فكراي ديگه تعطيل! واسه چند نفر نگران شده بودم من؟!

بعدن پ . ن مرتبط )؛ تهران، شهري كه دوستش داريم و تهران شهري كه دلش با كسي نيست انگار

+  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386    | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

چند روز است كه دو تا آقاي دكتر خارجكي!!! (Dr. Brianna Clarke و Dr. Edmond Judd ) هي ايميل مي فرستند كه ... البته علاوه بر من، براي سه آدرس ديگر هم فوروارد مي كنند اين ايميل كذايي رو. اين سه نفر ديگر هم نشاني ايميل شان خيلي ضايع است و  inja دارد! اين ايميل در مجموع سه خط نامه است و لينك دو سايت مختلف كه دربارۀ جراحي و افزايش قدِ ... ببخشين ... اون ...  به جان خودم رويم نمي شود بنويسمش. اين بي حياترين يادداشت من است! آخه من چي بگم به اينا كه اولش نمي رن تحقيق كنن من دخترم يا پسر كه نوشتن اگه با سايز instrument  ِت مشكل داري! ما يه كاري مي كنيم solve بشه اين مشكلت و اون وقت  Girls will love you promptly !!! خداييش علم چقدر پيشرفت كرده! جل الخالق!!!  بعد هم فكر نمي كنن اينجا ايران است و منم چشم و گوش بسته! يهو كوپ مي كنم؟!!!

+  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386    | برچسب: شك بين يك و دو | 

  • بيشتر از هفت روز بود هي اس ام اس مي فرستاد برايم. مثلن جمله هاي فلسفي بود به انگليسي. شماره ناشناس بود. من فكر مي كردم از طرف كلاس زباني است كه مي روم. جزو برنامه هايشان يكي اين بود كه هر روز، متناسب با سطح آدم! اس ام اس بفرستند. اما، هر روز چند اس ام اس مي فرستاد اين شماره. تعجب كرده بودم. از بچه هاي كلاس زبان پرس و جو كردم كاشف به عمل آمد كه نه هنوز اين امكانات كلاس زبان راه نيفتاده است. من مانده بودم پس او كيست؟ اين شيوه به همين شكل ادامه داشت تا اينكه، يك شب اس ام اس فرستاد: خداييش، عجب صبري داري تو   خنده ام گرفته بود من. برايش نوشتم خب معرفي نمي كني خودت را. هي اس ام اس مي فرستي فقط. جواب نداد. فردايش، دوباره همان اس ام اس هايش ادامه داشت ... ووو ... نمي دانم تولد بود يا عيد يا ... اس ام اس تبريك فرستادم برايش. كلي تشكر كرد و باز هم معرفي نكرد خودش را. بيشتر از دو ماه است كه اوضاع همان است كه بود؛ اس ام اس مي فرستد هنوز. همان جمله هاي مثلن فلسفي به انگليسي. گاهي كه دير مي كند در اين كار، نگرانش مي شوم! نگرانِ اويي كه نمي شناسمش!
  •  
  • چند روزي است توي وبلاگش حرفهايي را نوشته كه مرا نگران مي كند. يعني، خوشحال نيست. خوب نمي گذرد زندگي اش. از دستِ او عصباني هستم هنوزم با اينكه شايد بيشتر از دو ماه گذشته باشد از آن آخرين باري كه ... اما، دليل نمي شود وقتي اين طوري مي نويسد نگرانش نشوم. به زهره مي گويم ديدي فلاني چي نوشته توي وبلاگش. حوصله اين نگراني ها و به قول خودش حرفهاي بيخود مرا ندارد. مي گويد: مگه من بيكارم ببينم! برو تو هم. حالت خوب نيست. راست مي گويد شايد. به خودم مي گويم برو بابا. حوصله داري تو هم. به جهنم. به درك برود اصلن. مهم نيستش. هر چند خودم مي دانم چقدر اهميت دارد برايم حتا اگر انكار كنم ... حتا اگر حرفي نزنم درباره اش ... حتا اگر ...
  •  
  •  
  • تلفن مي زنم و كسي گوشي را بر نمي دارد. صداهاي غريبي پيچيده توي گوشي و زنگ نمي خورد اما. صبر مي كنم و به آن ته ريزۀ نگراني توي دلم مجال نمي دهم بزرگ شود. شايد دستشويي باشد و يا حمام و يا ... چند وقت بعدترش، دوباره تلفن مي زنم و همان كه ابتدا. رسمن نگران مي شوم. دست خودم هم نيست. به شدّت مستعدم براي نگراني هايي از اين دست. چند دقيقۀ ديگر اس ام اس نوشته ام برايش و فرستاده ام كه هي آقاي برادر من همينجوري هم هي هول و هراس دارم شما تلفن را كه جواب نمي دهي ... جواب آمد و آشوب من هم زايل شد. خوب بود. حرف مي زد. گفتمش: اگر خبري نمي شد حتمن گريه هم مي كردم علاوه بر اين نگراني. مي گويد خوب است. مي گذرد اين روزها هم. مي دانم. براي هر كسي پيش مي آيد خب. از آن روز اول كه حرف زده بوديم با هم هي بيشتر مي شود اندوه صدايش. شايدم من اين طوري تصور مي كنم و اين طوري نباشد اصلن. دلم مي خواست كاري از دست كسي بر مي آمد تا شاد باشد و خوشحال اين برادرم ... برادري كه هيچ سنخيتي ندارد با من ولي برايم مهم است زندگي اش.
  •  
  •  
  •  
  • يكهو نگراني چنگ انداخته بود به دلم. آشوب شده بود احوالم. مي دانستم نيست و تلفن را بر نمي دارد اما اين كار آرام مي كرد مرا؛ هي شماره تلفنش را مي گرفتم و آن خانوم هم كم نمي آورد هي مي گفتش دستگاه مشترك موردنظر خاموش است! وقتِ مغرب، نماز خواندم و پشت بندش، هي گريه و التماس ِ خدا كه طوري نشده باشد. دست آخر به ذهنم رسيد تلفن بزنم خانه شان از مادرش جويا شوم احوالش را. از اين فكر خنده ام گرفت. تصور كردم مادرش گوشي تلفن را برداشته و مي گويمش: ببخشين ولي من نگران پسر شما شده بودم. حالش چطور است؟ مسخره بود. به ذهنم رسيد بيايم برايش پيام بگذارم در مسنجر. چراغ همه خاموش بود. چراغ او هم. تند تند شروع كردم به تايپ آنچه كه در اين چند ساعت حس كرده بودم؛ نگراني هايم براي او. يكهو جواب آمد؛ آخه من نمي فهمم چرا؟ بال در آورده بودم از خوشي. حالش خوب بود پس. هر چند كه او دوست ندارد كسي نگرانش بشود ارواح عمه اش و دست آخر هم با من حرفي نزد دربارۀ مشكلش كه پيش آمده بود همان روز اما، ... هنوزم دلواپس او مي شوم. گاهي بيشتر. چند شب قبل تر، پرسيدمش كي برمي گردد ايران؟ نوشت: من از دست تو فرار كردم اصلن و بعدش، دوباره همان حرف ها و شوخي هاي هميشه اش. هي مي گويد: عجيب است. طبيعي نيست. نگران من نباش. برايم دعا نكن. يادش نيست انگار، يك وقتي خودش چقدر نگران مي شد وقتي من مي آمدم توي وبلاگ مي نوشتم غصه دارم و خسته شده ام. دلواپسِ رسيدنِ من بود وقتي مي رفتم مشهد. شب سال نو خواسته بود مرا خوشحال كند، بيدار بود تا نفر اولي باشد كه تلفن مي زند و عيد را تبريك مي گويد. كنكور ارشد كه قبول نشده بودم، دلداري ام مي داد و مي گفتش امسال من هستم. نمي ذارم غصه بخوري تو. شده بود ديكشنري تخصصي IT براي من. هي جواب سؤالهايم را مي داد با صبوري. ... ووو ... يعني يادت رفته اين همه را شازده كوچولوي من! با آن چشمهاي سبز و آبي مهربان ...
  •  
  •  
  •  
  •  
  • وبلاگ به روز كه نباشد، به روز كه نشود اين هجوم احساساتِ بدِ نابهنگام كلافه مي كند مرا. فقط همين مانده براي جوياي احوالش بودن وقتي همۀ راه هاي ديگر را مسدود كرده است. خب، طبيعتن كار من مي شود اين كه هي كامنت بگذارم احوالش را بپرسم و يا وقتي مليحه تلفن مي زند خبر بگيرم ازش كه چيزي شده؟ و او هي كلافه شود از دستِ من و بگويد چه مي داند!!! بي خيال. به تو چه ربطي دارد و يا چه دخلي!!! كه نگرانش مي شوي. هزار نفر را دارد كه غصه اش را بخورند تو اين وسط چي مي گي. حق با اوست. ولي، دل من كمي زبان نفهم است گويا. بلانسبت، خر هم. خر ِ خر!!!
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • من توي خيابان بودم و او هم. او تنها و من نه. من پياده و او رانندگي مي كرد. حركت بود و ازدحام و خلوتِ من و او به دور از اين همه اما. حتا فراموش كرده بودم حضور زهره و فرشته را. مي گفتش خوش به حال كسي كه تو دوستش داري. من خنده ام گرفته بود. بلند خنديدم. مي گويمش: خب چرا مسخره مي كنين من رو؟ مي داند من فقط عاشق او بوده ام. هستم. مي مانم. ادامه مي دهد: راست مي گم. چرا مسخره كنم؟! تو دختر خوبي هستي. مي توني بدون هيچ چشمداشتي كسي رو دوست داشته باشي. اين خيلي خوبه. خيلي. خوش به حالش كه تو دوستش داري و بعدش صدايش را رها مي كند توي آن خط و سيم؛ من مردِ تنهاي شبم ... بيشتر از دوسال گذشته بود از آن روز سرد و سياه زمستان كه من عاشقش رفته بودم در همان بارِ اولِ ديدنش و آن روز داشت حرفي را به من مي گفت كه خيال مي كردم هيچوقت نمي گويد... . ..  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • مهم ترين نقش من در خانواده اين است كه " بز طليعه " باشم. بز طليعه اصطلاحي است در مددكاري و منظور از آن عضوي از گروه است كه ديگر اعضاي گروه او را به طور شفاهي يا فيزيكي مورد حمله قرار مي دهند. هميشۀ عمرم اين نقش با من بوده؛ هي مشكلات زندگي بر دوش من است تا تعادل خانواده حفظ شود. اين داستان بز طليعه هم از يك مراسم تشريفاتي يهودي مي آيد كه هر سال در روز كفاره، روحاني اعظم يهود گناهان مردم را به طور سمبليك بر پشت يك بز مي گذارد و بز را به بيابان مي فرستد. مرگ بز باعث مي شد مردم از گناهان پاك شوند. گاهي از اينكه بارِ مصائب و مسائل آن شش نفر ديگر هم با من است به ستوه مي آيم.  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • داستان نگراني هاي مُدامِ من براي خوشبختي سارا و ياسمين. بانو و خاطره. مهتاب. مريم باغ سيب. مهديه. آناهيتا ... ووو ... و خصوصن مليحه و زهره. جاناتان. زهرا. مريم. شيرين. فرشته با فاطمه و عذرا و معصومه و ... هم بماند كه وراي حد تقرير است ديگر ...
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

 

 

  •  پي نوشتِ به شدّت مرتبط)؛ بهانه !!!
+  سه شنبه بیستم آذر 1386    | برچسب: شخصي‌جات | 

 

 

·          پنج نفري كه در بهشت ملاقات مي كنيد

 

 

اصلن اينكه چه شد، نشد من اين كتاب را خريدم خودش هم داستاني دارد گفتني، نوشتني كه بماند ... به قول آن يادداشتِ پشتِ جلد كتاب، در اين رُمان رازي سر به مُهر نهفته است.  از همان وقت كه داستان آن ايميل را خواندم هي ياد همۀ آدمهايي افتاده ام كه در زندگي من (بهتر/ بدتر شدن آن) نقش داشته اند و هي ياد اين كتاب ... دست آخر دوباره نشستم به خواندنش ... بس كه دوست مي دارم اين داستان را ... هي با خودم فكر مي كنم آن پنج نفر كدام اند كه در بهشت (گيرم حتا جهنم!) منتظر من هستند ...

 

«اِدي» تعميركار ماشين هاي بازي در يك پارك است و زندگي اش در كار، تنهايي و حسرت خلاصه مي شود. تا اينكه در هشتاد و سومين سالروز تولدش، زماني كه مي خواهد زندگي يك دختركوچولوي در حال مرگ را نجات بدهد، مي ميرد و  در بهشت چشم باز مي كند. در آنجا پنج نفر از كساني كه آنها را مي شناخته و قبل از او مُرده بودند، رازهاي زندگي را برايش فاش مي كنند؛ « اين كه هيچ چيز تحت اختيار تو نيست. اين كه همۀ ما به هم مربوطيم. اين كه تو نمي تواني زندگي فردي ات را از ديگران جدا كني. همان طور كه يك نسيم جزيي از باد است.» ص 44

 

« زندگي هيچ وقت بيهوده نمي گذرد، فقط زماني كه به خودمان تنها فكر مي كنيم، بي معنا و بيهوده مي گذرد.» ص 45

 

«گاهي وقتي كه از چيز باارزشي مي گذري و آن را فداي چيز بزرگ تري مي كني، در واقع آن را از دست نمي دهي، بلكه آن را به  ديگري منتقل مي كني». ص 79

 

« همۀ چيزهايي كه قبل از به دنيا آمدن تو اتفاق مي افتند، هميشه در زندگي تو نقش خواهند داشت. و آدم هايي كه قبل از تو بوده اند هم، به نوعي در زندگي ات تأثير خواهند داشت.

ما هر روز به جاهايي مي رويم كه هرگز نبوده ايم، اگر نه براي آنهايي كه پيش از ما بوده اند. به محل كارمان، جايي كه زمان زيادي را در آن جا گذرانده ايم اغلب اين فكر را مي كنيم كه آنها از اول با ما بوده اند. و اين حقيقت ندارد». ص 101

 

 

پ. ن مرتبط )؛ اصلن كسي حواسش نيست من مدتهاست كتاب نخوانده ام!!! كتاب نخريده ام!!! مريضم لابُد! شايدم فقيرم اين روزها و ممكن است هيچ كدام! 

پ. ن نامرتبط )؛  يه آدم بي نام پاي اين يادداشت فروغ كامنت گذاشته، تشخيص داده كه فروغ به اختلال دوقطبي دچار شده است. دارم فكر مي كنم گاهي چقدر حماقتِ آدما زياد است. از روي همين نوشته ها، حرفاي بي لحن و صدا قضاوت مي كنيم دربارۀ همديگه! حتا روانپزشكا و روانشناساي محترم هم، با وجود مشاوره و روان كاوي هاي زياد هيچ وقت نمي تونن به اين راحتي برچسب بيماري و اختلال بزنند به مراجعان خودشون.

 

  

 پنج نفري كه در بهشت ملاقات مي كنيد 

 

 

ميچ آلبوم/ ترجمه مژگان حسن زاده/ انتشارات جيحون/ چاپ اول 1384 / قيمت 2000 تومان/ 160 صفحه

+  سه شنبه بیستم آذر 1386    | برچسب: كتاب‌دوني | 

 

« كسي كه مردم را دوست بدارد، چيزي دربارۀ خود خواهد فهميد.»

(جبران خليل جبران)

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقۀ فوتبال با بچه ها، مهماني خانۀ يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همين طور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اون طرف تر، ‌روي چمن ها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حالي كه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همين طور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي كرد و گفت: " هي، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانۀ ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسۀ خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعاً پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعاً بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همۀ دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من مي ديدم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همۀ شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حالي كه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تأثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون كنيد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

در وجود ديگران به دنبال خدا باشيد.

 

پ . ن )؛ اين داستان ايميلي بود كه زهره برايم فرستاد. صبح. من از ديشب تا همان وقت هي فكر مي‌كردم بايد دربارۀ كسي بنويسم در اينجا. همان تويي كه سرچشمۀ حالِ خوب من است. همان اويي كه تجلي عشق بود در زندگي ام. و شازده كوچولويم ... شازده كوچولويي كه ... من فداي اين خدا كه اينقدر مرا دوست داشته، دارد...  شايد هم دربارۀ خانوم دانشپور، استاد آمارمان، زهره، مليحه، فرشته، سارا، بانو، پيمان ... ووو ... حتا شايد دربارۀ كسي كه يكي، دو روز است مرا آبجي صدا مي زند و من خوشم مي آيد هي ... بايد بنويسم انگار ... كاش ...

 

+  سه شنبه بیستم آذر 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

ستاره ها

انگار در ابتدا قرار بود ستاره ها (فريدون جيراني) یک فیلم سه اپیزودی باشد که دست آخر به سه فیلم مجزا تبديل شده است. جلد اول؛ ستاره مي شود. جلد دوم؛ ستاره است. جلد سوم؛ ستاره بود.

قسمت ما به جلد دوم اين فيلم بود؛ دربارۀ خانوم هنرپيشه اي كه اتفاقن اسم فاميل او هم مشرقی است. (من نمي دانم اين آقاي جيراني چه صنمي دارد با خانوم مشرقي كه هي ياد مي كند از او در تمام فيلمهايش) اين خانوم قرار است نقش يك زن معتاد را بازی کند و با گريم مي نشيند توي پاركي حوالي دروازه غار تا اينكه یک زن جوان جنوب شهری مي آيد به هواي دوا و اين خانوم هنرپيشه خيال مي كند اينها همش جزو فيلم است و با آن زن راهي خانه اي مي شود كه خفن است گويا. آن زن با جسد مردي كه شوهرش است زندگي مي كند و كم كم كاشف به عمل مي آيد كه جنون زن از كجا آب مي خورد و ديگر بايد گفت هميشه پاي يك خيانت در ميان است!!! 

+ هنوز پارك وي رو نديدم اما، به نظر من فقط قرمز معركه بود. اين فيلما خيلي كليشه اي هستن. هم موضوع و هم پرداخت.

پ. ن )؛ متوجه نشده بودم اين ستاره ها چشمك هم مي زنند!!! چقدر كودكستان است اينجا به خدا. هي ياد دفترهايم مي افتم موقع مدرسه. انگار نه انگار هفت، هشت سالي گذشته است. كي مي خواي بزرگ شي دخترك؟ به خودم مي گم. ولي من ... عينهو كلاغ كه از چيزاي براق خوشش مي آد! از چيزاي رنگي خوشم مي آد!

+  دوشنبه نوزدهم آذر 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

من يك مسافرم ... در گستره ي وسيع سرزمين خودم ... هر روز جزيره ي ناشناخته اي  را كشف مي كنم در اين اقليم ...

من يك مسافرم در گستره ي وسيع ِ سرزمين ِ خودم و هر روز جزيره ي ناشناخته اي را كشف مي كنم در اين اقليم ...

حرف مي زنيم با هم؛ با سارا به قول او؛ چقدر خوبه! چقدر لازم بود! از چه روزگاراني حرف مي زنيم ...

بعدش، بيشتر معتقد مي شوم به اين حرف كه جبران خليل جبران گفته، نوشته است؛

" هر روز به وجدان خويش بنگريد و خطاهاي خود را اصلاح كنيد؛ اگر از انجام اين وظيفه دربمانيد، آن گاه با حقيقت و خردي كه در درون تان است، صادق نيستيد. "

بايد فرصتي پيدا كنم براي اين كار ... براي اعتراف به بزرگترين حقيقت هاي زندگي ام؛ مثلن اينكه من فقط همان يك بار، در آن روز سرد و سياه زمستان به او عاشق رفتم و بس. مثلن اينكه من فقط همان يك بار، در آن شب گرم و روشن تابستان به تو مؤمن شدم و بس. مثلن اينكه غير از اين هيچ نبوده هيچ وقت.

پ . ن )؛ از هر انگشتِ مانا هزار هنر مي بارد؛ يكي مثلن همين عكس كه دوست مي دارم آن را. زياد.

+  دوشنبه نوزدهم آذر 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

 پيش نوشت؛ " راستش گاهی غبطه می خورم به رویا که وبگردی می کند و دوستان خوبی پیدا می‌کند. غم همدیگر را می خورند و از شادی هم شاد می شوند... "

از همان روزي كه سارا نوشت اين حرفش را هي دارم فكر مي كنم بهش ... هي دلم مي خواهد فرصتي پيدا شود حرف بزنم درباره اش ...

 خب، بالاخره حرف زدم. نوشتم اما، شايد زياد ربط نداشته باشد به اين پيش نوشتش. مي خواستم چيز ديگري بگويم كه وقتي نوشتم ديدم حرف ديگري را گفته ام. حتمن بايد همين را مي نوشتم. مي گفتم. سخت نگيريد. بيشتر دلم تنگ شده است براي دردل با سارا

* * *

يادم هست آن تابستانِ پارسال، وقتي كه شروع كرده بودم به وبلاگ نوشتن، تنها هدف من كسبِ رضايتِ دوستي بود و هيچ. وبلاگ پيشنهادِ او بود. پيش از او، عين همين حرفهايم را مي نوشتم در دفترچه اي به دور از چشم ديگران. دوست نداشتم ديگري سرك بكشد در ميان يادداشتهايم، برداشتهايم. تا اينكه از سر اتفاق، آن دوست به راه زندگي من آمد و شد مخاطبِ اول و آخر دست نوشته هايي از اين دست! آنقدر خوانايي او به دل من نشست كه دلم مي خواست هميشۀ مُدام برايش بنويسم و او بخواند. لذت نوشتن را چشيده بود او هم و قدرتي بي اندازه داشت در درك مفاهيمي كه پشت كلمات پنهان مي شدند از قصدِ منِ نگارنده! انگار كسي آمده باشد تا همۀ زير و روي تو را عيان كند و من انگار دلم همين را خواسته بود كه با حضور او ممكن بود. القصه، عينِ صريحِ اين موضوع را حتا، من نوشته بودم در معرفي وبلاگ تا ديگران حسابِ تكليفِ خودشان را بكنند. براي من، فقط و فقط همان مخاطب اهميت داشت و نه ديگري. كامنت نمي نوشتم براي كسي و لينك نمي دادم به هيچ وبلاگي. آنجا متعلق به من بود به هواي آن مخاطب خاص! شايد بيشتر از دو ماه اوضاع من و آن وبلاگ به همين شيوه سپري شد تا اينكه، ...

بعدتر، با اينكه آن دوست ديگر نبود. من به همان شيوۀ سابقِ خود مي گذراندم وبلاگ را. منتهاش، از يك جايي به بعد كم آورده بودم ديگر. من اگر مي خواستم براي دل خودم بنويسم، خب دوباره مي رفتم به سراغ همان دفترچه ام و دخيل نمي شدم به پنجره هاي گشادۀ اين وبلاگستان كه. از همان وقت افتادم پي دوست وبلاگي. كسي اگر برايم كامنت مي گذاشت تهش را در مي آوردم. نوشته هاي ديگران را مي خواندم از سر رغبت و حوصله. مشتاق شده بودم به ديگراني كه مي توانستند همراهي كنند آدم را، نوشته ها، حرفهايش را.

شما يادت مي آيد لابُد، آن حرف آقاي خداجويان را كه مي گويد: "وبلاگ چاه تنهايي انسان معاصر است." اين روزها، هي به آن حرفِ او فكر كرده ام و اين جملۀ شما و همۀ رفقاي وبلاگي (حتا كامنتي!) رفته يا مانده ام! من با اين حرف موافق نبوده، نيستم شايد براي اينكه برداشت من از اين جمله آن است كه يعني؛  مي خواهي يك حرفهايي را بگويي اما، دوست نداري ديگران بشنوند. بدانند. مي روي در بياباني، آن حرفهايت را مي ريزي توي دل چاه تا همان جا تمام شود. انگار با خودت، با ديوار حرف زده باشي و همين. وبلاگ نوشتن كه اين نيست. مي نويسيم تا يكي از راه برسد، بخواند. بشنود. حرفي بزند. همدردي كند. پايكوبي شايد.

آخرين بار كه رفته بودم دانشكده، با استاد آمارمان حرف و بحثِ واماندگي هاي معمولِ زندگي بود در دوستي، عشق، كار، درس، خانواده ... ووو ... استاد پرسيد: خب، فكر مي كني بايد چه كار كني؟ گفتمش: نمي دونم. عقل من به هيچ راهي نمي رسد. از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود. استاد ادامه دادش؛ خب براي اينكه هنوز نفهميده اي در برابر بازي روزگار تو هم بايد بازي كني فقط! همين. منظورش نه بازي بزرگان، عينهو شطرنج، بلكه بازي كودكان بود مثلن خاله بازي. بچه ها را ديده اي لابُد به وقتِ بازي. جدي هستند. آن نقش ِ خيالي را بازي نمي كنند بلكه آن بازي را زندگي مي كنند. گاهي همين راز كوچك را فراموش مي كنيم و بازي را جدي مي گيريم به هر قيمتي. از اين جا به بعد است كه سخت مي گذرد به ما.

خب، من آن اوايل خيلي مي ترسيدم. شايد به دليل ديگر نبودنِ آن دوست. آشنايي تازه مرا به يادِ آن دردِ سخت مي انداخت كه تحمل دوباره اش را در خود نمي ديدم. اما، كمي كه گذشت ... يك روز در وبلاگ خانوم احمدنيا اين دو پاراگراف را خواندم كه دربارۀ دوستي بود؛

 «دوستی واقعی، دوستی‌ای است که همیشه در خطر باشد، به این علت که دوستی، بازی‌کردن با حدود خود و حدود دیگری است. دوستی یک " تعادل بی‌ثبات " است. حد و مرز همیشه در حال به‌ هم‌ خوردن است. تا کجای کار رفته‌ایم؟ آیا وارد قلمرو دیگری شده‌ایم؟ دوستی همیشه بین جاودانگی و گذرایی نوسان دارد. به سختی می شود این حد و مرز را رعایت کرد؛ به سختی می‌شود روی آن بند نازک حد و مرز، این تعادل بی‌ثبات را برقرار کرد.

روابط بسیار عمیق هستند و در عین حال بسیار سست. مانده‌ایم آیا آنها در حال خاتمه ‌یافتن هستند و یا ادامه خواهند داشت. هیچ معلوم نیست. در رابطه با دیگری در کجای ماجرا قرار گرفته‌ایم؟ همه چیز معلق مانده است. کجای کار هستیم؟ آیا این رابطه به پایان رسیده است؟ آیا هنوز ادامه دارد؟»

و روشنايي شفافي از سمت اين جملات به ذهن من تابيد و راه پيدا شد. از همان وقت بود كه قبول كردم يك پاي اين بازي باشم و به بهانۀ طعم تلخ آن بي ثباتي، مزۀ شيرين دوستي را از دست ندهم. پس عناصر اين دنياي مجازي وارد زندگي حقيقي من شد. حالا هي زهره گفته باشد، بگويد اين دو جهان قابليت اين يكي شدن را ندارند. من حرف خودم را مي زنم. من خوشبخت ترين احساس هاي زندگي ام را از همين فضا وام گرفته ام. مثلن همين حضور تو را كه هر چقدر فاصله داشته باشيم از همديگر اما، دور نمي شويم از هم. 

همۀ ما در حاشيۀ اينجا از آن متن اصلي آمده ايم با دست كم يك ويژگي مشترك همگاني؛ وبلاگ مي نويسيم به هزار دليل مربوط و نامربوط. همين ما را به همديگر پيوند مي دهد تا آرام آرام لذتِ كشف اقيلم ديگري را بر خود هموار كنيم و درك كنيم شگفت انگيزي خلقت هاي بسيار خدا را. به قول بانو هنوز دليل هست براي زندگي. مثلن آناهيتا كه با يك كليك ساده همسايه اش مي شويم و مي ايستيم كنار سفرۀ عقدش به ضرب و شست!

خودت مي داني من اين روزها بي اندازه شاد هستم و خوشحال. پر از عشق. مهم ترين دليل آن را مي داني كه به اصلي ترين علت من براي حضور در وبلاگستان ربط دارد. و دليل هاي بعدي، خودت، بانو، ياسمين، خاطره، مهتاب ... يعني، همۀ دوستاني كه لينك آنها اين كنار هست و من پي جوي احوال آنها هستم مدام. نگران مي‌شوم بابت ننوشتن هايشان و دنبال مي كنم نوشته هايشان را. حتا اگر مرا به اسم نشناسند. نشناسيم همديگر. ديگر به دنبال دليل هاي قطعي و واقعي نيستم براي خوشبختي تا بتوان اندازه اش گرفت با معيارهاي كمّي! همين بهانه هاي ساده براي شادماني من كافي است؛ همين كه مثلن بدانم كسالتِ جاناتان برطرف شده مرا بس است تا شنبه خوبي داشته باشم امروز.  به شكل عجيبي بزرگ شده ام يكهو و هي ياد ديالوگ آن رؤيا مي افتم در شب هاي روشن كه مي گفت چهار شب خوشبختي براي همۀ عمرش كافي بوده است! 

به شدت شبيه خودم شده ام؛ شبيه همان دختري كه فرشته مي گويد اگر نديده بود او را، هيچ وقت باور نمي‌كرد چنين دختري هم وجود داشته باشد اصلن. به راه خودم افتاده ام؛ آن خودِ سرشار از عناصر متضاد! دختري كه شهامت و جسارت دارد هنوز حتا براي اينكه به دام بلا بيفتد باز هم!

+  شنبه هفدهم آذر 1386    | برچسب: رفقا | 

مي خواستم بنويسم از جمعه هاي مه آلود باراني متنفرم از امشب ...

كودك تر كه بودم عاشقِ او بودم. كمتر كسي دوستش داشت بس كه شيطنت داشت و شرور بود. من اما هي ياد آن روز اول بعد از تولدش مي افتادم كه كوچك بود و عزيز و دلم مي خواست هي بغلش كنم و با آن قنداق بزرگش نمي شد ...  

نوجواني ام صرفِ عشق ورزي به او شد. ذوق شاعرانۀ مرا به وجد مي آورد تا برايش بنويسم و او آنقدر كوچك تر بود كه ...

مي ايستاد كنار من، بازي اندازه گيري قد بود. بزرگ و بزرگ تر مي شد و من قد خودم مانده بودم. هي مي گفتش: باورت مي شه مي ري كلاس سوم راهنمايي و من از تو بلندترم الان! بعدش هي خنده بود و هي توي سر و كله زدن هاي من و او ... هي مي گفتش: يعني تو از من بزرگتري ... ولي خيلي كوچولويي! و كوچولويش را طوري مي گفت كه حرص مرا در آورده باشد. من هم بدجنسي مي كردم، تعريف مي كردمش ماجراي آن روز عصر را، در مطب دكتري كه فاميليش غياثي بود و مطبش توي آن پاساژ و ختنه اش كرده بود و من پشت شيشۀ پنجرۀ آن اتاق، هي با خودم مي گفتم چقدر سنگدل است اين آقا كه افتاده به جان اين ناناز كوچك من كه قنداقش هميشه خيلي بزرگ است ... آنقدر كه نشود من بغلش كنم ...  او هم خجالت مي كشيد كه من ديده ام و هي شرمش مي آمد كه ...

مي خواستم بنويسم از جمعه هاي مه آلود باراني متنفرم از امشب ... از امشب كه آن عشقِ دورانِ كودكي من اراده ك