تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

:: نامه نوشته اند خطاب به ما؛ سركار خانوم فلان فلان شده. بعد هم؛ "سلام عليكم " (هر چند من نمي فهمم اين شيوۀ چاق سلامتي در ابتداي نامه هاي اداري ديگر چه صيغه اي بود كه با روي كار آمدنِ دولت ِ فعلي مُد شد در اداره ها و سازمان هاي دولتي! كه به جاي "با سلام" از "سلام عليكم" استفاده شود!) و اين طور ادامه داده اند نامه را؛ " با صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص) احتراماً به اطلاع مي رساند موضوع گزينش استخدامي شما در اين هسته مطرح گرديد و خوشبختانه حائز صلاحيت هاي عمومي مي باشيد ولي از آنجا كه در اين مرحله از استخدام ضوابط انتخاب اصلح مطرح مي باشد!!! با لحاظ نمودن نمره آزمون و ساير ملاك هاي تقدم!!! در گزينش (طبق تبصره ۲ ماده ۲ قانون گزينش) و محدوديت ظرفيت، جنابعالي حائز بخشي!!! از ضوابط انتخاب اصلح نشده و لذا در رديف استخدامي قرار نگرفته ايد. اميد است با تلاش بيشتر!!! و افزايش ظرفيت پذيرش در آزمون هاي بعدي موفق باشيد. " بعد هم گفته اند؛ "ضمناًً متذكر مي گردد در صورت اعتراض به راي صادره حداكثر ۲ ماه از تاريخ اين نامه فرصت داريد كه تقاضاي تجديدنظر خود را ارائه نماييد." با يكي، دو سطر بي اهميت ديگر نامه را تمام كرده اند و همين.

:: خُب، حضرت عباسي الان نه خنده ام مي گيرد و نه گريه ام از اين بابت. بيشتر بي تفاوت شده ام وقتي آن شكِ هميشه نسبت به ناكارآمدي هاي اين مرز و بوم ديگر دارد تبديل مي شود به يقينِ استواري كه انگار گريزي هم از آن نيست! مگر تن دادن به اين جبر ناخواستۀ زبون كه شرافت و شخصّيت آدمي را لگدمال مي كند با ضوابط و روابطي كه نمي دانم از كجاي ميزان و قانون آمده است كه شاملِ احوالِ ما نمي شود هيچ گاه!

:: آن از كنكاش بي مورد ِ حضرات در خصوصي ترين زواياي ذهن و زندگي آدم (به قول اين انار خانوم آدم هي مي ترسد به جرم بي علاقگي نسبت به آبدارچي بيت رهبري بامبولي دربياروند سرش!) و اين از دلايل واهي ايشان براي انتخاب اصلح! بماند اينكه من هنوزم نفهميده ام حافظ آياتِ كتاب قرآن بودن و برخورداري از سهميۀ خانوادۀ شهدا چه ربطِ مستقيم و غيرمستقيمي دارد براي پذيرش يكي آدم ِ متقاضي به عنوان مددكار اجتماعي! هر چه هست آقايان محترم ِ داناي كل ِ اين سازمانِ زيادي دلسوز براي رفاهِ مردم! اين دو را بيشتر از نمرۀ آزمون علمي و باقي امور عملي مددكاري مؤثر مي دانند براي تعيين شايستگي هاي افرادي كه قرار است در آن سازمان، پي جو و پي گير احوال و امور مددجويانِ وامانده و درمانده باشند نه اينكه، ... استغفرالله ... هي يادِ آن كارمندانِ محترم همكارم مي افتم كه بعد از ساعت كاري مي ماندند در محل كار و به تلاوت و قرائت قرآن مشغول بودند تا پاسي از روز گذشته به طلبِ بهشت خدا گويا!

:: آن حقِ هميشۀ خانوادۀ شهدا در احترام و امتياز محفوظ! كه در هر بار گزينش و استخدام اين سازمان هاي عريض و طويل دولتي آن يكي سهم ِ ناچيز استخدام نيز نصيب آنان مي شود هر بار و ما هم فقط هاج و واج ماتِ سرنوشت يك لنگ در هواي خودمان هستيم و اينكه سهمِ ما پس چه مي شود آقايان بي اندازه به فكر؟!!! نشان به آن نشان كه يكي، دو سال پيش تر از اين نيز، همين سازمان، براي گزينش و استخدام حتا اسم و رسم ما را هم سؤال نكرد و فقط يك پرسش كه؛ از خانوادۀ شهدا هستي؟ پاسخ من نيز همان كه بايد؛ نه! و تق!!! اين يعني صداي گوشي تلفن كه گذاشته شد سرجاي خود بي آيه و حديث اضافي! حُكمن الان بايد شكر كنم خدا را و تشكر نامه بنويسم در بازگشت و از منتّي كه آقايان گذاشتند بر من كمال قدرداني را داشته باشم! دست كم، اينقدر بالغ شده اند كه ارزش قائل شوند نسبت به اين بشر!  مي بينيد كه انتخاب اصلح نبودنم را كتبن به مراتب حضور انورم رسانده اند آن آقاي مدير هستۀ مركزي گزينش! كه انگار توهم نائب امام زمان (عج) بودن ذاتيِ تن و روانِ او شده است با آن شيوۀ رفتار و شمايل ظاهر!!!

:: از حق و انصاف نگذريم! كمتر پيش مي آيد در سازمان ها و اداره هاي دولتي بتوان كمتر كارمند متعهد و مؤدبي را ديد كه جانِ آدم را به لب نرساند از بابتِ انجام دادنِ كاري كه وظيفۀ شرعي و قانوني اوست و نه لطف و منتّي بر سر ارباب رجوع! طوري مي شود گاهي اوقات، آدم پشت دستش را هم داغ مي گذارد كه اگر بهشت را هم حراج كرده باشند در آنجا، قناعت كند به آتش ِ دوزخ اينجا. اين آقاي مدير هستۀ مركزي گزينش! (كه نام و نام خانوادگي اش را هم ذكر نمي كند پاي نامه اي كه بي مُهر امضاء مي كند! لابُد مي خواهد ريا نشود و منتهاي درجۀ اخلاص است اين گمنامي در خدمتگزاري به خلقِ خدا!) مصداق بارز همين آيه است كه شأن نزول آن، فلاكت زدگي و نابساماني اوضاع اين كشور بي نظم و نظام است! 

:: داستانِ اين جور به من اختصاص ندارد فقط! بيشتر از من، زهرا مستحق بود. چرا كه دو سال عينهو بَرده! اما، از ته دل و با همۀ جانِ خود، كار كرده بود براي اين سازمان و كارنامۀ درخشاني داشت كه ما نيز او را سزاوارتر از خود مي ديديم به حق! و باقي دوستانِ هم دانشكده اي هم رشته اي من نيز همين طور بود اوضاع و شرايطشان! با اين تفاوت كه من بيشتر از نه ماه معطل شدم تا صحنه سازي آقايان براي توجيه سيستم كذايي شان موجه جلوه كند و آن ديگران در خوان هاي ابتدايي اين هفت خوان از دور بازي خارج شده بودند و خلاص! جالب تر اينكه، اين آقايانِ كاردان مرا وعده دادند به آزمون هاي بعدي و زماني كه گفتم پيش از اين نيز داستانِ من به همين سرنوشت ختم شده است! پاسخ جالب تري از خود دَروَكردند؛ " اينم از شانس ِ بد شماست! " مرا مي گويي؟ دهانم بسته نمي شد ديگر از زور تعجب! بلند گفتم: جل الخالق! پناه بر خدا با اين توجيه و تفسير شما!

:: البته، ابدن قصدِ جسارت ندارم به محضر پُر قدر ِ شهدا و خانوادۀ ايشان، ارادتمند هستم نافرم. بيشتر منظورم اشكال و ايرادهاي قانوني و اداري و بازي هاي مرسوم در چنين اموري است و لاغير! آن بنده هاي خدا گناهي ندارند كه، بلكه سزاوار هستند از براي احترام و حتا براي برخي از امتيازها. منتها، تا كجا؟ تا كي؟ چقدر؟ چند نسل؟ چه ميزان؟ وقتي اينقدر محدوديت وجود دارد براي حياتي ترين نيازهاي زندگي در اين دوره زمانه، مثلن تحصيل، اشتغال، و ...، ظرفيت پذيرش دانشگاه و استخدام سازمان ها و نهادهاي دولتي هم كه عيان است و چه حاجت به بيان! 

:: خانوم سنتور مُدام به من و ديگر دوستانم گفته بود اين حرف را بر اساس تجربۀ نمي دانم بيست و چند سالۀ مديريتي اش در اين خاك و دولت كه، خوب اگر كار كنيد در اين سازمان هاي دولتي! هيچوقت نگه نمي دارند شما را براي طولاني مدت! بايد از همين قماش باشي و در اين گروه تا علاوه بر حفظ منفعتِ آنان، نصيبِ تو هم بشود فايده اي از اين سهيم بودنِ در دزدي هاي اخلاقي، مادي، انساني، معنوي ... ووو ... در غير اين صورت فاتحۀ خودتان را بخوانيد و همين. شق ديگري ندارد!!!

+  یکشنبه سی ام دی 1386    | برچسب: مملكت گل و بلبل | 

Some of the Best Moments in Life:
بهترين لحظه هاي زندگي

To fall in love.
عاشق شدن

 To laugh until it hurts your stomach.
ا
ونقدر بخندين که دلتون درد بگيره

 
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتين ببينين هزار تا ايميل دارين
 

 
To go for a vacation to some pretty place.
به يه جاي خوشگل برين براي مسافرت

 
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقه
تون از راديو گوش بدين 

 
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برين و به صداي بارش بارون گوش بدين


To leave the! Shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدين بيرون
، ببينين حوله تون گرمه!

 
To clear your last exam.
آخرين امتحان
تون رو پاک کنين 

 
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
يه کسي که معمولن زياد نمي
بينين اون رو ولي دل تون مي خواد ببينين، بهتون تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توي يه شلواري که سال گذشته ازش استفاده نمي کردين پول پيدا کنين
 

 
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
براي خودتون تو آينه شکلك در بيارين و بهش بخندين 

 
Calls at midnight that last for hours
 نيمه شب، تلفن داشته باشين که ساعتها هم طول بکشه

 To laugh without a reason.
بدون دليل بخندين 

 
To accidentally hear somebody say something good about you.
به طور تصادفي بشنوين که يه نفر داره از شما تعريف مي کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of
hours.
از خواب بيدار شين و ببينين که چند ساعت ديگه هم مي تونين بخوابين

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کنين که شخص خاصي رو به ياد شما مي آره

 
To be part of a team.
عضو يک تيم باشين 

 
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کنين 

 
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کنين 

 
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
  وقتي "اون" رو مي بينين دلتون هُري بريزه پايين!

 To pass time with your best friends.
لحظه هاي خوبي رو با دوستان تون سپري کنين 

To see people that you like, feeling happy.
کساني رو که دوستشون داري خوشحال ببينين 

 
To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پليور "اون" رو بپوشين و ببينين هنوزم بوي عطرش رو ميده

 To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنين

To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشين كه بدونين دوستتون داره

 
To laugh .......Laugh .......and laugh ...... remembering stupid things
done with stupid friends.
يادتون بياد که دوستاي احمقتون چه کارهاي احمقانه اي کردن و بخندين و بخندين و ... بازم بخندين

These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم

"
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگي يه مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش لذت برد.

 

::  "بهترين لحظه هاي زندگي "رو مليحه ايميل فرستاده، كلّي خنديدم وقتِ خوندنِ بعضي از اين جمله ها! آشناترا مي دونن بعضي لحظه هاي ياد شده در فوق چقدر به شدّت توي زندگي من تكرار مي شن! اونقدر كه حالم بَد مي شه بابتِ اين لحظه هاي زيادي Best توي زندگي ام!!!

:: داستانِ رفتنِ ما به گزينش را يادتان هست هنوز؟ نتيجۀ قطعي قابل تجديدنظر آن امروز به دستِ مباركمان رسيد با پُست! خيال مي كنيد چه اتفاقي افتاد؟

+  یکشنبه سی ام دی 1386    | برچسب: از زندگي | 

 :: دست آخر شروع كردم خواندنِ رُمان خانم دالاوي را بعد از يكي، دو ماه و تا فعلن، رسيده ام سر همين سطر از صفحۀ ۳۶؛  "فكر كرد دوست داشتن آدم را منزوي مي كند. به هيچ كس نمي توانست بگويد، ..." ۲۴۰ صفحه است در كل اين كتاب. نوشتۀ ويرجينيا ولف و ترجمۀ خجسته كيهان. درباره اش همين را بگويم كه ساعت ها را (محبوب ترين فيلم از نظر من!) بر اساس آن ساخته اند. كتاب را انتشارات نگاه چاپ كرده است سال ۱۳۸۶ و ۳۰۰۰ تومان هم قيمت دارد كه من هديه گرفته ام آن را از آقاي برادر، احسان عزيز كه صفا و مهرباني اش نظير ندارد و صبور است در برابر خلق و خوي من!

::  بگذريم از اينكه خاطرۀ احسان عزيز بدجوري مرا ياد طعم رُطب مي اندازد اما، شما مي دانيد چرا واحد شمارش نخل هم نفر است؟ عينهو آدم ... مثل شتر ...

::  دربارۀ آثار و نتايج استمرار در خواندن زيارت عاشورا براي چهل شب و كمتر اگر نمي دانيد هنوز و كتاب مفاتيح الجنان دَم ِ دست داريد غفلت نكنيد كه جاي دوري نمي رود اگر آن يك صفحه را بخوانيد كه در آن نوشته اند .... حالي هم اگر دست داد مرا ياد كنيد وقتِ دعا.

:: ديشب، يادِ بسياري در من زنده شد كه از سَر ِ سادگي راه داده بودم به دلم آنها را و الان مثل سگ - البته دور از جونِ عزيز ِ خودم - پشيمان شده ام و دقيق تر البته!

:: از سر گرفته ام دوباره هر يك شب در ميان، PanOxyl و Ketrel، هر دوازده ساعت يك بار هم Tetracycline و دو ليوان ِ سر پُر آب ... ووو ... در راستاي همان افزايش اعتماد به نفس از براي كسب رضايت شخصي است. نشنيده ايد مگر؟ سلامت يكي از آن سه عامل شادي ملّت ها است. بچه ها مواظب باشيد!

مكث

:: " خانم دالاوي عالي بود.. ذره ذره خواندم و كيف كردم. نمي‌دانم درباره‌اش جز اين چه بنويسم.. "

+  شنبه بیست و نهم دی 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

:: نمي داني چقدر ذوق كرده بودم توي دلم! يادت مانده بود فكر و نظر مرا دربارۀ ... آن عيدِ سه سال پيش تر از اين گفته بودم به تو و هنوز يادت بود كه من...   

:: گيرم بهرۀ هوشي ام از آن مرز ِ بايد نگذشته باشد اصلن! اما، صفاتي دارم نزديك به نبوغ! مثلن يكي همين كه عاشقم...

:: خونه دار ُ بچه دار زنيبل ُ بردار ُ بيااااااااار

:: برنامه ريزي مي كنيم! براي همان افزايش اعتماد به نفس و ... دلم رضايت مي خواهد. دست كم از خودم حالا كه دنيا بابِ ميلِ من نمي شود!

مكث

:: مي گذارم به حسابِ لطف و محبّت تو ... انگار پيام آن اسكناس فرسودۀ دويست توماني... ديگران بگذارند به حسابِ هر چه طالب اند... امّا، همين كه صبر و حوصله مي كنم براي تماشاي اسب يعني نااميد نشده اي از من... دوستم مي داري ... پي هر اشاره، بارانِ روشني مي بارد بر تيرگي ذهن و غبار دلم ... حكمت و مصلحتِ مُراد و نامُرادي هاي زندگي ام هر چه باشد، باشد! رفاقت تو را خوش است خدا 

::  چقدر دوست دارم من اين حرفِ اونجاكي را؛ «آدم گاهي از درونِ چيزي كوچك، مي‌تواند چيزهاي بزرگي براي زندگي كشف كند، در اين مواقع هيچ نيازي به توضيح نيست، آدم فقط بايد نگاه كند.»  يك در دنيا، هزار در آخرت خير ببيند محمد آقاي درويش با اين ايده و اشاره و ...

مكث و اندكي بعد...

:: " توی محله های ما٬ وقتی محرم میرسه .. هيئتا علم میشن٬ دسته ای از راه میرسه .. همه سیاه پوش میشن و غم تو دلا جون میگیره .. بازم بساط اشک و نذر٬ توبۀ بدها میگیره .. روضه خون هیئتمون٬ میگه که سخته تشنگی .. خدا کنه که هیچ کسی٬ نمونه تو شرمندگی .. میگفت تو دشت کربلا٬ یه مرد خوب و مهربون .. رفت با یه مشک آب بیاره٬ از سر چشمه روون .. وفتی به نهر آب رسید٬ مشک رو پر از آب کرد .. وقتی که سقا نرسید ... " ادامۀ اين شعر زيبا رو در باغ ميران ِ اين دوست عزيز ِ شاعرم بخونين.

+  جمعه بیست و هشتم دی 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

:: ديشب، دقيق تر اينكه نيمه شبِ كمي مانده به وقتِ صبح، حرفْ اينجاي مطلب تمام شد كه رسيده بوديم سَر ِ خاكْ و او، گور خود را كَنده، آن يادداشت را خواند برايم كه نوشته بود براي خودش، دوستانش بگذارند بر روي جنازه اش، فرداي نبودنش... هميشه مي گويد: "من، اگه بميرم، فكر كردي چطوري خبردار مي شوي تو؟ " منم حساس! گاهي خيال مي كنم چقدر متأثر مي شوم! منتهاش، ديشب... دلم آتش گرفت براي خودم و  هجوم ِ ناغافل ِ گريه! گاهي دُچار حس ِ غريبي مي شوم از تنهايي كه ناجور است تحمّلش...

:: بيشتر از هر ثانيۀ اين دو، سه سال درك كردم امروز كه محبّت من نسبت به تو، عاشقانه نيست كه پاداشي بخواهد دلم. بي دريغ ترين است اين علاقۀ خالصۀ منتشرۀ هميشه زياد و علّت تويي و فقط تو...

:: اين شماره از مجله واكاوي اينترنت و مسائل و مباحث مربوط به آن را موضوع قرار داده از براي فرهنگ سازي لابُد! مثلن اين آقاي مسئول؟ دربارۀ معيار و ميزان في.لترينگ مي گفت در ايران و اينكه فلان فرد! كامپيوتر تهيه كرده براي منزلش و به حضرت منزل آموزش داده استفاده از کامپیوتر و اینترنت را و منزلش هم وقتاي نبودن او به راه ِ اینترنت افتاده و پشتِ پنجرۀ چت به فلان فردِ ديگري دل داده و ... خب، فرهنگ سازي لازم است جدن! 

:: كتابي مي خوانم دربارۀ رابعه عدويه است و زندگي اش و شرح روايت هاي متناقض و متشابه اندر حكايتِ رابعۀ شامي و رابعۀ بصري كه كدام يك عدويه بوده اند و كدام يك نه!؟ چند مدّتي هم است كه به درازا كشيده خواندنش و هنوزم تمام نشده هزار ماشاء الله! عبدالرحمن بدوي نوشته است آن را و محمد تحريرچي ترجمه اش كرده و زبيده خانوم جهانگيري هم ويراستارش است. فونت نامناسبي دارد كتاب و جملات هم به سخت ترين شكل ممكن به نگارش درآمده اند! باز هم شكر بابتِ تذكرة الاولياء كه سهل تر بود برايم خواندنِ آن متن نسبت به اين. تا اينجاي متن كه خوانده ام از اين كتاب، چند شعر عربي بود كه متن بدان مزيّن شده و بسي دلنشين بودند همگي! به حدّي كه مترصدِ ديدنِ فرشته جان هستم تا ... مي بينم حق دارد اين رفيق من كه بيشتر از هفت سال از عمر ِ عزيزش را صرفِ تعليم و تعلّم زبان و ادبيات عرب كرده است تاكنون. انتشارات مولي زحمت طبع را به دوش كشيده و سال 77 چاپ دوم آن عرضه شده است به بازار با قيمت 2000 تومان كه البته من هديه گرفته ام كتاب را از آقاي دال!

::  اعتماد به نفسم تحليل رفته است انگار! به شدّت تقويت آن مدنظرم است و برنامه هايي ترتيب داده ام براي حضرتِ خودم تا ...

:: مي دانم وبلاگ خوب و توپ و قشنگ و گل و بلبلي دارم و خودم هم باحال تشريف دارم زيادي! نيازي به تأكيد و ترويج شما نيست. كامنتتان را پاك مي كنم. گفتم حرفي نباشد ديگر!

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

.

.

اَللّـهُمَّ عَظُمَ سُلْطانُكَ

خدایا!

سلطنت و پادشاهی تو خیلی بزرگ تر از قد و قواره عقل منه.

من فقط می تونم بگم:

خدایا!

همه چی زیر سایه سلطه توست...

سلطنتت خیلی بزرگه...

وَ عَلا مَكانُكَ

خدای من!

درسته که من باهات راحت حرف می زنم،

درسته که بهم اجازه دادی باهات راحت باشم،

بهت نزدیک شم،

اما،

جایگاهت خیلی بلند و با عظمته،

خیلی بالاتر از این حرفاست...

 

پي نوشت؛ طلبگي به سبك خودم هاي ميم. غريب عزيز را بسيار دوست داشتم از همان ابتداي آشنايي... اصلن دلم پاي همين زمزمه هاي ساده و صميمي او با خدا زير و رو مي شد هميشه و هنوزم ... معنويت خونمان كلي كم شده است برعكس كه اين ايّام بايد ...  ادامۀ اين مناجات رو از دست ندين ملّت! كلي حال داد بهم امشب... امشب كه بوي غربت مي دهد هوايم ... تنهام ... 

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

من فقط يك آي دي هستم! اگر عنوان يك مجموعۀ شعر باشد خودش خبر مي دهد از سرّ ضميرش كه شعر است با چاشني اينترنت! مثلن آي دي، كامنت، قالب، وبلاگ و  ... البته، در اين ميان مقاديري ! و  ! و  ! و  ! و  ! و  ! و ... هم گنجانده شده لابه لاي شعرها! فلسفه اش در سوادِ چشم و گوش بستۀ من نمي گنجد! در كل هم، با اين جور اشاره ها به اين قسم  اعمالِ  ! و  ! و ... حال نمي كنم! نوشتن و سرودن و خواندن كي بُوَد  ! و  ! و ... به اندازۀ اين علامت هاي تعجب مي توانيد به مقدار كافي كلماتِ اسمش را نبر پيدا كنين در ميان اين شعرها كه براي في.لتر سازون يكي، دو، چند وبلاگ كفايت مي كند دست كم! حالا نه اينكه ما فلان! منتهاش، ساحتِ شعر ... استغفرالله ... البته كمي هم تعابير شاعرانۀ عاشقانۀ بابِ ميل پيدا كردم از لابه لاي اين شعرها كه با سليقۀ من همخواني داشت كه خب اين بعد آورده ام آنها را. ولي، خدا رو شكر كتاب رايگان بود و دانلودكردني و گرنه اگر پول داده بودم بابتش الان آه و نفرين و لعن و لابۀ من به هوا بلند شده بود چقدررررررررر ... 

 

پي نوشت ۱ )؛  عنوان را هم از لابه لاي همين شعرها كِش رفته ام!

پي نوشت ۲ )؛ اين اولين بار است كه ساحت را مي نويسم. يادم نمي آيد كه خوانده باشم اين كلمه را در متني حتا! انگار هميشه شنيده امش كه اينقدر غريب جلوه كرده برايم ريختِ نوشتاري اش! حالا املايش درست است بچه ها؟!

پي نوشت ۳ )؛ كتاب را مي توانيد از اين قفسه بدانلودين.

عكس ---- > ::


ادامه مطلب
+  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386    | برچسب: E-BOOK | 

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشۀ آشفتۀ ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزۀ کوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه مي دانند
همه مي دانند
که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخۀ بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق کهنۀ يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت من است
با شقايق هاي سوختۀ بوسه ي تو
و صميميت تن هامان، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازي ست
که سحر گاهان فوارۀ کوچک مي خواند

مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه مي دانند
همه مي دانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روز است و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهُده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند

 

پي نوشت ۱)؛ " فتح باغ " را  " فروغ فرخزاد " سروده است.

پي نوشت ۲)؛ گفته بودي هر وقت به خيال و خاطره ات مي افتد يادِ من، انگاري شستم از غيب، خبردارِ احوالت شده باشد تلفن مي زنم پيش از غروبِ آفتابِ آن روز! چرا يادم نمي كني اين روزها ... حواست هست اصلن؟ ديگر تلفن نمي زنم به تو ... اين روزها ...

+  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386    | برچسب: شعر | 

هي اين مردانِ زن گرفته و زنانِ شوهر كرده به آدم كه مي رسند هنوز حرف و حديثي نگفته، نشنيده! تا مي بينن مجرد مانده ايم فعلن! آواي نصيحت شان به گوش مي رسد هي؛ " ازدواج نكن ... شوهر نكن ... بدبخت مي شي ها! " ما هم، طفلك، هاج و واج نگاه مي كنيم به آن دهان كه هر چه مي گذرد بيشتر از آسيب و ضرر و رنج و هزار و يك كوفت و زهرمار ِ ديگر ازدواج مي گويد و دريغ از اندكي ... استاد آمارمان مي گفت براي احياي خوشبختي در زندگي و تدوام بخشيدن به آن، اين زن است كه بايد توانمند باشد و گرنه مرد كه ذاتن ناتوان است! بايد دُرفشاني هاي استاد آمارم را قابِ طلا بگيرم بس كه حرف حساب مي گويد اين مرد! ما كه رضايت داريم زنِ دوم همين آقا هم باشيم! داخل پرانتز عرض كردم اين دلبستگي را. حالا، هي خانوم! شما كه بلد نيستي لذت ببري از بودنت و همسرت و زندگي ات و همين اشكالِ سادۀ شخصي ات باعث مي شود آتش بزني به زندگي ِ نمي دانم فلان قدر جوانِ دم ِ بخت چشم ترسيده كه ... منتهاش، ما كه خيالمان نيست! عينهو گرگ! دندان تيز كرده ايم واسه زندگي و زناشويي و الي آخر ...  نوشتم شما حواستان باشد زنانِ ...

بعدن نوشت؛ خدا نصيبِ گرگ بيابان هم نكند آن عده از مردانِ اين مملكت را كه دچار توهم هستند مُدام و به خيال آنها رسيده تا هر وقت كه اراده شان طالب است و رومئو و ژوليت بازي شان مي آيد ادعاي عشق و دوستي و رفاقت و ... مرام هايي از اين دست را دارند و خدا نكند آن ميل كذايي در ايشان فروكش كند تا آن وقت هر برچسب ناروا و ناشايست را وصلۀ محبتِ معمولِ آن دختركِ طرفِ رابطه شان مي كنند و پرخاش مي شوند از براي توهم خودساختۀ ذهني شان و مغرورتر از آن هستند و خودشيفته تر البته! كه بپذيرند به خطا رفته اند و محبتِ منِ نوعي به دليلِ نوع دوستي ام است هم نسبت به او و هم ديگرانِ ديگر ...

ايضن بعدن نوشت؛ خوش به حال اونهایی که ازدواج کردن!  

 

پي نوشت۱ )؛ عنوان پيشنهادِ بانو جانِ همزادِ من است. 

پي نوشت۲ )؛  تشكّرات زياد از ندا جونم بابت اين لينك مفيد و مؤثر!

پي نوشت۳ )؛ نتیجه گیری دربارۀ خوش به حال اونهایی که ازدواج کردن

+  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386    | برچسب: از زندگي | 

« اگر وجدان من دوست داشتن تو را برايم حلال كند هيچ كس ديگر نمي تواند آن را حرام كند.»

 اين حكم حسن فرهنگي است در خاطرات عاشقانۀ يك گدا و من معتقدم به آن! 

 

اين يادداشت در بالاترين

+  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386    | برچسب: قلبم پُرجمعيّت‌ترين شهر دنياست | 

زمستان بود. يكي از همين روزها. انگار امروز. ده ساله بودم من و مثلن خواهري بزرگتر و مراقبت از آن سه نفر ديگر هم با من. مامان نبود. بابا هم با مامان. شب بود. سرد بود لابُد. پتو كشيده بوديم روي خودمان تا اينجا! كنار هم، رديف، دراز كشيده، خيره به تلويزيون. دوشنبه بود. خسرو پرويز شاه ايران بود و داشت وقتِ آن مي شد كه نامۀ پيامبر را بخواند ... دل توی دلمان نبود. رو هم نداشتيم حرف بزنيم درباره اش. نگاهمان به آن شاه بود كه نشسته بود بر سرير سلطنتش و نامه در دست ... فكرمان با آن شازده بود در آن بيمارستان بر روي تختي حتمن، انگشت هاي كوچكش را مشت كرده بود حالا ... گذشت تا فردا. وقت صلاة ظهر بود كه آمد. با مامان و بابا. زُل زده بوديم بهش كه سرخ و سياه بود هنوز و هي وسواس داشتيم مطمئن شويم اين آقا همان شازده است و دستبندي را چك مي كرديم كه هنوز مانده بود دور مچ كوچكش و اسم و رسم مامانمان روي آن بود و خاطرمان جمع مي شد كه نه! خودش است! همان كه بايد مي آمد بعد از اين همه وقت كه منتظرش بوديم و مامان بهناز چقدر لباس دوخته بود برايش؛سفيد با حاشيۀ آبي...

اين پانزدهمين سالِ بودنش هم مبارك باشد بر ما

 ان شاء الله پانزده هزار سالگي شازده مان

+  یکشنبه بیست و سوم دی 1386    | برچسب: رفقا | 

 

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن
مثل ابر که ميل بارش دارد
مثل گل که تشنه عطر افشانيست
ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است
آن لحظۀ سر زدن از خويش
يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد
پس نگو
نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است ولي دل درياييست
تاب و توانش بيش از اينهاست
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد
دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز
باکي ندارم از هيچ کس و هرکس
که تو را دارم عزيز

«محمد علي بهمني»

+  شنبه بیست و دوم دی 1386    | برچسب: شعر | 

بعد از سه سال كه از زمان خريد اين كتاب* مي گذرد فرصت مهيا شد براي خواندنش. سه فصل دارد اين كتاب؛ كار عملي فيلمنامه نويسي، تمرين مدرسه اي و مشكلات فيلمنامه كه نويسنده به شكل قشنگ و تميزي مسائل و مباحث مربوط رو طرح كرده و توضيح داده و مثال زده و تمرين و تكليف هم مشخص كرده و ... ووو ... ضمن اينكه نكته هايي كه نويسنده يادآوري مي كنه حتا اگه در فيلمنامه نويس شدن آدم مؤثر نباشه به كار زندگي مي آيد زياد.

  • ذهن به بازي كردن و تفريح گرايش دارد (و اين ابتدا خطرناك و به مرور كسالت بار مي شود) و گاه حاصل كار به طغيان و جنون ناب مي انجامد. ص ۶۱
  • آدم بايد همچنين گذشته ها را به ياد بياورد، يادداشت بردارد و اغلب به يادداشت هايش رجوع كند.ص ۶۱
  • آدم فقط يك بار و براي هميشه باغچه اش را آبياري نمي كند. ص ۶۱
  • مغز ما به ساده و كوچك كردن مسايل و راه حل هاي آسان و قطعي- در تقابل با جوهرۀ حيات- متمايل است. مغز هميشه گرايش به تنبلي دارد و لازم است دائم آن را هوشيار نگه داريم. به آن حمله ور شويم، وادارش كنيم كه با خود بازي كند، بجنگد و خودش را نفي كند و هر مغز و تخيلي كه در قطعيت خود محبوس شود، بلافاصله در تطبيق خود با محيط پيرامونش ناتوان مي شود. اين امر مي تواند از همان بيست شالگي رخ دهد، سني كه باور داريم همه چيز مي دانيم. فلوبر مي گفت:"نتيجه گرفتن احمقانه ترين كار است." يك فيلم همه چيز هست جز نتيجه گيري كردن. ص ۶۲
  • هنر داستان گويي قدمتي ديرينه دارد. بسياري از اوقات وجوود آن را براي بهبود سطح زندگي جوامع ضروري دانسته اند. در كشورهاي خودكامه سعي مي شود تا داستان را از صحنۀ روزگار حذف كنند يا آن را در خدمت اصل اعتقادي حاكم درآورند. اين تلاش هاي پي در پي براي ريشه كردن داستان، حكايت از اهميت و كارآيي آن دارد. داستان، راوي بخش از زندگي است؛ بخشي كه الزاماً مطيع ترين و آرام ترين آن نيست. ص ۶۸
  • قوانين را از آن جهت اختراع كرده اند تا از آن ها سرپيچي كنند. ص ۷۱
  • ماركس مي گويد هر رخداد تاريخي بايد دو بار اتفاق بيفتد، يك بار در قالب تراژدي و بار ديگر كمدي. ص ۷۸
  • اگر صحنه اي فاقد احساس باشد، وجودش بيهوده است، زيرا احساس است كه چيزها را تكان مي دهد، حركتي را مي آفريند، ... ووو ... رخدادها زادۀ احساس هستند، نه برعكس. ص ۸۶ و ۸۷

* تمرين فيلمنامه نويسي/ ژان كلود كاري ير (Jean-Claude Carrière)**، پاسكال بونيترز/ ترجمه نادر تكميل همايون/ انتشارت روزنه كار/ تهران/ چاپ دوم، ۱۳۸۰/ ۱۱۵ صفحه / قيمت ۸۰۰ تومان

** خاله زنك بازي؛ همسر اين آقا، خانوم نهال تجدد نويسندۀ ايراني است.

+  جمعه بیست و یکم دی 1386    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

خب، پانزده روز و پانزده شب بس است براي سوگواري بابتِ نبودنِ كسي كه قرار نبوده يا قرار نيست كه حضور داشته باشد در زندگي ام!(البته، احتمالِ بودنش در آينده هميشه محتمل است! خدا رو چه ديدين!)

روزاي تازه از همين لحظه شروع مي شن تا من همۀ لحظه هاي زندگي ام رو ابدي كنم! گيرم به وقتِ اينجا و هر كجاي ديگر دنيا هم شب باشد حالا! اهميت ندارد. شنبه هم نيست! اتفاقن ته هفته است و مي خواهم از همين تهش شروع كنم و موكول نكنم هي به فردا و پس فردا خوشي هايم را و ديگر منتظر نمي مانم براي شنبه اي كه قرار است متحول شوم در آن تاريخ مقرر ... ووو ...

اولين تصميم من ادامه دادن به ماجراهاي عاشقانه ام است بيشتر از سابق! اين يعني مصداق همان ضرب المثل كه گفته اند و شنيده ايم ما هم؛ نرود ميخ آهنين در سنگ! و انگار همۀ آن رنجنامه هم ياسين بود به گوش ِ ... بلانسبت اين دختركِ فهيمِ عزيز البته! و دومين تصمميم اينكه، بايد به دنبال يه منبع درآمدِ تازه باشم با پول بيشتر ...

+  پنجشنبه بیستم دی 1386    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

به خودم قول مي دهم اشتباه نكنم. سخت بشوم و سنگ. هر بار تهديد و ارعاب خودم؛ "دخترك! بار آخرت باشد! تكرار اگر بشود ديگر نه من، نه تو!!! شيرفهم مي شوي يا ... " دستِ بزن هم دارم اتفاقن با دستهايي كه هم سنگين اند و سوز دارند و هم عاشق اند و مي خواهند شاعر باشند ...
اين روزهاي برفي و سهم شادي هايم را از دست داده ام بابتِ...  
بيشتر از پانزده روز و پانزده شب است كه اوضاع بر وفق مراد هيچ كسي نيست در اينجا؛ در خانه مان و بيشتر هياهويي است براي هيچ! هيچِ نمي دانم ارزشمند و يا فاقد ارزش كه ... بگذريم. از وضعيت نه چندان خوب كاري و درسي هم بگذريم كه ياد گرفته ام نسبت به دنيا و وابستگي هايش فقير بمانم مگر ... نمي دانم اما اين ديگر چه صيغه اي بود در سرنوشت من كه هيچ كسي و هيچ چيزي آن ذاتِ هميشه سرخوش مرا مكدّر نمي كند مگر او ... هزار بار به خودم همين قول را داده ام بلكه قوي باشم و زندگي ام را حرام نكنم پاي احساسات و عواطف دخترانه ام و بي خيال بودنِ او بشوم انگار كه نبوده هيچ وقت و نمي شود اما ...  روح من عاشق ِ عشق ورزي به اوست و مبتلايم به هميشه نبودنش و اين روزها ... سكوت كرده اند خورشيدِ دستهايش و ضربانِ خنده هايش ...  

+  پنجشنبه بیستم دی 1386    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

از امشب، مقصد يك سفر است، به قلب تاريخ!

كه شايد شبيه زيارت، پُر شود از گنبد و گلدسته ...

از امشب،

كلمات سرخ مي شوند، سير تر از دوست داشتن ...

و به جاي ستاره هاي چشمك زن، نبض انسان است كه تند تند مي زند ...

از امشب، هوا بغض مي شود ...

و در هر بار نفس كشيدن،

از داغ سينه هاي سوخته، شقايق مي رويد ...

از امشب،

ندايي، دعا مي شود و به گوش مي رسد صدايي؛

كجاست آن خونخواه كشتۀ كربلا ؟

انگار،

رسالتِ خون ِ كشتۀ كربلا، زندگي است...

                                  انتظار است ...

 

 

 

 

+  پنجشنبه بیستم دی 1386    | برچسب: مناسبت‌ها

ديشب، در همين حوالي (::) خبر را خوانده بودم و در نهايت رسيده بودم به تك نوشته هاي آن سبكباران؛ مهران و سارا

مهران قاسمي را نمي شناسم من. سارا همسر اوست و صفحۀ اول وبلاگ، به تك نوشته هاي او مزيّن شده است. خبري از سوگ نيست بلكه هم اميد؛ " اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم. مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم."(::)

منتها، كلي گريستم پاي خواندن اين يادداشت سارا حالا كه تقدير ...

امشب، ميان لينك هاي آونگ خاطره هاي ما دوباره توجه ام جلبِ تيتري شد كه نام مهران قاسمي را يدك مي كشيد؛ " آخرين نوشته وبلاگي زنده ياد مهران قاسمي "

* * *

سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می‌گوید مدتی بعد از نام ‌گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی‌گزید.

از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!

 * * *

و چشمهايم به باران اشك مي نشيند عنقريب... نمي دانم سارا چه مي كند اين روزها... من اگر جاي او بودم چه مي كردم اين روزها... كاش يادِ سارا مانده باشد اين حرفش كه نزديك به يك ماه قبل تر نوشته بود؛ " خنده دار است اما گمان می کنم {مرگ} چندان ترسناک نباشد. نوعی آرامش است. آرامش ابدی. "

 

پ.ن ۱ )؛ آن بعد التحرير مهران قاسمي و اين عكس خواب آلوده اش...

پ.ن ۲ )؛ يكهو دلم براي همۀ دوستاني تنگ مي شود كه به بهانۀ سي سالگي... ياد كرده بودم از آنها و امروز ...  به قول اين آقاي كلك شبانه؛ یعنی یک روز هم موبایل شما روشن می شود و خبر فوت ما ...

پ.ن ۳ )؛ هي ياد اينجاي شعر حديث غلامي مي افتم؛

حیف شد! زنده‌ای و من تنهام

سال‌هایی که بعد تو اینجام

لطفاً این روزها به لطف خدا

یک تصادف بکن! بمیر و بیا! 

 

خدايش رحمت كُناد او را 

+  چهارشنبه نوزدهم دی 1386    | برچسب: از مرگ | 

با قطار بيا جنوب

و آن جا پياده شو!

هر كجا بابونه يي ديدي بو كن!

من اون جام!

(حسين پناهي)

........ بعد از رويارويي رؤيايي آوامين جان با خستگي ... خب همين بس بود برايم كه در ميان كامنت هاي وبلاگ ديگر دوستانم (:: و ::) ردّپاي* آن محيا را پيدا كنم كه ... يكسال مي گذرد از يكهو نبودنش... متولد دي ماه بود... مهربان و پُر از شور و شيطنت ... هميشه يادِ حرفِ برادر كوچكترم مي افتم، وقتي از شدّت ناراحتي ناشي از حذفِ وبلاگِ محيا خيره مانده بودم به مونيتور و نمي فهميدم چرا بي خبر گذاشته و رفته اين دختر ... برادر كوچكترم مي گفت:" اگه منم وبلاگم رو حذف كنم يعني واسه منم همين قدر ناراحت مي شي؟" گاهي با مهديه حرف كه مي زدم هي يادِ محيا مي كرديم و آن وقتهايمان كه پيمان قرار بود هفت، هشت تا زن بگيرد ... ووو ... مدتهاست از مهديه بي خبر مانده ام. تلفنش ... تلفنش ... كدام گور