تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

شما حواس‌تون نبود هيچ‌كدوم. ولي همين امروز صبح، توي پارك ملّت، يه كشف مهّم حاصل شد و ما بالاخره ملتفت شديم وقتي اين خانوم درباره‌ي عسلي وروجك حرف مي‌زنه و مي‌نويسه دقيقاً و تحقيقاً يعني كي!!!

پي.‌نوشت )؛ خياط جان هم كه طبق معمول دوباره ما را شرمنده كردند با تخمه سوسولي!

+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387    | برچسب: رفقا | 

دوست داريد بدونين نيمکره‌ي راست مغز شما فعّال‌تره يا نيمکره‌ي چپ؟ مي‌پرسيد چه‌طوري؟ خيلي ساده‌ست. كليك كنيد اينجا. تست مربوطه رو انجام بدين و نتيجه رو ببينين. نمره‌ي من شد ۳۳ و تفسيرش مي‌شد اين؛ " امتياز شما نمايانگر آن‌ است‌ كه‌ شما از تعادلي‌متناسب‌ بين‌ دو نيمكره‌ چپ‌ و راست‌ مغزتان‌ برخورداريد. به‌ عبارت‌ ديگر، هيچ‌ نيمكره‌اي‌ برديگري‌ غلبه‌ و سلطه‌ ندارد.
    اگرچه‌، ممكن‌ است‌ اين‌ حالت‌ يك‌ مزيّت‌ چشمگير به‌ حساب‌ بيايد، ولي‌ دال‌ بر آسودگي‌ خاطر نيست‌. مشكل‌ در رابطه‌ با اين‌ افراد، اين‌ است‌ كه‌ شما بيشتر از يك‌ شخص‌ راست‌ مغز يا چپ‌ مغز، از كشمكش‌ها و تضادهاي‌ دروني‌ رنج‌ مي‌بريد.
    گاهي‌ اوقات‌، اين‌ كشمكش‌ها و تضادها بين‌ نحوه‌ي ‌احساس‌ و نحوه‌ي‌ تفكر شما خواهد بود و همچنين‌ در مواجهه‌ با مشكلات‌ و تعبير و تفسير اطلاعات‌ با موانعي‌ روبرو مي‌شويد. گاهي‌، جزيياتي‌ كه‌ براي ‌نيمكره‌ي‌ راست‌ مغز، مهم‌ هستند، به‌ واسطه‌‌ي نيمكره‌ي ‌چپ‌ ناديده‌ گرفته‌ مي‌شوند و بالعكس‌. و همين‌ مي‌تواند يك‌ مانع‌ و سد راه‌ در جهت‌ مرحله‌ مؤثر يادگيري‌ يا به‌ پايان‌ رساندن‌ كارها باشد.
    از جنبه‌ي‌ مثبت‌، نقطه‌ي‌ قوت‌ اين‌ اشخاص‌ در اين ‌است‌ كه‌ آنها در هنگام‌ حل‌ يك‌ مشكل‌ مي‌توانند همزمان‌ و توأماً تصوير اصلي‌ و بزرگ‌ و جزييات‌ ضروري‌ را ادراك‌ كنند. هم‌ چنين‌، از مهارت‌هاي‌ كلامي ‌مؤثري‌ در جهت‌ ترجمه‌ و تعبير مسايل‌ شهودي ‌برخوردارند، طوري‌ كه‌ ديگران‌ مي‌توانند آن‌ را به‌راحتي‌ درك‌ كنند و در عين‌ حال‌ قادريد نقطه‌ نظرات ‌برتر را تشخيص‌ دهيد.
    يكي‌ از مزاياي‌ اين‌ افراد در اين‌ است‌ كه‌ آنها از توانايي‌ طبيعي‌ انعطاف‌ بالاي‌ ذهني‌ و فكري‌ برخوردارند و از اين‌ رو مي‌توانند به‌ راحتي‌ در مواجهه ‌با مشكلات‌ چند بعدي‌ به‌ حل‌ آن‌ بپردازند."

+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387    | برچسب: متفرقه | 

صبح حرف مي‌زني. كلّي هم دري وَري مي‌گويي برايم. مهّم نبود. همين كه صدايت را مي‌شنيدم و در آن لحظه‌ي هميشگي هنوز به من تعلّق داشتي كافي بود. من خوشحال بودم. ولي بعد از تلفن، به طرز عجيبي دلتنگِ تو بودم. بعدتر، دلم مي‌خواست نبودي. بعدتر، دلم كسي را مي‌خواست كه شعر مي‌دانست، تحصيلات عالي داشت، مثل تو نبود! مؤمن بود و زندگي‌اش پُر از هوس و دختر نبود! بعدتر، دلم مي‌خواست مي‌مُردي. و بعد ... دلم آشوب مي‌شود. نگرانت مي‌شوم. احساس مي‌كنم به اندازه‌ي هر چه عشق كه در دنياست، دوستت دارم. دلتنگ تو مي‌شوم و جاي خالي‌ات بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود ...

چرا؟ چه‌طور بايد تو را فراموش مي‌كردم؟ چگونه تو را دوست مي‌دارم؟

+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387    | برچسب: نشخوارهاي ذهني | 

 از همان وقتي كه علف هرزه‌‌ي عزيز لينك دادند به مطلبي كه سروش صحّت نوشته بود درباره‌ي نمايشگاه كتاب، ما پي زير و رو كردنِ انبار كاغذ‌پاره‌هايمان برآمديم بلكه آن بريده‌ي روزنامه‌ي مرحوم شرق را پيدا كنيم كه يادداشتي بود از همين آقاي صحّت در باب نمايشگاه كتاب مورخ ِ بيشتر از سه سال قبل. امشب، توفيق يارمان شد و در نهايت، جُستيم آن بريده‌ي روزنامه را. تايپ فرموديمش تا بخوانيدش.

* * *

سروش صحّت: "همه‌ي اين كتاب‌ها را خوانده‌اي؟" اينقدر در پاسخ به اين سؤال با سر پايين انداخته از شرم و خجالت اعتراف كرده‌ام كه حتّي يك‌چهارم كتاب‌هايي را هم كه در قفسه‌ها چيده‌ام، نخوانده‌ام كه چند سال پيش نزديك بود دچار اشتباه بزرگي شوم و خودم را از لذّت بزرگ كتاب خريدن محروم و به لذّت خواندن محكوم كنم. امّا، خواندن مقاله‌اي از "امبرتو اكو"* به موقع جلوي اين اشتباه را گرفت. اكو در مقاله‌اش گفته بود كه نه تنها بخش عمده‌اي از كتاب‌هاي كتابخانه‌اش را نخوانده است، بلكه از بعضي از كتاب‌هاي نخوانده‌اش چند نسخه دارد، يك نسخه‌ي چپ اوّل، يكي با جلد گالينگور، يكي در قطع جيبي  و ... شايد در نگاه اوّل اين كار ديوانگي به نظر بيايد، ولي اين نگاه اوّل اهميّتي ندارد. همه‌ي ما ديوانه‌بازي را دوست داريم. اگر "جا" داشته باشيم و اگر "پول" داشته باشيم، و اگر از ديدن كتاب كه دوستش داريم در كتابخانه كيف مي‌كنيم، چه اشكالي دارد كه نسخ متفاوتي از آن جلوي چشم‌مان باشد تا هر  بار كه نگاه ما به جمال عطف يا جلد كتاب مي‌افتد خوشحال شويم؟ ديدن كتاب‌هايي كه خوانده‌ايم خاطره‌ي خوش خواندن را زنده مي‌كند و ديدن كتاب‌هاي نخوانده حسي مبارزه‌جويانه و اميدوارانه را ... "بالاخره مي‌خوانمت." كتاب خواندن يك لذّت است و كتاب خريدن لذّتي ديگر. نمايشگاه محل عيش و عشرت با دوّمي است. پول‌ها را جمع كنيد، كتاب‌ها را بخريد، وزن كتاب‌ها را حس كنيد، بعد كه به خانه رسيديد كتاب‌ها را روي هم بچينيد، لم بدهيد و در حالي كه آرام آرام چاي مي‌خوريد يكي يكي كتاب‌ها را ورانداز كنيد. اگر حوصله داشتيد مي‌توانيد همانجا خواندن يكي را شروع كنيد و اگر نداشتيد نگران نباشيد، از اين به بعد خيال‌تان راحت باشد كه هر وقت حوصله داشتيد همه‌چيز مهيّاست.

* امبرتو اكو در كتاب نيوز + لينك‌هاي مرتبط و نگاهي به زندگي و آثار امبرتو اكو (روزنامه‌ي تهران امروز)

+  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387    | برچسب: درباره‌ي كتاب و كتابخواني | 

زندگي ِ رامين ِ عاشق ِ خانواده‌دوستِ ثروتمندِ مهندس ِ همه‌چي تمام افتاده دستِ كارگزار مرگ و همه‌ي فيلم هي به در و ديوار زدنِ رامين است براي زندگي. كارگزار مرگ به قدر بيست و چهار ساعت مهلت داده است به او تا يكي را بيابد واسه پيش‌مرگي، كسي كه حاضر باشد جان بدهد براي خاطرش ...  

به جا مانده‌ كلّي مشتاق كرده است مرا به زندگي ... يك دلِ سير زندگي كردن ... هي يادِ فرشته‌ي مرگ كردن و هي عشق‌بازي با خيالِ كسي كه مي‌ميرم براش ...

+  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387    | برچسب: تلويزيون | 

قابل توجّه كتاب‌خر و كتاب‌خوان‌هاي* مقيم كرج! كتابفروشي اوستا هنوزم تخفيف مي‌ده بابت كتاباش. اگه از نمايشگاه كتاب جاموندين و نرفتين، خب بسم‌الله. كجا؟ ميدون امام خميني (همون ميدون كرج). خيابون بهشتي (همون قزوين). ته پاساژ كمالي. دست راست. ما هيچ صنمي نداريم با اينجا مگر اينكه، كتاب‌بخرش هستيم و امروزم يكي از كتاباي پيشنهادي آقا رو ابتياع فرموديم.

* سرقتي از اينجا

+  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387    | برچسب: اينجا كرج! | 

نامه‌ي دوّم

خانوم جان! سلام. نوشته‌اي ديگر كامنت نمي‌گذاري. ولي من، بعدِ آن لبخند كه قبلش نوشته‌اي "و نه دختر چهارده ساله" يك حس خوبِ عجيبي پيدا كرده‌ام بهت. يك‌حسي كه از همان وقت‌هاي دلتنگي مي‌آيد. از همان ساعت‌هايي كه آدم عصباني است ولي، نمي‌داند از كي؟ چي؟ چرا؟ بعد آدم مي‌نشيند به مرور گذشته‌اش، مي‌بيند هنوز يك زخمي، يك دردي، يك فقداني و ... هست كه مي‌سوزد، تير مي‌كشد، آزار مي‌دهد ... من كه مي‌گويم هيچ فرقي نمي‌كند يك دختر چهارده ساله و منِ بيست و چند ساله و شماي سي و چند ساله، پاي حرف و حديث همديگر كه بنشينيم، ناغافل مي‌بينيم چقدر لحظاتِ پُر از مرارت و محنتِ زندگي‌مان تكراري است. همگي از جهنّم يكساني گذشته‌ايم. مي‌گذريم. دور از انتظار ِ بهشتي ولو كوچك. خدا شاهد است اولويتِ من به جنس خودمان است هميشه. ولي، از حق هم نبايد گذشت. شيفتگي خوب است. عمومِ مرد جماعت مبتلا هستند بهش. من مي‌گويم ماي زن هم بايد دچار شويم تا قدر خودمان را بيشتر بدانيم. گيرم، همان نويسنده‌ي براي من هم محبوب، شگفت‌ترين باشد. اعجوبگي او از ارتفاع ِ بودنِ شما كم نمي‌كند كه. فقط يكي نقص در او هويدا مي‌شود كه مثلن، شايد اشتباه كرده باشد درباره‌ي شما و آنِ يكي خانوم مخاطب‌اش. بحث بخشش و نبخشش هم نيست عزيز. من كي باشم آخه؟! منظورم فقط همين بود كه يكهو طوري نشود كه اگر آن آقا اشتباه كرده، ما هم پاي‌مان را بگذاريم جاي پاي او. شخصيّت حرمت دارد، انسانيّت هم. منتها، همان‌طوري كه گفتم اولويت با خودمان است. ما هم خودخواهي‌هاي خودمان را داريم بانو جان. فراموش‌تان نمي‌كنم. خوشحال‌ مي‌شوم بخوانم‌تان. منّت مي‌گذاريد به ما بابت خواندنِ اينجا هم. ما هم سلامت و سعادت شما را آرزو مي‌كنيم از ته دل با دستي به دوستي ...   

+ نامه‌ي اوّل ...

+  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387    | برچسب: نامه‌ها | 

+  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

خانوم جان! شما كه اينجا را مي‌خواني و درباره‌ي آن آقاي به سليقه‌ي من بسيار دوست‌داشتني و ستودني كامنتِ خصوصي مي‌گذاري و راه و نشان نمي‌گذاري بلكه ما هم حرف خودمان را بنويسيم برات. بعدِ كامنت اوّل، من هيچ فكري نكردم درباره‌ي شما و يا آن آقا. مگر همان كه خودت بعدن نوشتي؛ تندروي دخترانه! گيرم، از سر دلسوزي و نگراني براي ما بود. ممنون. ولي، آبروي آن آقاي نويسنده‌ي هنرمندِ تك به نظر من! اينقدر هم بي‌ارزش نيست كه شما بيايي بابت يك لينكِ مختصر بي‌اهميّت در گوشه‌ي وبلاگ درباره‌اش بنويسي فلان و بهمان. گيرم روان‌پريش هم باشد به من و شما چه آخر! آزارش به كدام‌مان رسيده است مگر؟ نشسته است براي خودش مي‌نويسد، شعر مي‌گويد، عاشقي مي‌كند و در خلوتِ خودش پي خودش و خودخواهي‌هايش است. به ما چه؟! مگر آمده تق تق درخانه‌مان را بكوبد، ما را از راه به در كند يا هر چي ... من كه اصلن نمي‌شناسمش هم. دوست‌داشتنم نيز از سر شدّتِ عاشقي‌اش است. من اين مُدل وفاداري‌هاي ديوانه‌وار را دوست دارم. گيرم، اصلن توهم زده باشد. به زندگي ما كه ضرر نمي‌زند! مي‌زند؟  غول نيست آن آقا. مردِ ساده‌ي نامعمولي است كه وصله شده به دامانِ روزگار كثافت‌زده‌ي عادي ما و از قضا، بلد است خوب بنويسد و بهتر ديوانگي كند با هنرهاي بسيار ديگر ... نوشته‌ايد اينجا را مي‌خوانيد. تشكّر مي‌كنم ازتان. ولي، تو را به حضرت عباس يا هر كسي كه مي‌شود مقدّساتِ شما، هيچ‌جاي ديگر درباره‌اش اينطوري ننويسيد. يكهو به جاي نجاتِ ديگران، مي‌بينيد براي خودتان جهنّم ساخته‌ايد از همين حرف‌هايتان. بدگويي فاصله را زياد مي‌كند. اگر هم اشكال و ايرادي در بين باشد بايد پي تصحيح آن برآمد و نه اينكه ... بگذريم. غرض مرضي در كار نبود. سلام و همين.

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387    | برچسب: نامه‌ها | 

هي دارم فكر مي‌كنم من اگر جاي تو بودم چه مي‌كردم؟ اينكه بخواهم خودم را به جاي دخترك فرض كنم راحت‌تر است حالا. آخر، امروز ِ من و علي همان بود كه امروز ِ آن دخترك با تو. هردوي دخترمان همان حرف‌هاي مشترك را بازگفتيم و به لجن كشيديم جفت‌تان را كه برويد پي كارتان و بي‌خيال ما! مي‌بيني كه هر چقدر هم متفاوت، يك‌رفتارهايي در خونِ ماست؛ انگار ژني كه به جنس ما ارث مي‌رسد فقط و فقط خودمان مي‌فهميمش و خودمان به خودمان حق مي‌دهيم بابت هر حرف و حديثي. شما هم برويد به درك لابُد! شايد دخترك هم با خودش اينطوري خيال كرده باشد عينهو من كه درباره‌ي علي! ولي، مي‌داني، {دخترك را كه نمي‌دانم!} من امّا، دوست داشتم علي هيچ‌جاي هيچ‌كدام ِ حرف‌هايم را باور نكند. كه جا نزند. كه وقتي قبول مي‌كند آن سيل اشتباهاتِ بسيارش را. {عينهو خودت كه هي به دخترك گفته‌اي باشه قبول. آره! من بودم.} واقعن قبول كرده باشد و نه فقط اينكه جوابِ سرسري داده باشد براي رفعِ آن وقت و ته دلش، هي به خودش بگويد به چه حقّي! اين‌طوري حرف مي‌زند درباره‌ي من! مگر من چه كرده‌ام!!! بعد هم انگشتري را طلب كند كه وقتِ سرخوشي‌هاي عاشقانه‌اش داده بود به من ... ما كمي خرده‌شيشه‌هاي خاص خودمان را داريم و دوست داريم پُشت‌مان گرمِ كسي باشد. اينكه مي‌بيني گاهي همين ماي هميشه به دنبال يقين و اطمينان، پي سراب‌ترين راه افتاده‌ايم نه از شدّت علاقه، بلكه بيشتر از روي نياز به انكار است تا باور نكنيم آن صداي آبي و آرام را كه دارد با لحنِ خوبي در دل‌مان حرف مي‌زند و از نشانه‌هايي مي‌گويد كه ربط‌مان مي‌دهد به ... مثلن، آن دخترك را ربط مي‌دهد به تو يا هر چي ... ولي، منطقِ رفتار و شيوه‌ي عمل‌ و اندازه‌ي مهرتان هميشه‌ي ترديد است براي آدم ... چه مي‌دانم من! به من چه اصلن!!! بي‌خيال! تو خودت خوبي؟ بابايت چطور است؟ من اگر عاشق باشم، {كه هستم!} پي آن خودِ خواهم را مي‌گيرم فقط! چه دخلي دارد به كسي؟ پدر معشوقم را هم درمي‌آورم بس كه مي‌ميرم براش. جدي مي‌گويم به خدا. بگذريم از آن غش و ضعفِ زياد و تب و هذيانِ معمول و اشك و ماتم ِ فراق كه تو هم مي‌گويي و خيال مي‌كني من نمي‌فهمم و نمي‌داني كه چقدر از وقت‌هاي عزيز زندگيِ من در سودا گذاشته است پي رسوايي ...

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387    | برچسب: من و تو، وقتي حرف مي‌زنيم | 

حكايتِ امشبِ من، حكايتِ آن كسي است كه دارد با دُمش، گردو مي‌شكند! و دلش مي‌خواهد، دوره بيفتد توي خيابان‌هاي جهان، همچو دوره‌گردي، عشق تو را تبليغ كند به همه‌ي زبان‌هاي زنده و مرده‌ي دنيا؛ بس كه آقايي، باغي، بهاري، بهشتي ...

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387    | برچسب: فاصله‌ي نقره‌اي | 

اعترافات دريا، تمايلات رويا

آخرين بار، نزديك به شش ماه قبل‌تر بود، اوايل آذر ماه كه نوشت دارد بعدِ يك‌سال طولاني برمي‌گردد... پيگير احوالاتِ او بودم در غربت. نه اينكه بشناسمش. نه! او هم مرا نمي‌شناسد. ردّ هيچ كامنتي هم به نام من پيدا نمي‌شود در اعترافاتش. از اين خواننده‌هاي ساكتِ نظاره‌گرش بوده‌ام. مگر همين يك يادداشتِ آخر كه خبر برگشتنش را نوشته است. بهانه‌ي كامنت هم ذوقي عجيب بود براي آن نامه‌اش. انگاري، بر حسب تصادف به اينجا رسيده بود و بعدِ ديدنِ لينك وبلاگش در اين ستون سمتِ چپ، كنجكاو مي‌شود و شروع مي‌كند به خواندنِ نوشته‌هايم و بعد، او نيز همان كشفي را مي‌كند كه من! انگاري يك روح در دو تن با همان سركشي‌ها و پريشاني‌ها و آشفتگي‌ها و سرگرداني‌ها. {به قول آقا} اگر اهلِ دل باشي، زبان دل را مي‌فهمي. مهم اين است كه در سطح نماني و آن رازها و حرفاي ناگفته‌ي مستتر در پشت كلمات پيدا را بفهمي. من، رويا را مي‌ديدم كه ايستاده بود پشت عصيانِ دريا و او، دريا را مي‌ديد كه نشسته بود در خيالِ ناآرام رويا 

نمي‌دانم كجاي جهان! خوش به حالت كه دريا در تو خانه كرده است اين روزها ...

* * *

دلم هواي دريا را كرده بود با آن التهاب‌هاي زياد و آرامش پنهان و توان بي‌اندازه‌اش براي زندگي ... اينجا تنها حدودي است كه از او مي‌شناسم براي كمي پهلو گرفتن و با او بودن و در خودم غرق شدن ...

سطرها و پاراگراف‌هايي را انتخاب كرده‌ام از متن اعترافاتش بيشتر به دليل مشابهت‌هاي فكري و رويكردي‌مان. ادامه‌ي مطلب را بخوانيد. براي خواندنِ متن كامل هم كليك كنيد روي هر سطر، صفحه‌اي باز مي‌شود كه پاره‌اي از گستردگي ِ عظيم روح ناآرام ِ درياست ...


ادامه مطلب
+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387    | برچسب: رفقا | 

:: سال دوّم دانشگاه، يك درسي داشتيم تحت عنوان بازديد از مؤسسات كه بارو‌بنديل مي‌بستيم به قصدِ تماشا و كنكاو در زير و بم مؤسسه‌ها و نهادهاي خدماتي و اجتماعي و درماني مثلن، پرورشگاه و آسايشگاه و بيمارستان و ... يك‌بار، استادمان هماهنگ كرده بود با يك بيمارستانِ خصوصي تخصصي در فلان‌جاي شمالِ تهران. ما در برابر عظمت و جبروتِ اين بيمارستان انگشت به دهان مانده بوديم از شدّت حيرت. تو بگو هتل اصلن با كادر پرستاري و پذيرشِ شيك و خوشگل. دكور فوق‌العاده در بخش ورودي و راه‌پله‌ها و سالن‌ها پُر از كاشي‌هاي فيروزه‌اي و آكواريوم‌هاي بزرگ و سفال‌هاي رنگي و بلورجاتِ زيبا. آن وقت هزينه‌ي هر شبِ بستري شدنِ در چنين بهشتي و حمل و نقل با هلي‌كوپتر آمبولانس! خيال مي‌كنيد چقدر ناقابل است؟!!!

:: بعدِ بازديد، بايد گزارش مي‌نوشتيم درباره‌ي آن بيمارستان كه عيب و اشكال كارش را ذكر مي‌كرديم و از اين حرف‌ها. هيچ‌كدام از بچه‌هاي كلاس نتوانسته بودند گزارش بنويسند بس كه كارشان درست بود مسئولانِ اين بيمارستان. تازه، بيماري هم بستري نبود در آنجا كه ما بخواهيم از نگاه او بررسي كنيم معايب موجود را. مگر دوتا مهتابي سوخته در اتاق كنفرانس آنجا كه اكثرن براي خوشمزگي! و اعتراض همان را نوشته بوديم به علاوه‌ي يك متني از كتاب بي‌بال‌پريدنِ قيصر امين‌پور {روحش شاد} كه درباره‌ي تفاوت‌هاي شمال شهر و جنوب شهر است. اين متن را من اضافه كرده بودم به ته گزارشم. استاد هم، همين گزارش ما را به عنوان نمونه‌ي شورش و بلوا و نفهمي و فلان سركلاس خواند كه چرا شما فرهنگِ تكنولوژي و پيشرفت و توسعه نداريد؟ من اين همه شما را برده‌ام يك بيمارستان كاردست ببينيد، ادا و اطوار درمي‌آوريد كه چي؟ حالا، حرف ما چي بود؟ ما مي‌گفتيم آخه كدام بنده خدايي اين‌قدر پول بي‌زبان دارد كه برود در آن شمال‌شهر و بيمارستان فوق مدرن بستري كند خودش را؟ ايشان باز حرف خودش را زد كه هستند مردمانِ ثروتمندي كه بايد متناسب با شخصيّت و موقعيّت‌ و امكانات‌شان بهره‌مند شوند از خدمات اجتماعي و درماني و ما هي جِزّ جگر مي‌زديم براي آن مردمان بسيارتري كه هشت‌شان گرو‌ نه‌شان هست و پي حداقل قوت و غذا و مانده‌ي خرج دارو و توي بيمارستان‌هاي دولتي هلاك مي‌شوند از شدّت بي‌توجّهي و بي‌رسيدگي و ... نمونه‌اش همه‌ي بچّه‌هاي همان كلاس خودمان كه عمرن هيچ‌كدام اينقدر توان مالي نداشتيم {و نداريم} كه بتوانيم در آن بيمارستان بستري شويم خداي ناكرده!

:: القصه، اين خاطره را حكايت كردم كه شكايت كنم بابت اين همه هزينه‌ي اضافي كه خرجِ ساختِ آن مصلاي تهران شده است!!! آن‌وقت كاربرد اين بناي عظيم چي هست؟ يك‌نفر به من بگويد غير از سالي يك‌بار اقامه‌ي نماز عيدفطر و ده روز نمايشگاه كتاب و پوشاك و خوراكِ بهاره و دفاع مقدس و ... موارد استفاده‌ي ديگر مصلا چيست؟ آن هم درحالي‌كه، فضاي نمايشگاه بين‌المللي تهران نيز عاطل و باطل مانده است. مسئله‌اش چه بوده؟ ترافيك و حمل و نقل و فلان و بهمان. يعني، الان حل شد؟ خدا شاهد است كه ما هربار رفتنِ به نمايشگاه بيشتر از نيم ساعت در همان تونل رسالت گرفتار شده بوديم و انگاري معضل پاركينگ و اينها هم بود كه ديگران گفته‌اند.

:: بعد، شما كه زحمت كشيده‌ايد عدّه‌اي را به كار گرفته‌ايد تا از من بپرسيدِ نمايشگاه باشند! پول مفت داشته‌ايد كه بدهيد بابت حق‌الزحمه‌ي آنها تا بنشينند آنجا كيك و سانديس بخورند و هي ما را هدايت كنند به جلو! نمي‌شد قدري هم درباره‌ي جاي غرفه‌ها، سالن‌ها و ناشرها براي ايشان توضيح بدهيد دست‌كم چيزي بيشتر از ما سرشان بشود!!! كه مشغول راهنمايي مردم بوديم به طور مجاني!

:: ضمن اينكه، ده درصد تخفيف يعني چي اون وقت؟ اين كتاب‌فروشيِ نزديكِ خانه‌ي ما كه بيست درصد تخفيف مي‌دهد روي كتاب‌هايش در راستاي بُريدنِ پاي ما از نمايشگاه!!! اينكه آدم يك كتاب ۲۳۰۰۰ توماني را بخرد ۲۰۷۰۰ تومان يعني خيلي خوب است به نظر شما؟! يعني الان سياست‌هاي تشويقي شما كلّي ما را ترغيب كرده است براي خواندنِ كتاب و علم‌اندوزي و دانش‌طلبي و ... گورباباي آن دو دقيقه وقتي، برنجِ {كيلويي} كمتر از ۳۰۰۰ تومان يافت نمي‌شود ديگر و فرهنگِ هزاره‌ي پارسال {مثلن}۸۰۰۰ تومان، امسال شده ۱۲۰۰۰ تومان!

:: راستي، خودتان {خانواده‌ي عمو ارشادينا} خجالت نمي‌كشيد بابتِ چاپ و انتشار اين كتاب‌هاي چيپ و بي‌محتواي روان‌شناسي عامه‌ در حد پنير و قورباغه و عشق‌هاي فهيمه رحيمي‌گونه و فلسفه‌هايي در حد كريستين بوبن و پائولو كوئيلو؟!!! و خودآموزهاي چگونه چت كنيم و چگونه وبلاگ بنويسيم و آموزشي‌هاي انتخاب رشته‌ي كامپيوتري و هزار تست و نكته‌ي كنكورِ كارشناسي و ارشد و دكترا و ...

:: ما امسال بابتِ خريدِ كتاب يك قران هم از جيب خودمان خرج نكرديم {ايضن براي خريد خوردني‌جات هم + اينكه، تعدادي از كتاب‌ها هم كادوي تولّدمان بودند كه جلوي درب نمايشگاه دريافت كرديم.} وگرنه، با يك جيب پُر از شپش هيچ كوفتي نمي‌دهند به آدم. همه‌‌اش نوشته شد به حساب‌مان كه بدهكار ِ زهره جان باشيم تا وقتي كه دستمزدمان را بگيريم از آن مجله‌ي لعنتي! بعدِ دو ماه بي‌پولي شديد و كلّي هزينه‌ي تلفن و ... مي‌بينيد كه ما آدم پولداري نيستيم. بيشتر عاشقيم.

:: از همه‌ي نمايشگاه كتاب، من يك پسر عرب را دوست داشتم در غرفه‌ي دارالآفاق كه سياه‌چرده بود و وقتِ فارسي حرف‌زدن‌هاي من و زهره، ريسه مي‌رفت از خنده در حينِ شرم ِ زياد. بعيد بود از عرب جماعت با آن تصوّر غالبي معمول. و يكي ديگر در غرفه‌ي دارالفكر كه ماي تندتند حرف بزن! لكنت گرفته بوديم وقتِ همان سلام گفتن و پرسيدنِ اينكه كتاب الايضاح را دارند يا نه؟

:: قابل توجّه دوستان كه تمايل دارند چند ماه بعدتر، در روز تولّدمان ما را خوشحال كنند با هديه‌هاي قابل‌شان. ما بسيار علاقه‌مند هستيم دست‌كم اين ده كتاب را داشته باشيم در كتابخانه‌مان. زحمتِ خريدِ «جنگ و صلح» و «موبي ديك» و «غرور و تعصب» را خودمان تقبّل كرده‌ايم. شما اگر باقي كتاب‌ها را هديه كنيد ما يك دنيا ممنونِ لطفِ بي‌اندازه‌تان مي‌شويم دربست تا آن دنيا.

:: اين هم فهرستِ كامل كتاب‌هايي كه پي برگزاري نمي‌دانم چندمين نمايشگاه بين‌المللي كتابِ تهران به كتابخانه‌ي كوچك ما اضافه شد؛

  1. دستكش قرمز (نشر مركز)
  2. انگار گفته بودي ليلي (نشر مركز)
  3. سرخي تو از من (نشر مركز)
  4. زن تسخيرشده (نشر مركز)
  5. زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود (نشر مركز)
  6. مكالمات فرانسوي (نشر چشمه) 
  7. كتاب هول (نشر چشمه) 
  8. ها كردن (نشر چشمه)
  9. دري لولاشده به فراموشي (نشر چشمه)
  10. تأويل ملكوت (انتشارات نيلوفر)
  11. سوءظن (نشر ماهي)
  12. محرمانه مستقيم؛ لطفاً خواننده‌ي محترم شخصاً ملاحظه فرمايند (نشر لوح زرّين)
  13. خيمه‌گاه (انتشارات سروش)
  14. سلامنامه (انتشارات سروش)
  15. بيت الاحزان (انتشارات سروش)
  16. ذوالفقار (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  17. ضامن آهو (نشر خادم الرضا)
  18. ما سخاوتمند‌ترين مردم دنيا هستيم (ناشر خورشيد باران)
  19. حكايت بيروني (ناشر مؤسسه جام جم)
  20. كيمياي عفو (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  21. خبرنگار بدون مرز (نشر تبارك)
  22. گيرنده: دخترم (انتشارات سروش)
  23. او كه دلتنگي‌هايم را مي‌شناسد... (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  24. زن باش (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  25. دخترانه (نشر تبارك)
  26. دوازده گام به سوي ناكامي (نشر تبارك)
  27. يادداشت‌هاي روزانه‌ي ويرجينيا وولف (نشر قطره)
  28. نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد (انتشارات ورجاوند)
  29. ده جُستار داستان‌نويسي (نشر چشمه) 
  30. سمتِ تاريكِ كلمات (نشر چشمه) 
  31. در چشم تاريكي (نشر افق)
  32. نفرين خاكستري (نشر افق)
  33. با من به جهنم بيا (نشر افق)
  34. قدم‌بخير مادربزرگ من بود (نشر افق)
  35. امروز سي تا ببر را داغون مي‌كنم (نشر افق)
  36. جودي دمدمي (نشر افق)
  37. سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج (نشر روشنگران و مطالعات زنان)
  38. گرنيكا (نشر ققنوس)
  39. جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني (نشر ققنوس)
  40. عشق روي چاكراي دوّم (نشر ققنوس)
  41. شناخت سازهاي اركستر سمفونيك ۱ و ۲  (شركت چاپ و نشر)
  42. مباني نظري موسيقي ايراني (شركت چاپ و نشر)
  43. سازشناسي ايراني (شركت چاپ و نشر)
  44. رمز و داستان‌هاي رمزي در ادب فارسي (نشر علمي، فرهنگي)
  45. سمفوني رنگ‌ها (ابتكار دانش)
  46. جيم دگمه (كانون فكري و پرورشي كودكان و نوجوانان ايران)
  47. ميگل (كانون فكري و پرورشي كودكان و نوجوانان ايران)
  48. كودك، سرباز، دريا (كانون فكري و پرورشي كودكان و نوجوانان ايران)

:: با تشكّر از خياط باشي جان، شيواي عزيز + اين آقاي محترم و زهره جان و خواهر عزيزش، مريم بانو و صد البته، سپاس بسيار از حضرت ايشون بابت راهنمايي‌هاي ارزنده‌شان و نوه‌ي شيرين و شيطان و نازنين‌مان، صدرا جان!

:: حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه  تمام شد. 

{عكس‌ها از flickr}

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387    | برچسب: نمايشگاه كتاب | 

گوگل ريدر آنتن نمي‌دهد. بر حسب تصادف وبلاگ مي‌خوانيم و افتاده‌ايم به پاك‌سازي ايميل‌ها و جي‌ميل‌هامان. اين عكس در همين راستا پيدا شده است.  

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387    | برچسب: متفرقه | 

در جريانِ داستان ورزشكار شدنِ ما بوديد، اين را هم بدانيد كه زين پس، ديگر نمي‌خواهيم ورزشكار بشويم!!! اصلن يك همچو آدمي عينهو ما، با اين جثه‌ي نحيف و سي‌ و شش كيلو وزنِ ناقابل و بدغذايي مفرط و Hyperactivity زياد و با كمترين استعدادِ چاقي! {و البته رشد!} مي‌رود كلاس آيروبيك؟!!! ما حتّا زورمان نمي‌رسد اين دمبل‌ها را بلند كنيم!!! هرچند در اين يك‌ماه كلّي مسرور شديم بابتِ ديدار مجدّد دوستان و همشاگردي‌هاي مدرسه‌ي ابتدايي‌مان ولي، بس‌مان است ديگر ...

{عكس}

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387    | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

بچه‌هایم دائم صندوق اسباب‌بازی‌هایشان را می‌گردند٬ یکی از آن‌ها را به طرفی می‌اندازند٬ یکی را بیرون می‌کشند و آنهایی را نگه می‌دارند که برایشان جالب است. من همین حالت را در مقابل کتاب٬ موسیقی٬ عکس‌ها و روزنامه‌ها دارم. آیا ما همین کار را با مردم هم می‌توانیم بکنیم؟ (نزدیکی- حنیف قریشی)

گاهي سجده پي سجده، شكر مي‌كنم خدا را بابت همين درس مددكاري خواندن. دُرُست كه خير ما به بشريِّت نرسيده است هنوز. امّا، همين كه آدم بتواند يار خويش هم باشد ثروت بزرگي است. ديشب، به خياط‌باشي جان گفتم كه آري. ما مي‌توانيم همين كار را با مردم هم بكنيم. كه برمبناي جذابيّت انسان‌هاي جالب، آنها را نگه داريم براي خودمان؛ توي ذهن يا قلب‌ يا زندگي‌مان. شايد كمي نشد هم داشته باشد. مثلن، پاره‌اي از اوقات سخت باشد بيرون كردنِ يك نفرِ نافرم ِ رو اعصاب از زندگي‌مان. ولي، كم كم مي‌شود. قرار نيست همگي، سمتِ مشاور و مددكار ديگران را داشته باشيم با پُرحوصلگي‌هاي زياد براي گوش دادن و لبخند زدن و ... بيشتر نگراني‌ها و دغدغه‌هاي خودمان را داريم و نه توانِ لازم براي حرفه‌اي بودن كه مثلن، به قول مددكارها، اصل پذيرش را رعايت كنيم در برابر اين كيسِ پُرخطر كمي هولناك. كه يعني عيبي ندارد شما قاتلِ جانيِ دگرآزار ِ فلان‌شده‌اي! هر چند، اگر آدم اينقدر بزرگوار باشد با چنين منش مردانه و خوي جوانمردانه‌اي، بسي سزاوار ستايش است. يعني، مردم را بدون پيشداوري‌هاي مذهبي و قومي و اقتصادي و سياسي و اجتماعي و فرهنگي و ... با گشاده‌رويي و صميميت پذيرفتن و شرايطِ زندگي ديگران را درك كردن و تلاش زياد براي ياري رساندن به ايشان يا دست‌كم، اگر مرهم نشديم، نمك‌بپاشِ روي زخم هم نشويم!!!

امّا، يك روي ديگر اين داستان، مصداق‌اش شايد بشود همان آيه‌ي كوتاهِ دوست‌داشتني پُرمفهوم ِ ابتدايي سوره‌هاي كتابِ خدا مگر يكي؛ بسم الله الرحمن الرحيم. با تأكيدِ فراوان بر الرحمن و الرحيم بودنِ خدا. با سفارشِ بسيار براي رحمان و رحيم بودن. كه مي‌شود نه به قدر خدا، ولي بخشنده بود و مهربان ... مردم را دوست داشت ولو، ناچيز باشند در نظرت. به قولِ قرآن شايد به شرف ملاقات خدا برسند همين انگار ناچيز مردمان! يعني، هر كسي بزرگواري‌هاي خودش را دارد، تو اصلن كي هستي كه بخواهي قدر و منزلت مردم را تعيين كني با معيارهاي بي‌اعتبار و ميزان‌هاي ناپايايي كه داري؟!!! بايد با مُدارا و مهر و ذوقِ طبيعي براي بهبود و پيشرفتِ ديگران با مردم همراه شد. تداوم رابطه، به آشنايي و آشنايي به اُنس و اُنس به رفاقت و ... همين‌طور بگير اين سررشته را و برو ... ته‌اش، دنياي جالبي مي‌شود كه همگان براي آدم جذاب هستند. البته، لازمه‌اش كمي صبر است و قدرت و اينكه، تو خودت آدم باشي! يعني، بايد از خودت شروع كني. شعار كه مي‌دهي در بابِ يگانگي و برادري و خواهري، خودت اولّين عامل باشي كه براي نمونه‌ي عملي بشود تو را مثال زد دست‌كم. نه اينكه، تا يكي رسيد به تو، ديدي خانه‌شان فلان محله‌ي ناموزونِ جنوب‌شهر است و بابايش، سواد ندارد اصلن و خودش، با قاشق و نان غذا مي‌خورد و وقتِ راه رفتن، پايش را مي‌كشد روي زمين، خدايش يك روز در ميان فعّال است و مهماني آنچناني هم مي‌رود گاهي و محلِ تو هم نمي‌گذارد وقت و بي‌وقت ... اعصابت خورد شود و خاكشير و دو، سه روز از نظر عاطفي سرماخورده بشوي!!! اينجاست كه بخشندگي و مهرباني به كار آدم مي‌آيد. اينجاست كه يادت مي‌آيد قبلِ هر كسي، خودت بايد بزرگ باشي. سخت است بزرگ بودن برعكسِ سادگي بزرگ شدن كه زود هم اتّفاق مي‌افتد.

* خياط باشي مخاطب نيست. گفته باشم! ما فقط سوءاستفاده كرديم از يادداشت‌هايش براي اينكه حرفِ خودمان را بنويسيم براي غير. هيچ‌كس سوءتفاهم‌اش نمي‌شود اگر ... امّا، خاصيّت وب اين است كه تند بخوانيم و بي‌دقّت. اين‌طوري نباشين. لطفن.

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387    | برچسب: از زندگي | 

دورنمات با سوءظن به کانون ادبيات ايران مي‌آيد

كانون ادبيات ايران: دويست و بيست و يکمين نشست هفته کانون ادبيات ايران به نقد و بررسي رمان سوءظن اثر فردريش دورنمات نويسنده آلماني اختصاص دارد.محمود حسيني زاد به فارسي برگردانده است. در اين نشست کاوه ميرعباسي مترجم و محمدرضا گودرزي منتقد و محمود حسيني زاد مترجم کتاب نقد و بررسي مي‌کنند.
نقد کتاب سوءظن روز
دوشنبه 23 ارديبهشت ماه ساعت 5 عصر در محل کانون ادبيات ايران واقع در خيابان مفتح جنوبي،روبه روي ورزشگاه شهيد شيرودي، خيابان اردلان، شماره  31 برگزار مي‌شود.

شايان ذكر است كه يحتمل اين نشست كانون نيز به حضور مؤثر  اين خانوم و اين خانوم متبرك خواهد شد.

 

+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387    | برچسب: درباره‌ي داستان‌نويسي | 

و امروز، باران آمد حتّا در مصلي! طفلك كتابا، بچّه‌ها! خيس شده بودند عينهو كتاب كبرا و موشاي آب كشيده‌ي حيوونكي!!!

نمايشگاه كتاب

دوستان زحمت‌كش مشغول ايزوگام‌مالي بر روي دريچه‌هاي سقفِ سالن‌هاي زير‌زميني! دست‌شون درد نكنه.

نمايشگاه كتاب

حالا ما يه وجب آدم ِ ناقابليم كه مي‌تونيم رد بشيم از لاي اين ميله‌ها، آدماي گنده بايد چي كار كنن؟

نمايشگاه كتاب

بعدِ آنتوني رابينز و لئو بوسكاليا و باربارا و كاترين پاندر و اينا ... نوبتِ پل مكناي كچل شده ديگه!

نمايشگاه كتاب

غرفه‌ي كتاباي گاج دكور معركه‌اي داشت با شمايل عظيم تخت‌جمشيد. كلّي هم شيك بود خدايي!

 

:: به قول خياط اين همه ناز كردنت چي بود پس؟ مي‌بينيد كه كار ما شده هي تردّد در مسير كرج- نمايشگاه!

:: به ياد بچّگي‌هامون زده بوديم به دلِ بخش كودكِ نمايشگاه با زهره. چقدر اون كتاباي خانوم طائرپور و آقاي رحماندوست دوست‌داشتني‌تر شده‌اند توي اين سن و سالِ كمي مونده به موتِ ما؛ ماجراي احمد و سارا، احمد و ساعت، احمد و ني‌ني كوچولو، نگهبان چشمه ... ووو ...

:: قديما، سروش نوجوان كلّي كتابِ رُمانِ گروه سنّي‌دار معرفي مي‌كرد كه هيشكي واسه ما نمي‌خريد! امروز چندتايي خريديم واسه خودمون؛ مثلن، جيم دگمه، ميگل، كودك، سرباز و دريا

:: اين بار ملتفتِ كتابِ سيد علي شجاعي عزيز هم شديم كه با عنوان ستاره‌هايي كه خيلي دور نيستند به چاپ رسيده است. حيف كه خودشان نبودند تا ما تبريكاتِ صميمانه‌ي زيادمان را تقديم كنيم به دو جهت!

:: و امّا، سمفوني رنگ‌ها كه در فاصله‌ي نمايشگاه تا كرج بلعيدم غزل‌هايش را. نمي‌دانيد چه مزه‌اي دارد  غرق شدن در عاشقانه‌هاي اين آقا. به خصوص، اگر عشقِ شگفت و شيرينِ ايشان را شنيده‌ و ديده باشد آدم، آن وقت يك‌حالي دارد اين شعرها كه ناگفتني‌ست ...

+ حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه 10 - 1

+  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387    | برچسب: نمايشگاه كتاب | 

 

اینجا دیگر خانه‌ی من نیست... 

مانا همين تك جمله را نوشته و آن يكي، دو يادداشتِ پيش‌زمينه‌ي اين تصميم را حذف كرده است حالا. همان حرف‌هايي كه نوعي اعتراف به "اشتباه" بود درباره‌ي وبلاگ‌نويسي و دوستي. كه يعني، وبلاگ شخصی دقیقاً جایی نيست برای "تخلیه‌ي حرف‌هایی که به هر دلیلی گفتنی نیستند. حس‌هایی که می‌توانند بی‌دلیل باشند. رنجش‌هایی که می‌توانند خودخواهانه باشند یا هرچیز "ممنوع" دیگری."

حرف‌هاي مانا مرا به ياد سارا مي‌اندازد كه يكي از بهترين رفقاي من است و بهانه‌ي آشنايي‌مان در همين فضا بود كه پيدا شد. چند وقتِ قبل، سارا هم نوشته بود كه؛"[برای من] وبلاگ ننوشتن به مراتب بهتر از وبلاگ نوشتنه. یک آرامش خیال داره. میشه راحت فضای پیرامون رو انتخاب و مدیریت کرد. همه چیز حقیقیه..."

زهرا هم بحث ديگري راه انداخته و نوشته است كه "هویت مجازی به هیچ دردی نمیخوره. اگه میخورد اونهایی که معروفتر هستند باید خوشحال میشدند که این هویت رو وارد دنیای حقیقی هم بکنند. در حالی که کمتر کسی اینو می پسنده. حداقل در مورد من اینطوره."

منتها، به قول آقا؛ وبلاگ نويسي هم بهشت و هم جهنم است. 

اين روزها، ذهن من نيز به طرز عجيبي درگير اين آمدن‌ها و رفتن‌ها و سود و زيانِ متعاقبِ ماندن در چنين فضايي شده است؛ فضاي مجازي همچون دنيايي كوچك است كه هر كدام از ما، به سادگي آن را خلق كرده‌ايم و اين امكان و اقتدار را نيز داريم كه به همان سادگي! دنياي كوچك‌مان را تخريب كرده و از بين ببريم. انگاري گستردگي بي‌اندازه‌ي روابط آزاد در اين فضا، ما را منزوي‌تر مي‌كند در طولاني مدّت ...

* اين يادداشت را مقدمه فرض كنيد براي يك‌سري حرفهاي ديگر ... 

پي‌.نوشت)؛ دخترك كه بي‌خيال اين حرف‌هاست انگاري. به روز است امروز هم!

+  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387    | برچسب: وبلاگستان | 

tony-parker-eva-longoria-wedding-ring-set-7-10-07.jpg

+  جمعه بیستم اردیبهشت 1387    | برچسب: شخصي‌جات | 

+  جمعه بیستم اردیبهشت 1387    | برچسب: ترانه‌ها | 

همه‌ي دختران بايد

شعري داشته باشند، كه براي آنان نوشته شده باشد.

حتّا اگر لازم باشد براي اين كار

آسمان به زمين بيايد. *

ريچارد براتيگان در جايي گفته است:"من شعر گفتن را خيلي دوست دارم، امّا مانند يك رابطه‌ي عاطفي پردردسر كه در نهايت به يك ازدواج خوب منتهي مي‌شود، من و شعر هم خيلي طول كشيد تا همديگر را شناختيم. من هفت سال شعر گفتم تا ياد بگيرم چه‌طور يك جمله‌ي درست بنويسم. من آرزو داشتم داستان و رمان بنويسم و تا وقتي نمي‌توانستم درست يك جمله بنويسم، نمي‌توانستم رمان هم بنويسم... يك روز در بيست و شش سالگي، ناگهان متوجه شدم كه مي‌توانم جمله بنويسم. به اين ترتيب اوّلين رمانم صيد قزل‌آلا در آمريكا را نوشتم و از پس آن سه رمان ديگر هم خلق كردم."**

دري لولا شده به فراموشي مجموعه‌اي است از شعرهاي اين آقاي ريچارد خانِ براتيگان كه به فارسي ترجمه شده است و البته انگاري با كلّي ايراد و اشكال! با اين وجود، ما كه علاقمند شديم به اين آقاي ريچارد و شعرهايش. مي‌توانيم آرزو كنيم يه مترجم كاردست پيدا بشه و يه ترجمه‌ي مقبول ارائه بده يا اينكه بجنبيم و اين زبان لعنتي رو به جايي برسونيم كه بتونيم شعر بخونيم دست‌كم.

خانوم يگانه وصالي (مترجم اين كتاب) شعرها رو به دلخواه از اينجا و اينجا انتخاب كردند. نمونه‌هايي از شعرهاي ترجمه شده‌ي ايشون رو مي‌تونين در اينجا و اينجا بخونين.

دري لولا شده به فراموشي

دري لولا شده به فراموشي مجموعه شعر

ريچارد براتيگان، ترجمه‌ي يگانه وصالي، ويراستار احمد پوري، تهران:نشر چشمه، ۱۳۸۶، ۹۳ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان

 

*دري لولا شده به فراموشي،ص ۳۱

** همان، ص  ۱۰

+  جمعه بیستم اردیبهشت 1387    | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

عشق  و عاشقي بدون درد و غم نمي‌شود

پيش از اين هزار بار گفته‌ام! نمي‌شود

هر چه حرف مي‌زني بزن كه پيش چشم من‌

هيچ چيزي از قداست تو كم نمي‌شود

آفتاب مهربان روزهاي كودكي!

شب بدون روي تو سپيده دم نمي‌شود

چشم تو اميد روزهاي بعد از اين من‌

چشم هيچ كس به جز تو جام‌جم نمي‌شود

شعر حق مطلب تو را ادا نمي‌كند

«نون» ناز تو بدون «والقلم» نمي‌شود

از شبي كه رفته‌اي به هيچ جاي اين جهان‌

مثل من به هيچ بنده‌اي ستم نمي‌شود

چون امامزاده‌اي غريبه‌ام كه غير تو

هيچ كفتري مقيم اين حرم نمي‌شود

خواستم كه لحظه‌اي بخوابم امشب از تو دور

هر چه پلك روي پلك مي‌نهم نمي‌شود

كم بگو به ياد چشم‌هاي يشمي‌ام نباش‌

سعي كرده‌ام به جان تو قسم نمي‌شود

من تمام عمر گشته‌ام ولي به هيچ وجه‌

هيچ كس شبيه عشق اولم نمي‌شود

هر چه قدر فكر مي‌كنم به هم نمي‌رسيم‌

هر چه قدر استخاره مي‌كنم نمي‌شود

صبر مي‌كنم و دلخوشم به اين كه گفته‌اند

پشت مرد زير بار غصه خم نمي‌شود

من قبول مي‌كنم شبيه عشق و عاشقي‌

شعر و شاعري بدون درد و غم نمي‌شود

 

شاعر: اصغر عظيمي مهر

 

روزنامه‌ي جام جم مورخ 19 / 2 / 1387

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: جرايد | 

خلاصه‌ي خلاصه‌اش مي‌شود همين توضيح انتشارات ققنوس درباره‌ي جمعه‌ي بيست و هشتم روي صندلي لهستاني؛ "اين کتاب با 8 داستان کوتاه از جمعه بيست و هشتم آغاز مي‌شود. دختري چاق عاشق استادي مو سفيد مي‌شود تا آنجا پيش مي‌رود که موفق به گرفتن مدرک دکترا مي‌شود. "زن سمندر يا زينت؟" داستان سرايدار يک برج است که شب‌ها با کليدهاي يدکي به آپارتمان‌هاي طبقات بالا مي‌رود. در ادامه به داستان بعدي مي‌رسيم که روايت راننده‌ي تنهاي آژانس است که خيلي اتفاقي جدول تلفني حل مي‌کند. داستان ديگر يک داستان کوتاه از پسر بچه‌اي است که گربه‌اي سياه دارد و با يک شبح دوست مي‌شود. طولاني‌ترين داستان کتاب ماجراي 3 زن را باز مي‌گويد که يک مرده روي دستشان مانده بعد کتاب کمي شيرين مي‌شود و به داستان شيريني‌پزي مانوک مي‌رسد که دختري ارمني به نام ژانت مدير آن است و محبوبه کتابفروشي همسايه. آخرين داستان هم از دو نفر است که با فلاکس چاي رفته‌اند روي پشت‌بام تا برف ببينند. "

به نظر من، همان دو داستان ابتدايي اين مجموعه، يعني، جمعه‌ي بيست و هشتم ... و زن سمندر يا زينت جالب و جذاب‌اند. باقي داستان‌ها، با اينكه موضوع خوبي دارند امّا، به خوبي آن دو داستان اوّل نوشته نشده‌اند. با اين حال، چونان قبل، خواندنِ اين كتاب پيشنهاد مي‌شود.

جمعه‌ي بيست و هشتم روس صندلي لهستاني

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

غزال زرگر اميني، تهران: انتشارات ققنوس، چاپ اوّل، ۱۳۸۶، ۸۸ صفحه، قيمت ۱۲۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛

+ با عجله مثل بوي غذا {روزنامه‌ي اعتماد ملّي. محسن حكيم معاني}

+ جمعه‌ي بيست و هشتم روي صندلي لهستاني {روزنامه‌ي اعتماد ملّي.اسدالله امرايي}

+ مروری بر مجموعه‌‌داستان «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» {كتابلاگ. حسين جاويد}

+ ترس و تنهايي {آفتاب}

+ «شهرزاد قصه‌گوي اين مجموعه زنده و گوياست» {گزارش دويست و نوزدهمين نشست هفته كانون ادبيات ايران}

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

امروز سي‌تا ببر را داغون مي‌كنم يكي از كتاب‌هاي مجموعه‌ي قصه‌هاي يك‌جوركي دكتر زئوس است. اسم واقعي دكتر زئوس، تئودور زئوس گايزال است كه به خاطر فيلمنامه‌ها و قصّه‌هايش، سه بار جايزه‌ي اسكار و به خاطر يك عمر آموزش و شادي‌آفريني براي بچّه‌ها، پدرها و مادرها يه بار ديپلم افتخار گرفته و تاكنون، كتاب‌هاي واي،چه‌جاها كه خواهي رفت!، هيچ‌وقت گفته بودم چه‌قدر خوشبختي؟، دردسرهاي من در راه سولاسوليو، اسنيچ‌هاي باستاره و اسنيچ‌هاي بي‌ستاره، هورتون جوجه از تخم درمي‌آورد، اگر سيرك دست من بود، فكرش را بكن اين چيزها را در خيابان مالبري ديدم، گربه‌ي ‌باكلاه، گربه‌ي باكلاه باز مي‌گردد، ماروين كِي‌موني خواهش مي‌كنم همين حالا برو!  توسط نشر افق به صورت متن دوزبانه با ترجمه‌ي رضي هيرمندي منتشر شده است.

در امروز سي‌تا ببر را ... من داستان سوّم را دوست داشتم كه درباره‌ي دختري است كه يك دستگاه "فكرساز" دارد و يك‌روز، از سر تنوّع، يك فكر بدتركيب مي‌سازد به اسم گلانك! و ادامه‌ي ماجرا ...

امروز سي‌تا ببر را داغون مي‌كنم

امروز سي‌تا ببر را داغون مي‌كنم و قصّه‌هاي ديگر

نوشته‌ي دكتر زئوس، ترجمه‌ي رضي هيرمندي، تهران، نشر افق، واحد كودك، كتاب‌هاي فندق، ۱۳۸۵، ۴۰ صفحه‌ي مصوّر، رنگي، قيمت ۱۲۰۰ تومان

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

نمايشگاه كتاب

لحظه‌هاي انتظار من براي رسيدن زهره جان با حسرتِ خوابِ آرام اين آقا گذشت ...

نمايشگاه كتاب

زدن چند لقمه نان و الويه توي رگ، براي جان‌گيري اوّليه!

نمايشگاه كتاب

نمايشگاه كتاب

مش حسين آقا نيز فال‌مان را گرفتند در ابتداي ورود

نمايشگاه كتاب

حضور فعّال نونهالان و خردسالان در راستاي تقويت زيرساخت‌هاي فرهنگي

نمايشگاه كتاب

حالا هي شما گير بدين به كتاب راز و پنير و قورباغه و ... باور كنين هنوز كتاباي جالبي هستن كه كشف نشدن!

نمايشگاه كتاب

نمايشگاه كتاب

عمو اژدها!!!

نمايشگاه كتاب

مريم بانو در حينِ انتظار براي بازگشتِ من و زهره از بخش كتاب‌هاي كودك

نمايشگاه كتاب

كجاست سايه، نيمكت، صندلي ...؟

نمايشگاه كتاب

شكوفايي و نوآوري در صحن مقدّس نمايشگاه. کاری از اينها

نمايشگاه كتاب

آخرين قوت قبل از ترك نمايشگاه؛ كباب تركي و سس فراوون و نوشابه  

* * *

:: درباره‌ي ترافيك نمايشگاه در تونل رسالت، حق با اين خانوم است. ما هم متوجّه شديم چه فاجعه‌اي است. فكرش را بكنين ساعت دوازده حركت كرديم از خانه‌مان.{نشاني:كرج} ده دقيقه‌ي بعد سوار اتوبوس شديم به مقصد آزادي. بيست دقيقه‌ي بعد، ما در اتوبوس‌هاي ويژه‌ي نمايشگاه حضور داشتيم و ساعت يك بود كه اتوبوس رسيد به ابتداي اين تونل. خيال مي‌كنيد چقدر طول كشيد تا ما از آن يكي سر تونل بيرون آمديم؟ بيشتر از سي دقيقه‌ي ناچيز!!!

:: در نمايشگاه يك سرويس رايگان رفت و آمد با ون هم موجود است از درب متروي شهيدبهشتي به مقصد شبستان عمومي و بالعكس. اگر حال ايستادن در صف را داريد، بفرماييد.

:: نظم و ترتيب و نور و غرفه و ... همه چيز در بخش كودك به شدّت افتضاح بود.

:: فال‌ حافظ‌ نمايشگاهي‌مان؛ هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك/ گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك. منظور از دوست همان يار مهربان است يعني كتاب!

:: ما سعي كرديم در فرهنگ كارت دانشجو‌ي مريم بانو سهيم شويم. الحق، تكنولوژي و فناوري كلّي مايه‌ي پيشرفت است و بهانه‌ي آرامش.  ما با هيچ مشكل خاصّي مواجه نشديم مگر يكي كه همان تمام شدن پول كارت بود!

:: در غرفه‌ي كتاب‌هاي كودك، نشر افق، مجموعه‌ي بامزه‌اي وجود دارد تحت عنوان جودي دمدمي كه پنج جلد كتاب است به همراه تي‌شرت مربوط. ناقابل است فقط: ۱۳۰۰۰ تومان كه با تخفيف مي‌شود ۱۰۰۰۰ تومان و البته، من و زهره جان با استفاده از يك سوپر تخفيف، توانستيم اين مجموعه را با قيمت ۷۰۰۰ تومان براي كودكانِ دلبندِ فردايمان تهيّه كنيم.

جودي دمدمي + تي‌شرت جودي دمدمي+ شيشه‌ي شير + لباس + جوراب + عروسك بچه‌مان

:: كتاب‌هاي خريداري شده‌ي ما بر اساس آخرين حذف و اضافه + يكسري كتاب پيش بيني‌نشده و يك كتاب كه هديه گرفتيم از زهره جان و كادوي تولّدمان از طرف صدرا جان عبارت شدند از اينها. 

اين هم فهرست كتاب‌هاي تازه‌خريد؛

  1. نشر روشنگران و مطالعات زنان؛ سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج
  2. نشر ققنوس؛ گرنيكا، جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني، عشق روي چاكراي دوّم
  3.  شركت چاپ  نشر؛ شناخت سازهاي اركستر سمفونيك ۱ و ۲، مباني نظري موسيقي ايراني، سازشناسي ايراني
  4. نشر علمي، فرهنگي؛ رمز و داستان‌هاي رمزي در ادب فارسي

+ مرتبط‌جات؛ حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 9 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 8 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 7 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 6 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 5 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 4 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 3 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 2 / حساب و كتاب‌هايي براي يك نمايشگاه - 1

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: نمايشگاه كتاب | 

اگر مي‌فهميدي، اگر مي‌دانستي كه اين روزها چقدر دلم ايمانِ آن روزهاي تو را مي‌خواهد دخترك ...  هر كدام از دفترهايت را كه مي‌خوانم، تو را تحسين مي‌كنم و خودم را به ناسزا مُحق مي‌دانم ... آخر نگاه كن! تو بعدِ همه‌ي شكوه‌ها و گلايه‌هايت از براي دلتنگي‌هاي زياد و دلواپسي‌هاي بي‌اندازه‌‌‌ات،نوشته‌اي با اين حال، و ادامه داده‌ا‌ي: ايده‌آلي بالاتر از اراده‌ي خداوند نيست. من امّا، اين روزها، بعدِ هر خوشي و ناخوشي، هيچ حرفي ندارم؛ انگار نه انگار خدا!!!

تو شانزده ساله بودي و من بيست و شش ساله‌ام ... هي با خودم فكر مي‌كنم يعني ده سال اينقدر فاصله‌ي بزرگي است كه خدايي به آن پُرعظمتي گم مي‌شود در روزها و ماه‌ها و سال‌هايش؟!

* عنوان بيتي است از شعري از خانوم ناهيد نوري عزيز

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: دلِ دلدادگي | 

varzesh-3.jpg

جلسه‌ي ۱۱اُم در بي‌حوصلگي سپري شد.

جلسه‌ي ۱۲‌اُم نيز آنچنان گذشت كه جلسه‌ي دهم!!!

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

در اين راستا، الوعده وفا

namayeshgahketab.jpg

توجّه شما را جلب مي‌كنم به يادداشت‌هاي خياط باشي جان و شيواي عزيز ِ ييلاق ذهن؛

+ نمايشگاه كتاب مي‌رويم! {شيوا} 

+ عامیانه‌های نمایشگاه (2) {خياط}

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: نمايشگاه كتاب | 

به شدّت موافقِ نظر اين آقا هستم درباره‌ي متن كتاب‌هاي درسي. به خصوص همان كتاب‌هاي فني و حرفه‌اي. جداي رشته‌ي تحصيلي من كه وقتِ دبيرستان، حسابداري و بازرگاني مي‌خواندم، اين روزها نيز كه دوباره فيل‌مان يادِ هندوستان كرده است به خواندنِ كتاب‌هاي رشته‌ي هنر روي آورده‌ام و لذّت و منفعت بسياري داشته است برايم. 

+ اگر به كتاب‌هاي درسي علاقمند هستيد يك‌سري بزنيد به اينجا و اينجا (قابل توجّه خياط‌ باشي)    

+  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: ز گهواره تا گور ما | 

:: وبلاگستانِ جديد،‌ وبلاگستانِ نچسب

" این شکل و قیافه‌ی فوق مدرن وبلاگهای جدید (شده) را دوست ندارم. آدم در بدو ورود احساس دهاتي‌ای را دارد که برای اولین بار به تهران آمده، احساس غریبگی‌شان و مهمان نانوازی‌شان بشدت آزاردهنده است، دور تا دور صفحه پر از لینک-بارها و عبارات فنی‌ست که فقط وبگردهای حرفه ای از آنها سر در می آورند. ماجرای فیدها و خوشمزه‌ها و شردها هم اضافه شده و دیگر معلوم نیست که اینجا وبلاگی شخصی‌ست یا وبسایت یک خبرگزاری - بماند که مثلن صفحه اول بی بی سی از بسیاری وبلاگهای فارسی بی نهایت ساده تر، گرم‌تر و دلنشین‌تر است-. معتقدم وبلاگستان دارد از هول فناوری و امکانات جدید در دیگ می‌افتد و صفحه‌های جدید مخاطب را وحشت‌زده می‌کنند. هرگز منکر مزایای ابزار تکنولوژیک و نوین نیستم، اما چرا دیگر نمی‌شود ارائه دهندگان این خدمات را به راحتي از باقی وبلاگهاي "معمولي" تفکیک کرد؟ اصولن فايده‌ي اينكه همه كس همه چيز را بخواند چيست؟ حس كرده‌ايد چه لوپ بي انتهايي‌ست اين فيدخواني و شرد خواني؟ آدم بعد از دو سه ساعت پرتاب شدن از اين صفحه به آن صفحه هيچ چيزي از تمام خوانده‌ها و ديده‌هايش به ياد ندارد،‌ لذتش مخدوش است و فقط يك احساس كرختي و كوفتگي مي‌ماند و چشم‌هاي خسته. شايد بد نباشد اگر يك كمي برگرديم به همان فضاي قديمي‌تر و كار خبرپراكني را بگذاريم براي اهلش. " سي و پنج درجه

+ خبرهای خوش گوگل ريدری: اشتراک همه چیز در همه جا و همه وقت

+ راه‌های رسیدن به خوراک بسیار است

+  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387    | برچسب: Google Reader | 

هي گفت: رويا پاشو بيا نمايشگاه كتاب، خوبه! هي نشست زير پامون، ما هم ساده، گول خورديم. شال و كلاه كرديم به قصدِ نمايشگاه. قربتِ الي كار فرهنگي.

زمان: ساعت ۱۳ بعدازظهر (همون يك) بود كه حركت كردم به سمت تهران! يك‌ساعت بعد، تازه رسيده بودم ايستگاه صادقيه! من نمي‌فهمم اينها كه هي زرت زرت ايستگاه اضافه مي‌كنند به اين خط لعنتيِ متروي كرج، فكر نمي‌كنند ما خيرسرمان خواسته‌ايم زود برسيم كه داريم جمعيّت بسيار و ازدحام مترو را تحمّل مي‌كنيم. اگر قرار است ماي كوچولو! لابه‌لاي دست و پاي مردم له بشويم و هميشه يك كنجي لنگ در هوا ايستاده و به جاي آن بيست دقيقه‌ي معمول نزديك به يك ساعت در راه باشيم، آن‌وقت اين مترو فقط به درد عمه‌تان مي‌خورد، قيمت بليط‌هاي آن را هم گران كنيد!!! به درك.

خوراكي: از ابتداي ورود به صحن نمايشگاه، ما متوجّه عدّه‌اي از كتاب‌دوستان عزيز شديم كه نشسته بودند روي جدول‌هاي حاشيه‌ي معابر داخل نمايشگاه، ليوان‌هاي بزرگ با ني‌هاي غول‌پيكر دست‌شان بود و با لذّت ميل مي‌كردند آن محتواي رنگي‌اش را. ما دلمان خواست. از دوستان در بابت ماهيّت آن سؤال كرديم؟ ما را استهزاء نمودند كه يعني تو نمي‌دوني آيس‌پك چيه؟ و ما نمي‌دانستيم آيس‌پك چيست!!! همان‌طور كه پيش از اين، از اختراع تخمه‌ سوسولي بي‌خبر بوديم. القصه، خوردني‌جاتِ اين سفر درون نمايشگاهي عبارت بودند از؛ آب به وفور. تخمه سوسولي، گوجه سبز و نمك، كلوچه و آيس‌پك!!!

پي.‌نوشت خوراكي ۱ )؛ قيمت يك بطري بزرگ (خانواده) آب معدني فقط ۳۰۰ تومان!!!

پي.‌نوشت خوراكي ۲ )؛ زحمت گوجه سبز با نمك را شيوا جان كشيده بودند آن هم با دست‌هاي مبارك خودشان! از درخت‌هاي باغ خانه‌ي پدري همسر محترم‌شان.  بخت‌گشاست يحتمل.

پي.‌نوشت خوراكي ۳ )؛ سه فقره آيس‌پك با طعم طالبي و شاتوت و نسكافه خريديم به حساب خياط باشي. ما دوست نداشتيم اين آيس‌پك را. حالا هي شما خيال كنيد خيلي باكلاس هستيد كه آيس‌پك مي‌خوريد!!!

گشت‌زنی: گشت‌زني بي گشت‌زني!!! مي‌خواهيد پا در كفش آن گشت‌هاي محترم ارشاد كنيد؟ از هر كجا كه شروع كنيد به هيچ‌جايي نمي‌رسيد. خيال‌تان تخت. فقط دل بدهيد به سقفِ زيباي شبستان با آن گچبري‌هاي زيبا و كاشي‌هاي زيبا‌تر. همين.

دستشويی: كار ما به اينجا نرسيد.

اشانتیون: شما ديگر گول خياط را نخوريد! هيچ خبري نبود از آبنبات و هديه. تازه، همان ابتداي خريد، نشر مركز نزديك بود ما را سكته بدهد وقتي، در ازاي پنج جلد كتابِ داستان يك فاكتور برايمان نوشت به مبلغ ۲۶۷۵۰ تومان!!!

پي.‌نوشت اشانتيون )؛ آن آقاي نشر مركز طفلك! يك ۱۶۵۰ تومانِ ناقابل را ۱۶۵۰۰ تومان نوشته بودند به پاي ما. 

باقي: دريغ از يك قران پول سياه اگر داده باشيم به خياط!!! پول آيس‌پك‌مان را هم داد. تخمه سوسولي و كلوچه‌اش را هم خورديم. غر هم زديم به جانش ... ووو ... در پايان هم، خندان و شادمان به خانه‌مان بازگشتيم.

ضمنن آخر: يك خط ويژه‌ي اتوبوس ِ صدتومني هم وجود دارد در حوالي نمايشگاه نزديك به در ورودي از سمت ايستگاه متروي شهيد بهشتي.

بخش ويژه:

۱) مهرباني و بزرگواري نوه‌ي شيرين و شيطان و نازنين‌مان، صدرا جان! {توضيح اينجا}

۲) اوّلين ملاقات با شيوا جانِ ييلاق ذهن كه بسي خانوم تشريف داشتند.

۳) زين پس، ما تمام تبليغاتِ خياط باشي درباره‌ي اين آقا را به شدّت تأييد مي‌كنيم.

۴) يعني بگم؟! كه ما رفتيم پشت چادري كه غرفه‌هاي اين سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران بود و قاطي شديم با يك عدّه مردم خوشحال با ارگ و حسين رفيعي و يكي، دو تا عروسك و چندتا مردِ گنده‌ي لُپ قرمزي ...

پي.‌نوشت بخش ويژه ۴ )؛ خوشحال تكيه كلام اين آقا بود كه هنوز هيچي ن