تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

خير مقدم به سال يك‌هزار و سيصد و هشتادِ موش!

پي. نوشت)؛ عنوان از {پرويز شاپور} و عكس از {} و داستان از {افسانه سرايي} و موسيقي متن از {آونگ خاطره‌هاي ما} و ما هيچ، ما نگاه! به قول حضرتِ شاعرش، سهراب.

+  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386    | برچسب: مناسبت‌ها | 

نمي‌دانم چطور است بعضي اشخاص به اولّين برخورد، جان در يك قالب مي‌شوند، به قول عوام جور و اخت مي‌آيند و يك‌بار معرّفي كافي است براي اينكه هيچ‌وقت فراموش نكنند. در صورتي‌كه بر عكس بعضي ديگر با وجودي كه مكرّر به هم معرّفي مي شوند و در مراحل زندگي سر راه يكديگر واقع مي‌گردند، هميشه از هم گريزان هستند، ميان آنها هرگز حس همدردي و جوشش پيدا نمي‌شود و اگر در كوچه هم بهم بربخورند، يكديگر را نديده مي‌گيرند. دوستي بي‌جهت و دشمني بي‌جهت! حالا اين خاصيّت را مي‌خواهند اسمش را سمپاتي يا آنتي‌پاتي بگذارند و يا در اثر مغناطيس و روحيه‌ي اشخاص بدانند يا نه؟ آنهايي كه معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته مي‌گويند كه اين اشخاص در زندگي سابق خودشان روي زمين دوست يا دشمن بوده‌اند و به اين جهت نسبت به هم متمايل و يا از هم متنفرند. ولي هيچ‌كدام از اين فرضيات نمي‌توانند به آساني معماي بالا را حل كنند ... ادامه‌ي داستان دن ژوان كرج نوشته‌ي صادق هدايت را مي‌توانيد از اينجا بخوانيد.

+  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386    | برچسب: E-BOOK | 

مي‌تواند عينهو نام و نام‌خانودادگي پُر اهميّت باشد اينكه آدم متولّد و صادره از كجا باشد! چه برسد به اينكه هميشه‌ي عمرت را هم، تا الانِ بيست و چندسالگي‌ات، در همان حدود گذرانده باشي! آن‌وقت نمي‌شود ساده هم گذشت! گيرم صد برابر شده باشد جمعيّت كرج نسبت به چهل سال گذشته و با اين رشد روزافزون جمعيّت و محدوديّت امكانات، بيشتر از هر چيزي دچار ناموزوني باشد شهرمان و اين خوابگاهي بودنش در عين حُسن بودن، عيب‌ترين اشكال آن هم باشد! ما كه نمي‌آئيم دچار خودفروختگي بشويم و اين كرج و سدّ و جاده‌ي چالوس ََش را بفروشيم به نمايي از شبِ تهران با برج ميلادش! حالا عوضِ آن عكس كه گذاشته‌ايم سَر دَر اينجا درباره‌ي كرج مي‌نويسيم تا حق شهروندي‌مان را ادا كرده باشيم به ساحتش!!! شايد هم تصميم بگيريم تعطيلات امسال، سَري بزنيم به گردشگاه‌هاي طبيعي و مكان‌هاي تاريخي شهرمان تا اگر توريست بخت‌برگشته‌اي به تور ما خورد، بتوانيم راهنمايي‌اش كنيم و او هم لذّت ببرد از جاذبه‌بارانِ كرج! نه اينكه از همه‌ي اينجا فقط جاده چالوس را بلد باشم با پارك چمران و مهستان و همين سينما هجرت را!!!

پي.‌نوشت ۱ )؛ بهانه‌ي اين حرفا‌، تصميما كامنتِ هومن جانِ ماركوپولو بود پاي يكي، دو يادداشت قبلي‌ام درباره‌ي شمايل وبلاگ به اين مضمون كه:" حالا شما به جاي برج میلاد عکس سدّ  ِ کرجی ... جاده چالوسی ... یه چیزی توي این مایه‌ها می‌کوبیدید اون بالا!"

پي.‌نوشت ۲ )؛ عنوان تزئيني است و نام مجموعه داستاني است از صادق هدايت (بدانلودين)

پي.‌نوشت ۳ )؛ تاريخ مصرفِ خبرهاي لينك داده شده گذشته است منتها، گذر زمان ذره‌اي از اهميّت و اعتبار كرج كم نمي‌كند!

 

مرتبط؛

+ كرج دات اينفو شبكه‌ي اطلاعات شهري كرج

+ سايت اطلاع رساني كرج بزرگ

+ كرج ويكي‌پديا

+ كرج نيوز

+ پايگاه اطلاع رساني شهرداري كرج

+ گوهردشتي‌ها دات دام

+  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386    | برچسب: اينجا كرج! | 

بگذريم. دلم تنگ شده بود براي آن وقت‌ها، نامه نوشتن‌ها، كتاب خريدن‌ها، در به در پي شعرها بودن تا ردّ ِ توصيف‌هاي مرتبط با او را جُستن ... عاشقي‌اش كلّي حالِ خوب مي‌دهد به من. در حدّ سرخوشي و بيشتر. يك حالي كه بي‌خيالِ خدا شدن هم به نظرم بد نمي‌آيد در برابر اين همه. هر چند كه هي مي‌مانم پي يك جواب قانع كننده‌ي درست و درمان براي خدايي كه دارد تاب مي‌آورد و تحمّل مي‌كند عشق‌بازي‌هاي مرا و همين كه از رو نمي‌روم و بدبختي، دلم چقدر هم مي‌خواهد و مي‌گويمش با بي‌شرمي ... خدا را هم دخيل مي‌كنم در سرشاري عظيم اين لذّتِ خواستني. وقتي با او هستم اين‌چنين نزديك و هي تشكّر ...

 

خنده‌داري‌اش از همين‌جا آغاز مي‌شود كه من شكر مي‌كنم او را و او هم حتمن غيظ مي‌كند و زير لب غرولندكنان با خودش هي مي‌گويد: دختره‌ي چشم سفيدِ بي‌آبرو! خب، ولي من كه خنده‌ام نمي‌گيرد. هي بغض مي‌كنم تلخ و سخت. دوست دارم هاي‌هاي بزنم زير گريه‌اي كه تمام نشود هيچ‌وقت و يك‌جايي در همين اوقات بميرم اگر دلِ او خنك مي‌شود اين‌طوري! خودش مي‌داند هي دارم سعي مي‌كنم خوب‌تر باشم تا اين يكي را بر من ببخشاید؛ بزرگواري كند اين يكي دوست داشتن را بر من و همين دلِ بي‌قرارِ بدعاشقم ببخشايد تا ...

 

 

+  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

محد رضا شهيدي فرد

:: خداحافظی«مردم ايران سلام» نه براي من، امّا براي همه‌ي آن بينندگانِ بسياري كه در اين دو سال، هر صبح ِ ناشتاي‌شان را با محمّدرضا شهيدي‌فرد شروع كرده‌اند حتمن اهميّت دارد. مثلن، براي همين برادر كوچك‌تر ما كه در حد و اندازه‌ي شوك بود حتّا! بامزه‌تر، پيامكي بود كه فرستاد براي شهيدي‌فردِ محبوبش كه "نرو نرو ما رو تنها نذار شهيدي‌فر!"  و مرا يادِ وقتي انداخت كه كودك‌تر بود و آن برنامه‌ي بستني‌ها و خاله‌بهار ِ شبكه‌ي دوّم تمام شده بود و طفلكِ نازنين ِ من پُشت رفتن‌‌شان كلي گريه كرده بود در عالم بچگي!

:: اين يكي، دو روزه كه ميهماني عيد برگزار كرده‌اند مردم ايران سلامي‌ها، من نيز نشسته‌ام پاي تماشاي آن و با حرف‌هاي شهيدي‌فرد در ويژه‌نامه‌ي همشهري جوان كلّي مشتاق شده‌ام نسبت بهش. كم كم اين شخصيِت پُر عزّت‌نفس هم اضافه مي‌شود به فهرست محبوبيّاتِ من! عينهو، محمّدرضا گلزار كه بعدِ برنامه‌ي شب شيشه‌اي رضا رشيد‌پور بود كه علاقمند شدم به او!!! خوشم مي‌آيد كه اين شهيدي‌فرد خودخواه است و ديكتاتورمنش و آدم‌ها برايش اهميّت ندارند به‌رغم احترامي كه مي‌گذارد به آنها. من عاشق ِ اين مُدل شخصيت‌هاي مستقل ِ خودبرتربين‌ام اصولن!

:: وُله‌اي پخش مي‌شود در همين برنامه‌ي شهيدي‌فرد، تصاويري است از طبيعت و يك‌سري علائم و تابلو كه معمولن مي‌بينيم گوشه و كنار جاده‌ها و محله‌ها با كلمه‌ها و تركيب‌هاي تازه به جاي مثلن از سمت راست برانيد، محل عبور عابر پياده، روستاي فلان ... نوشته‌اند روي تابلوها؛ از راه راست برويد، محل عبور خورشيد، به سمت زندگي ... مانند اين. نگاهِ اين وُله را دوست داشتم به حيات و طبيعت.

:: در برنامه‌ي امروز، شهيدي‌فردِ مجري شعري هم خواند از محمّد صالح علاء كه قشنگ بود و دوست‌داشتني طبق معمولِ شعر و شخصيّت ِ آقاي شاعرش؛ عيده و باز كبوترا/ خواب مي‌بينن ماهي شدن/ شيرن و نعره مي‌كشن/ عكس رو ده شاهي شدن ...

{عكس}

+  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386    | برچسب: تلويزيون | 

«اين يادداشت تقديم مي‌شود به روز ِ نمي‌دانم كي در تاريخ ِ نمي‌دانم چه وقت در جغرافياي نامعلوم ِ تهرانِ بي‌ در و پيكر ِ هي هَمَش سياه، گاهي هم خاكستري ... من قدم مي‌زدم در خيابانِ تا آن وقت ناآشنايي كه مرا به تو مي‌رساند بي‌خبر. آسمان بي‌رنگ بود لابُد. بس كه، دمغ بودم و غمگين و بغض داشتم. 

امروز، بي‌خيالِ همه‌ي آن وقت‌هاي سرد و سختِ زندگي‌ام! شيرينِ لبخندهايي و برقِ اميدِ چشمهايي مرا مشتاق مي‌كند به ثانيه ثانيه‌ي همين روزهايم كه تو هي همچين، سفت، سنجاق شده‌اي به من ... قلب من ... ذهن من ... رؤياي هميشه‌ي‌ من ... خصوصن كه كبيسه است سالی که وعده داده اند به آمدنشُ رسیدنش و مي‌توانم يك روز بيشتر دوستت داشته باشم و تو هنوز آن يك روز ِ آخر عمرم را به من بدهكاري ... حواست باشد!!!»

 

 

* * *

 

مَلي ... كور شوم كه دروغ مي‌گويم. بودن و نبودن‌شان فرق مي‌كند اين مردم. چه برسد به خودت با زهره. از تو چه پنهان، چند شبي است كلّي دلم تنگ شده براي آن شازده‌ كوچولويم و سبز و آبي چشمهاي مهربانش ... حالا هيشكي هم نيست هي دل‌واپسي اين را داشته باشد كه بخواهد نفر اوّلي باشد كه سال نو را تبريك مي‌گويد به آدم!!! گيرم، تقلب كرده باشم و اين اسم فقط براي تسلاي خودم بوده باشد در آن وقت‌ها كه رنجيده بود خاطرم ولي، حالا خوشم با خاطراتش... حيف! قول داده‌ايم به همديگر تا فاش نكنيم جزئياتِ زندگي‌مان را و گرنه مي‌گفتم برايت كه حالم هم خنده بود و هم احوالم گريه وقتي گفت/ نوشت «حقته!» بعد ديدم كه من خوبم. عاشقم.

مَلي ... هر روز، روزي جديد‌تر است. هر ثانيه، ثانيه‌اي تازه‌تر ... عيد سيري چند؟ حالا براي «شريفه» هم سؤال شده باشد حتّا. دلم مي‌خواست براي امروز مرتّب باشد ريخت و شكل‌ام. ابروهايم مثلن. كفش نو هم خريده‌ام كه. (به «مهدي» گفتم آن كفش كهنه‌هاي سفيدم را، «جوجه‌اي» كه آمد بدهد بهش، جوجه بگيرد زرد و آبي با سياه. «مهدي» خنده‌اي كرد از ته دل! يعني هنوز منتظر «جوجه‌اي» هستي تو؟ «جوجه‌اي‌ها» نسل‌شان وَراُفتاده حالا! خيال كردي زمانه‌ي اين است كه با دمپايي پاره هم تجارتِ مرغ و تخم‌مرغ كني!) آدم را مسخره مي‌كنند همه، اگر بهانه‌ي ساده‌اش را بگويد بابتِ همين خاطره‌ي چنين تاريخ مُقدّري كه من دلم خواسته نو نوار كنم خودم را. دل‌مان اَلكي خوشِ همين روايت‌هايي است كه از زندگي‌مان بلديم و همين كه ياد تو و زهره بياورم مناسبت‌هاي هفتم مهر را و يا دو بار جشن تولّد بگيرم با شيريني در زمستان‌ها. مي‌بيني، جان به جان‌ام هم كنند هنوزم عاشقم. قديمي‌ترها حرفِ خوبي زده‌اند كه گفته‌اند:«هر آنچه امروز بكاريد، فردا همان را درو خواهيد كرد.» ما هي همين بذر خيال پاشيده‌ايم كه حالا هي اين‌روزهاي رؤيايي را درو مي‌كنيم با هميشه‌ي نامُرادي‌ها و مُدام ِ نامَردي‌ها. گيرم، زمين هم خورده باشم من، امّا زنش هستم كه شكسته نشده باشم و ايستاده‌ام دوباره كه همان روز از نو، روزي از نو ... مي‌بيني كه مَلي، من هر شب، هر روز را از دست مي‌دهم با سخاوت و محبّت. الان كمي مانده به صبح، يادِ اين حرفِ امشب «علي» افتادم كه گفتش:«ببين! ساعت داره يك مي‌شه باهام خوب نمي‌شي؟» شايد هم او دارد همين فكر را مي‌كند. مثلن با كوچولو بذرهاي محبّت‌اش، خوبي‌اي كه خرج ِ ناخوبي‌ام مي‌كند، كم‌كم ... مي‌داني مَلي نمي دانم در آن مُخ و دل صنوبري‌اش چه مي‌گذرد حالا كه اينقدر نزديك است و بيشتر دور و خيلي صبور! حالم را بد مي‌كند. مثل اين كامپيوتر كه نمي‌دانم چه مرضي دارد عين «علي». به اينجاي حرف كه مي‌رسد ري استارت مي‌شود خود به خودي و خيال كن! دوباره از نو مي‌نويسم برايت:«سلام عزيزم ...» مي‌خواهي پُشتِ هم هي «جان» هم بنويسم برات تا بدت بيايد، حرص بخوري و من ... مَلي! خيلي اشتباه كرده‌ام كه ديگر اينقدر كم‌حوصله‌ام براي دوباره به خطارفتن. حتّا اگر ... منتها، «خير» در «عاقبت» كه مي‌گويند همين عاشقي ‌است به نظرم. ولي، با همان تأكيدِ هميشه‌ام بر فقر! كه وابسته‌ي رابطه‌ها و دلبستگي‌هايمان نباشيم. اين عطر ‌دلدادگي لذّت‌بخش است منتها، گندِ عادت رسوا مي‌كند آدم را و محدود. دوطرفه. هر بار ِ اين دو بار كه ري استارت شد كامپيوترم، هي تا دوباره بالا آمدن ويندوزش، با خودم فكر كردم مثلن من و «علي» اين‌طوري هستيم هر بار كه بحث‌مان مي‌شود با دعوا. صفحه‌ سياه مي‌شود، مكث، همان نوشته‌ها كه انگليسي است، تند تند مي‌آيد روي صفحه‌ي سياه. بعد پنجره‌ي رنگي ويندوز و همان ويروس كوفتي كه پيدا مي‌شود وسط آن و ... نمي‌دانم چرا هي بايد اين‌طوري بشود بين من و «علي»؟ خب، الاغ! دوستش اگر نداري بي‌خيالي طي كن. اين‌طوري انگاري داري بازي مي‌كني باهاش. خب، راست مي‌گه طفلكي! همان اوّل بهت نگفته بود اين حرف‌ها را؟ گفته بود ولي. مَلي ... من انگاري يادم رفته باشد دوباره از نو يكي را خيلي دوست‌داشتن... انگاري حبس شده باشم توي همان رؤياهاي شيرين ِ قبلي‌ام. بد نيست خُب. الان البته. پس فرداي عمرمان كسي نمي‌داند چه مي‌شود كه. مي‌داند؟ اَه! اَه! بدم مي‌آد از آدمايي كه غنيمت نمي‌شمرند دَم رو! عين خودم همين حالا. مَلي ... شب‌هاي زيادي است كه بيدارم هي. امّا، حرفِ آرزوهايم كه مي‌شود خودم را مي‌زنم به خواب الكي! يعني، مي‌ترسم حتّا اگه عاشقم شده باشه واقعن اين «علي»! دلم همين رو خواسته بود توي اين همه وقت و حالا ... تقصير همه‌ي اون‌هايي است اين هي دو به شك ماندن من كه ياد نگرفته بودند مردم دل دارند با خيال و چيزي كه اسمش تقليد است. هي بازي دادند و بازي كردند. بعد هم، يادشان رفته بود اين دلِ كسي را شكستن كبيره‌تر از فحشاي ناكرده‌ي من است. دلم خدا مي‌خواهد مَلي ... خدايي كه حتّا حق مرا هم بگذارد كفِ دستم با همه‌ي اين ناله‌كردن‌هاي گاهي بي‌خود و اضافي‌ام و حق ِ ناجوانمردي‌هاي ديگران را هم. با تُف و بدي به همه‌شان! با علاقه و اعتماد براي تو. مي‌بيني صبح شد. چه زود

 

 

*اين يادداشت هيچ «تو»ي مخاطبي ندارد! خيال همه‌تان راحت. درباره‌ي «منيّت»‌هاي بسيار من است و عشق و يكي كه هنوز شاعرترين است برايم و سر ذوق مي‌آوردم براي نوشتن‌هاي زياد هذيان‌گونه!

 

 

+  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386    | برچسب: نامه‌ها | 

دهم؛  ميل زيادي دارم به زندگي ....

pink_piggy.png

 

 

 

 

دوست دارم هي با خودم زمزمه كنم زير لب؛ «لله عاقبة الامور» و يادِ آن حرفِ خدا كنم كه مي‌گفت: «هر كس روي تسليم و رضا به سوي خدا آرد و نيكوكار باشد، چنين كس به محكم‌ترين رشتۀ الهي چنگ زده و بدانيد كه پايان كارها نزد خداست.» (سوره لقمان/ آيه‌هاي ۲۱ و ۲۲)

دوست دارم هي با خودم زمزمه كنم اينجاي غزلِ حضرتش، حافظ را؛ «چرخ بر هم زنم ار غير مُرادم گردد/ من نه آنم كه صبوري كنم از چرخ فلك»

دوست دارم زندگي كنم در ثانيه ثانيه‌ي عمرم به قدري بي‌اندازه و خالي از حسرت و حسادت بمانم ... هيجان زده ... دچار همين حس‌هاي ناشناسِ ماليخوليايي ... با تمايل‌هاي عجيب و غريب براي هذيان‌نويسي ...

دوست دارم تب كنم انگار ... خودآگاه ... به خيالِ تو در بي‌كرانه‌ي رؤيا ... كم كم ... به شدّت ... عميق ...

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

نهم؛ در بابِ دوستي و دشمني

pink_piggy.png

 

 

 

 

امسال، كلن مورد بازنگري قرار گرفت تمام ايده‌ها و تصوّرات سابق بر اين ِ من درباره‌ي دوست و دوست داشتن. چرا كه، انگاري نسل ِ امروز بشر اصلن قادر نيست به دور از حساب و كتاب رفاقت كند و اين بي‌چشم‌داشت‌ خاطرخواهِ خوبي‌هاي ديگران بودن بس كه هنجار نيست، هي درد مي‌زايد در قلب آدمي و بيشتر ِ مردمان طالب كسي يا چيزي هستند كه قادر باشد نياز و خواست آنها را برآورده كند و بيشتر شباهت داشته باشد به ايشان و نه اينكه خودش باشد با شخصيتي متفاوت و دنيايي مجزا! هرچند من نيز در اين مدّت پُر شده‌ام از فكرهاي پَست. بس كه آدم ناجور خورد به تور ِ ما؛ از ظاهرن مذهبي نشانِ مُهر و سجده بر جبين مانده تا فرهنگي متشخص و همين بچه قرتي‌هاي سوسولِ مُرفه بي‌درد!!!  نتيجه‌ هم چيزي نبود مگر بي‌اعتمادي كمي تا نسبتي جدي ما در برابر ديگران از هر جنس و نوع! گيرم يادمان داده بودند مردم بيشتر قابل اعتمادند تا غيرقابل ‌اعتماد و اكثرن دوست هستند تا دشمن! فعلن ما به ساز خودمان مي‌رقصيم و به خواستِ دل‌مان رفتار مي‌كنيم با بي‌خيالي محض نسبت به مذهب و اخلاق و جامعه و ملّت و ... حتّا شما دوست عزيز! (:

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

هشتم؛ كنكور ِ چشم سفيدِ ارشد!!!  

 

pink_piggy.png

 

 

 

 

 

هيچ‌وقت اينقدر ناخوش نبودم. مگر، آن يك هفته‌ي بعد از اعلام نتايج ِ كنكور ارشدِ پارسال در اوايل خردادماه كه هيچ‌كسي (مثلن مهرباني‌هاي هميشه‌ي استاد آمارمان) و هيچ‌چيزي(مثلن حتّا لذّتِ خواندنِ «به گزارش ادارۀ هواشناسي؛ فردا اين خورشيد ِ لعنتي ...») تأثير نداشت در بهبودِ حالاتِ من تا اينكه، خدا تبسم كرد و يكهو همۀ من از شور و شادي سرشار شد؛ انگار كه يك معجزه شايد؛ شيرين مثل لبخندهاي يك انسانِ دوست ... خيلي دوست ... و صفاي شعري كه خواند و زُلالِ محبّتش ....

اين دوستِ بي‌نهايت عزيزم، بي‌خبر از همه‌جا و من حتّا، تلفن زد، سلام و لبخند و فقط همين شعر «حميد مصدق» را خواند كه يادم باشد؛ «سبز برگان درختان همه دنیا را / نشمرديم هنوز...» و سفارش كرد، شعر را بنويسمش همه‌جا، حتا روي همه‌ي ديوارهاي خانه‌مان و خيلي ساده، آن سرگشتگي به سرخوشي مبدّل شد و من همه‌ي انگيزه و اميدِ دوباره شدم براي زندگي...آنقدر كه امسال هم در كنكور ارشد شركت كردم. (:دي) منتها براي آخرين بار!

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

هفتم؛ Fall in LOVE    

 

pink_piggy.png

 

 

 

 

 

 

ابدن نمي‌توان ما را در آن گروه از موجودات دسته‌بندي كرد كه زياد عاشق و زود فارغ مي‌شوند!!! ما فقط محبّت زيادي داريم در خودمان نسبت به ديگران و همين. در مجموع، سه بار و در سه دوره‌ي مختلف از زندگي‌مان دچار حالتي شديم كه بيشتر ماجراهايي علمي- تخيّلي بوده‌اند تا واقعي! مگر يك‌بار كه عاشق رفتيم حقيقتن انگار شايد ممكن است يحتمل!!!!

سابقه‌ي تاريخي عشق و عاشقي‌هاي‌مان نيز برمي‌گردد به اوايل كودكي‌هايمان. زماني‌كه سن‌مان كمتر از سه سال بود و در آن وقت، عاشق ِ اميركبير رفته بوديم!!! منتها، در عالم بچگي كارهاي ناصرالدّين‌شاه را نيز به پاي اميركبير مي‌نوشتيم و خيال مي‌كرديم او بوده كه با وجود برخورداري از چهل زن، مي‌توانسته دخترهاي چوپان را نيز دوست داشته باشد و ... انگاري، ما كلّي تحت‌تأثير حرمسرا قرار گرفته بوديم و شعرگونه‌ي عاشقانه‌اي نيز سروده بوديم در وصف اميركبير كه تا همين چند سال قبل‌تر، شعر و صداي ما موجود بود. وليكن، حالا معلوم نيست كجاست آن يگانه باقي‌مانده‌ي نخستين عشق‌ورزي‌مان! 

 

در نوجواني‌مان نيز، تحت‌تأثير جودي ابوت و بابا لنگ‌درازش، ناديده و ناشناخته عاشق ِ پسركي رفتيم كه براي ما نامه مي‌نوشت و شاعر بود و روزنامه‌نگار و گرافيست و ... و اين عشق سوزناك و تب‌دار - كم و بيش- به ياد ما بود تا همين تابستانِ امسال كه آن آقاي حالا مُزدوج ِ خانه‌دار و بچه‌دار را پس از گذشتِ ده سالِ آزگار رؤيت كرديم و بيشتر از پيش خداوند را شكر كرديم بابت آن‌كه آن‌چه را ما مي‌خواستيم و از سر غفلت، هي اصرار مي‌كرديم براي داشتن‌اش، بهمان نداد. نمي‌دهد!

 

و امّا جواني‌مان، پس از دوره‌اي شيدايي و شيفتگي، دستِ آخر متوجه‌ي آن حقيقتِ روشن و آگاهي‌دهنده‌ي عشق شديم در بيست و چهار سالگي‌مان و هنوزم، در آن سوداي شخصي خويش، چشم انتظار ِ عظمتي هستم كه همه‌ي مرا دربرگيرد و از آنِ خود كُند در نهايت...

 

همه‌ي سيصد و شصت و چند روز ِ امسالِ من در خوشبخت‌ترين احساسات سپري شد با اين عشق هميشه‌ي دروني‌ام كه از سرچشمه‌اي در من نشأت مي‌گيرد كه منبع منتشر خير است و خوبي.

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

ششم؛ سمعي و بصري + كتاب

 

pink_piggy.png

 

 

 

 

   

 

از ميان فيلم‌هايي كه ديده‌ام با علاقه‌ي فراوان به «پرنده‌ي خارزار»، ديپلم افتخار و سيمرغ ِ بهترين فيلم را مشتركن تقديم مي‌كنم به دو فيلم «كارگران مشغول كارند» و «چه كسي امير را كشت؟» البته با شيفتگي زياد نسبت به «بهرام رادان» در «سنتوري» (*-: هوارتا)

در باب ترانه و آهنگ و صدا و اين حرف‌ها، اينقدر يادم مي‌آيد كه وقتِ شنيدنِ «نازي نازي» ي «سعيد آسايش» كلّي خنديده بودم و بابتِ آوازي كه «همايون شجريان» خوانده بود با شعري از «سيمين بهبهاني» دريا دريا گريسته بودم ...

اگر آن كتاب‌هاي روان‌شناسي و جامعه شناسي و دوباره‌خواني‌هايم را بي‌خيال شوم، از ميان كتاب‌هاي داستان و رُمان كه در سال 1386 خوانده‌ام با تقدير از «ابوتراب خسروي» بابت «اسفار كاتبان»، ديپلم افتخار و سيمرغ ِ بهترين كتاب را مي‌دهم به «مهدي يزداني خرّم» بابت رُمان فوق‌العاده‌ي «به گزارش ادارۀ هواشناسي؛ فردا اين خورشيد ِ لعنتي ...» بس كه دوست‌داشتني و زيبا و به طرزي غريب و ديوانه‌وار نوشته بود داستانش را. (*-:)

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

پنجم؛ I am blackboared

pink_piggy.png

 

 

   

 

اصولن، توي خون ما نبود اين قرتي‌بازي‌هاي كلاس‌هاي فوق برنامه كه بخواهيم مثلن پول داده باشيم، سر كلاسي برويم تا چيزي را ياد بگيريم!!! در همه‌ي اين عمر پُربركت‌مان، هر باري هم كه برخلافِ اين ذات‌مان عمل كرديم فقط پول و وقت‌مان حرام شد و هر چه بود، مثلن خياطي، خطاطي يا آموزش سه‌تار، نيمه و نصفه رها كرديم آن را و بي‌خيال! با اين اوصاف، ديگر شرطي شده بوديم و دور هر نوع كلاس آموزشي را خيط كشيده بوديم به چه ضخامت! منتها، اوايلِ پارسال نمي‌دانم چطور مِطور شد كه خدا زد پس ِ گردن‌مان و از شدّت بي‌كاري و بي‌عاري رفتيم و در اين آموزشگاه زبان ثبت‌نام كرديم بلكه هم I can speak English! بشويم. در كمال تعجب، ما تاب آورديم و تحمّل كرديم و علاقه نشان داديم و فسفر سوزانديم و اي! گوش شيطان كَر و چشم او هم كور! به نتايجي هم رسيده‌ايم و كلن اصرار داريم مدارج عاليه را طي كنيم بس كه شيرين افتاده است به كام ما بلدي اين زبانِ بيگانه!

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

چهارم؛ آداب و رسوم نوروزيِ من!

pink_piggy.png

 

 

  

 

نسبت به عيد نظر خوبي ندارم؛ تبريكهاي زياديِ الكي و روبوسيهاي مُكرّرِ ناخواسته! فقط اينكه دوست داشتم، از همان اوّلين عيد دانشجويي‌ام، براي بچههايي كه هماتاق بوديم در خوابگاه، يكي دو نفر ديگر از همكلاسيهام، چند نفري از استادهايم و دوستي ناشناس! كارت‌‌پستا بفرستم و مي‌فرستادم. انگاري سنّتِ من شده بود اين كار تا همين پارسال كه با عالم و آدم لَج كرده بودم و ديگر براي هيچ‌كسي كارت و تبريك نفرستادم و يكي، دو ماه بعدتر، وقتي كه رفته بودم دانشكده، آن استادهاي مهربان يادم آوردند كه امسال خبري نبود از آن شعرها و كارت‌ها و تبريك‌هاي هميشه و اينكه همگي كلّي نگران شده بودند چه بلايي سر ما آمده كه تركِ سنّت كرده‌ايم و نمي‌دانيد چقدر حس خوبي بود همين‌كه به يادِ من بودند اوشانان! آن‌قدر كه از همان وقت تا الان، من هي منتظر بودم تا دوباره عيد شود و جبران كنم آن تأخير و تقصير ِ پارسال را. 

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

سوّم؛ پارسال بهار ما تنهايي رفته بوديم زيارت

pink_piggy.png

 

 

  

 

هفته‌ي دوّم از آن پانزده روز ِ اوّلِ پارسالِ ما در سفر گذشت. مشهد. رفتن‌مان به خير گذشت و خوبي. تنها بودم من و به تنهايي، مسافر ِ جايي/ مكاني/ شهري بودن، حس غريبي بود؛ {خيلي غريب!} و عذاب جانكاهي بود مسافرت با قطارهاي به يادگار مانده از قرون وسطي، اما، هميشۀ آن حرم و لذّت زيارت و عطر گلاب و خاطرات فلكۀ آب و ... دلپذير كرده بود اين سختي را. ضمن اينكه، دوباره سه تنفگدار سابق در ركاب هم بوديم براي چند روز؛ من و زهره و مليحه. در ضمن، گناباد هم رفته‌ بوديم با زهره. جوش‌پره {ايضن همان} نيز خورده و طرز درست كردنش را هم ديده بوديم!!!

 

نمي‌دانم شما ديده‌ايد يا نه؟ من امّا، از نزديك و شخصن شاهدِ زار‌ زدن‌هاي دختركي بودم كه نشسته بود در صفِ نماز جماعتِ يكي از ظهرهاي حرم و سرش را گذاشته بود روي شانه‌ي دوستش و هي بلند بلند مي‌گفت كه چقدر عاشقِ فلاني است. آنقدر كه مي‌خواهد بميرد براي او و الان، وقتي دارد اين حرف‌ها، خاطره‌هايش را مي‌نويسد از زور ِ خنده دل‌درد گرفته است و هي خدا را شكر مي‌كند كه عقل‌اش را نمي‌دهد دستِ بنده‌هايش و مصلحت و حكمتِ همه‌چيز و همه‌كس را مي‌داند!!! (:دي)

 

بعدتر، حدودِ اريبهشت‌ماه رفته بودم اصفهان. يكهو دل‌مان افتاده بود به تنگي و بدجوري هوايي جاده شده بوديم و ناگهان عازم شديم براي رفتن. ظرفِ يكي،دو ساعت مهيّا شديم و كسي باخبر نشده بود تا همان يك ساعتِ دَمِ حركت و بعدتر، دوباره همان تنهايي، همان غريبگيِ زياد و لذّتِ بي‌اندازه‌ي سفر. اين‌بار زهرا همراهي مي‌كرد مرا و آرام‌ترين وقتِ همه‌ي عمر ِ من، همان يكي، دو ساعتي بود كه در مسجد امام اصفهان گذشت زير سايه‌ي امن ِ آن گنبدهاي مدّور فيروزه‌اي كه مجسّم‌ترين غزلِ هستي است انگار.

 

كمي بعد از آن، صبح ِ گرم يكي از پنج‌شنبه‌هاي مردادماه بود كه با زهره راهي شمال و ميهمان فرشته شديم؛ بابل، شوبكلا، در خوشرود پي، در بندپيغربي و بابلسر و بهشهر. بابل  آنقدر هم كه گمان ميكرديم شمال نبود. مه نداشت و از كوههاي پوشيده از درخت هم خبري نبود. از آن مصيبت‌هاي تهيّه‌ي بليط و هواي به شدّت گرم و ترافيكِ پدر در آور آن جاده‌ي هراز كه بگذريم مي‌ماند خانۀ فرشته اينها كه در محاصرۀ درختان و باغ ميوه و در مجاورت رودخانه بود با چندتايي مرغ و خروس و جوجههاي سياه و زردِ گوگوري مگوري. همه جا پُر از آرامش و صداي سرود جيرجيركها! و به قول فرشته ديگر بوي تهران هم نمي آمد!

روزهاي پاياني آبان‌ماه نيز به يادگي هميشه‌ي گذشته، ناگهان و دور از انتظار بود سفر دوباره‌ام به مشهد. انگار ندايي آدم را خوانده باشد؛ همان طلب كه مي‌گويند. طلبيده بود ما را حضرتش، رضا عليه‌السلام و همان غربت و تنهايي ِ مُدام و زيارت نه براي خواهش و التماس و گريه و ناله و ندبه كه براي تشكر و شادي ... قصدم سپاس بود و شكرانه‌ي نعمت و در بي‌خبري همگان با همين كيفِ كوله‌ي هميشه به راه سفر افتاده بودم باز ... 

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

دوّم؛ اندر مصائب ِ تلفني! 

pink_piggy.png

 

 

 

 

گفت‌وگو‌ از نوع چت و گپ‌هاي تلفني را اگر بخواهيد حساب كنيد در اين يك‌سالِ بعد از عيدِ پارسال تا همين‌وقت، خيال كنم بيشتر از دو سوم زندگي ما پي حرف و حديث گذشته است با دوستان و يك مبلغي بيشتر از (خجالت مي‌كشم بگم به خدا!) هزينه‌ كرده‌ايم بابت پول تلفن. يك‌طوري شد كه هنوز شش ماه اول امسال تمام نشده، ديگر از عهده‌ي ما برنيامد پرداخت قبوض محترم تلفن‌مان با آن ارقام نجومي! و رضايت داديم تا مخابرات توقيف كند خط تلفن‌مان را كه كلي زور زده بوديم بابت شخصي‌شدن‌اش.  

البته، يك دليل اصلي اين اتفاق همان ضرب المثل است كه مي‌گويد:«سالي كه نكوست از بهارش پيداست.» و عقيده‌ي هميشه‌ي من كه «آدم، روز اول سال، هر كاري كه انجام بده تا آخر سال همون كار رو انجام مي‌ده!» اون وقت خيال مي‌كنين دمِ تحويل سالِ قبل من چي كار مي‌كردم؟ اگه يادتون باشه امسالي كه اومد و گذشت نزديكاي چهار صبح تحويل شد. ما تا يك بعد از نيمه‌شب وبگردي مي‌كرديم و بعدتر هم، شازده‌ كوچولو تلفن زد به ما، چون قول داده بود اولين نفري باشد كه سال نو را تبريك مي‌گويد. امّا، از آنجا كه خواب بر او چيره شده بوده، با خودش فكر كرده بوده قبل از در كردنِ توپ تلفن بزند و آن وقت، از شما چه پنهان تا خودِ وقتِ تحويل سال هي گپ زديم و بعد هم، از ترس اينكه مبادا همه‌ي هشتاد و شش گرفتار همديگر باشيم تلفن را قطع كرده بوديم و امسال، آن شازده كوچولو ديگر فرار مغزها شده و در بلاد كفار، خوش مي‌گذراند با كلّي دافِ احتمالي...

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  آن ديگري | برچسب: پرونده سازي | 

یکم؛ وبلاگ و وبلاگ‌نويسي 

pink_piggy.png

 

 

 

 

اصلن هم خاطرتان ناجمع! من كلّي خوشم مي‌آيد شما هي بياييد اينجا و كامنت بگذاريد؛ به به چه قالب قشنگي! عجب سَري، دُمي، رنگي، كلاغ ِ قشنگي!!! خب، صادقانه اعتراف كرده بودم كه بهترينِ تفريح سالم من همين قالب‌سازي! است آن هم در اين روزهاي پاياني سال كه دست‌مان به نوشتن نمي‌رود و براي خواندن كتاب هم حوصله‌مان كم شده و وقت‌مان نيز ضيق! اتمام حجّت‌هاي مرا بي‌خيال بشويد كه ما بنده‌ي هيچ نيستيم الا اصل لذّت‌مان و هر آنچه عشق‌مان بكشد!

منتهاش، با وجود اين اوضاع و تعطيلاتِ رسمي ذهن و حوصله و خيالِ ما، با خودمان فكر كرديم، اراجيف‌نامه بنويسيم براي بدرقه‌ي سال يك‌هزار و سيصد و هشتادِ خوك، مثلن از همين وبلاگ و وبلاگ‌نويسي‌ام شروع كنيم و تابستانِ امسال كه قصه‌هاي خوبي داشت. مثلن يكي همين چهار ستاره مانده به صبح كه اگر اشتباه نكنم دهمين وبلاگ من است در اين كمتر از دو سالي كه مي‌گذرد. آن يكي‌ وبلاگ‌هاي سابق‌مان الان نيست و نابود شده‌اند مگر ريزش هواي سرد  و اينجا جمكران (و يكي ديگر كه محرمانه است!) كه هنوز جان سالم مانده‌اند از دستِ اقدامات انتحاري‌مان كه خشونت‌بارترينِ آنها تيشه زدن به ريشه‌ي اينجا هميشه جنوب بود كه بسي دوست مي‌داشتيم آنجا را و مي‌شود گفت اولين جايي بود كه دوام آورده بوديم در آن براي بيشتر از ده‌ماه و الان هم، نمي‌دانم به لطفِ كدام رفيق است كه سراپا مانده هنوزم. وگرنه، ما كلن با خاك يكسان كرده بوديم آنجا را و يكي احياء كرده‌اش دوباره و ما داريم از شدّت فضولي دق مي‌كنيم تا بلكه بفهميم خاطر آنجا براي چه كسي اينقدر عزيز بوده آخر؟

+  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386    | برچسب: پرونده سازي | 

شما را نمي‌دانم. من اما بيشتر دهات مي‌كشيدم با يك خانه كه سقف شيرواني داشت و دو تا پنجره‌ي روشن و يك در مثلن چوبي كه رو به جاده‌اي باز مي‌شد كه آن سمت ديگرش به رودخانه‌اي مي‌رسيد با كلي ماهي قرمز و پُل داشت و حاشيه‌ي آن طرفِ رود هم، گل داشت با چمن و يكي، دو تا جوجه و چند تا كلاغ سياه آن بالاي نرسيده به قله‌هاي سپيدپوش ِ رشته‌كوه‌هايي كه خورشيد داشت در ميان دو تا از آنها طلوع مي‌كرد و چند تكه ابر هم براي خالي نبودن آسمانِ نقاشي ام و از آن دودكش‌هاي معروفِ پرُُ دود تا يعني نشان داده باشم اجاق خانه گرم است هنوز و الي ماشاءالله!

چند وقتي است ذهن ما را درگير كرده است نقاشي‌هاي (براي نمونه +  و + و + و + و + و + )  اين پسركوچولوي تُخس پُررو كه خودِ من دلخوشي ندارم از شيطنت‌هاي عجيب و غريبش. خوب نقاشي مي‌كند با دقت كافي براي ترسيم جزئيات ولي رنگ آميزي نه‌چندان جالب و موضوع‌هاي نگران‌كننده در نقاشي‌هايش كه هي جنگ است و خون و مرگ و خشونت و درگيري و حيوانات هيولامانند و اژدهاپيكر با داس و چاقو و تبر و خنجر و ...

حال اگر درست باشد اين حرف كه نقاشي زبان كودك است و  دريچه‌اي به ذهن و خيال او  تا از اين طريق بيان كند احساسات و عواطفش را ما بايد كلي نگرانِ بشويم بابت اينكه توي كمتر نقاشي‌اي از اين كوچولويمان سر و كله‌ي خورشيد مهربان پيدا مي‌شود و خبري از آسمان و زمين هم نيست خيلي وقت‌ها. فقط حيوانات آن هم از نوع درندگان و جنگ و امثالهم كه صورتِ خوشي ندارد اصلن!

+  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386    | برچسب: از زندگي | 

سنتوري

درباره‌ي نابساماني مملكت‌مان شنيدن و ديدن كه تازگي ندارد بس كه هي هر روز توي حرف و حديث‌ همه‌مان پيدا مي‌شود از اين جملاتِ معترض كه فايده‌اي هم ندارد به حالِ هيچ‌كدام‌مان و همان اوضاع كه كما في‌ سابق برقرار است و رنج و درد و زحمت و دشواري زندگي براي هر كسي به هر شكلي ادامه دارد و ... "سنتوري" بيان مكرر و هزارباره‌ي همين واقعيتِ عيانِ جامعه‌مان بود كه عاديِ زندگي ما شده به طوري كه ديگر ككِ من هم نمي‌گزد بابت شدّت ناهنجاري‌ها و آسيب‌هاي اجتماعي بس كه مستند‌هاي هولناكِ دور از انتظار ِ تهوع آور ديده‌ام! منتها، به تماشاي "سنتوري" نشستن لذّت داشت برايم بس كه بهرامِ رادانِ آن معركه است و همين‌طور آهنگِ دلنشين ِ صداي چاووشي ... چقدر خدا را شكر كردم كه نقش علي سنتوري از آنِ محمد سلوكي نشد و امان از چاووشي كه تحمل ِ فيلم به دليل همين صدا قشنگ ممكن است و حيف از گل‌شيفته‌‌ كه به خوبي هميشه نبود اين بازي‌اش و اين هنرپيشه‌ي رو اعصابِ نقش ِ جاويد ... دچار حالتي شده‌ام عينهو دختربچه‌هاي دوازده ساله‌ي عشق ِ سينما! مي‌شود اسمش را گذاشت شيفتگيِ بي‌اندازه نسبت به بهرام رادان! آنقدر كه دلم مي‌خواهد حتا همه‌ي پوسترهايش را بچسبانم دورتادور اتاق! چقدر خوب بازي كرده است اين پسر چشم‌آبي لعنتي!!! 

+  شنبه هجدهم اسفند 1386    | برچسب: فيلم‌خونه | 

نوشتن كه برنمي‌آيد از ما! ولي، مونتاژمان قوي است!! اگر نمي‌توانيم كتاب بنويسيم خودمان، مي‌توانيم بسازيم!!! براي كتاب ساختن به پول و مواد خاصي نياز نيست! مگر همين روزنامه‌هايي كه تاريخ مصرف‌شان گذشته است. توي روزنامه‌ها مي‌گرديد پي داستان‌هاي كوتاهي كه چاپ شده‌اند و صفحات موردنظر را جدا كرده، كنار هم گذاشته و منگنه مي‌كنيد به هم. اين‌طوري مي‌شود كه آدم مفت و مجاني براي خودش يك كتاب مي‌سازد. مجموعه‌ا‌ي از داستان‌هاي كوتاه نوشته‌ي نويسندگان دنيا! چقدر هم خواندني هستند و زيبا اين داستان‌هايي كه در ضميمه‌ي پنج‌شنبه‌هاي مرحوم روزنامه‌ي شرق چاپ شده‌اند. كتابي كه من ساخته‌ام سيزده داستان دارد؛ بچه(الي اسميت)، بازگشت(فرزانه كرم‌پور)، صدا(راينر ماريا ريكله)، راه و رسم نويسندگي (اوري مور)، تلفن (شقايق قندهاري)، دفترچه يادداشت(نورمن ميلر)، شب آخر در ويورلي هيلز (دبي كان)، دو سرعت پنجاه ياردي (ويليام سارويان)، حكايت كشتي اقيانوس پيما(ژرار دونروال)، وداع در جبهه (رويا مهر)، رستم و سهراب (جمال ميرصادقي)، و من اتو مي‌كنم (تيلي اولسن)، تمام شب (پتر اشام) و با وجود بوي گندِ كاغذ مانده‌ي اين روزنامه‌ها و سرفه‌هاي زيادِ متوالي، خيلي خوشم آمده است از داستان‌هاي كتابي كه ساخته‌ام.

+  شنبه هجدهم اسفند 1386    | برچسب: جرايد | 

:: براي خياط‌باشي و روابط ديفرانسيل‌اش

"شايد حالا فكر كني كه چه لزومي داشت با من آشنا شوي. آشنا شدن انسان كه به اختيارشان نيست. انسان از رَحم مادر بيرون كه مي‌افتد با كساني آشنا مي‌شود. اين جبر انسان بودن است. انسان‌ها ناگزير با هم آشنا مي‌شوند. حتي اگر دلشان نخواهد! "

(ص هشتم از خاطرات عاشقانه‌ي يك گدا، حسن فرهنگي)  

* * * 

خياط باشي عزيز! گاهي با خودم فكر مي‌كنم دست‌كم بايد براي همين يكي استعداد/علاقه‌ي ناداشته‌ام وقفِ خدا شوم و هي سپاس ِ همين يكي لطفِ او هم بر‌نمي‌آيد از من تا بگويمش: چقدر مخلصتيم كه نيمكره‌ي سمت راستِ مغز ما را زياد فعال نكردي! ترجيح ما بر اين است كه همين فك‌مان بيشتر بجنبد و زبان درازي داشته باشيم تا ذهني منطقي با قوه‌ي تجزيه و تحليل رياضيات!!! مثلن همان - ۵ - مقدّس كه نمره‌ي آمارمان بود. اگر نبود؟! آن‌وقت تكليف ما چه مي‌شد بدونِ حضور هميشه مهربان و امن استاد آمارمان؟! كه رفيق‌ترين دوست من است بعد از آن ترمي كه براي اولين‌بار (و آخرين بار) مزه مزه كردم اين ناخوشايندي اخذ نمره‌ي تك رقمي را!

اين چند سطر را نوشتم تا گفته باشم اصولن هيچ نوع دل‌مشغولي در ذهن من پيدا نمي‌شود كه به اعداد و ارقام و چهار عمل اصلي ربط واقعي يا فرضي داشته باشد. منتها تا دلت بخواهد ملْت هستند كه توي اين نيم‌وجب مغز و دل‌مان رژه مي‌روند و به قول خودت (و يكي، دو نفر ديگر) كار به جايي رسيده حتا، كه بايد نامبرينگ كنم ايشان را وقتي ديگر دارد اسم و رسم بسياري از آنها در خودم هم گم مي‌شود!!!

هميشه و هنوزم اعتقاد من بر اين است كه هر رابطه‌اي با انساني ديگر، يك فرصت طلايي است. من به قدر تو شاكي نيستم از سردرگمي يا درگيري آن طرف‌هاي مخاطب‌مان! هر چند كه گاهي خودم هم هاج و واج مانده‌ام مردد كه اي خدا! تو هم با اين آدم خلق كردنت! نشد يكي را آفريده باشي كه راحتِ خيالِ ما باشد به جاي اين پديده‌هاي شگفتِ پريشان احوال كه هي آدم را گيج و گنگِ مسئله و درد‌هاي زندگي خودشان مي كنند و باري كه بر‌نمي‌دارند از روي دوش ما، هي خسته‌تر مي‌كنندمان و ناخوش‌تر...

اما، اگر كمي فاصله‌مان را بيشتر كنيم و دورتر بايستيم از كنار ِ اين آدم‌ها، انصاف هم اگر داشته باشيم، ريزه ريزه درك مي‌كنيم حكمتِ حضور اين ملّتِ بسيار را كه هي آمد و شد مي‌كنند به زندگي‌مان و ظاهرن به كارمان نيامده‌اند و واقعن ما را ساخته‌اند در همان بي‌خبري‌هايي كه هي خواسته بوديم بفهميم ما رو دوست دارن يا ندارن؟ مي‌گيرن‌مون يا نمي‌گيرن‌مون؟  

من مي‌گويم ما، جماعت نسوان، بايد كمي هم تجديدنظر كنيم در هدف و قصد خودمان از هر رابطه‌اي كه پيدا مي‌شود در زندگي‌مان و هر دوستي كه به سرنوشت ما مي‌رسد. ما رو چه سَنَنه؟ كه در حدودِ مخيله‌ي آن دو، سه رفيق‌مان چه مي‌گذرد؟ معيار بايد قلب خودمان باشد و همين صداي نرم و آرام كه هي خطاب‌مان مي‌كند: دخترك! دوستش داري. مي‌فهمي؟

بگذريم كه اين شدّت علاقه‌مان مي‌تواند كم باشد و يا بيشتر نسبت به هر كسي! اما، رسالت بشر هيچ نيست الا ملايمت و محبت و رفاقت. بيا من و تو بدانيم كه حدّ و نظر خودمان چيست درباره‌ي رابطه‌مان؟ جور و جفا عيان‌ترين مشخصه‌ي دنياي ماست. منتها، همين كه من و تو  اين قدرت و توان را داريم كه بشناسيم و بپذيريم خوبي‌هاي پنهان و آشكار مردمان را يعني، چقدر كارمان درست‌تر از اين حرف‌هاست خواهر!

بايد اين آفريدگان شگفتِ‌ آن آفريدگار قشنگ را پذيرفت. دوست داشت و ثانيه ثانيه‌هاي همراهي و همدلي‌ها(ناهمراهي و ناهمدلي‌ها) ي ايشان را كاملاً و تماماً زندگي كرد و تمايل و آمادگي كافي هم داشت براي رهاكردنِ آنان. بهتر اين است كه بشر ‌دل‌بستگي‌هاي خويش را به دور از وابستگي‌هاي معمول تجربه كند تا اين نعمتِ پرُبركت، دوست‌داشتن، به زمان و مكان و انسانِ خاصي محدود نشود چه فرقي مي‌كند آن رفيق مرد باشد يا زن، پدرمان باشد و يا مادرمان، بچه‌مان باشد و يا لاك‌پشت‌مان!دوست‌مان يا همكارمان ... مهم من و تو هستيم و اين محبّتِ سرشار و دوست‌داشتن بي‌اندازه كه اگر نثار ديگري نشود به جنون مي‌كشاند ما را!

رفيق جان! بيا كمتر پافشاري كنيم بر پايداري بودن و پيوستگي ِ دوام رابطه‌هايمان و باور كنيم تنها دوام ممكن در زندگي در رشد است و جاري بودن و رهايي... 

 

* بايد دوست داشت و اضطرابي به خود راه نداد كه خوب است و يا بد؟ آندره ژيد گفته است جايي در مائده‌هاي زميني‌اش.

+  جمعه هفدهم اسفند 1386    | برچسب: نامه‌ها | 

:: يادم هست بيشتر همين تيتر مصاحبه با محمد چرمشير  ِ نمايشنامه‌نويس را دوست داشتم كه گفته بود مي‌خواهد توانايي را جايگزين استعداد كند در كارگاه‌هاي آموزش نمايشنامه‌نويسي‌اش. او معتقد است: "هر كسي بايد به نوع خودش، به جنس خودش، به روش خودش به امر نوشتن برسد." و "دانشجو بايد درباره‌ي همه‌ي آنچه مي‌داند، فكر مي‌كند و باور دارد، بنويسد و از اين طريق بيان آنچه در ذهن دارد را ياد بگيرد." *

:: يكي از معيار‌هاي جمال ميرصادقي براي پذيرفتن شاگرد شرط داستان‌خوان بودن است. به نظر او آدم‌ها دو دسته هستند؛ آنهايي كه داستان مي‌خوانند و آنهايي كه نمي‌خوانند. آدم‌هاي داستان‌خوان، اگر بخواهند نويسنده مي‌شوند. **

 

* ضميمه‌ي روزنامه‌ اطلاعات، ۳۰/ ۱/ ۱۳۸۵

** ضميمه‌ي نسل‌سوم، روزنامه‌ جام جم، ۲۴/ ۵/ ۱۳۸۵

+ عنوان تزئيني است. نمايشنامه‌اي دارد اين آقاي محمد چرمشير به همين نام.

+  جمعه هفدهم اسفند 1386    | برچسب: جرايد | 

اين را از كلاس‌هاي درس ياد گرفته بودم كه سكوت شكل مهمي از ارتباط است. منتها، هنوزم براي من دشوار است كه كاملن و دقيقن درك كنم و بفهمم كه تو مي‌خواهي با اين سكوتِ كشدار و ممتد چه بگويي كه با حرف زدن نشد كه بگويي و يا نخواستي كه بگويي؟ يا به كجا رسيده بوديم كه تو خيال كردي سكوت مي‌تواند رساتر از كلام باشد وقتي اين همه وقت، هر روز زندگي‌مان با حرف و حديثِ خودمان، ما سه نفر، شروع مي‌شد و هر شب نيز به همين شيوه صبح و ديگر فاصله‌اي بين ما نبود از بُعد زمان و يا مكان ...

در اين مدّت، هي با خودمان، ما دو نفر، فكر كرده‌ايم اين سكوتِ تو يعني چي؟ شايد مي‌خواهي بدون حرف و نظر ما، درباره‌ي زندگي‌ات برنامه‌ريزي كني؟ شايد هنوز هم بحرانِ پس از آن تجربه‌ي دردناكِ سالِ پيش در ذهن و خيال تو تمام نشده باشد و ما فكر كرده بوديم تمام شده است ديگر! شايد هم دو به شك مانده‌اي به حرفِ ما گوش كني يا هر كاري بكني كه دلِ خودت مي‌گويد و دلِ خودت مي‌خواهد؟! شايد هم مي‌خواهي بي‌خيال‌تر، بي پرواتر از سابق بزني به آتشي كه .... شايد هم سكوتِ تو علامت اين است كه مي‌خواهي بگويي:"هي! هر دوتان حرفِ يامفت مي زنين!" اين يعني به طرزي مؤدبانه گفته‌اي:"بشين بينيم بابا!" يا آنقدر عصباني هستي كه دلت بخواهد فحش‌هاي بد بد هم بگويي و سكوت كرده‌اي كه مثلن نگفته باشي اينها را و نمي‌داني كه گفته‌اي و اشك مرا درآورده‌اي ديگر!

نمي‌دانم. نمي‌فهمم. فقط اينكه مي‌دانم بدترين حس همين است كه تو فكر كني تنهايي و كسي نمي‌تواند تنهايي تو را درك كند و مي‌فهمم تو را دستِ كم اعتقادِ من هنوز اين است كه من و تو را خلاصي نيست از آن سرنوشتِ مشترك ... تقدير عزيز ... گيرم تو يادت رفته باشد يا بخواهي فراموش كني امّا، ...

+  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386    | برچسب: نامه‌ها | 

تا وقتي كه برسم اينجا، هي در فاصله‌ي بيداري و رؤيا پُر ِ فكر مي‌شدم، بعد از ديدنِ تو، امروز، نشسته بودي، لَم داده بودي روي مبل، هي توي جغرافياي كامل جهان پي غانا يا غنايي، حدود آفريقاي جنوبي، ايالت كوماسي مدنظرمان بود. بعدتر هم، آن چنگيزخان مغول در كتاب اعلام معين. روخواني مي‌كردي ماتركِ چنگيز را براي فرزندانش، راستي، دستِ آخر چند سال بر ايران حكومت كرده بودند اين بي پدر و مادرهاي لعنتي؟! براي من و تو چه فرقي مي‌كرد، مي‌كند امّا؟ تو زيادي خونسردي. من در نوسانِ خواستن و نخواستن. مي‌داني، گاهي دلم مي‌خواهد با من حرف بزني هر چند كه بلد باشيم سكوت همديگر را بشنويم. صدايت را دوست دارم خصوصن شعر كه مي‌خواني يا زير لب، وقتي داري مي‌گي ...  

+  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

مي‌داني يكي، دو چند وقتي است خواب ندارم من و هي بيداري قسمت مي‌شود و اين حس ِ مرموزي كه خوب و بدِ آن نامعلوم است فعلن. زني در من راه مي‌رود هي. با قدم‌هايي كوتاه. از نفس افتاده انگار. خواب زده است و يا گريزان، از كابوسي سخت كه دنبال مي‌كند او را هر شب، در اين كوچه‌ها، نمي‌دانم بعد از چندمين پنجره از سمتِ راستِ خيابان است كه تصوير كات مي‌شود به درختان و آواز گنجشك‌ها، لابه‌لاي شاخه‌هاي درختِ نارون و پشتِ رفتن او انگار كسي سوت مي‌زند ... دلم مي‌خواهد نامه بنويسم و بعدِ زير آوار كلماتِ عاشقانه و شاعرانه‌ام شهيدِ همين حس غم‌گنانه‌ي زيبا بشوم كه مرا نمي‌ترساند ديگر بلكه امنيت خاطرم مي‌دهد با لذّت. 

+  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

عكس از اين نشاني؛ http://www.tebyan.net/image/big/1384/02/6347127446078138195693110421023933121181.jpg

در شاهنامه به جاي كلمه‌ي عشق، مهر به كار رفته است. عشق تعبيه‌ي ايران بعد از اسلام است كه همه چيز در آن تجردي، ذهني و پرورده‌ي خيال مي‌شود. مهر ماهيت واقع‌بينانه و زميني دارد. دو تن به حكم طبيعت به يكديگر دل مي‌بندند و در اينجا غريزه لطيف و ظريف مي‌شود بي‌آنكه خواست طبيعي انكار شود. از شهوت حرفي در ميان نيست. از آنچه ما در ادب دوران بعد به آنها برمي‌خوريم كه جزء نمك و وحدت عشق مي‌شوند، از نوع هجر و ناكامي و بي‌داد معشوق و عجز عاشق و ترجيح فراق بر وصل و نظاير آنها در شاهنامه اثري ديده نمي‌شود.*

 

نگاهي گذرا به همين روزنامه‌ها هم كافي است تا علايق ما در دوران مختلف زندگي‌مان فاش ِ عالم و آدم شود! از قتل و اعتياد و تكدي‌گري و دخترفراري گرفته تا نياز و مراحل رشد نوزاد‌ تا دو سالگي!!! كتاب و شعر و نقد و زندگي‌نامه و اصل ۴۴ قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و خصوصي‌سازي!!! توسعه‌ي كشاورزي، فلسفه و هنر و افلاطون و انرژي درماني و موسيقي و شعر و گفت‌و‌گو با حامد بهداد و اردشير رستمي و كاريكاتور و ...  

* روزنامه شرق، ۲۳/ ۴/ ۱۳۸۵ 

+  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386    | برچسب: جرايد | 

خدا بيامرزد ارواحِ همان بلاگري را كه بازي وبلاگي را باب كرد در اين حدود. دست‌كم به كار اين وقت‌هاي ما مي‌آيد كه دچار يبوست نوشتن شده‌ايم (به قول آقا) قصدمان اجابتِ دعوتي بود كه از ما به عمل آمد از طرف خانوم مهشاد خانوم براي بازي ترانه‌هاي دوست‌داشتني

البته، مصلحت بر ا