تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

:: اين روزها، توقع مي رود كه آدم زيرك و ملاحظه كار و دنيا دار باشد و من، كمتر ترجيح داده ام كه اينگونه باشم و بيشتر ضرر كرده ام و آدم نشده ام اما، هنوزم ...  

:: به دوستي، مي گفتم اندر حكايت خودمان كه؛ جنس ما را فقط ما مي فهميم! همان كه ديوانه چو ديوانه ببيند، خوشش آيد!  همنشيني با عاقل جماعت بر ما سخت مي گذرد؛ هميشه !

:: وبلاگ نويسي، نتيجۀ قشنگ ترين احساس من بود، كه به خير منتهي شد و حالا، هر كاري مي كنم، بي خيال ِ اين يكي كار نمي شوم، نمي شوم، نمي شوم! مي نويسم تا ابدالآباد. هر چه بادا باد!

 

:: دوست داشتن دل مي خواهد و نه دليل! همان طور كه خوب بودن، بد نبودن! بدون تبصره، توضيح اضافي، آيه و حديثِ توجيه، اما و اگر ...

 

:: هميشه ساده بودم و پُرحرف با تمايلاتي به شدّت عاشقانه! اما، سنگدل!!! اين سنگ تنها دليل توزان و تعادلِ من است. برخلاف عده اي كه گمان شان بر اين است كه من، ... بگذريم ... كه نيست اينگونه.نبوده هيچ وقت! سيستم جايگزيني من بهينه است با عملكردي به جا، خيلي! براي اينكه من در بندِ شرايط نباشم و شرايط، بابِ من باشد !

 

:: زندگي راحتي نداشتم هيچ وقت! اما، راضي ام، آنقدر كه گاهي، دلم خواسته بروم و در ميدانِ آزادي جار بزنم اين همه خوشي را! برعكس ِ وقتي كه دلتنگم و خسته و مصائبِ اين همه، ديگر از تاب و توان من خارج مي شود و يكهو قاط زدن و درگير شدن و به جاي خنده هاي هميشه، خون گريه كردن و مطمئناً اگر صبح نشود، به ديار باقي شتافتن، به اراده!  و حسرتِ يك اتاق ِ كوچك براي خودم! فقط خودم !!!

 

:: خيلي ها را دوست دارم هميشه و بعضي ها را خيلي دوست دارم هنوز. هميشه فكر مي كردم يك روزي، جايي، وقتي، عاشق ِ كسي مي شوم، هنوزم ...

 

:: هنوزم نفهميدم اين حُسنِ رفتار ِ من است كه راحت هستم با ديگران و خودم و يا اشكالي ست كه بر من وارد است! از ديگران؛ فقط اين را دانسته ام كه در ابتدا، حُسن است و كمي بعد، اشكال! خودم اما، معتقدم شخصيت من اينچنين است و همين خوب است و گاهي خيلي خوب!

 

:: جسارت را دوست دارم ولي نه حماقت را! گاهي اما، جسارت هايم به مرز حماقت مي رسد! ولي خب، از مرز نمي گذرد و همين، اميدوارم مي كند به خودم ...

 

:: بيشتر از هر چيز ديگري به اصل لذت اعتقاد دارم و خودم! گاهي حتي به هر قيمتي !!!

 

:: يك وقتي، بچه تر كه بودم، هر كسي، چيزي كه ناراحتم مي كرد مي نوشتم تا وقتي بزرگ مي شوم هنوز بدانم كه بچه ترها از چه كسي، چه چيزي ناراحت مي شوند و حكايت ماست حالا! خودم را مي نويسم تا يادم بماند خودم!!!

 

:: معمولاً از روزهاي تولّد خوشم مي آيد و هديه خريدن بدون مناسبت و تبريك روز دانشجو !!!

 

:: سالي كه گذشت، در سرم بود كه آدم بشوم اما، نشدم! بي خيال تا سال آينده؛ سلام بر يك هزار و سيصد و هشتادِ خوك !

 

تيتراژ پاياني سال : يك دل مي گه نشم عاشق ِ كس ... يه دل مي گه مي ميرم بي نفس ... يه دل مي گه برم ُ  ... يه دلم مي گه خو كن به قفس ... يه دل مي گه پُر ِ رنگ و رياست ...  يه دل مي گه اين روياي ماست ... يه دل مي گه بگم ُ  ... يه دلم مي گه فردا بمون ... يه دل مي گه پُر از عشقم هنوز ... يه دل مي گه كه بساز و بسوز ... سر كن بي فروغ ... خو كن به دروغ ... اين عمر دو روز ... يك بوم ، دو هوا ... خسته ام به خدا ... نمي خوام ُ مي خوام  ... بشم از تو جدا... روياي عزيز ...ترديد و گريز... بي عشق نمي تونم به خدا ... سلطان قلبم، بي تو سرابم ... آلودۀ فكر ناجور ُ ترديد ... برگرد و از من، عشقي بنا كن ... كانون روحم به عشق ِ تو لرزيد ...

 

*‌

 

آخرين روز از اسفند ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و پنج بود كه اين مرثيه را نوشتم براي بدرقۀ آن سال سگي و پيشوازانۀ سال نو بود مثلن اين يادداشت!

ديشب، حرفاي خياط باشي، مرا به ياد اين بيانيه انداخت، سي روز مانده به آن تاريخ در اين سال ...

 

# با كي حرف مي زني؟

& با

# گوشي رو بده بهش ما بايد دربارۀ تو اختلاط کنيم.

& چرا؟

# وا خوب چون دوستتيم

& موضوع اختلاط چيه؟

# رويا و ديوانگي هايش ... نه بذار يه عنوان قشنگ بسازيم ... رويا و روياهايش

+  سه شنبه سی ام بهمن 1386    | برچسب: شخصي‌جات | 

 :: خطر بزرگتر، روبه رو شدن با احساسات نيست، بلكه انكار آن است.

... دروغ چرا؟! دلتنگِ نبودنش هستم. اينجا بود، قدم مي زديم با هم، شعر مي خواند هي؛ حرمت نگه دار دلم .. گُلم .. که این اشک خون بهای عمر رفته من است .. میراث من! .. نه به قید قرعه .. نه به حکم عرف .. یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت .. به نام تو ..مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون! و اين ملعون را طوري مي گفت انگار بخواهد فحش بدهد و دود سيگار حلقه مي شد در صداي من كه مي گفتمش: خدا رحمت كند حسين پناهي را كه شعر گفت و گرنه، تو حرفي نداشتي براي گفتن و غيظ مي ريخت توي چشمهايش كه اگر حسين پناهي هم نبود، به قدر كافي حرف داشت به كوري چشم من!

امضاء؛ من

+  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386    | برچسب: رفقا | 

يكي، دو چند وقتي است غذايم را مي خورم؛ تمام و كمال! ساعت هنوز ده نشده، پلكهايم سنگين مي شود و اين خواب است كه مرا مي رُبايد در همان دَم! به جاي رؤياهاي هميشۀ شبانه ام نيز كابوس است كه هجوم مي آورد به ذهن و خيالِ من و من در ميان اين هراس هاي هولناكِ تازه، تنهاترم ... امّا، خسته نشده ام هنوز! از مادر ِ روزگار زائيده نشده هيچ دردي كه بخواهد مرا از پاي در بياورد! گيرم فقط سي و چند كيلو وزن داشته باشم و به صد و پنجاه هم نرسيده باشد قدم!!!

:: مي فهمي؟ مي خواهم قوي باشم ...

 

[عكس را از وبلاگِ هومن كِش رفته ام.]

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386    | برچسب: از زندگي | 

 گئورگ زيمل جامعه رو به شكل يه صفحۀ شطرنج مي بينه كه روابط ثابتي بين افراد وجود داره. اگه مُهره عوض بشه بر رابطه تأثير نمي ذاره و فقط بايد قوانين بازي رو بدونيم! اين قواعد رو براي فرد بايد از روانشناسي و براي جامعۀ بزرگتر بايد از فلسفه به دست آورد!  

:: مي بيني؟ زندگي بَلَدي مي خواهد! همين.

[عكس]

+  جمعه بیست و ششم بهمن 1386    | برچسب: از زندگي | 

 والنتاين (Valentine's Day) است مثلن، گيرم خبري نباشد از آن قديس عزيز تا خطبۀ عقد را بخواند براي ما به دور از چشم تيزبين گشت ارشاد يا طرح امنيت اجتماعي نمي دانم شماره چند؟! و ما مجبور باشيم به قول پيامك هاي اين چند وقت، دیدار خواهران و برادران را به صورت جداگانه در دو نوبت صبح و بعد از ظهر برگزار كنيم تا به این حرف آقاي نيچه (اينجا) جامۀ عمل پوشانده باشيم كه مي گويد؛  "باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند. "

ما نيز در راستاي شادسازي فضاي وبلاگي! اولش، نارنجي مي رويم اينجا را دوباره مثل همان اوايل و آبي آرام بلندِ آسمان را بي خيال مي شويم تا ديگر هوای نت - دست كم در اينجا - ابری نباشد. ولو من، به نوبۀ خودم، یک جوری زُدايي كرده باشم از همه چیز. شايد يكي آمد اينجا و شاد شد و نشاطي ديد!!!

 

:: مرتبط (راهكارهاي شادماني) 

:: مرتبط (روانشناسي رنگ ها)

لينك به والنتاين در وبلاگستان (راديو زمانه)

+  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386    | برچسب: Valentine's Day | 

اين يادداشت براي سوّمين بار نوشته مي شود و اگر اين سازمان برق و رايانۀ عزيز مشكل تازه اي را باعث نشوند، منتشر مي شود تا لبيك گفته باشيم دعوتِ حضرتِ بزرگوارش را در پاسخ به اين سؤال؛

كتابهايي كه ناتمام گذاشته ايد، كدام اند؟

 

براي من كه عادتِ به امانت گرفتنِ كتاب از كتابخانه را از كودكي دارم و در جواني به عود رسانده ام آن را، چه بسيار كتاب هايي هستند كه به دليل ضيقِ وقت، ناتمام رها كرده ام به اميدِ شايد وقتي ديگر ... منتها، از اين همه مي گذرم كه در حوصلۀ خودم نيز نمي گنجد اشاره به آنها و بسنده مي كنم به قفسۀ شخصي كوچكِ خودم و مثلن، مادر نوشتۀ ماكسيم گوركي كه بيشتر از دو سال است هي تلاش مي كنم براي خواندن آن و هر بار، همان آخرين سطر از آخرين صفحه اي كه خوانده ام (ص ۶۰) را دوباره مرور مي كنم كه پاول به مادرش مي گويد‌: ‌" روح را خرد مي كنن نه جسم رو ... وقتي كه با دست هاي آلوده به روح انسان دست مي زنند از شكنجه هم دردناكتره.‌ " و بعد، عطر كاهي صفحاتِ كتاب را مي بلعم و مي گذارمش كنار ِ خرمگس ِ ليليان اتل وینیچ كه محالِ ممكن است بخوانمش هيچ وقت! گيرم هۀ دنيا متفق القول باشند دربارۀ شاهكار بودن آن! ولي، من دوست ندارم اين كتاب را.

ديگري، به سوي فانوس دريايي نوشتۀ ويرجينيا وولف است كه سرنوشت غريبي داشته و هر بار، كتاب را از صفحه اي كه باز شده خوانده ام تا پنج صفحه بعد از آن و الان نمي شود گفت خوانده ام آن را و يا نخوانده ام در واقع!

بماند كه بيشتر از دو ماه است خانم دالاوي و كتابي دربارۀ رابعه عدويه را هم دست گرفته ام كه ناتمام مانده اند فعلن و تا به سرانجام برسند يكي، دو هفتۀ ديگر زمان مي برد و ... ووو ...

در پايان، دعوت به عمل مي آيد از دوستان (همه با هم به خصوص خياط باشي خوبم، آوامين نازنين، خاطرۀ دل انگيز، هومن جانِ مهربان، شما دوست عزيز) تا دربارۀ كتاب هاي ناتمام خود بنويسند.

 

بعدن؛

+ مقاومت خياط باشي

+ كتابهاي ناتمام هومن

+ كتابهاي ناتمام دوست عزيز ما

+ نیمه خونده های آوامين!!! 

+ دیر امّا با علاقه ...برای رؤیا... چهار ستاره مانده به صبح

 

 

:: مادر، ماكسيم گوركي(دانلود)

:: خرمگس، ليليان اتل وينيچ (دانلود)

:: به سوي فانوس دريايي (كتاب نيوز) 

+  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌هاي ناتمام | 

 براي خياط باشي تعريف كرده ام كه بيشتر كتاب هاي مارگريت دوراس را خوانده بودم زمانِ دانشكده و خب، الان هيچ ذهنّيتِ خاصي ندارم دربارۀ هيچ كدام از آنها! نمي دانم اشكال از حافظۀ من است و يا نوع كتاب هاي اين خانوم! به هر حال، ما مثلن عاشق را يكي، دو سالِ قبل دوباره خواني كرديم مجددن! جالب است كه هيچ چيزي را هم به ياد نياورديم الا جمله اي كه مي گفت؛ دخترك احساس كرد كه از ديدار آرام ترين شبي باز آمده است كه اقيانوس هند هرگز نظير آن را به خود نديده است. ص ۱۱۳

امروز، ساعت كمي مانده بود به سه بعد از ظهر كه از خواب بيدار شدم من و دقيقن احساس همين دخترك را داشتم! انگار از ديدار آرام ترين شبي باز آمده بودم كه اقيانوس هند هرگز ...

 

عاشق

عاشق، مارگريت دوراس

ترجمه قاسم روبين/ انتشارات نيلوفر/ چاپ ششم / ۱۳۸۴  

+  جمعه نوزدهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

دربارۀ خودم معتقدم هر چند ممكن است بهرۀ هوشي ام (IQ) فوق العاده نباشد امّا، صفاتي دارم نزديك به نبوغ! امروز يه جورايي از نظر علمي هم به من ثابت شد كه كارم خيلي درست است! اينها را به حسابِ خودشيفتگي هم بگذاريد خيالي نيست! ولي، پيشنهاد مرا جدي بگيريد و با آزمون هوش هيجاني (EQ) تست كنيد خودتون رو تا از ميزان EQ ي خونتون باخبر بشين و اگر از نظر IQ ... آره ديگه!

تست جالبي بود + اينكه، برنامه هايي رو هم مشخص كرده بود براي افزايش هوش هيجاني كه شامل چهار مهارت مي شود؛ خود آگاهي، خود مديريتي، آگاهي اجتماعي و مديريت رابطه.

 

آزمون هوش هيجاني

آزمون هوش هيجاني، دكتر تراويس برادبري، جين گريوز

ترجمۀ مهدي گنجي/ تهران/ انتشارات ساوالان/ چاپ اول/ 1384/ 28 صفحه / 1600 تومان

:: مرتبط

+  جمعه نوزدهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

در راستاي صرفه جويي بوده به گمانم كه ما وقتي آمديم يادداشت برداريم از كتابهايمان، مهم جات را نوشته ايم پشتِ سفيدِ كاغذهايي كه آن روي ديگرش متن تحقيق ِ يكي از درس هاي دانشگاهمان بوده و حالا، درس كه مي خواهيم بخوانيم به جاي اين رو، آن طرفِ صفحه بدجوري فكر آدم را مشغول مي كند! موضوع آن تحقيق ما چيزي نبود الا همان هميشه شيرين؛ محبّت. يكي از منابع مورد استفاده براي آن حركتِ فرهنگي جليل القدر ما اخلاق ناصري ِ حضرتِ خواجه نصيرالدين طوسي بوده است و اينجا، (يعني پشت اين صفحه اي كه آن طرفش خلاصه مطالب فصل ۹ كتاب مددكاري ام را نوشته ام) به نقل از خواجه نصير جان آورده ام كه؛

محبت (محسن و محسن اليه) نيز نوع ديگري از محبت است كه در آن محبت (محسن) نسبت به (محسن اليه) بيشتر از محبت (محسن اليه)  نسبت به (محسن) است. اين قضيه مثل ماجراي دو نفر مي ماند كه يكي به ديگري پول قرض داده باشد، در اين حالت قرض دهنده آرزوي سلامتي قرض گيرنده را دارد به خاطر اينكه مال خود را مي خواهد و نه به دليل محبت و دوست داشتن او!

 

اخلاق ناصري

اخلاق ناصري، خواجه نصير الدين طوسي

توضيح و تصحيح مجتبي مينوي و عليرضا حيدري/ انتشارات خوارزمي/ تهران ۱۳۵۶  

+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

با هم حرف مي زديم دربارۀ سير كتابخواني هايمان. مي گفت ده ساله بوده كه نمي دانم فلان رُمان را خوانده به عنوان اوّلين كتاب و آن زمان، من فقط همين كتاب هاي پدرم را مي خواندم كه مذهبي بودند يا انقلابي ...

يكي از اين كتابها، اسرار زندان اوين بود ترجمه و تأليف اسكندر دلم كه هنوز آن وحشتِ كودكانه ام را فراموش نكرده ام وقتي دربارۀ شكنجه هاي ساواك خوانده بودم در آنجا؛ " بريدن دست و پا با اره برقي، بيرون آوردن چشم و كور كردن زنداني، تجاوز با باتوم، انداختن جانواران وحشي در سلول زندانيان، تجاوز  به زن و فرزند زنداني در برابر چشمانش و ... "‌ص ۲۵

هولناك تر اين بود كه من پيش از سواد دار شدن، يك دل نه! صد دل عاشق ِ چهرۀ يكي از شكنجه گران ساواك شده بودم به نام فريدون توانگري معروف به آرش و بعد كه توانستم شرح اعترافاتِ او را بخوانم كه اقرار كرده بود: " زندانيان را به كمك دو مأمور گردن كلفت ساواك، روي زمين مي خوابانده، و در دهان آنان، ادرار مي كرده است! " ص ۱۳۰ خيال مي كردم من مسئولِ خطاي آن معشوق ِ كذايي ام بوده ام و كلّي، غم و اندوه مستولي شده بود بر من كه اي داد و بيداد ...

خب، ايّام مباركِ دهۀ فجر است و ما همين امروز متوجه آن شديم و بعد، اين گفتمان و يادمان به ذهنمان خطور كرد تا روايت كنيم براي شما و شما هم حواستان باشد به سليقۀ ما ايراد نگيريد بابتِ آن دوست داشتن ِ كودكانه، آينۀ عبرت را اگر به خاطر داشته باشيد هنوز، اين آقاي جلاد! شباهت دارد به آن هنرپيشۀ جوان، محمود ديني، كه آن زمان كلي ستاره بود براي خودش!!!

اين روزها بيشتر از هر چيزي يادِ آن شعر مصطفا رحماندوست برايم زنده مي شود در كتاب دبستان و دكلمه هاي كُمدي واري كه از آن اجرا مي شد در مدرسه ها؛ مثل غنچه بود آن روز غنچه اي كه روئيده .. در هواي بهمن ماه بر درخت خشكيده .. مثل آب بود آن روز آب چشمه اي شيرين .. چشمه اي كه مي بيند مرد تشنه اي غمگين .. گرچه در زمستان بود چون بهار بود آن روز .. سرزمين ما ايران لاله زار بود آن روز .. روز خنده ما بود روز گريه دشمن .. روز خوب پيروزي بیست و دوم بهمن ...

 

 اسرار زندان اوين

اسرار زندان اوين، ترجمه و تأليف اسكندر دلم

تيراژ ۵۰۰۰ جلد/ انتشارات بهروز/ ۱۳۵ صفحه/ قيمت ۱۲۰ ريال! 

+  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

عكس از هومن

 عكس از هومن

خب، اين هم نوعي از زندگي است؛ سبكي، روشي، سياقي است براي خودش.... نبايد شبيه چيز ديگري باشد كه شما خيال كنيد خوب است يا بد يا ... من اين حدودِ خودم را دوست دارم؛ گاهي نوشتن، كتابي خواندن، پياده روي هم، چيزي خوردن، فيلم ديدن و ... خرده شانس هاي زندگي آدم زيادند! گاهي آدم مي تواند پُل عابر پياده اي را دوست داشته باشد يا كفش هاي ميرزا نوروزي اش را! من كه اينجوري ام! حتّا اينجا، پشت مونيتور كه مي نشينم خوابِ آرام ِ او تسلا مي دهد مرا! مي بيني مرا خوشبخت ترين ِ دنيا مي سازد همين ولگردي هاي روح، پرسه زدن در ثانيه ثانيه هاي زندگي، شادماني هاي كوچك و اين انتظار ِ سرخ و تب دار كه ... باقي بماند براي ديگران؛ تمام موفقيّت ها، موقعيت ها، ثروت ها ... دلم همين را مي خواهد بدونِ بلندپروازي هاي شما كه از نظم معتادِ عاقلانۀ اين زندگيِ دنيا دار ناشي مي شود و مرا خيالبافي هاي شاعرانه بس است با چاشني عشق و آب طالبي هم! تازگي، دلم سفر هم مي خواهد. alone البته! مقصر هم كسي نيست الا هومن عزيز و طبيعت گردي هايش!!

 

پي نوشت ۱ )؛ كلّي مشغوليّت دارم اين روزها + اينكه، عينهو خوره افتاده به جانِ من اين حرفش " از كساني كه مال خودشونن متنفرم. آدم هايي كه همه چيزشون مال خودشونه، اما خودشون رو در همه چيز شريك مي دونن! " و اين كِرم هم افتاده به تن ِ من انگار؛ هي نوشتن، پابليش كردن و بعد حذف كردن!

پي نوشت ۲ )؛ اين شليكِ خنده هاي شبانه ام وقتِ وبگردي هم ديگر از كنترل دهان ما خارج است! آن هم وقتي مي خوانم كه بانوي خياط باشي ما نوشته است؛ باید برایت تعریف کنم که از وقتی عکست را فرستادی بیشتر دوستت دارم! نمی دانم چرا!!  بعد هم چقدر ريسه مي روم از كار ِ اين آقاي برادر كه مثلن خواسته آبروداري كند، نگويد من تا ۱۱ صبح خواب هستم هر روز! و نمي داند چه لذّتي دارد همين اختيارداري آدم دربارۀ اوقاتِ زندگي اش البته اگر ...

پي نوشت ۳ )؛ دارد مرا مي كُشد اشتياقِ ديدار اين لالون! ناز ِ شستِ خدا به خدا! اين دو عكس را هم بُلند كرده ايم! طبق معمول! از اينجا 

پي نوشت 4 )؛ به سراغ من آمده اند دوباره اين كابوس هايم. انگار جنايتكاري باشم من و يا خطايي سر زده از رفتارم، مي گريزم، ديگران در پي من هستند؛ نگراني ... هراس ... غم ... كلي دلواپسي ... در كتاب مي خوانم؛ «اگر در خواب‌، تحت‌ تعقيب‌ قرار گرفته‌ باشيد، اين‌ خواب‌ بر درگيري‌و مشاجره‌ با دوستان‌ دلالت‌ دارد و از وقوع‌ دوران‌ و اوقاتي‌ ناخوشايند و ناگوار در آينده‌ نزديك‌ خبر مي‌دهد.» آن وقت مي افتد آن دو زاري هميشه كج!

پي نوشت مخصوص )؛ لينك در لينك كه مي شود هي يادِ شما مي افتم خانوم... 

+  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386    | برچسب: از زندگي | 

ديدين كه ما يه چهارشنبه رفتيم اينجا. همين نزديكا. تك و تنها. اون هم پي كار فرهنگي. چقدر حرف و حديث داشتيم واسه گفتن و نوشتن. خب، ما رفتيم شهر. اين تهرانِ لعنتيِ نمي دانم چه و چه! اصلن هم شهر محبوبِ من نيست و خراب شود الهي هر چه زودتر كه ما مجبور نباشيم هنوز خيلي مانده به هشت صبح از خانه بزنيم بيرون و وقتي برگرديم كه ساعت كلي هم از هشت شب گذشته است و رمق به جان و توان به اين تن ِ عزيز نمانده ديگر بس كه هي توي اين ترافيك لعنتيِ دم ِ صبح وقت كُشي نصيبمان شد و ديدار در آن وقتِ موعود و نمايش مضحكِ دفاعِ ايشون! رو از دست داديم پاي آن كوهِ بلند برفي! كه البت حق دارد خانوم خياط باشي كه قيدِ درس و كلاسِ دانشگاه را بزند! چون اگر رفته بود خارجه هم مسير درست و درموني داشت نسبت به اين علوم تحقيقاتِ فلان شده كه هر چه فحش است حلالِ بودنش! منتها، مهم اين تصميم عقلايي است كه مصمم شده به انجامش و خير دنيا و آخرت در همين است كه آدم قصدِ ادامه تحصيل نداشته باشد! ما هم امروز توصيه هاي خاله خان باجيگرانۀ خويش را در محضرِ محترم ِ آقاي پدر و خانوم مادر اين خياط جانِ ايراد فرموديم تا بعدها مشغول ذمه نباشيم و بر گُردۀ ما سنگيني نكند بارِ مسئوليت سر و سامان دادنِ اين دختر! القصه، جلسۀ دفاع را از دست داديم. خيالي هم نبود اما. قصدِ ما ديدار بود كه حاصل شد و البته خوردني جات هم! آن چاي و قهوه و شربت و شيرينيِ عروسي را هم ما تقبل كرديم تا بلكه ... به دليلِ تذكر ِ دوستان خودداري كرده، آبروريزي نمي كنيم تا اطلاع ثانوي!

در ادامه نيز، شيرينِ عزيز تولدانه بگرفت از براي ما و دوباره كتاب بود كه كادو گرفتيم ما و كلي خنديديم در جوارِ همديگر و قرار و مَدار براي خوشگذراني هاي بعدي در راستاي همان كه بانو گفته است؛ زین پس کتاب می خوانیم،(البته، من مهمانی نمی روم!! با تلفن حرف مي زنم فقط!)، خیاطی می کنیم، کتاب می خوانیم، داستان می نویسیم، فیلم می بینیم و باز کتاب می خوانیم تا بمیریم، تصمیم داریم شیرین زندگی کنیم بی هیچ استرس و نگرانی...

 راستي، دانشجوي دانشگاه شريف اگر هستيد، ۲۴ و ۲۵ بهمن كارگاه آموزش قبل از ازدواج برگزار مي كند مركز مشاورۀ دانشگاه! تا پايان همين هفته هم مهلت دارد براي ثبت نام. از دستتان نرود! ما كه قصد ادامه تحصيل نداريم ديگر! شركت مي كنيم! گيرم دانشجوي شريف نباشيم! رفيقِ شيرين كه هستيم! 

+  شنبه سیزدهم بهمن 1386    | برچسب: از زندگي | 

 

تا اينجا گفته بودم برايتان كه در راستاي تصميماتِ تازۀ زندگيمان، قيدِ كلاس زبان را زده و از اينجا سر در آورديم. آنجا چه خبر بود؟ كلي خبر! يكي مثلن همين نقد و بررسي مجموعۀ داستان اژدهاکشان اثر يوسف عليخاني با حضور حضرتِ ايشون و حضور غافلگيركنندۀ آقاي اُوشان! كه گزارش مبسوطِ آن را هم موكول كرديم به بعدِ خواندنِ آن يكي، دو داستانِ پاياني اژدهاکشان كه باقي مانده بود هنوز كه خوانديم آنها را نيز به سلامتي و الوعده وفا حالا!

جانم بگويد برايتان، از همان ابتدا كه جلوس فرموديم در آن نشست، هي داد و بيدادِ ملّتِ فرهيختۀ داستان نويس ريخت به گوشمان كه چقدر سخت بود زبان و لحن ِ اين داستان ها. ما هم كه نخوانده بوديم كتاب را هنوز. بعدتر، با خبر شديم حضرتِ ايشون (تا اين لحظه، هنوز حرف و خبري نبود از حضور آقاي اُوشان!) مانده اند اندر ترافيك و با تأخير تشريف فرما مي شوند. آن وقت، ديديم فرصت غنيمت است و ما هم غريب. رفتيم كتاب را تهيه كرديم از همان گوشه و كنار! بلكه تنهايي مان پُر شود و ما هم اندك خبري داشته باشيم از اصل ماجرا كه " اژدهاكُشان " بود و ما هم خشن! به كُشت و كُشتار دلبستگي شديدي داريم؛ قتل و غارتِ اژدها جماعت هم كه لذتِ شگفتي دارد. حضرت عباسي، رفيق اگر داشتيم، مي نشستيم به حرف. كه نداشتيم و نشستيم به خواندنِ كتاب. چهار، پنج داستان خوانده بوديم از ابتداي كتاب كه كنار دستي مان زد بهمان كه " هي زور نزن خانوم! چيزي نمي فهمي الان! " ما هم از اين لبخنداي بي معني زديم كه يعني چي؟ خب، حضرت عباسي، لهجۀ كتاب كلّي تازگي داشت و سختي. حتا براي من كه خيال كنم همين يك استعداد را زياد دارم براي فهم و دركِ لهجه ها و زبان هاي نامأنوس! نشان به آن نشان كه موقع سفر به گناباد، هيچ كدام از آن ميزبانانِ مهربان اصلن خيال نكردند ماي طفلك! بارِ اولمان است كه آمده ايم آنجا و يكريز به لهجۀ خوشان حرف مي زدند و ما هم مردمي! به روي خودمان نمي آورديم و فهم كه نشان مي داديم از خودمان، انگاري آنها متوقع بودند في الفور به همان لهجه هم تكلم كنيم ما. اينا يعني ما كلن زبان بفهميم! تا آنجاي كتاب را هم فهميده بوديم خداييش. ضمن اينكه از گله و مال و دهات و مشدي و كبلايي ها هم سرمان مي شود؛ هم به دليل درسي كه خوانده ايم و هم به دليلِ آن آبا و اجدادِ روستانشيني كه داريم. القصه، اين نشست، با توجه به اينكه ما تاكنون سابقۀ شركت در چنين محافلي را نداشتيم، كلي مثمر ثمر بود. الان هم كه خواندنِ كتاب تمام شده است، خواستيم برداشت و لذّتي را كه خودمان كرده ايم و بُرده ايم سهيم شويم با شما.

به قول حضرتِ ايشون، اگر بخواهيم " اژدهاكُشان " را در يك دسته اي، گروهي، چيزي، ... قرار بدهيم تا تكليف آن را مشخص كنيم در كل كه چي هست و چي نيست؟! بايد بگوييم از نوع ادبيات اقليمي- روستايي است اين مجموعه داستان كه پيشكوستانِ اين نوع يكي غلامحسين ساعدي است و احمد محمود و جلال آل احمد و ... ووو ... 

خب، تا اينجا مشخص است كه وقتي بستر اصلي داستان، روستا و بافت روستايي است اصلن نبايد اصرار داشت بر تنش و درگيري هاي خاص و يكسري ماجراهاي عجيب و يا حوادث نادر! همان طور كه روستا در ذهن ما تداعي گر سادگي است و طبيعت و دار و درخت و كوه و و دشت و دمن و نوعي عوام گرايي، اژدهاكُشان هم اين است ولاغير! يعني، شما سفر مي كني به روستايي، انگار ميلك و بعد، اين رديفِ كلمات را مي گيري و ميان روايت هاي يوسفِ عليخاني ِ نويسنده چرخ مي خوري در ميلك و لابه لاي مردمانِ آنجا؛ گوشِ شنواي حرفهاشان، پي داستانهاشان، محو آن طبيعتِ بكر ِ دور، غرقّ تخيلاتِ خود ...

ميلك نام روستايي است كوچك و خلوت. دستِ بالايش جمعيتي دارد قريب به پانزده خانوار در سمتِ قزوين كه مردمانِ آن لهجه اي شيرين و دلنشين دارند و مهرباني و سادگي ِ آشنايي ...

درست است كه اين كتاب توضيح ِ مجموعه داستان را يدك مي كشد پي عنوان اما، روايت هاي نويسنده جدا از هم نيستند اصلن. همگي حكايت هايي هستند دربارۀ ميلك و مردمانش. يعني ربط دارند به هم. عينهو آدمها و نام ها و مكان ها و ... ووو ... كه تكرار مي شوند و شناس ِ تو مي شوند بعد از يكي، دو داستان. انگار همان كه گفتم، مثلن شما سفر مي كني به ميلك، اقامت مي كني در آنجا، به قدر ِ پانزده روز و هر روز، روزگاري مي گذرد بر تو ...

ميلكِ يوسف عليخاني دنياي امن و آرامي است با مردماني ساده دل و ساده فكر كه كمتر نشاني از آنها پيدا مي شود اينجا، در حوالي ما. آنها به لهجه اي حرف مي زنند، به شيوه اي مي انديشند كه دور است از ذهن و زندگي ما. پس به دنبالِ اين نباشيد كه كتاب را بخوانيد و هي جملۀ مرهم پيدا كنيد ميان داستان و همذات پنداري كنيد با آن. از اين خبرها نيست. نياز و فكر و دغدغه و نگراني و عشق و محبّت و ... نمي دانم چه و چۀ مردمانِ ميلك آشناي ما نيست. پس، بايد فقط به دنبال ميلك باشيد در اينجا و نه هيچ كسي، يا چيز ديگري. مثلن، پي خودتان نباشيد كه آن وقت، يكهو مي بينيد سر به كوه و بيابان گذاشته ايد و پي جاده، عزم ِ بازگشتِ به حدودِ خويش را كرده ايد؛ مثلن تهران. دوباره ميانِ ترافيك و ازدحام و فقر و فريبِ اين شهر بي در و پيكر جاخوش مي كنيد و بي خيالِ ميلك، لذتِ خيالپرويهاي دوست داشتني را از دست مي دهيد ولو به قدرِ همين يكي، دو ساعتِ اندك كه وقت صرف مي شود پاي خواندن ِ اين داستان ها.

اژدهاكُشان، پانزده داستان دارد كه من نامگذاري بيشتر آنها را بي نهايت دوست دارم؛ قشقابل، نسترنه، ديولنگه و كوكبه، گورچال، اژدهاكُشان، ملخ هاي ميلك، شُول و شيون، سيامرگ و مير، اُوشانان، تعارفي، كَل گاو، آه دود، الله بداشت سفياني، آب ميلك سنگين است و ظلمات. از ميان اين پانزده داستان هم، نسترنه، اژدهاكُشان و اُوشانان را دوست مي دارم. 

كتاب پُر است از واژه هاي خاصِ آن منطقه كه ربط دارد به كار و بار و زندگي و اعتقاد و حرفه و ... مردمانِ آنجا. خب، دستِ كم همگي اين را مي دانيم كه مردم ِ روستا يكي، دو شغل بيشتر ندارند مثلن كشاورزي و دامپروري. اينجا هم وضع به همين شكل است. مردم يا باغ دارند يا گله يا زمين زراعي ... يك امامزاده اي هم هست توي ده، انگار محور است. به قول حضرتِ ايشون شخصيت دارد انگار. البت، من فكر مي كنم خيلي اشياء، حيوان ها، درخت ها، كوه ها، حتا همان خرافه ها و افسانه ها كه يكجوري موضوع اصلي اند، شخصيت دارند واسه خودشان. جزيي از زندگي اند نه در حاشيه كه خودِ متن. جاي آن استادِ مردم شناسي و جامعه شناسي ما خالي كه اگر بخوانند اين كتاب را، حتمن بچه ها را مجبور مي كنند به جاي كتاب هاي مثلن جلال، كه هنوز خاطرۀ بدِ آن تحقيقمان دربارۀ نفرينِ زمينِ آل احمد يادِ من هست، اژدهاكُشان را كالبدشكافي كنند!

در كتاب، علاوه بر ميلك كه مكان اصلي ماوقع است و قزوين و شاهرود كه شناخته شده اند، كلي اسم مكانِ جالبِ ناآشناي محلي هم هست كه وقتي غرق مي شوي در داستان، انگاري خودت هم بلد مي شوي نشاني آنها را. حواستان باشد اين را مني مي گويم كه همين كرجِ آبا و اجدادي ام را حتا درست نمي شناسم؛ اسپي گيله، كوه آله منگ درآيو، سرخه كوه، سنگه كوه، كوه گون، سرپل، ناحيه، لب رود، آغگل، زرشك، باراجين، گدوك، گردنه فلار، شارشيد، سلكون، نعلدار، كولي سر....

البته، مثلن ميانِ همين اسم ِ مكان هاي داستان، ما كلي اين زرشك را دوست داشتيم كه يادمان مي انداخت يك جايي را در دهاتِ خودمان، كه موز است اسمش.

اسامي آدم هاي داستان و مردمانِ ميلك هم كلي عجيب و غريب اند. آقاي اُوشان گفتند كه نام ها را از ميلك آورده اند، يعني شايد اگر هنوز سر بزنيم آنجا، يكهو بشنويم كه يكي دارد آن ديگري را كوكبه صدا مي كند و يا كبلايي قشنگ يا ...

الان بگذريم از اينكه، من هنوزم معتقدم اعراب گذاري، نشانه گذاري و ... اگر رعايت مي شد، خيلي تأثير داشت در خوانشِ داستان و اين كتاب كلي مشكل اينجوري داشت به نظر من. البته، اشتباه تايپي هم بود يه چند تايي! يا يك مواردي مثل استفاده از يك كلمه به دو شكل كه بيشتر به نظر مي رسيد اشتباه تايپي باشد؛ مثلن زمستان و زمسّان (۷۷) يا آلبالوبستان و آلبالوستان (۱۰۰) نردبان و نردبام (چند جايي بود!)

البته اين موارد در كنار ِ آن لهجه و ديالوگ هاي واقعي ِ واقعي كمتر به چشم مي آيد. ولي خب مهم است ديگر. هر چند با همين وجود نيز آدم كلي لذت مي برد و خيال مي كند اگر برود سمت قزوين، مي تواند كلي حرف بزند با مردم محلي به همين گويش. آدم احساس نزديكي مي كند. يك جمله اي بود در كتاب، حكايت ماست. اين داستان ها از مردمان ميلك، "مثل خواب بود كه آدم، آدم هاي غريبه را به اسم و رسم مي شناسد. " (۹۷) با اين حال، بعضي كلمات و جملات بود كه منم! با آن استعدادِ خدادادي نفهميدم يعني چي؟ مثلن اشهب(۱۰۲)، كاس چشم (۱۰۶)، اگه دست ور نداري، هر چي نابتّرت رو سرت مي كنم، كه اين هم دنبالش مي كنه. (۶۲)، كليد مليدان را بداد به من كه دارم مي ميرم اما جد نگرفتم، انگار بكردم چون فندق چين تنهاست مرگ خواهي مي كند. (۶۸)، نرفته و تنش شده بود خروار (۸۳)، تمام تنش تاوار شد‌(۸۳)، الهي نون سوار و تو پياده (۱۲۳)، زن سرنده (۱۳۰) ... ووو ...

يكسري جملات هم بود كه من كيف كردم از خواندنِ آنها با آن لهجه. يكي اگر يك بار اينها را شنيده باشد، بعد بخواند ديالوگها را مي فهمد من چي مي گم!  مثلن؛ سر گاو شما كه نيفتاده (۱۰۱)، قابلمه قور شده بود (۱۱۰)، چقدر كوري ديد توي زندگي (۸۳)، بال جليقه اش (۸۰)، الانه كه هوا انقلاب كنه (۲۲) در دهن مردم به در ِ كون شان چفته. اگه تانستين نگذارين برينن، آن وقت، حرف هم نشوين. (۳۴) ... ووو ...

آن اشكالات واردۀ حضرتِ ايشون، به نثر و زمان و نوع روايت و ... هم حق بود. يكي، دو مورد كه اصلن مي شود گفت ضايع بود اين چرخش از سوم شخص به اول شخص. بيشتر نشان دهندۀ شتابِ نويسنده است البته. وگرنه، خيال نمي كنم آقاي اُوشان اگر بخواهند نگاهي منصفانه داشته باشند مخالف كنند با اصلاح اين موارد. (هرچند اين آقاي اُوشان كلي مهربان است و نقدپذير!) با اين حال، نثر خوبي دارد اين داستان ها. بابِ ميلِ من كه عاشق ِ پس و پيش كردن فعل و فاعل و ضمير و مفعول هستم. جاهايي هم هست كه به شعر مي زند اين نثر؛ به جا و لازم. مثلن؛ صداي بيل علي اشرف، تاريكي را خط مي اندازد. (۱۱۶)، وقتي كه داشت مي رفت، انار درخت حياط يك بال بيشتر نداشت و حالا مثل زني چند پستان، بال هايش را باز كرده بود و با رز آويزان چارچوب، استخر حياط را سايه كرده بود. (۳۹)، باران كه تمام مي شد، آله منگ از آنجا، كمان مي بست و هفت رنگش را مثال النگو، نشان ميلكي ها مي داد. نصف النگو توي كوه بود و نصف رنگي اش به ديدار مي آمد. (۲۶) ... ووو ...

خب، ما واقعن خسته شده ايم از فعل ِ تايپيدن و گرنه فك ما جا دارد هنوز براي حرفيدن. قصه را خلاصه مي كنيم با يك توصيۀ خواهرانه كه لطفن وقتي داريد كتاب مي خوانيد از نوعِ داستان، هدفتان اين نباشد كه در پي آن كشفي كنيد يا موضوع خارق العاده اي را بفهميد يا ... يعني هي با خودتان نگوييد مثلن كه چي؟ حالا اين، اون، آخرش چي؟ من نمي فهمم مگر آدم وقتي قصه مي خواند بايد دنبال چه باشد الا همان قصه. قصه است ديگر. اسمش هم رويش؛ يعني روايتي دستمايۀ ذهن و خيال. اينقدر ذهن راكد و تخيلِ بي رنگ و لعابي نداشته باشيد لطفن. به جاي آن فكرتان، ( اگر مثل فكر ما تعطيل نيست!) كمي هم از خيالتان كار بكشيد. بگذاريد لذت ببريد. مگر قرار است با خواندن كتابِ داستان، آدم بشود اميل دوركيم يا آلبرت انيشتين؟! اينا رو به خاطر اين مي نويسم كه يك آقايي بود آنجا، يعني در آن نشست، رفته بود روي اعصابِ من، كتاب را نخوانده بود مگر چند صفحه از آن و هي دنبال هدفِ نويسنده بود كه يعني چي آقاي اُوشان كه نوشته اي اين داستان ها را؟ مي خواستي به چي برسي يا به كي يحتمل؟ عينهو آدمايي كه تا مي فهمند وبلاگ مي نويسيم هي مي پرسند هدفت چيه؟ فكر نمي كني مي توني كاراي بهتري انجام بدي؟ يكي نيست بگويد به آنها آخه شما رو سَنَنه داداش ِ من؟! در اژدهاكُشان هم آقاي اُوشان برايمان قصه تعريف مي كند. اتفاقن خوب هم تعريف مي كند. يك جاهايي هم زيادي خوب. حالا يا تو دوست داري يا نداري. اجباري كه نيست بنشيني اين داستان را بخواني و هي حرص بخوري كه چي؟! نخوان. (اينا رو مثل اين آقاي زيادي معركه گفتما!) حرفِ آخر هم اينكه؛ " محبت كه نباشه، چه ميلك و چه قزوين و چه تهران، هيچ فرقي نداره. " (۷۵) اين هم پيام اخلاقي و انساني اي كه ما از اين داستان گرفتيم. كاش آن آقا را دوباره مي ديدم، مي گفتم بهش؛ آقا اينه!!!

 

اژدهاكُشان

اژدهاكُشان ، يوسف عليخاني 

تهران/ مؤسسۀ انتشارات نگاه/ چاپ اول ۱۳۸۶/ ۱۴۲ صفحه/ ۱۵۰۰ تومان

 

:: در جلسه نقد "اژدهاكشان" در كرج عنوان شد؛محسن فرجي: ادبيات، توهم ِ واقعيت است

:: اين يادداشت در وبلاگ يوسف عليخاني

+  چهارشنبه دهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

تقديم مي شود به خودم

و آن آقا، جفت رويايي، حضرت همسر ...

كه گفته اند مي آيد، مي رسد از راه؛ همين روزها، ماه ها، سال ها

نمي دانم سوار بر اسب است يا مركب تازه اي دارد؟

شايدم با قطار مي آيد! يا روي بال هاي باد شبيه حضرتِ سليمان مي آيد؟!

گفته اند: خوب است. ماه است. خورشيد است. آسمان است. دريا هم. خودم كه باشم مي گويم ... بگذريم فعلن ... آقا، شما هم نگران نباش ديگر. من فقط كمي سر به هوا هستم و نه بيشتر!!! شما اگر بخواهي، اينجا قول مي دهم كه پس فردا همين ها باشند تا شهادت بدهند به نفع شما كه من، خودم گفته بودم خانوم مي شوم از حالا و اراجيف نمي نويسم اينجا!*

 

 

* * * *

 

 

؟!)؛ خب حالا تعريف كن اين مخاطب خاصت جريانش چيه؟

::  كي باشه خوبه؟

؟!)؛ هر كي باشه دهنش آسفالته! 

:: چرا خب؟

؟!)؛  از بس آتيش پاره هستي!!! **

 

* * * *

 

 

سلام آقا.

با خودت بگو عجب رويي داري دختر! من اما، ... همين الان هم تن و بدنم مي لرزد و نگرانم كه تو ... يكي، دو ساعت است كه نشسته ام دو به شك اينجا، پشت مونيتور، دستم به كيبورد مي رود و دلم پس مي زند كه ... احساس مي كنم سالها می‌گذرد و من هيچ وقت از اين حس ِ سرشارِ مُدام خلاص نمي شوم. انگار «اهلي» شدن لاعلاج ترين مرضي بود كه ...  تو سهم من نبودي. آن گل سرخ در سياره اي دور ...
حس مي كنم
 دوباره آن شب، آن تابستان، آن داغ و تو ... آبي بر آتش. من هنوزم تو راحس مي كنم آن غروبِ نخست ... به حرفهات فکر مي كنم هميشه. با خودم فکر مي كنم كي دوباره وقتِ آن مي رسد كه ...

حرف زدنت را دوست دارم. همين كه مهلت نمي دهي به آدم. يكريز حرف مي زني انگار آيۀ وحي كه شك هم نبايد بكنم در آن و آهنگِ صدايت و لحن ِ خوبت ... بار ِ كلمات را بيشتر دوست دارم وقتي تو مي نويسي، مي گويي آنها را.

بعد، اولِ چلۀ كوچك است امشب.  اينكه چرا دارم به تو فكر مي كنم هيچ ربطي به خودم ندارد. امشب، با دوستي حرف مي زدم كه يادِ تو انداخت مرا. چند روزي است كه بيشتر مي شناسمش. اما، انگار هميشه مي شناختم او را. امشب دليل آن را فهميدم. خيلي ساده بود. او هم صداي قدم هاي كسي را دوست دارد كه ... من منتظر او نبودم. مدتهاست كه من انتظار كسي را با خودم بزرگ نمي كنم. اما ميانِ اين آمد و رفتِ بسيار، من او را شناخته بودم انگار. زيبايي و دارايي روح او، ما را با هم آشناتر كرد. مي بيني، من تنها نيستم در اين دنيا. تا الان شده ايم دو نفر. شايد هم تعداد ما بيشتر باشد. چه فرقي مي كند او پسر است و من دختر و يا برعكس. ما سرمان را از پنجره بيرون مي آوريم و راه مي افتيم ميان همۀ اشاره ها و نشانه هاي زندگي مان. حرف مي زنيم با هم. من نگاه مي كنم. او چشمك مي زند. مي خندم. بغض مي كند. هر دو رنجِ يكساني را با خود حمل مي كنيم. هر دو باردار ِ احساس مشتركي هستيم. اسمي هم پيدا نمي كنيم براي آن تا به نام بخوانيم اين مولودِ دوست داشتني را كه نطفه اش در جايي از دل ما بسته شده، بزرگ شده و حالا ... مي بيني؟ وقتِ هر بار به دنيا آمدنش، يتيم مي ماند؛ انگار اين نامه هاي من ... نامه هاي او ... مخاطب ندارد. براي خودمان مي نويسم. با خودمان حرف مي زنيم. دل به دلِ خودمان مي دهيم. شما هم نيستي. شماي او هم نيست. امشب خداحافظي كرد. نگاه كردم تا رفت. نمي دانم چرا دلم گرفت. شايد يادِ آن چند وقتِ قبل افتادم كه سلام مرا با يك «عليك» جواب گفتي فقط و نمی‌دانم چطور شد که ياد شب يلدا افتادم و بعد به اينجا رسيدم و ديدم دلم مي خواهد بنويسم. بدون تو مزه نمي دهد به من اين نوشتن. خودت كه مي داني بهترين مخاطب هنوزم تويي. هر چند اين همه فقط روياي من باشد! خيالي نيست. دنياي واقعي وجود دارد. من دربارۀ دنيايي مي نويسم و حرف مي زنم كه احتمال بودنش به من ربط دارد و اين نامه ها. حرف ها. مي دانم نباید نگران باشم. مهم نيست شما از كجا آمده بودي و بايد چقدر مي ماندي و اينكه الان هستي يا نيستي يا .... چقدر مسخره است اين «يا» ها!!! مهم این است كه هر وقت من تصميم گرفته ام تو را فراموش كنم كسي از راه رسيده و هيزم به آتش من ريخته است. نتيجه مي گيرم كه شما بايد باشي. حتا اگر تو ... حواسم نيست كي «تو» هستي، كجا «شما» مي شوي! حواست باشد، نباشد من هم بزرگ مي شوم. يك وقتي مي بيني ديگر سراغ يكديگر را هم نگرفته ايم ... انگار مه ِ تاريك و تيره اي بين جهان هاي ما فاصله انداخته باشد. ستاره اي در شرقي ترين سمتِ شمالي طلوع مي كند و ستاره اي ديگر در سمتي ديگر ...  بگذريم. نمي دانم چطور سر قراري باشم كه يك طرفه است و تو مي گذاري و من نقض مي كنم. هي آن خاطره كه تو حتا بدون لبخند، تكيه داده بودي به صندلي، گوشي تلفن توي دستت و من  هيچ حرفي را نياورده بودم كه با تو بگويم. مي بينم اگر وجود نداشتي، بخش بزرگي از زندگي من خالي بود. خب، آدم نمي تواند خيلي ساده  اين خالي بزرگ را بي خيال شود. شما اما مي تواني. مهم نيست. اين را دروغ مي نويسم البته. بهتر است خوشحال باشيم. بخنديم. دنيا كوچك است. زمين هم گرد! به حرف ما هم باران نمي بارد!!! امروز جشن سده است. از اسطوره هاي اين جشن يكي پيدايش آتش است. ديگري حتمن «من»! ***

 

 

 

روزت مبارك آتيش پاره!****

 

 

دهم بهمن بيست و شش سالگي ام

 

* * * *

 

يك *؛ مزاح بود. و گرنه همه مي دونن من قصد ادامه تحصيل دارم!

دو *؛ خاطرۀ گفت و گويي بود با دوستي در بابِ ...

سه *؛ از نامه هاي علمي، تخيلي ما

چهار *؛ حضرت خودمان را مي گوييم.

و

كلي خوش خوشانِ ما بود اين مدّت. ديگه اما تموم شد. زين پس زندگي مي كنيم با جديّت!

بچه بازي هم بي خيال! بزرگ مي شويم!!!

ممنونم بابت تبريكاي كامنتي، هديه هاي اينترنتي، كادوهاي حضوري و محبت هاي مثال زدني!!!

خب، كمبود محبت ما برطرف شد.

 

 

موسيقي هم تزئيني است. براي خالي نبودن عريضه! موسيقي شاد در دسترس ما نبود.

 

و اين شعر هم ... لذّت ببريد.

 

* * * *

خدا مي توانست مردي بسازد كه بعد از تو در غربتش جان بگيرد
و او مي توانست يك سنگ باشد دگرگون شود شكل انسان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً نباشي خدا مي توانست عاشق نباشم
به جاي تو يك برف مي آمد و من سراغ تو را از زمستان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً همين طور همين طور
باشم كه او آفريده است
ولي آخر قصه تغيير مي كرد كه يك داستان، خوب پايان بگيرد
تو مي شد كه اصلا ً نيايي به اين شهر، و من نيز در اين خيابان نباشم
خدا  نيز از ابتدا مي توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد
خدا مي تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلا ً به دنيا نيايد
خدا مي تواند
خدا مي تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد

( آرش فرزام صفت)

+  چهارشنبه دهم بهمن 1386    | برچسب: My Birthday | 

من انديشيدن و چشم به راه ماندن و روزه داشتن را آموخته ام. ص ۶۲ همه كس مي تواند افسون كند، همه كس مي تواند به مقصود خود دست يابد، اما اگر بتواند بينديشد و چشم به راه بماند و روزه بدارد.  ص ۶۷ (هرمان هسه، سيذارتا)

* * * *

بی ستاره

 

به کودکی جهان غبطه می‫خورم هر روز
..
چقدر سلسله‫های مهم
    
که در تاریخ:
به یک اشاره چه سرها که بر زمین غلتید
به یک کرشمه چه مردان به خاک افتادند
چقدر تیر که بال پرنده‫ها را خورد
چقدر تیغ که بر بالش زمین خوابید.
..
چقدر واژه معصوم
که بر لبان حقیقت شهید شد هر بار
چقدر شعر که قفل دریچه را نگشود
چقدر دست که امضاش سبز بود، اما
صدای خش خش پاییز در مدادش بود.
..
چقدر آینه شرمنده‫ام کند هر روز؟
چقدر پنجره از ماه نا امید شود؟
..
بیا به کوچه بن بست من ببار این بار
بیا به متن کهنسال من تسرّی کن
بیا کنار شبم چند نقطه چین بگذار (سيد علي ميرافضلي)

 

* * * *

يكي از برنامه هاي كاري نادر ابراهيمي است اين تصوير. كلي انرژي مي دهد به من. يعني به اندازۀ خواندنِ دوبارۀ مردي در تبعيد ابدي يا يك عاشقانۀ آرام ...  اما، پوست من كلفت است. توي كَتَم نمي رود اينجور كارها. برنامه ريزي را مي گويم. تصميم كبرايم نمي آيد هيچ وقت. مگر دربارۀ خواندن. مخصوصن اين روزها كه عطش دارم انگار! خودتان را بگذاريد جاي من؛ جنگ و صلح با آن عظمت، موبي ديك، آن كتاب دربارۀ رابعۀ عدويه، خانم دالاوي عزيز، به سوي فانوس دريايي ... ووو ... تازگي هم، شازده احتجاب  و 1984  و  ميراهي چشمك مي زنند به من كه ما رو بخوووووووون ديگه!  

* * * *

... اين تولدگيرون رسم شايسته اي است اصولن. دوستان زحمت مي كشند، وقت مي گذارند آدم را مي برند يك جاهايي عينهو ميدان انقلاب يا بازار يا ... مي گويند هر چي دلت خواست بگو برات بخريم!!! من عاشق اين صحنه هاي انسان دوستانه هستم كه معمولن برايم پيش مي آيد حوالي بهمن ماه به بهانۀ تولدم! مثلن اين كفشي كه مي بينيد پاي من يا اين عينك يا ... همچين داستاني دارند. بماند كه محبت زهره و مليحه زمان شمول است هميشه. شازده احتجاب  و  ميرا و 1984 هديۀ بانو جانِ خياط باشي است از براي كادوي تولدمان. هديۀ ديگر هم يك فقره اسپري خوشبوي خوشايند بود كه ...   

+  سه شنبه نهم بهمن 1386    | برچسب: كتاب‌‌دوني شماره 2 | 

پس بگذار تا به آن نظام و دستگاهي دست يازم كه، به رغم بازي تقدير و كارشكني مردمان، به تنهايي براي خوشبخت ساختن من بسنده باشد. (ژان ژاك روسو )

* * * *

در آبشاری که فرو می‌ریخت
زیر گلویِ ماه را
      
یک بار بوسیدم
از برفهای آتشین یکبار
بوی شقایق را  درو کردم.