تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

kaj.1.JPG

شنبه‌ها را دوست دارم برخلافِ بسياري كه دلِ خوشي ندارند از اوّلين روز كاريِ بعدِ جمعه‌هايشان. به دو دليل؛ دوّم اينكه، اميل دوركيم معتقد است ساعت هشت تا يازده صبح‌هاي شنبه جان مي‌دهد براي خودكشي. اوّل اينكه، يك روزِ سردِ برفي در آن دهه‌ي دور ِ شصت، شنبه بود كه خدا مرا به دنيا داد! براي همين است كه زندگي و فقط زندگي تنها انتخابِ روزهاي شنبه‌ي من است. حالا اضافه كنيد به اين اعتقاد من، يك خبر و يك خاطره‌ي خوب را منهاي رفتن به دانشكده‌مان كه كلّي خوش گذشت بهم. خبر اينكه، يكي از رفقاي ما، فاطمه جان، عروس مي‌شود به زودي. خاطره‌ي‌ خوب امروزمان هم اينكه، فرشته جان با دريافت اوّلين حقوق استادي‌اش ما (يعني، من و زهره جان) را به شام دعوت كرد و چقدر دلچسب و دلنشين بود امشب. نمي‌دانيد چقدر حس خوبي است كه دوستِ كوچولوي آدم استاد بزرگي باشد براي خودش. ما پُر از حس افتخار هستيم و به خودمان مي‌باليم از اين جهت.

+ گفته بودم ميدانِ كاج را دوست دارم. عكسِ هوايي ميدانِ كاج است مثلن! امشب. آن بالا بوديم ما.

+ + شنبه گشاده! (از پشت يك سوّم)

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387    | برچسب: از زندگي | 

و امّا،چي دوست دارم، چي دوست ندارم‌هاي  حضرت ايشون كه مختصر و مفيد بود و بعدِ مدّت‌ها دست‌كم يكي ما رو خانوم ناميد و آبي‌مان كرد و ما توي دل‌مان كلّي ذوق كرديم كه يك سركار خانوم چهار ستاره مانده به صبح آبي هستيم! (البته، چند روز پيش‌تر، خياط جان نيز ما را با اين عنوان خطاب كردند؛ آن دخترك كه چهار ستاره كم دارد! ما آن بار هم كلّي ذوق كرده بوديم.) امّا، در ميان دوست ندارم‌هاي  حضرت ايشون هم يك موردي بود كه كلّي يك‌ حالِ ديگري كرد ما را!!! خُب، من دقيقن نمي‌توانم به هيچ طريقي خودم رو كنترل كنم و متأسفانه (شايدم خوشبختانه!) از اين آدم‌هایی هستم که در جاهای عمومی با صدای بلند حرف می‌زنند یا می‌خندند! به شدّتِ شرمنده‌ي آقاي فرجي! هم بابت اين صداي بلندِ حرف و خنده‌مان و هم محبّتِ بي‌اندازه‌شان.

يادداشتِ آقاي محسن فرجي ِ مهربان را در اينجا بخوانيد.

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387    | برچسب: چي‌ دوست دارم، چي دوست ندارم | 

مؤدبانه و محترمانه‌اش اين مي‌شود كه بنويسم، بگويم اشتباه كردم نوشتم، گفتم؛ اين رفتن ديگه برگشتني نداره! من Google Reader را دوست مي‌دارم. خصوصن با اين توضيحاتِ راديو زمانه كه بسيار روشن و شفّاف بود. البته، من دوست نداشتم از آن كُد پيشنهادي استفاده كنم! هم از تكرار نام يك وبلاگ به تعداد پُست‌هاي به روز شده‌اش خوشم نمي‌آمد (اون وقت همش چهار ستاره مانده به صبح توي فهرست بود!) هم فاصله‌ي بين دو لينك خيلي زياد بود كه من نفهميدم چطوري مي‌شود كم كرد آن را. ضمن اينكه دست آخر فهميدم مردم چه‌طوري لينك shared items را هم مي‌گذارند توي وبلاگ‌شان. هر چند ما هم  ROYA's shared items را كوبونده‌ايم اينجا. آن لينكدوني‌ بلاگفايي هم به قوّت خود باقي است. خوبي گوگل ريدر اين است كه وبلاگ‌هاي في.تر شده را هم نمايش مي‌دهد، وقتي آدم به مطلبي لينك بدهد از اين وبلاگ‌ها، مي‌توان آن را shared items خواند.

+ بدين وسيله از راديو زمانه بابت حركتِ انساني وبلاگي‌اش قدرداني به عمل مي‌آيد.

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387    | برچسب: Google Reader | 

+  جمعه سی ام فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

+  جمعه سی ام فروردین 1387    | برچسب: چي‌ دوست دارم، چي دوست ندارم | 

pesarak-sazzan.jpg 

مي‌خواستم بگويم، بنويسم چقدر خوب شد آقاي هومن عزيز مؤدبانه عذر تقصیر نخواستند و ما را ارجاع ندادند به سمت راست بلاگشان که يعني، از روزمرگی‌هایش نمی‌نویسد! آن وقت، تو رو خدا، شما اين يادداشت را بخوانيد، مثلن همين ابتداي آغازش را كه نوشته‌اند: "می‌خواستم بنویسم طبیعت را دوست دارم .. نشستن کنار آبشار .. محو شدن .. سکوت .. صدای آب که به روی سنگ‌ها می‌ریزد، حرکت ابرهای سفید در آسمان آبي ِ آبی،درخشش رنگ صخره‌ها .. و حرکت هماهنگ علف‌ها با باد.. مرا بُرد به دوران کودکی‌ام .. بچّه که بودیم در خانه‌باغ زندگی می‌کردیم .. جلویش دو باغچه‌ي بزرگ چمن بود؛ شاید نصف یک زمین فوتبال .. با چهار درخت بید سبز رنگ تنومند ..بوته‌های بلند رُز با رنگ‌های فروان .. باغچه‌های پُر از شمعدانی و اطلسی‌های رنگارنگ .. گل‌های شیپوری که از دیوار آویز شده بودند در مقابل تراس‌مان .. درختچه‌ي سیب‌های تزیینی که رنگ سیب‌ها قرمز و صورتی بود با بوی عطر محشر اندازه‌هاش از یک گوجه‌سبز کم‌تر بود .. خانه دیوار آجری نداشت؛ محصور بود با شمشادهای بلند .. خیلی خیلی بلند که درختان چنار هم بین‌شان بود .. تابستان‌ها در زیر درخشش آفتاب می‌توانستی زیر بیدها روی چمن لَم دهی.. گل‌ها را سیاحت کنی (از بوی عطرش حظ ببری) یا پروانه‌ها را .. می‌توانستی کلاغ‌ها را ببينی یا گنجشگ‌ها.. من همیشه عاشق نگاه کردن حرکت آب روی خاک بودم .. می‌توانستم به جوی پای آن دیوار سبز نگاه کنم که شلنگ آب را پایش گذاشته بودیم .. شاید هم می‌رفتم کنارش دستی در آب می‌زدم و اگر طبع کودکی‌ام بالا می‌زد، آب را گل می‌کردم و نظاره می‌کردم..." خداييش، اگر گذرانِ عمر در چنين خانه‌باغِ خيال‌انگيزي يعني روزمرگي، من زندگي نمي‌خواهم اصلن!

+ ادامه‌ي دوست‌داشتن/ نداشتن‌هاي آقاي هومن عزيز (گندم) را اينجا بخوانيد. منبع عكس را نيز در همان‌جا بجوييد.

+  جمعه سی ام فروردین 1387    | برچسب: چي‌ دوست دارم، چي دوست ندارم | 

Aerobic3.jpg

 آن همكلاسي‌ام در دبستان نيز اضافه شده است به جمع‌مان. الناز با آن پسرش، پارسا، كه يه كله كوتاه‌تر از من است. الناز درباره‌ي رنگ و نوع و فلانِ مِشِ موهاي معصومه (تنها رفيقِ صميمي من از بچّگي‌ام كه سابقه‌ي دوستي‌مان به بيست سال مي‌رسد.) سؤال مي‌كند. ما مي‌خنديم و در همين حين، معصومه مي‌گويد كه مثلن سوزني پُر است مِش‌اَش! بعد هم، دوباره با هم مي‌خنديم به اينكه الناز از همان بچّگي‌مان فقط دنبالِ رنگ‌مو و تيپ و شوهر و اينا بود. الحق، موّفق هم شد با اين پسرش. تصوّرش هم سخت است؛ مثلن منم پسري داشته باشم اندازه‌ي پارساي الناز! غش مي‌كنم از اين خيال! ما هم سوژه‌ي خنده شده‌ايم ميان اين زن‌هاي چاق! البته، به قول الناز پهلوون! خودش هم، پهلوون‌ترينِ كلاس است. مربي‌مان هي دور بخش‌هاي مختلفِ بدنِ آنها را اندازه مي‌گيرد و ما را هم در اين خصوص آدم حساب نمي‌كند! خُب، منم دلم مي‌خواهد يه كوچولو وزن كم كنم محض تنوع! بس كه هميشه سي و هشت كيلو بوده‌ام؛ نه كمتر و نه بيشتر!  وقتِ رفتن، مربي‌مان صدا مي‌زند مرا و مي‌شنوم كه دارد توي گوشم زمزمه مي‌كند: ببخشين خانوم! شما مگه چند سالتونه؟ ما هم خجالت نمي‌كشيم بلند مي‌گوييم: اينقدررررررررررر!

+  جمعه سی ام فروردین 1387    | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

شلوار جيب‌دار دوست دارم؛ شش جيب، هشت جيب ... هر چقدر تعداد جيب بيشتر كه باشد، بهتر است. دوست دارم مانتويم هم جيب داشته باشد. دست‌كم دو تا جيب داشته باشد اين هم. بعد، مي‌ماند يك برگه، گوشي تلفن و كليد و يه كمي پول كه مي‌گذارم توي جيبم. از كيف استفاده نمي‌كنم مگر بخواهم بروم سركلاس، كتابي، دفتري لازم باشد كه با خودم داشته باشم. دوست دارم همين‌طوري بي بار و بنديل باشم هميشه. هميشه نمي‌شود امّا، ... {گيرم، شبيه پسرها به نظر برسد. چي كار كنم خب؟!}

مانتويم را مي‌پوشم با روسري. يك‌سال قبل‌تر هميشه روسري را ترجيح مي‌دادم ولي الان، شال. رنگي باشد. گل منگولي ترجين. {ما در لباس پوشيدن فرهنگِ خودمان را داريم كه خيلي شخصي است. كار نداشته باشيد بهمان!}

پياده‌روي را دوست دارم به خصوص در خيابان كه شلوغ هم باشد تا حواسِ كسي نماند پي آدم و آدم بتواند هي نگاه كند مردم را كه وول مي‌خورند لابه‌لاي هم. راه مي‌روم بي‌هدف. سرگردانيِ تام. شادي غريبي دارد با خودش. قرار نيست جايي بروي، عجله هم نداري، براي خودتي. خودِ خودت. در اختيار ِ اختيار. {من اصولن با ولگردي و وبگردي حال مي‌كنم. به خودم ربط دارد! شما دوست نداري نكن!}

شايد چيبس بخرم با طعم سركه يا يك ليوان آب طالبي، شايدم شيرموز. دوست دارم وقتي راه مي‌روم چيزي بخورم. هي بخورم و راه بروم و نگاه كنم و هي همين دوباره. گاهي هم، مي‌ايستم جلوي ويترين مغازه‌اي، گل‌فروشي، كيف‌فروشي و كتاب‌فروشي اگر باشد مي‌روم داخل. {من غذا دوست ندارم. هله هوله خورم. اصرار نكنين. هي نگين تو چرا غذا نمي‌خوري. نمي‌خورم خُب!}

اين يكي لذّتِ شگفتي دارد؛ ايستاده‌اي در يك چارديواري كه از كف زمين تا نزديكِ سقف پُر از كتاب است و من دلم مي‌خواهد كتابي بردارم، بنشينم روي زمين، پاهايم را دراز كنم و پُشتم را تكيه داده باشم به قفسه‌ي كتاب‌هاي شعر و بروم در هپروتِ خودم. كاري كه زمانِ دانشكده خيلي تكرار مي‌شد. آن پُشت، توي مخزن، رديفِ آخر كه كتاب‌هاي داستان بود با شعر. هميشه دراز به دراز مي‌افتادم آنجا و پخشِ زمين مي‌شدم بي‌خيال. گاهي دانشجو كه مي‌آمد، خودم را جمع و جور مي‌كردم و آن، انگاري خودش خجالت كشيده باشد، برمي‌گشت و لابُد با خودش هم مي‌گفت دختره‌ي ديوانه! {اين‌طورياست ديگه! در قالب يك طرح پيشنهاد مي‌شود به رئيس محترم كتابخانه‌ي دانشكده در باب نيازمندي‌هاي فرهنگي دانشجويان! بالاخره در هر نسلي، يك‌درصدي آنرمال يافت مي‌شود!}

اگر پول داشته باشم دوست دارم كلّي كتاب هم بخرم و بزنم بيرون. اگر پول هم نداشته باشم، آنقدر مي‌گردم تا كتابي پيدا كنم كه قيمتش هزار تومان باشد يا كتاب‌ كودك برمي‌دارم از اين دويست و پنجاه توماني‌ها. {همين.}

از اتوبوس متنفرم. به خصوص در كرج. تهران كه باشي فرق مي‌كند. بالاخره مادّي‌اش را كه حساب كني، اينكه آدم بيست تومان پول بليط بدهد يا هشتصد تومان براي تاكسي، يك فرق زيادي دارد با هم. {مي‌بينين كه منم مي‌فهمم اينا رو!}

مترو را دوست ندارم ديگر. وقتِ دانشكده رفتن يك‌حالِ خوبي داشت. الان اين‌طوري نيست ديگر. {گيرم پول نداشته باشم! من با مترو نمي‌يام تهران!}

دوست دارم بروم سر خيابان. سوار اوّلين ماشيني بشوم كه از راه مي‌رسد. معمولن حرف مي‌زنم با راننده‌اي كه سر صحبت را باز كند. گاهي ناحسابي كه درمي‌آيند هي خودم را لعنت مي‌كنم كه دفعه‌ي آخرت باشد كه اين‌طوري سر خيابان، سوار هر ماشيني مي‌شوي و حرف مي‌زني با راننده و ... قيافه‌ي من ديدن دارد اين جور وقت‌ها، به شدّت ترسيده‌ام و هي صلوات و تلاش براي اينكه آن ته مانده‌ي شهامتِ ظاهري‌ام را داشته باشم و لو نرود كه هول كرده‌ام. من امّا، حرف زدن با غريبه‌ها را دوست دارم. شايد بس كه مامانم سفارش مي‌كرد توي بچگي‌ام حرف نزنم با كسي؛ حتّا دوست‌هايم. {هي نگين چرا دست برنمي‌داري از اين كارات، تقصير خودته، با همه دوست مي‌شي يا هر چي ... من كار خودمو مي‌كنم به‌هرحال!}

تهران و خانه‌مان را وقتي دوست دارم كه خلوت باشند. هيچ كُنجِ دلخواهي ندارم نه در تهران و نه در خانه‌مان؛ مگر {...} و اين اتاق كوچكم. {آدم يه حرفايي رو دلش نمي‌خواد بگه. اصلن حرفِ مسخره‌اي هم باشه شايد. دونستن/ ندونستن شما هم توفيري نداره. دلم نمي‌خواد بگم. همين.}

دوست دارم يك خانه‌ي بزرگ داشته باشم در يك جزيره‌ي كوچك در ميان آب‌هاي اقيانوسِ آرام و خودم تنها جمعيّتِ زنده‌ي آن جغرافياي شخصي‌ام باشم. دست‌كم براي سه سال. بعد، آقا هم تشريف بياورد! {من يه روزي اين خونه رو مي‌خرم و همين قدر تنها و علّاف، سه سال تموم زندگي مي‌كنم اونجا. دوست دارم. گيرم منطق نداشته باشد اين كار، احساس دارد و آرامش البته!}

معيار و ميزانِ عاشقيّت «خودم» هستم و بس. دو بار، دو نفر عاشقم شدند و هر بار آن نفر را باور نكردم كه نكردم. هنوزم. گيرم هردوتاشان هم مُخ مرا خورده باشند بس كه خواسته‌اند قانع‌ام كنند با حرف‌هايشان كه با هر دوتاشان هم از دوازده شب تا شش صبح! هي فك زده باشم بلكه به اين اميد كه حرفي بزنند تا باور كنم عشق‌شان را و بعد، ... حق هم با كسي نبود الا خودم! نشان به آن نشان كه اوّلي، ... و دوّمي هم، ... بماند! ولي، من عاشقِ آن نفر سوّم‌ هستم كه بعدِ آن سه سال انزوا در جزيره، تشريفِ مُباركش را مي‌آورد حضرتِ آقا... {آقاي موردنظر رو عشقه! تا كور شود هر آن كه نتواند ديدن!}

بسيار دوست داشته‌ام مردم را و مردم هم مرا. اينكه، تأكيد مي‌كنم دوستانم سرمايه‌ي زندگي‌ام هستند براي اين است كه رفيق‌بازم. خيلي. فرقي هم نمي‌كند دختر و پسر، مرد و زن، پير و جوان. كلّي تنوع دارند از همه نظر! هي به خودم مي‌گويم غلط كردي بعد از اين بخواهي با كسي دوست شوي مگر نديدي كه ....  حالا مگه من حاليم مي‌شود اصلن! {من مي‌تونم به خودم بگم چي كار كنم، چي كار كنم! شما امّا، نمي‌توني. اين رو بفهم!}

با اين همه، دوست ندارم كسي قاطي زندگي من بشود. اين حالت‌هاي منزوي‌گونه‌ي خلوت را بيشتر دوست دارم؛ كسي به كار آدم كاري نداشته باشد. براي همين گروه و مجمع و انجمن و ... جذاب نيست برايم. و البته، محل كار! بيشتر از هر چيزي از مناسبات و تعاملات اداري متنفرم! {هي به من نگين چرا سر كار نمي‌ري!}

خيلي بچّه‌تر كه بودم، دلم مي‌خواست خياط بشوم وقتي همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. بچّه‌تر كه بودم، دلم مي‌خواست شاعر بشوم و باز همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. بچّه كه بودم، دلم مي‌خواست روزنامه‌نگار بشوم. و باز همه پي دكتر، مهندس شدن بودند. من رفتم هنرستان، آن همه رفتند دبيرستان. من حسابداري خواندم تا ديپلم كه بعد هم مددكاري اجتماعي خواندم و بعدتر، كارمند دانشگاه شدم و فعلن، ويراستار! آن همه رياضي خواندند با تجربي تا ديپلم و بعد ازدواج كردند و بيشترشان بچّه هم دارند الان و دوست دارند بچّه‌هايشان دكتر و مهندس بشوند در آينده و من دوست دارم در آينده خانه‌دار بشوم. بچّه‌ام هم گور بابايش.... به من چه! {دلم همين سبك زندگي را مي‌خواهد الان؛ خيلي خواندن و خيلي نوشتن و خيلي در خانه‌ماندن!}

با همه‌ي ناسازگاري‌هايم با مادرم، منم با بچّه‌ام همين‌طوري رفتار مي‌كنم كه مادرم با من. دست‌كم نتيجه‌اش رضايت‌بخش است! من از تكثير ِ انواعِ خودم استقبال مي‌كنم. يك‌وقتي دلم مي‌خواست «علي» صدايش كنم. بعد شد «سامان» و بعدتر «نامدار» و «جهان‌يار» و «مهرداد» و ... الان فقط بهش مي‌گويم «هوي». مهربان كه باشم شايد بگويمش «بچّه»! {مالِ خودمه! اختيارشو دارم! روان‌شناسي كودك هم به مقدار لازم پاس كرده‌ام. شما سواد روان‌شناسي‌تان گل نكند لطفن!}

شيشه شير شيء مورد علاقه‌ي من است. نمي‌دانم بچّه كه بودم چه حسي داشتم بهش. يادم هست ولي، سال سوّم دانشكده رفتم يكي براي خودم خريدم. سرپوش صورتي دارد و مزه‌ي پستونكش عالي است. شير دوست ندارم. چاي چرا. زياد. چاي شيرين درست مي‌كردم با شيشه مي‌خوردم. چند ماهي اين‌طوري بود اوضاع. حالا، گل خشك ريخته‌ام توي شيشه، گذاشتمش كنار آن لباس نوزادي‌هاي سوغاتي كه از مشهد خريده‌ بودم براي بچّه‌ام. {من عاشق بچّه‌ام! ازدواج هم مي‌كنم.}

مشهد را دوست دارم. نه بيشتر از تهران. امّا، بدم نمي‌آيد بروم آن سمت. حتّا، براي زندگيِ دائم. حس خوبي دارم آنجا كه اينجا خبري از آن حس نيست. نمي‌دانم اثر نعمتِ حرم است يا ... بگذريم. {اصلن، هر چقدرم مغرور و خودخواه و پُررو و فلان و بهمان هم باشد به كسي چه؟ دلم مي‌خواد دوستش داشته باشم. دوستش دارم. معركه است با همه‌ي غرور و خودخواهي و روي زيادش!}

تلاش مي‌كنم بنده‌ي خوبي باشم براي خدا. امّا، انگاري گريزي نيست از مقاديري گناه. خصوصن، پاي مردي اگر در ميان باشد! {هر طوري دوست دارين فكر كنين، واسم اهميّت نداره!}

نسبت به مرد هميشه آن‌طوري بوده‌ام كه نسبت به زن. عادي. گاهي زيادي عادي. هيچ‌وقت حرف و حديث و دوستي من با ديگران، مردها را مي‌گويم، مسئله‌دار نبوده است براي خودم يا خانواده‌ام. براي هر گونه جسارت يا حماقتِ احتمالي‌ام يك مرز گذاشته‌ام، اگر شهامت داشته باشم آن را براي ديگري تعريف كنم پي‌اش را مي‌گيرم. در غير اين صورت، دوست ندارم زندگي‌ام را با رازهاي احمقانه‌ پُر كنم كه هيچ نيستند الا يك‌سري اشتباه و احساس! {اينه!}

احساساتم را جدّي مي‌گيرم. به شدّت معتقدم در هر صورتي بايد ابراز شوند؛ محبّت، خشم، ترس، نفرت، ... طبيعي‌اش اين طوري است. براي همين است كه اگر عالم و آدم هم گير بدهند به خنده‌هايم، با صداي بلند مي‌خندم. حالا نه اينكه، تحت كنترل باشد! كجا مي‌شود هشت ريشتر خنده را كه دارد آدم را مي‌پُكاند خفه كرد توي دل؟ از ته دل مي‌خندم. موضوع خنده‌داري اگر پيش آيد. گريه هم كه نگو! اشك دَمِ مَشك‌مان است هميشه و چقدرم سيلاب ... خنديدن و گريستن را دوست دارم. داد و بيداد و دعوا كردن را هم. غلظتِ خشونت در خونم زياد است به زيادي محبّت! {حساب كار خودتون رو بكنين. من ملاحظه‌كاري بلد نيستم!}

«دلِ من حالش خوشه ... اصلن بلد نيست بگيره ... ولي، خيلي تنگ مي‌شه گاهي مي‌ترسم بميرم ... امّا، بازم به خودش مي‌آد و سوسو مي‌زنه ... باز حياط خلوت سينه‌ام ُ جارو ميزنه... میگمش تا كی میخوای عاشق بشی و بشكنی... به روی خودش نمیياره... میپرسه بامنی...؟؟!! با كيم... با توی عاشق پيشهی سر به هوا ... با توی ديوونهی در به در بی سر و پا ... با تو كه هر چی دارم میكشم از دست توئه ... با تو كه هر جا ميرم مسير در بست توئه ... كی میخوای دست از سر آبروی من برداری... كی میخوای عقلی كه دزديدی سر جاش بذاری... كی میخوای بزرگ بشی، سنگين بشينی سرجات... سر به راه بشی و دنيا رو نذاری زير پات...» ار ديروز بعدازظهر كه خياط اين آهنگِ رضا صادقي را بلوتوث كرد برايم، تنها علاقمندي‌ام در عالم موسيقي همين است! از بابتِ شباهتِ مضمونِ شعر به خودم البته! {خودمو عشقه!}

مسخره‌ترين كار عالم اين است كه از كسي درباره‌ي خودش و شخصيّتش سؤال كنند. من دوست ندارم؛ نه سؤال كردن را و نه مورد سؤال واقع شدن را. زحمتِ كشفِ اقليم ديگري را دوست دارم. اگر دقّت كنيد هر كسي، در هر بار حرف‌زدن با شما، دارد يك بخشي از خودش را فاش مي‌كند برايتان. سعي كنيد آن ناگفته‌هاي ديگران را هم كه مي‌ماند آن سوي كلام‌شان بشنويد. يك‌وقتي مي‌بينيد آدم نشسته است و بي‌هوا خودش را عَلَني شما مي‌كند. براي بهتر شدن رابطه‌اش. براي كَم شدنِ زحمت‌تان. تنبل شده‌ايم به خدا. خيال مي‌كردم اوضاع من خراب است. ديگران خراب‌تر هستند گويا. هزار رحمت به من و ناخوشي‌هايم كه چقدر سرخوش‌ام هنوزم.  دوست موجود ارشمندي است. به زحمتش مي‌ارزد اگر تحمّل كنيد آن غربتِ ابتدا را تا آشناي هم بشويد. {گفتم ديگه.}

بهانه‌ي نوشتن اين حرف‌هايم از اينجا مي‌آيد. آخر، ما نيز هم، در خوابگاه اين رسم را داشتيم، مي‌نشستيم دور هم و هرکی مي‌گفت چي رو دوست داره و چی رو اعصابشه و دوست نداره و ... اثراتِ مفيد آن حرف‌هايمان، همين دوستي‌هاي شديد فعلي است با زهره، مليحه، شيرين، زهرا، مريم ... ووو ... الان مي‌فهميم كي چه جوري است اخلاقش، احساش، عقايدش. چي رو دوست داره،  چي رو دوست نداره. گاهي رعايت مي‌كنيم و گاهي سوءاستفاده! مثلن، الان كسي مانده كه هنوز نفهميده باشد من خوشم مي‌آيد از حرف زدن‌ با تلفن و بدم مي‌آيد از پيامك‌بازي و تك‌زنگ و ...؟ هان؟ تو رو خدا؟ خجالت نكشيد بگين؟!

شما (آقايانِ محترم غزلداستان، گندم، شب‌هاي روشن يا بانوان مهربان وصيحت، چرخ و فلك، اي كاش هميشه كفن بپوشيم، حجم سبز و جاده در دست تعمیر است) نمي‌خواين درباره‌ي خودتون بنويسين كه چي دوست دارين؟ چي دوست ندارين؟

+  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387    | برچسب: چي‌ دوست دارم، چي دوست ندارم | 

برادر مهربان و هميشه بزرگوارم، حاج آقا محمّدرضا زائري، يك‌بار، وقتي نوجواني بيش نبودم، سفارشي را به يادگار برايم نوشتند كه مُدام ورد زبانِ من است و دغدغه‌ي ذهني‌ام. آمریکا دروغ می‌گوید و جمهوری اسلامی هم! عنوان يادداشتي است كه ايشان نوشته‌اند درباره‌ي ماجراهاي اين روزهاي ايران و الحق! راست و درست نوشته‌اند. وقتي يادداشت را خواندم ناخودآگاه همان يادگاري‌شان تداعي شد برايم؛ "در روزگاري كه صفاي دل گوهر كميابي است و هر جايي نمي‌شود پيدايش كرد اگر كسي به لطف خدا و عنايت امام زمان عليه السلام دلي آسماني و سرسبز داشته باشد فقط بايد مراقب اين دل باشد. معلوم نيست دل‌ها هميشه سبز و آسماني بمانند." بيشتر از سيزده سال مي‌گذرد از آن ابتدايي كه حاج آقا محمّدرضا زائري را شناختم من. به گمانم هم سن و سالِ حالاي من بودند ايشان و الان، مي‌بينم خودِ ايشان مصداقِ تحقّق يافته‌ي همان سفارش هستند؛ انساني كه هميشه مراقبِ آن دلِ سبز و آسماني‌اش بوده است. سلامت و سعادتمند باشند الهي.


ادامه مطلب
+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387    | برچسب: مملكت گل و بلبل | 

+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

kooch.jpg

از دَر که می‌آیی
دلم پَر می‌کشد
پَرهایش را قیچی می‌کنم
سَر جایش می‌گذارم
مبادا بی‌ دل عاشق
سَلامت کنم

(حميد ابراهيمي)

پي.‌نوشت)؛ اين آقاي دوست‌مان از اينجا كوچ كردند به اينجا. رتق و فتق امور هم افتاده بود به گردنِ دوستِ مهربانم خانوم شيوا خانوم ِ ييلاق ذهن و علي آقاي ايراني كه بابت نصب وردپرس و راه‌اندازي و قالب وبلاگ و ... و كلّي خرده‌ريز‌هاي جزئي و ناجزئي زحمتِ بسيار كشيدند و من به نوبه‌ي خودم تشكّر مي‌كنم و از طرفِ آقاي دوست‌مان هم! نخود شدنِ ما هم دليلي ندارد الا شرايط و اوضاع فعلي‌مان! از درِ پاچه‌خواري وارد شده‌ايم! هر چه نباشد ايشان رئيس ما بوده‌اند (و هستند). بيكاري ما كه از رياست ايشان چيزي كم نمي‌كند. چيزي كم مي‌كند؟  

{عكس}

+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387    | برچسب: رفقا | 

sleep.jpg

در كمال تعجّب! از بعدازظهر ديروز كه سر مبارك‌مان را گذاشتيم روي بالش تا همين حالا كه كمي مانده به پنج صبح در خوابِ خوش بوديم. جلسه‌ي سوّم پريد!!! خوابِ خوبي بود.

* عكس + اين دو تا عكس رو هم ببينين؛ چقدرم معصوم ... {اين و اين} و این تا شما خيال نكنين خوابيدن‌هاي خوش و خوبِ ما عينهو اين خانوم ِ مُرفه بي‌درد است. ما همچون اليور تويست به بستر مي‌رويم؛ گرسنه و تشنه و خسته!!! (اين عكس در راستاي خودآبروبَري تا ظهر اينجا مي‌ماند.)

+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387    | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

Google Reader خسته‌ام كرده اين روزها. نمي‌دانم اشكال از اينترنتِ كوفتي‌مان است يا كامپيوترم و يا اين گوگل ريدر خوددرگيري پيدا كرده است يا اينكه، زياد تعريف كرده بودم اَزَش، دارد بازي درمي‌آورد حالا ... مجموع All aitems نخوانده‌ام بيشتر از 245 پُست است كه به جانِ خودتان حسش نيست ديگر بروم سراغ آن گوگل‌ريدر ... رجعت كرده‌ايم به ستون كناريِ اينجا و لينكدونيِ از زندگي،  تا چونان سابق احتياج خودمان را برطرف كنيم. به خصوص، حالا كه اين كُد بلاگرولينگ هم براي اينجا عمل نمي‌كند! چقدر هم زحمت كشيده بودم بابت add كردن آن همه وبلاگ! ضايع شده‌ام حسابي!

* عنوان ديالوگِ فريبرز عرب‌نيا بود يا شقايق فراهاني توي فيلمي كه يادم نمي‌آد اسمش چي بود؟!

+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387    | برچسب: Google Reader | 

اين بي‌كاري، اين بي‌پولي، ... لازم بوده حتمن. براي رشد و پرورشِ فكر و خيالِ من لازم بوده كه بي‌كار بشم، بي‌پول بشم و گرنه، از كجا اين همه فرصت پيدا مي‌كردم براي زندگي كردن ... فكر كردن ... حس كردن ... من اين خودسازي ِ مستتر در اوقاتِ به ظاهر ناخوبِ زندگي‌ام رو دوست دارم. وقتي كه ديگه سرگردان و پريشان نيستم توي موجِ بي‌خاصيّتِ شناورِ ديگران ...

+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

باغ فردوس 5 بعدازظهر

دخترك تُند تُند حرف مي‌زند. حرف كه نه! داد مي‌زند. آرام ندارد و قراري نيست براي بي‌قراري‌هايش مگر باغ فردوس، پنج بعدازظهر ... و يك حرف، كه حرف نيست، درد است و درمان هم. امّا، عشق؛ سنگين و متين و امن و مطمئن و مهربان و دلنشين و ...

باغ فردوس 5 بعدازظهر (سيامك شايقي، ۱۳۸۴)، عكس از {بابك برزويه}

+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387    | برچسب: ويدئو كلوپ | 

تا اينجاي مصيبت نويسنده بودن، هر چه خوانده‌ام تأكيد بر اين بوده كه براي نويسنده‌ي بزرگي شدن بايد انسان بزرگي باشد آدم! مثلن، اسلون ويلسون معتقده كه؛ "براي نويسنده بودن نه دهم كار، داشتن فكر و احساس كامل، و يك دهم آموختن شيوه‌ي نوشتن است." ص ۳۵ يا نيكلاي آستروفسكي مي‌گه؛ "يك نويسنده‌ي جوان آن‌گاه بدل به يك نويسنده‌ي توانا مي‌شود كه انسان بودن را در وجود خويش پرورانده باشد. يك‌روزه نمي‌توان به سر حد كمال رسيد. ممكن نيست. با يك جمله نمي‌توان به ميراث عظيم گذشته تسلط يافت. چنين تسلّطي نيازمند پاي‌فشردني يك‌ريز و كوششي فراوان و خستگي‌ناپذير است. امّا، بهره‌ي اين كوشش، چيرگي بر آن سختي‌ها، شادكامي دل به لرزه درآوري است." ص ۱۱

+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

Mr. Magorium's Wonder Emporium

؛ آخه! مسئولِ فنّي نمي‌دونم چي چيه‌ي فلان نشده‌ي شبكه‌ي دو! يه كمي حواست رو جمع كن! ما داشتيم بعد از مدّت‌ها يه كمي لذّت مي‌برديم از اين سيما. فيلم به اين قشنگي، رسمن ... بهش!!! همين مونده بود شما هم با احساسات ما بازي كني كه شما هم بازي كردي!!! دست‌خوش!

؛ الان بهترم. آن مسئول فنّي را هم بخشيده‌ام كه حواسش جمع كارش نبوده و فيلم به اين قشنگي را ضايع كرده است كه ما مجبور باشيم فيلم ِ همزمان دو زبانه را ببينيم! فقط اشكالش در اين بود كه شبكه‌ي دو از وسط فيلم متوجّه شد يك‌جاي بزرگِ كار دارد مي‌لنگد و آن وقت، ما ديگر عادت كرده بوديم به هر دو زبان كه يك‌بار آن صداي اصلي را بشنويم در زير صدا و بعد، صداي دوبلورها را ... و اينكه يكهو پخش فيلم قطع شد تا آن زيرنويس ِ پُر از عيب نوشتاري رد شود با تصاوير گل و بلبل كه مثلن بگويد مشكل فنّي دارد صداي فيلم و فلان و پخش مجددش پنج‌شنبه و ... ما بُغض شديم فقط. دلمان توي آن اسباب بازي فروشي مانده بود كه بي‌خبر پرت‌مان كردند به همين‌جا. بدونِ آقاي مگوريووم ...

  Mr. Magorium's Wonder Emporium و  Mr. Magorium's Wonder Emporium 

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387    | برچسب: تلويزيون | 

احساس مي‌كنم مصيبت نويسنده بودن را بي‌اندازه دوست خواهم داشت. در همين نگاه اوّل عاشقش شده‌ام. مجموعه‌اي است از ۳ نامه و ۱۰ نوشته و ۱۲ قصّه و ۴ شعر از ۲۴ نويسنده و شاعر و موسيقي‌دان و پيكرتراش.

يادداشتي در كتاب هست از سامرست مؤام كه در هفتاد سالگي‌اش نوشته است؛ " فراموش نكن كه وقتي آدم پير مي‌شود زياد در پي چيزهايي نيست كه زندگي را برايش مطبوع كند. پيري خود جبران‌كننده‌ي بسياري چيزهاست. ... ديگر آدم موظّف نيست كارهايي را انجام دهد كه موافق ميلش نيست. آدم مي‌تواند از موسيقي، نقِاشي و ادبيات لذّتي متفاوت با ايّام جواني‌اش ببرد و با اشتياق بيشتري. اگر اميال چندان سركش نيست، نيز كمتر كمرشكن است. " ص ۲۷ و ۲۸  فقط خنده‌دار يا گريه‌دارش اين است كه من، در اين سن و سال همين حس و عقيده را دارم!!!

مصيبت نويسنده بودن

مصیبت نویسنده‌ بودن 

گردآوری‌کننده و مترجم: سیروس طاهباز. تهران؛به‌نگار، ۲۸۸ صفحه، چاپ اول، ۱۳۶۸

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

varzesh1.jpgبه مقادير متنابهي دويده‌ايم با يك‌سري حركات نرمشي! يادم نمي‌آيد هيچ‌وقتِ زمانِ تحصيل توي هيچ ساعتِ ورزشي تن به نرمش داده باشم كه حالا ... بعدِ اين يك‌سال عملن بي‌هيچ تحرّك به قدر همه‌ي زندگي‌ام ورجه وورجه‌ي شديد مي‌كنم و بس كه دست‌ها و پاها‌يمان را باز و بسته كرديم من فقط يك موجودِ خسته‌ي درمانده‌ام حالا! تازه مشكل اينجاست كه بانوانِ همراه همگي بيشتر از 70 كيلو وزن گرامي دارند و هدف‌شان يكي است؛ زودودنِ اين ميزانِ جرم از بدن‌شان! بعد مثلن يك‌حركاتي انجام مي‌شود براي كوچك كردن سينه‌هايشان و الي آخر! ما هم دو به شك مانده‌ايم اگر انجام بدهيم كه چيزي باقي نمي‌ماند از ما بعدِ چند جلسه‌ي ديگر ... راستي، به قولِ معلّم زبان‌مان اينها كه ورزش نيست، exercize است!!! ما هم exercizer شده‌ايم و نه ورزشكار! ضمنن، يكي از هم‌كلاسي‌هاي مدرسه‌مان هم آمده بود براي ثبت‌نام درحالي‌كه چهره‌اش صد سال بزرگ‌تر از سن حالايمان مي‌نمود و يك فرزندِ پسري كه هزار ماشاءالله قد و اندازه‌ي ما!!! كلّي متعجّب مانده بوديم! بامزه‌اش اين بود كه ما را به عادتِ همان كلاس چهارم‌ دبستان‌مان به اسم فاميلي صدا كرد!

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387    | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

تروفيموف    واريا مي‌ترسد ما ناگهان عاشق همديگر بشويم. بنابراين، هرگز ما را تنها نمي‌گذارد. او با نظر كوتاهش نمي‌تواند بفهمد كه ما، فوق عشق قرار داريم. هدف و معني زندگي ما اين است كه خود را از شر بندگي آنچه بي‌اهميّت و فريبنده است، آنچه بشر را از آزادي و سعادت بازمي‌دارد خلاص كنيم. به پيش برويم. ما بدون مانع رو به ستاره‌ي درخشاني كه در دوردست مي‌تابد به پيش مي‌رويم. به پيش، عقب نمانيد رفقا! ص ۶۳

ميل ندارم به خواندنش، مي‌بينم هيچ‌وقت نمايشنامه‌خواني را دوست نداشته‌ام. بيشتر از هفت روز است كه دست گرفته‌ام كتاب را، حجمي هم ندارد. امّا، خوانده نمي‌شود. فردا بايد عودت داده شود به كتابخانه‌ي محترم. به هيچ‌وجه قصد ندارم تمديد كنم آن را بس كه ... بگذريم. شما اگر دوست داشتيد مي‌توانيد نسخه‌ي الكترونيكي آن را دانلود كنيد از اينجا.

باغ آلبالو

باغ آلبالو

نوشته‌ي آنتوان چخوف، ترجمه‌ي سيمين دانشور، تهران؛ نشر قطره، چاپ اوّل، ۱۳۸۳، ۱۱۰ صفحه

+  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387    | برچسب: كتاب‌هاي ناتمام | 

خُب، انگاري چاره‌اي نيست. خودتان خواسته‌ايد البته و مجبور كرده‌ايد مرا تا اين آخرين حرف‌هايم را بنويسم براي شما. اينجا مي‌نويسم تا ديگر سوءتفاهمي باقي نماند براي كسي. شما هم تكليف خودتان را بدانيد زين پس!

يادم هست گفته بوديد كمي از خانوم دالاوي را خوانده‌ايد و مطلبي دست‌گيرتان نشده است. پس، بهتر است اوّل آن كامنتِ خياط باشي را بخوانيد كه پاي اين يادداشت نوشته و گفته كه پریشان‌گویی‌های خانوم دالاوي او را عجیب به یاد من می‌اندازد! يعني، ديگر مطئمن هستم من هر چقدر براي شما توضيح بدهم، فردا روزي، دوباره يك ايميل مي‌فرستيد كه ... بگذريم. من به قدر ِ بايد حرفِ خودم را مي‌نويسم. باقي واگذار به خودتان كه البته، ديگر كاري هم ندارم متوجّه منظورم مي‌شويد بعدِ اين توضيحات يا خير؟!

يكِ آغاز همان‌طور كه از آن برچسبِ تهش معلوم است يك نوشته‌ي زيادي شخصي است. درباره‌ي خودم و نه شخص ديگري! اينكه نوشته‌ام؛ اگر دقّت كنيد، هيچ‌وقت حرفي نزده‌ام درباره‌ي خودم كه شما به من نزديك شويد؛ كمي حتّا! هيچ ربطي ندارد به اينكه شما دوست داري مرتّب به اينجا سر بزني و نوشته‌هاي مرا بخواني و لذّت ببري. خُب، بيا، بخون و لذّت ببر! عينهو باقي ملّت! و اينكه، چرا مثل خلق‌الله کامنت نمي‌گذاري و ایمیل مي‌فرستي؟! خودم هم مانده‌ام كه چرا؟ اين حرف‌هايي كه تو نوشته‌اي هيچ ربطي به آن تك جمله‌ي من ندارد كه بُلد مي‌كني براي خودم مي‌فرستي‌اش! پس، قطعن منظور  ديگري داشته‌ام كه شما متوجّه نشده‌اي. اين هم اشكالِ شما نيست. چرايي‌اش از همين تك‌جمله مي‌آيد كه يعني، شما درباره‌ي من هيچ نمي‌دانيد!!! بعد هم، خيال نمي‌كنم تجربه‌ي شما به آن مورد سوّم من ربطي داشت. مايه‌هاي خام داستان‌هايتان را نگه داريد نزد خودتان و سر فرصت درباره‌شان بنويسيد و بدانيد آنچه شما نقل كرده‌اي هيچ ربطي به ماجراي من ندارد. من عاشقِ كسي نبوده‌ام كه خيال كنم او نيمه‌ي گمشده‌ي من است و بعد او نه گفته باشد به من كه ازدواج‌مان نشده باشد و بعد كارم كشيده باشد به بيمارستان يا هر چي ... شما مي‌توانستيد اين ماجرايتان را تعريف كنيد براي من، همين. اينكه ربطش مي‌دهيد به زندگي من ... حقِ چنين كاري را نداريد. 

اگر شما ته اين ايميل‌تان تازه خواسته‌ايد جدّي باشيد، من هيچ‌وقت با هيچ‌كسي شوخي نداشته‌ام!!! اينكه مي‌نويسي: " ببين رويا خانم! طرز نوشتن خودت جوریه که همه، همه فکری می‌کنن! هیچ‌کس هم نمی‌فهمه آخر سر منظورت با کی بوده. می‌دونی خود من تا حالا چند مرتبه بعضی از پُست‌هات رو به خودم گرفتم؟ قشنگی پُست‌هات به همینه که هیچ‌وقت چیز مشخصی نداره. منظورم اینه که راحت می‌نویسی. همه می‌تونن از اون استفاده کنن. کسی به طور مطلق نمی‌تونه بگه این پُست در مورد منه. امّا، خُب همین خصوصیّت باعث می‌شه بعضیا (من جمله خود من) فکرای درست و اشتباهی بکنیم و هر جور دلمون خواست تصمیم بگیریم. بعد یه داستان درست و حسابی به هم ببافیم و الی آخر... . گاهی اوقات هم بعضی از دوستان فکرشون کجاها که نمی‌ره! مثلن همین عاشق شدن خودت. نه می‌خوام و نه درسته بگم این طور نوشتن خوبه و درسته یا نه. در حد خودم از نوشتنت لذت می‌برم و خوشحالم از اینکه با اومدن به وبت وقتم تلف نمی‌شه. "

من همين‌جا به عمومي‌ترين شكل اعلام مي‌كنم كه طرز نوشتنِ مرا به هيچ‌كجاي خودتان نگيريد! اينجا، گاهي يكي، دو مخاطب دارد كه ارتباط من با آنها خاص است. خودشان هم مي‌دانند كي و كجا حرفي كه نوشته‌ام درباره‌ي آنهاست. در رفقا نويسي هم كه اسم و نشان را ذكر كرده‌ام بيشتر اوقات. از همه‌ي وبلاگ، يكي، دو جا اشاره كرده‌ام و خطابم به شما بوده كه عاجزانه درخواست كرده‌ام از من سؤال نپرسيد! تلفن نزنيد! پيامك نفرستيد! كه چقدر هم رعايت كرده‌ايد. ديگر من مسئول توهّم شما نيستم كه! هستم؟ من و شما چه صنمي داريم با هم؟ شما به من محبّت داريد. پي‌گيري مي‌كنيد اينجا را. يك‌بار همديگر را ديده‌ايم. مي‌ماند يه ده، پانزده دقيقه مكالمه‌ي تلفني كه اصلن به حساب نمي‌آيد!!! و هديه‌تان كه يادگاري مانده است نزد من. به شما احترام مي‌گذارم. امّا، شرمنده‌ي شما، اصلن شما كه هيچ! حتّا همان يكي، دو نفري كه من قربان‌صدقه‌ي بودن‌شان هم مي‌روم، اجازه نداريد خودتان را قاطي زندگي من كنيد! كه حرف را به خصوصي‌جات زندگي من بكشانيد!

اين يادداشت به شدّت عصباني است. خدا كند به جاي شمردن تعداد دفعاتِ تكرار "كه" در نوشته‌هايم، اين حرف‌ها را به خودتان بگيريد!!! و بس كنيد ديگر!!! اوّل صبحي شروع كرده‌ايد روي اعصابِ من راه برويد!

+  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387    | برچسب: روزمرگي‌هايم | 

 

۱

سؤال: آيا صيغه‌ي محرميّت را از طريق چت، براي هم بنويسيم، باعث محرميّت مي‌شود (با رعايت تعيين‌مدّت و مهريه)؟

جواب: بله، به شرط آنكه قصد انشاء زوجيّت باشد، نه مجرد وعده و قرار گذاشتن. 

۲

سؤال: من با خواستگارم كه هنوز او را نديدم ارتباط تلفني و همچنين ايميل دارم و به تازگي مي‌خواهيم از طريق دوربين كامپيوتر همديگر را ببينيم (ايشان در ايران نيستند) و ايشان مي‌خواهند مرا بدون حجاب ببينند. آيا يك نظر اشكالي ندارد؟ و اينكه ايشان به ايران بيايند و يك‌بار ديگر بخواهند مرا بدون روسري ببينند گناه دارد؟

جواب: اگر قصد طرفين ازدواج است ديدن تمام بدن هم اشكال ندارد، ولي نه براي مدّت زیاد، بلكه به مقداري كه خواستگار كاملاً تشخيص بدهد آنچه خواسته‌ي او هست در شما وجود دارد يا نه.

۳

استفتاء اوّلي را چند وقت قبل‌تر در وبلاگ كمانگير ديده بودم. لينك داده بود بهش. چقدر هم حرص خورده بودم و بعد با جناب خنديده‌ بوديم بابت تعيين مهريه و مدّتِ عقد و ايشان مي‌گفت كه ديگر تو نمي‌تواني همزمان با دو، سه نفر چت كني و پنجره‌‌هاي بازِ متعددِ پي ام حرام است. براي مهريه هم چيزي پيدا نكرديم مگر چند ساعت كارت اينترنت كه عندالمطالبه هم باشد! فقط بدبختي اين است كه ما نه قصد انشاء زوجيّت داريم و نه وعده و قرار گذاشتني در كار است؟!!! پس، كلّن قعر جهّنم است جاي‌مان! تازه، مراجع هنوز تكليفِ شرعي آن face هاي ياهو را روشن نكرده‌اند كه گاهن ما مرتكب اعمالِ قبيح نيز شده‌ايم اين‌طوري كه معلوم است.

استفتاء دوّم را الساعه، نفيسه طي يك پي‌ام فرستاد كه دوباره، داغِ مرا تازه كرد!!! مخصوصن آن تكّه‌ي آخر، كه خواستگار كاملن تشخيص بدهد آنچه خواسته‌ي او هست ... الان من دقيقن شبيه هزار تا شكلكِ سبز و قرمز ياهو شده‌ام و مانده‌‌ام در مسخرگيِ بي‌اندازه‌ي اين احكام و شرع قانوني دينِ مبينِ اسلام. اگر واقعن اين است؟!!! ما اصلن مرجعيّتِ گداي خودمان را بيشتر قبول داريم و به حُكم او گردن مي‌نهيم. {«اگر وجدان من دوست داشتن كسي {تو} را برايم حلال كند هيچ‌كس ديگري نمي‌تواند آن را حرام كند.»} باشد كه بهشت از آنِ اينان و جهّنم براي ما! 

 ۴

از سر بي‌خوابي و كنجكاوي، چند تا استفتاء ديگر هم پيدا مي‌كنم كه ... قضاوت درباره‌ي آنها با هر كسي كه مي‌خواند! فقط يكي به من بگويد ما اين وسط چه‌كاره‌ايم؟

سؤال: با سلام بنده با دخترخانمی از طریق اینترنت ارتباط دارم. شنیده‌ام این کار اشکال دارد. آیا می‌توانم او را بدون اجازه پدرش عقد موقت کنم؟ البته فقط برای ارتباط اینترنتی.

جواب: بسمه‌تعالي، ارتباط اينترنتي بدون ريبه و شهوت و كار خلاف انجام دادن اشكال ندارد و بنابر فتواي من عقد موقت هم براي اين ارتباط و يا ارتباط شهوت‌انگيز بدون اذن پدر جائز است!

* * *

سؤال: آیا با دختر 17ساله‌ای که خود بگوید رشیده است می‌توان ازدواج موقت کرد؟

جواب: اگر شما تشخيص بدهيد رشيده است (نه اينكه خودش بگويد) ازدواج با او بدون اذن پدر جائز است و اشكالی ندارد.

* * *

سؤال: رابطه داشتن خانم و آقا از طریق چت، بر فرض اینکه آنها همدیگر را خواهر و برادر خطاب کنند و هیچ نظر خاصی در میان نباشد و آقا هم متأهل باشد چگونه است؟

جواب: چنانچه هيچ اثرغير شرعي بر اين رابطه مترتب نباشد، اشكال ندارد و جايز است؛ ولي اگر موجب فوران شهوت شود، جايز نيست.

۵

از اينجا به بعد قسمت بدون شرح‌اش است.


ادامه مطلب
+  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387    | برچسب: مملكت گل و بلبل | 

نسل سوّم داستان‌نويسي امروز ايرانروياي نوشتن

نسل سوّم داستان‌نویسی امروز را اگر با روياي نوشتن مقايسه كنيد؛ از طرح روي جلد و صفحه‌آرايي و عنوان‌بندي و تعداد صفحات و قيمت گرفته تا متن و نثر و سؤال و محتوا و ... نمره‌ي اوّلي خيلي كمتر از دوّمي است!

   

بعدن‌نوشت؛ حق با آقاي يوسف عليخاني است؛ كتاب براي خواندن است نه نمره گرفتن. توضيح ايشان بر اين يكي، دو سطري كه من شتابزده نوشته‌ام كلّي حرفِ تازه دارد درباره‌ي مسائل كهنه‌اي كه دردهاي هميشه‌ي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم هستند. من منتقد نيستم و تنها درباره‌ي كتاب‌هايي كه مي‌خوانم يك‌حرف‌هايي را مي‌نويسم كه خلاصه‌ي آن چيزهايي است كه ذهنم را مشغول كرده‌اند! از قضا، خواننده‌ي خوبي هستم و منصف! اين را مي‌فهمم كه اگر نسل سوّم داستان‌نویسی امروز به قوّتِ روياي نوشتن نيست كمي‌ از آن برمي‌گردد به همان بي‌تجربگيِ عليخانيِ نمي‌دانم بيست و چند ساله! بيشتر اوضاعِ نشر و چاپِ كتابِ ايران اسفناك است و همان ضعفِ ادبياتِ امروز كه قابل مقايسه نيست با ادبياتِ جهان! گيرم پشتوانه‌ي فرهنگي و ادبيِ غني‌اي داشته باشيم ما، امروز كلّن خراب است اين اوضاع. چند درصدِ مردم ما رغبت دارند براي خواندنِ داستان‌هاي نويسندگان هم‌وطن؟ دليل آن شايد همان هي خميازه كشيدنِ من باشد وقتِ خواندنِ برخي از گفت‌و‌گوهاي كتابِ مذكور بس كه آن حضرتِ نويسنده حرفِ صد تا يه غاز دارد تحويلِ گفت‌وگوكننده و منِ بعدن خواننده مي‌دهد! اين ديگر ربطي ندارد به آن بي‌تجربگي! مشكلِ اصلي، اصلِ مطلب است! آقاي حسن فرهنگي دُرُست مي‌گويد كه داستان‌نويس بايد پيشروتر از فيلسوف باشد. يعني آنجا که فلسفه مي‌ايستد، بايد داستان شروع به حرکت کند. داستان، عملي کردن يک حرکت فلسفي است. اگر از اين منظر به داستان‌نويس‌هاي بزرگ دنيا بنگريم مي‌بينيم که اين صحبت در مورد بيشتر آنها صدق مي‌کند. در ايران با تأسف بايد گفت كه ...  اصلن قابل مقايسه نيست نوع نگاهِ نويسندگانِ ايراني و خارجي در اين دو كتاب ... اين‌وري‌ها درباره‌ي عميق‌ترين مسائل سطحي‌اند و آن‌وري‌ها، درباره‌ي‌ سطحي‌ترين مسائل عميق هستند!

 

 

+  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

سمفوني مردگان

از وقتي اين حرف‌هاي منصور كوشان را خوانده‌ام، سمفوني مُردگان دست از سر من برنمي‌دارد. هوس دوباره خواندنش را كرده‌ام. يك‌جايي آن دختر (اسمش يادم نيست) به آن پسر (آيدين) مي‌گويد: شما كت و شلوار سورمه‌اي بپوشيد، با پيراهن آبي كم‌رنگ، كراواتِ قرمز هم بزنيد. آن وقت آقا مي‌شويد. يعني، خوشگل‌تر مي‌شويد. حالا دليل اينكه بعدِ بيشتر از پانزده سال، من از اين داستان فقط همين جملات را به خاطر مي‌آورم! حتمن خيلي تخصّصي است كه به عقلِ خودم هم قد نمي‌دهد!

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    | برچسب: كتاب‌نوشت | 

" كارِ رُمانِ امروز و ادبياتِ معاصر، اين است كه خير را به شر برساند، شر را به خير و هيچ‌كدام اينها يك بُعدي نيستند حتمن پُشتِ خير، شر است، حتمن پُشتِ شر، خير است، حداقل از نگاهِ خودِ عاملش.

اين واقعيّت از لحاظِ روان‌شناسي وجود دارد كسي كه دارد كار شري مي‌كند، خودش واقف به شر نيست، حداكثر ده درصد نه، بيست درصد واقف هستند كه دارن شر مي‌كنند. آن هم مزدوران، اگر كه شخصيّت شما در رُان يك مزدور باشد، دستور مي‌گيرد كه برود خرابكاري كند، بكشد، او آگاه است و نه همه‌شان. وگرنه فض بگيريد فلان ارتشي كه وفادار به ارتش است و وفدار به نظام است و مي‌رود به دستور حاكم آدم مي‌كشد، اين كه پُشتش خير است، فكر مي‌كند دارد به ملّت و دولت خدمت مي‌كند، او اصلن فكر نمي‌كند كه دارد شر مي‌كند، بنابراين اين انسان داراي دو ويژگي است. دو گانه است.

ادبياتِ معاصر اين شخصيّت را بايد به جامعه‌اش بشناساند، دوست ما اين كار را كرده، (عباس معروفي در سمفوني مُردگان) خود من خيلي علاقه‌مند به اين هابيل و قايبل هستم، ولي مگر قابيل خواسته شر كند، مگر شيطان خواسته شر كند. شيطان كه نخواسته بدي كند، شيطان از زور علاقه و عشقش به خداست كه نمي‌خواهد ديگري ستايشگرِ خدا باشد، مي‌خواهد خودش تك و تنها باشد. اين معبود فقط براي او باشد، اين صنم فقط براي خودش باشد، اين معشوق فقط و فقط براي خودش باشد. اين‌كه خيلي خوب است، همه مي‌خواهند همه‌ي چيزهاي خوب براي خودشان باشد. شيطان هم همين‌طور است، قايبل هم همين‌طور ... " *

* از لابه‌لاي حرف‌هاي  منصور كوشان  در  نسل سوم داستان نویسی امروز، ص ۱۷۹ و ۱۸۰ 

+ حضور خلوت انس {روزنوشت‌هاي عباس معروفي}

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

ToxicFears.jpg

قبول كه فيلم است اينها. ولي، بد نيست اگر يك‌جايي هم باور كنيم كمي‌ آن‌ورتر ِ زندگيِ آدم، هستند عدّه‌اي كه مرضِ اين را دارند تا براي كسبِ ثروت بيشتر يا اثباتِ قدرتِ خويش، واسه خاطر ِ ارضاي جاه‌طلبي‌هاي خودخواهانه‌‌شان، ديگري را آزار بدهند و يا خونش را هم بريزند و بعد بروند پيِ خوشي‌هاي زندگي‌شان و خيال‌شان هم نباشد كه اي بابا! آن يكي هم آدم است ناسلامتي! تن دارد. جان دارد. دل دارد لامصّب! بدبختي، اينقدر هم هنرپيشه‌ي قابلي هستند كه مو لاي درزِ نقش‌شان نمي‌رود و هي دو به شك مي‌ماند آدم كه اگر اين‌جاي واقعيت را باور كني، يعني آن‌جاي مظلوميّت او حقيقت نداشت با آن نگاه‌هاي معصوم و محبّت‌هاي بي‌اندازه؟ نمي‌دانم كابوس را ديده‌ايد يا نه؟ كاري هم ندارم كه چقدر سيروس مقدمي است اين فيلم. ولي، خوبي تماشايش يادآوري همين فكرها، حرف‌ها بود برايم كه از بعدِ نقاب، پارسال عيد بود انگار كه ديده‌ بودم اين فيلم را، هي حواسم جمع اين است و خداييش، كمي هراس هم دارم، خيال كنيد يك صحنه‌اي از نقاب، مثلن همان‌جا كه امين حيايي و پارساي پيروزفر دراز به دراز افتاده‌اند روي تخت و مي‌زنند قَدَش! بعدِ تلفنِ سارا خوئيني‌ها كه گفته بود دلش تنگ شده و مي‌خواهد ببيند نيما (پارسا) را ... بعد هم آن قهقهه‌هاي مستانه‌ي مردها كه خيال كرده‌اند دوباره بُرده‌اند بازي‌شان را. دوست ندارم هيچ‌كجاي زندگي‌ام دچار چنين وضعيّتي بشوم. حالا من پدر ثروتمندي ندارم و توي جيب‌هاي خودم هم فقط شپش است كه انگار پي تقسيم سلولي هي تكثير مي‌شود و ... از اين رو، نگراني كمتري دارم. منتها، در سطح كوچك‌تري از چنين ماجراهايي نيز، بازيچه‌ي ديگري بودن خوشايند نيست. يك‌وقتي مي‌بيني همين حس، كه بازيچه‌ي دستِ ديگري بودي، همه‌ي زندگي آدم را بر باد مي‌دهد. خدا نصيبِ گرگ بيابان هم نكند چنين گرگ‌هايي را.

{عكس}

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    | برچسب: تلويزيون | 

صبح‌به‌خيري نيست. حتّا، اگر خودت تلفن زده باشي و شنيده باشم صدايت را، بالش من امّا، خيسِ همه‌ي اشك‌هايِ بعدِ رفتنِ توست ... گيرم هنوز نرفته باشي. من خواب ديده‌ام كه تو با يك ساكِ كوچكِ قهو‌ه‌اي كه دو تا جيب دارد (و دخترخاله‌ات مي‌گويد محلّي است و من نمي‌دانم يك ساكِ كوچكِ قهوه‌اي محلّي ديگر چه صيغه‌اي است!) به راهي مي‌روي كه از زندگي من و از اين لحظه‌هاي سرشارِ پُر از خنده و خاطره‌ جدايت مي‌كند ... بعد، توي خلوتِ آن جزيره‌ي خواستني‌ام، وقتي كه هيچ‌كسي نيست، يادِ تو مي‌افتم هي ... بيشتر از هر كسي ... به تو مي‌گويم سلام مرا هم برسان و بعد يادم مي‌آيد كه بشر ديگري بر روي زمين باقي نمانده است الا خودت ... حتّا، همين كرجِ به شدّت متغيِّر از لحاظ جمعيّتِ بي‌اندازه و صفتِ مهاجرپذيري‌اش كه زياد آدم ديده است به خود، خيال مي‌كني آبِ خوش از گلويش پايين مي‌رود، وقتي از زير قرآن رد مي‌كُنَدَت و كاسه‌اي آب مي‌پاشد پي عزيمتت كه زود برگردي الهي ... هنوز گريه مي‌كنم كه تلفن مي‌زني و مي‌شنوم كه هستي و يك‌حرف‌هايي مي‌زني درباره‌ي انگشتي كه توي دماغ كسي رفته است و من، درباره‌اش چيزي نوشته‌ام و خودت، كه منبعِ منتشر انرژي هستي و من، بعدِ خاموش كردنِ تلفن، خوابِ ديگري را مي‌بينم كه پُر است از آوازهايي كه هيچ‌كسي نخوانده است آنها را ... هيچ‌كسي نشنيده است آنها را ... و هي با خودم فكر مي‌كنم چه‌طوري است كه برخي از همين رهگذرانِ ساده‌ي زندگي اين‌قدر ماندني‌اند در قلبم و ذهنم و يادِ مردي مي‌افتم كه سه بار در سيزده‌سالگي‌ام ديده بودم او را ...

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    | برچسب: بعدن نوشت بر رؤيا | 

دوست دارم يك‌بار ديگر تكرار كنم با خودم و براي شما* اين حرفِ محمّد آقازاده‌ي بزرگوار را؛ "بزرگ‌ترین سرمایه‌ي زندگی همین دوستان‌اند. همین دوستانی که در جهان مجازی یافته‌ام و هر بار كه نمی‌نویسند دلتنگ‌شان می‌شوم. وقتی تلخ می‌نویسند به دست‌های ناتوانم نفرین می‌فرستم که نمی‌توانم برای تنهایی شان، برای تحقّق آرزوهایشان کاری بکنم."

* آوامين و مهتاب و خاطره‌ي عزيز + لينك‌هاي سمت چپِ اينجا و ۱۸۰ دوستِ آشنا و ناآشناي ديگري كه نشاني وبلاگِ ايشان را در فهرست subscription ِ گوگل ريدم ثبت كرده‌ام و مي‌خوانمشان.  

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    | برچسب: رفقا | 

اوّل، شايد زياد شنيده باشيد از من، هي گفته‌ام: آخي فلاني! من چقدر دوستش دارم. يا برايتان تعريف كرده باشم درباره‌ي نمي‌دانم n نفري كه عاشق‌شان بوده‌ام از دوسالگي‌ام تا به الان. كسي كه مرا بشناسد، مي‌داند اين‌طوري‌ام من! الكي ديگران را دوست دارم. چه بسا بسيار ... خودخواهي‌ام اين مُدلي بروز كرده است؛ در دوست‌داشتن ديگران. كاري به هيچ‌كسي ندارم يا قانون و قاعده و ميزان و آيين و ... هر چي به خيالِ شما برسد و نرسد اصلن! گفته بودم قبلن؛ «اگر وجدان من دوست داشتن كسي {تو} را برايم حلال كند هيچ‌كس ديگري نمي‌تواند آن را حرام كند.» 

دوّم، آدم ساده‌اي هستم من. دوست دارم اين‌طوري به نظر برسد برعكسِ مردمانِ بسياري كه زور مي‌زنند پيچيدگي بسازند در خودشان كه يعني، خيلي مهّم‌اند! آدم خاصّي بودم {و هستم} من؛ از بچّگي‌ام به اين طرف. براي شما توضيح نمي‌دهم چرا؟ كسي كه مرا بشناسد، يعني، يك‌چيزي بيشتر از اسم و فاميل و سن و سال و درس و شهر و كار و درآمد و ... من بداند، مي‌داند منظورم چيست. من امّا، با همه‌ي پُرحرفي‌هايم، اگر دقّت كنيد، هيچ‌وقت حرفي نزده‌ام درباره‌ي خودم كه شما به من نزديك شويد؛ كمي حتّا! درباره‌ي خودم معتقدم اجتماعي‌ترين مردم‌گريز ِ جهان هستم؛ در سراسر جغرافياي دنيا و در تمام تاريخِ بشر! 

سوّم، ديشب، درباره‌ي دوستي با دوستي ديگر حرف مي‌زدم. به اين يكي گفتم آن ديگري چقدر آدم خوبي است! اين يكي گفت: "تو به من هم مي‌گي خوب! به اون هم مي‌گي خوب!" راست مي‌گويد خُب! دارم از يك واژه‌ي مشترك براي دو نفري استفاده مي‌كنم كه ... مي‌دانيد اين دو دوستِ من، هر دو خوب‌اند؛ انسان‌هاي شريفي هستند. ولي، احساس من فرق مي‌كند نسبت به هر كدام‌شان. رفتارم هم. مثلن، با اين يكي درباره‌ي آن ديگري حرف مي‌زنم. آن يكي روحش هم بي‌خبر است از آن يكي. وقتي دارم درباره‌ي اين يكي حرف مي‌زنم مرا مي‌بينيد كه نيشم تا بناگوشم باز است و هي قربان صدقه‌ي تيپ و قيافه و شعور و ... و بامزگي‌هايش رفته‌ام و تهش هم گفته‌ام كه؛ "نمي‌دانيد چقدر ماه است اين بشر! من عاشقشم!!" دوست‌ترها مي‌دانند اين عاشقشم آن عاشقش بودن معنا نمي‌دهد. غريبه‌ترها متعجّب نگاه مي‌كنند به آدم كه يعني چي؟ تو چند روز قبل مي‌گفتي عاشقِ آن ديگري هستي كه ... حقيقت اين است كه آن ديگري، معركه‌ترين آدم زندگي من است. گيرم، بدجوري پدر مرا درآورده باشد يك‌وقتي. منتها، عينهو خانواده‌ي من مي‌ماند كه هر چقدر سازگاري ندارم با پدرم، مادرم خُب، بالاخره ننه، باباي آدم هستند! حكايتِ اين دوستِ ديگرم اين‌جوري است يك‌ كم. اصلن فرض، خيلي هم بد باشد، من امّا بي‌اندازه دوستش دارم. كاري نمي‌شود كرد! دل است ديگر؛ به باد رفته است ... حالا خيال نكنيد ليلي و مجنون بازي كه من بزنم به صحرا و كوه و دشت كه يعني جنونِ عشق و اين حرف‌ها ... نه! يك‌طوري غريب بوده اوضاع و احوالِ ما از همان ابتدا. براي همين است كه هنوز وقتي درباره‌اش حرف مي‌زنم اشك جمع مي‌شود توي چشمهايم و لرز مي‌افتد به تنم و ضربان مي‌ريزد به قلبم و يكي در ميان ضد و نقيض‌گويي مي‌كنم كه يعني، فرافكني ِ دلتنگي‌هايم ... انكار ِ دوست‌داشتن‌هايم ... براي همين است كه وقتي به زهره مي‌گويم "هر طوري حساب كني من اين بشر را دوست دارم." يك‌طوري با سرزنش مي‌گويد: "اميدوارم مثل اون شبا نشي فقط!" حال و اوضاعِ آن شب‌هاي مرا {آن چهار شب را} كسي مي‌فهمد كه اينجا بوده باشد و ديده باشد و فهميده باشد كه وقتي دختركِ دلم كسي را يك‌طور ديگري دوست مي‌دارد يعني چه؟! در يكي از اين چهار شب، زهره ناظر ِ همه‌ي من بود؛ بدونِ كم‌ترين دفاع با حضور همه‌ي هراس‌هاي دروني‌ام... گاهي، لذّتِ دوست‌داشتن آنقدر زياد مي‌شود كه تو نامنتظر، بخشنده مي‌شوي براي گذشتن از طبيعي‌ترين حقوقِ خود ... در دوست‌داشتن‌هاي بسيار هيچ نيست الا خود آزاري.  

چهارم، اصلن آدم مگر خر باشد كه بخواهد به حرف شما رفتار كند كه هر چي بگي يك‌چيزي درمي‌آري از توش؛ من اگر بگويم با عشق و عاشقي ميانه ندارم كه دلدادگي و دلباختگي و اينا هيچ نيست الا كشك و دوغ! شما براي خودت مي‌نشيني تفسيرم مي‌كني و با آن دانش ناقص روان‌شناسي‌ات اختلالات مرا مي‌ر