تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

‌‌‌‌‌Believe that you are far more wonderful than you ever dared

باور كن شگفت‌انگيزتر از آني كه جرأت باورش را داري

+  دوشنبه سی و یکم تیر 1387       | 

سه روز گذشت! الان باید قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا رو سرچ کنین نه غسالخانه! خیال کردین حالا عکسای لختی شکیبایی پخش می‌شه تو اینترنت؟

+  یکشنبه سی ام تیر 1387       | 

از دیشب افتاده‌ام به رفت و روبی که چیزی کم نداشت از خانه‌تکانی دَم ِ عید. اوّلش بنا بود فقط قفسه‌های کتاب را مرتّب کنم بلکه جایی پیدا شود برای این ده، بیست کتاب آواره‌ای که مانده‌اند لای دست و پایم توی اتاق. با هر چه فشرده‌کاری و روهم‌چینی کتاب‌ها، هنوز جا کم است! کتاب‌های آواره‌ام را چیده‌ام زیر میز کامپیوتر! به خاطر کتاب‌ها هم که شده باید ازدواج کنم! حالا بگذریم از کلّی عروسک که در انباری مدفون شده‌‌اند و حسرت به دل مانده‌اند تا بچه‌مان به دنیا بیاید!!! چه معنی دارد که آدم در بیست و چندسالگی‌اش حتّا یک اتاقِ فکسنی ِ شخصی نداشته باشد برای خودش! مادرم معتقد است من یک آشغال‌جمع‌کن حسابی‌ام! اگر رعایت کنم همین‌قدر جا هم بس است! مگر نیم وجب آدم بیشتر هستم! علاوه بر مخالفت دائم مادرم با میزان کتاب‌خری‌هایم، امروز وقتی بسته‌بندی‌های عجیب و غریب مرا دید در ظروف یک‌بار مصرف! کم مانده بود شاخ دربیاورد! طوری که اصلن نتوانست حرفی بزند و تنها گفتش: آخه! بطری نوشابه رو نگه داشتی واسه چی؟ خُل شدی؟ من امّا، به قدر یکی، دو ساعت سرگرم همین آشغال‌جات بودم از ظهر به این طرف و کلّی خاطره‌بازی‌ كردم؛ فکرشو بکنین این نوشابه رو کی خریده بود

+  یکشنبه سی ام تیر 1387       | 

"يكي ديگر از سياست‌هاي كيفري اسلامي اين است كه سياست جنبه پيشگيرانه داشته باشد حالت "رادعيت" داشته باشد يعني اثر بگذارد بر ديگران و خود شخص مجرم. مجرم براي اينكه در آينده اصلاح شود و ديگران سرمشق بگيرند كه اين قبيل مجازات وجود دارد و ديگر اقدام نكند و ايجاد رعب كند ديگران را منع كند از اين كه فكر اقدام به جرم را بكنند اين همان پيشگيري است. مجازات بايد اثر پيشگيري داشته باشد اين هم يكي از سياست‌هاي كيفري است باز هم در اين مورد آيات و رواياتي را مي‌توان به روشني استفاده كرد و من در اينجا از اين بحث صرف‌نظر مي‌كنم چون بحث مفصلي است و وقت گرفته مي‌شود و در جاي خودش بحث شده و مي‌شود."*

ما؛

پي.‌نوشت ۱)؛ * از كتابچۀ كوچكي با عنوان پيام عدالت كه مشروح بيانات حضرت آيت‌الله هاشمي شاهروي است در مراسم اختتاميه سوّمين نشست سالانۀ رؤساي زندان‌هاي سراسر كشور (تهران: انتشارات راه تربيت)

پي.‌نوشت ۲)؛ اون وقت من خيال مي‌كنم خودم هستم كه خيلي بد حرف مي‌زنم و گيج و معناي حرفام كمتر روشن و شفاف هستش! حتّي يكي پيدا نشده دست‌كم يه بار بخونه اين مشروح بيانات رو قبل از چاپ!

+  یکشنبه سی ام تیر 1387       | 

تلفن مي‌زنم بهش، يه طور عجيبي است صدايش. مي‌پرسم: خسته‌اي؟ مي‌گويد: نه. دوباره مي‌پرسم: گريه كردي؟ دوباره مي‌گويد: نه. بعدتر، باز هم مي‌پرسم: چته پس؟ مي‌گويد: از تو مي‌ترسم! زين پس، شليك خنده است و حرف مي‌زنيم دست‌آخر!

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

 ... ديشب، از روي قصد، كلّي دري‌وري آگاهانه بارِ دوستي كردم. حق‌اش نبود؟ بود ولي! حق‌اش است كه آدم اصلن او را در هيچ گروهِ فرضي و واقعي نگذارد! شايد براي او فرقي نكند. براي من امّا، اهميّت دارد كه او كجاي زندگي‌ام ايستاده است حالا. جايي كه نبايد! جايي كه حق‌اش نيست ولي آرام آرام تنزّل پيدا كرده است از مقام‌اش. من بي‌حوصلگي را مي‌فهمم. خودم زياد دچارم بهش. بسيار پيش مي‌آيد حس و حالِ تحمّل ديگران را ندارم. به تلفن جواب نمي‌دهم. به قدر پيامكي حتّا. رفت‌و‌آمد و گشت‌و‌گذارم هم تعطيل مي‌شود و در انزوايي خودخواسته، حريم خودم را تنگ‌تر مي‌كنم براي مدّتي يا مدّت‌هايي ... آدم فاصله مي‌گيرد. سكوت مي‌كند. مي‌گذرد و برمي‌گردد؛ پُرصبرتر و دوست‌تر. من امّا، مي‌ترسم از اين فاصله و سكوتي كه نمي‌گذرد و آدم برنمي‌گردد ديگر! با او اين‌گونه شده است اوضاع ....

* اين حرف‌هايم ربطي ندارد به دوستي كه پيامك فرستاده و نوشته است حوصله ندارد. راه افتاده‌ام رو اعصابش. عذر او موجه است. مي‌فهمم. اين حرف‌هايم ربط دارد به دوستي كه ... آن شبي كه برايت نوشتم پارسال دوست، امسال آشنا. نوشتي: به حساب تو دوست هستيم هنوز! چه‌طوري دوست هستيم اون‌وقت؟ هفته به هفته سراغ همديگر را نمي‌گيريم. يادت نيست پيامك‌هاي رأس ساعت يازده شب به هواي اينجا. ديگر به قدر همين فضاي مجازي نيز در زندگي هم نيستيم؛ ديد و بازديد پيشكش! من تابِ اين نوع دوستي را ندارم! كه تو هي دينگ حوالۀ پنجرۀ ما كني، سرت گرمِ ديگران باشد ولو به قدر كمي حال و احوالِ معمول، سهم خودمان نباشيم. دلم نمي‌خواهد بعدِ اين همه وقت، سرخطِ اوّل ايستاده باشيم كه بخواهيم از نو شروع كنيم! حماقت است به نظرم. بهت گفتم يك شبِ ديگري، من حوصلۀ شروع كردن ندارم ديگر. مي‌خواهم هي ادامه بدهم فقط! شايد هم اشكال از من است كه روي دوستي تو حساب مي‌كردم! بااينكه، هيچ‌وقت حسابِ من خوب نبوده است. دوست ندارم ناراحت باشم و دلخور و آزرده، حرفي نزنم و بگذرم. گيرم، هر چي! براي من مسئلۀ پرُاهميتي است دوستي. ما زبان همديگر را گم كرده‌ايم و به نظر تو فاجعه‌اي رخ نداده! براي من امّا، همين نهايت فاجعه است! ترجيح مي‌دهم به قولِ خانه سبز‌ي‌ها با يكي قهر باشم ولي، با هم حرف بزنيم. ما با هم حرف نمي‌زنيم. تو از سرِ نمي‌دانم چه؟ دينگ مي‌فرستي. من بي‌علاقه مي‌نويسم سلام. هوم. هان؟ تو خوبي. منم خوبم. تو هيچ نمي‌گويي. من دلم مي‌خواهد بگويم چقدر حرص مرا در مي‌آوري با همين دينگ‌هايت! مجبور كه نيستي؟ وقتي حرفي نداريم با هم، بي‌خيالي طي كنيم بدون همين كلماتِ بي‌احساس كه الكي مي‌نويسيم و ته‌اش هيچ حس خوبي نيست. يا اگر هست، حس نمي‌شود اصلن. من كه تكليفم با تو مشخص است؛ خيال مي‌كنم دوست نيستيم ديگر. تو اين‌طوري حالي‌ام مي‌كني با كارهايت. خودت مي‌گويي دوستيم ولي. نشانه‌اش كو؟ تو كه ادّعاي هنوز دوستي را داري نبايد حرفي بزني يا رفتاري نشان بدهي از خودت كه آدم باورش بشود؟ كه وقتي هم بعد از دو، سه هفته پيامك مي‌فرستي، فقط پرسيده‌اي كه ...؟! من از هر چي سؤالِ اين مُدلي متنفرم. اين هزار بار! اگر نمي‌نوشتم، لال مي‌مُردم.  شايد خوشت نيايد. من امّا، دوست داشتم بنويسم. هي فكر مي‌كنم بهت كه در اين چندوقت ... بعد، حرص مي‌خورم. خيلي.

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

تازه تازه داري مي‌فهمي هيچ‌وقت بلد نبودي بنويسي ولي، هي نوشتي. الكي! هي دختر! قدِ سوادت هم خيلي كوتاهه! الان مي‌فهمي. تازه ... تازه

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

+  جمعه بیست و هشتم تیر 1387       | 

آقای مهربان! بعد یک‌وقتی مثل امشب من اصلن اعتماد به نفس ندارم. دلم هم گرفته است. یکی زده حال ما را گرفته است اساسی. حوصله‌ی هم سن و سال خودمان را هم نداریم. دوست وبلاگی بدتر! تازه بلاگفایی؟!!! چقدرم بدتر! هی لعنت و فحش زیاد به بلاگفا! اصلن که من خنده‌ام نمی‌آید دیگر! چقدر دلم گریه می‌خواهد؛ زیاد و بلند. چرا به شما می‌گویم ولی؟ آهان! شما مرا چشم کرده‌اید! می‌بینید که اعتماد به نفس ندارم. خنده‌ای هم در کار نیست. قضیه غم‌انگیزی عجیبی دارد. بلد هم نیستم بنویسم. از این بدتر هم می‌شود آیا؟ شده است دیگر ... همین خیلی بد است. بدتر است به خدا. 

+  جمعه بیست و هشتم تیر 1387       | 

"خانم مددکار لطفاً وقت دارین یه خانم خیلی خوب رو که حوصلش خیلی سر رفته و نمی‌تونه بره تهران, ببرین کرج گردش؟ اون‌وقت منم برات یه کادو روز مددکار می‌خرم. باشه؟"

حالا نه اينكه گولِ وعده‌اش رو خورده باشم واسه كادوي روز مددكار، بيشتر واسه شماره تلفن‌اش ذوق كرده بودم كه پيش‌شماره‌اش با نمرۀ تلفن خانۀ ما يكي بود و بعد، با ايشون و زهره يه دوساعتِ خوش بر ما گذشت با كلّي قرار و مدار واسه گردش‌هاي بعدي!   

ته‌اش؛ بعدش مي‌بيني عمر شادي به قدرِ همين يكي، دو ساعت است و يكي حوصله ندارد. تو راه افتاده‌اي رو اعصابش. حرص مي‌خوري از دست خودت كه چي؟! يعني فقط واسه همون يه شبي كه ... بعد، با خودت كه خلوت مي‌كني، حضرت عبّاسي مي‌بيني اندازۀ همان يك شب هم نمي‌توانستي براي دلِ خودت يك آرزوي كوچك داشته باشي ...  خيلي غم.

بعد؛ كاش! اين غلط كردن و گ*ه خوردن مي‌توانستند جبران كنند بعضي اشتباهات آدم را. چقدر الان كلافه‌ام. نگران‌ام.

+  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387       | 

"چلبي" هديۀ زهره جان به ما بابت روز مددكار

امروز كه گذشت! ولي، يادتون بمونه واسه سالِ بعد كه چنين روزي، مصادف با ميلاد حضرت علي عليه‌السلام، علاوه بر روز پدر يه مناسبت ديگه هم داره كه به بهانه‌اش مي‌تونين به ما تبريك بگين و كادو بخرين!

روز مددكار و پنجاه سالگي مددکاری اجتماعی در ايران مبارك.

پي.‌نوشت )؛ عكس به شدّت آموزشي است. اسمِ اين جانورِ عروسكي به پيشنهادِ زهره شد "چلبي!" كه هديه شد به ما بابت روز مددكار! مرسي زهره جان

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387       | 

بي‌خيالِ ديروزِ پُر ترافيكِ تهران كه زيادي گرم بود.

بي‌خيالِ ديروزِ پُراسترس زهره و خودم كه بي‌سابقه‌ترين بود. 

با خيالِ همۀ روزهاي خوبِ نوجواني‌ام و دانشجويي‌ام. 

با خيالِ ديروز ِ پُرمعرفتِ اين سه تن؛

دكتر هادي خانيكي، دكتر محمّد مهدي فرقاني و دكتر يونس شكرخواه

دكتر هادي خانيكي، دكتر محمّدمهدي فرقاني و دكتر شكرخواه عزيز

كه اميدِ آدم به انسان را زنده مي‌كنند،

و اميدِ به مردانگي را در اين دنيايِ پُر از نامردي ... 

با محبّت و خيلي تشكر

و تبريكِ روز پدر

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387       | 

 

دفترچۀ كوچكي‌ است براي ثبتِ تاريخِ اتفاقاتِ بزرگِ زندگي من.

بيست و چند سالي خالي بود تا حادثۀ تو ...   

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387       | 

 

سوار بر ارابۀ خواب شده‌ام.

تمام عالم رويا را تصرف كرده‌ام،

و سرزمين دور دستي را،

كه به نام تو خوانده مي‌شود.

لذّت شكنجه‌آوري‌ است.

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387       | 

مي‌خواهم بدانم شما خسته نشده‌ايد بس كه كتاب‌هاي موفقيّت را خوانده‌ايد يا درباره‌شان شنيده‌ايد؟ كتاب‌هاي كوچكِ عشق و آرامش و موفقيت و مديتيشن و فهكذا را بگذاريد كنار! من يك كتاب كوچكِ بامزه بهتان معرّفي مي‌كنم كه اگر به توصيه‌هاي آن موبه‌مو عمل كنيد، قول مي‌دهم در سه سوت! شما را به سوي ناكامي خواهد كشاند!!! باور نداريد كتاب كوچكِ شكست را بخوانيد. آن وقت از دوازده گام باخبر مي‌شويد كه براي پيش رفتن تا قلۀ شكست به آنها نياز داريد. در اين صورت، شما موفق‌ترين انسان شكست‌خورده خواهيد بود! كه كوچۀ پشيماني‌اش هم بن‌بست است.   

* * *

"...مرده‌شور هر روز صدها مرده را مي‌بيند كه اگر بر سرشان فرياد بكشد يا نوزاش‌شان كند، هيچ عكس‌العملي از خود نشان نمي‌دهند. او "يقين" پيدا كرده است كه وقتي كسي از دنيا رفت، ديگر زنده نمي‌شود. و اين "يقين" است كه به او اجازه مي‌دهد كارهايي را انجام بدهد كه براي ديگران ترسناك‌ترين جلوه‌ها را دارد. او هم روز اوّل، از دست زدن به مرده‌ها ترسيده است و قطعاً اجبار اجتماعي او را تا غسال‌خانه كشانده است. اما وقتي چند روزي گذشت و هيچ مرده‌اي زنده نشد، فهميد كه بايد "يقين" را يكي از اصول اوليه زندگي خود قرار دهد. هنوز داخل گورستان هستي و به باورهاي قلبي‌ات فكر مي‌كني. اگر "يقين" داشتي كه درس خواندن فقط به نفع خودت است، امروز سال هفتم كارشناسي را پشت سر نمي‌گذاشتي. اگر "يقين" پيدا كرده بودي كه كمك به مردم همان ياري رساندن به زندگي‌ات است، هر لحظه به فكر نقشه كشيدن براي زمين خوردن ديگران نبودي. اگر "يقين" داشتي كه ... اما تو فقط روزي هزار بار تكرار مي‌كني كه "نبايد بي‌اراده باشم" "نبايد به كسي ظلم كنم" "نبايد عصباني بشوم" و ... و يا در روز بارها به ديگران مي‌گويي:" من هميشه حق پدر و مادر را رعايت مي‌كنم." "من هميشه با مردم مدارا مي‌كنم." "من هميشه صادق هستم." و اين تكرارها هر روز ادامه دارد و تو بدون اين كه عملي داشته باشي صدها جمله را تكرار مي‌كني اما هنوز "ترديد" داري كه عمل به اين كارها منفعتي را به دنبال دارد و اين تكرارهاي دائمي، بهترين بال پروازت شده است تا به سقوط در درۀ "شكست" و نابودي، كمكت كند." ص ۳۴

* * *

دوازده گام به سوي ناكامي

دوازده گام به سوي ناكامي

نوشتۀ سميه سادات لوح موسوي. تصويرگر محمدرضا دوست محمدي. تهران: انتشارات تبارك. چاپ اول ۱۳۸۳، ۴۰ صفحه، قيمت ۶۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛

+ گيرنده: دخترم 

+ گفت‌و‌گو با خانوم سميه سادات لوح موسوي

+ مروري بر آثار خانوم سميه سادات لوح موسوي

پيوست؛ تشكرات فراوان از صدرا جان!

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387       | 

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387       | 

نمي‌دانم! شايد يك دختر دوازده ساله بتواند ارتباط برقرار كند با اين نامه‌ها! هر چه باشد من در همان دوازده سالگي‌ام، دوزاده ساله نبودم باز! چه برسد به حالاي بيست و چند سالگي‌ام! ترجيح مي‌دهم كتابي را بخوانم كه مجموعۀ نامۀ بچه‌ها باشد به هر چي، به هر كي ... آدم‌بزرگ‌ها بلد نيستند نامه بنويسند! گيرم شاعر و نويسنده باشند حتّا! نشان به آن نشان كه در ميان اين نامه‌ها، جعفر ابراهيمي (شاهد) رسماً اعتراف كرده است!

مي‌پرسيد داستان چيست؟ موضوع دربارۀ كتاب گيرنده: دخترم است كه مجموعه‌اي است از نامه‌هاي نويسندگان و شاعران و هنرمندان انگار كه به دخترشان نوشته باشند!؛ صادق آئينه‌وند، محمود حكيمي، مصطفي رحماندوست، سيد مهدي شجاعي، يونس شكرخواه و ....

مجموعۀ اين يادداشت‌ها بيشتر از آنكه شكل و سياق نامه را داشته باشد متن‌هايي است پُر از پند و نصيحت. نمي‌دانم! شايد هم واقعاً نامه‌هاي پدر و مادرها براي فرزندان‌شان به ويژه دخترهايشان اين شكلي باشد! من چنين تجربه‌اي را نداشته‌ام كه پدرم يا مادرم برايم نامه‌اي نوشته باشند!

بهرحال، به نظرم اگر فرستنده‌هاي نامه‌ها (همان نويسندگان‌شان) كمي شخصيت‌هاي متفاوت‌تري داشتند و از گروه‌هاي مختلف انتخاب مي‌شدند خيلي بهتر بود و كتاب، اينقدر مذهبي به نظر نمي‌آمد! چرا كه، حتا آن دو فرستنده‌اي كه از عالم هنر و سينما انتخاب شده‌اند يكي‌شان محمد نوري‌زاد است و ديگري سيد جواد هاشمي كه نامه‌اش پايان‌بخش كتاب است و با اينكه مانند بيشتر نامه‌هاي كتاب به آيه و حديث اشاره نكرده است امّا، با وجود نامه‌هاي قبلي و پيش‌زمينۀ ذهني‌اي كه دربارۀ ايشان در ذهن‌ من بود، بيشتر همان را تداعي كرد برايم كه نامه‌هاي ديگر؛ نامه‌هايي كه بيشتر به تبليغ براي دين و مذهب شبيه بودند!

البته خانوم سپيده خليلي نامۀ خوبي نوشته‌اند كه با وجود طولاني بودن، كسل كننده نيست و آدم دوست دارد حرف‌هايش را. همين‌طور، آقاي مصطفي رحماندوست. دكتر يونس شكرخواه نيز نامۀ كوتاهِ شاعرانه‌اي نوشته‌اند كه نثر زيبايي دارد.

:: هميشه فكر كن، هر كسي مشكلي دارد كه تو از آن بي‌خبري، و وقتي اشتباهي مي‌كند، آن را به پاي همان مشكلي بگذار كه تو نمي‌داني و او را ببخش و چيزي به دل نگير. ص ۵۷ از نامۀ خانوم سپيده خليلي

:: روزگار عجيبي است دختر! آدم تا دو تا شخصيت نداشته باشد، بزرگ به حساب نمي‌آيد! ص ۷۰ از نامۀ آقاي مصطفي رحماندوست

:: تو خوابيده‌اي، چشمان عروسكت باز است. دوستت دارم. بارها به تو گفته‌ام. دوستم داري، بارها به من گفته‌اي، نمي‌دانم چه‌قدر معني‌اش را مي‌داني. دوستم داري، مي‌دانم. همۀ بچه‌ها با دوست داشتن شروع مي‌كنند. حالا دوستم داري، فردا كه بزرگ‌تر شدي به قضاوتم مي‌نشيني. كاش آن گاه مرا ببخشي. ... و ... ص ۱۳۳ از نامۀ دكتر يونس شكرخواه

گيرنده: دخترم

گيرنده: دخترم (نامه‌هايي از چهره‌هاي آشنا به دخترانشان)

به كوشش سميه سادات لوح موسوي، تهران: انتشارات سروش، چاپ سوّم، ۱۳۸۴، ۱۷۷ صفحه، قيمت ۱۲۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛

+ نامۀ خانوم طوبي كرماني را مي‌توانيد در اينجا بخوانيد.

+ گفت‌و‌گو با خانوم سميه سادات لوح موسوي گردآورندۀ اين كتاب

+ مروري بر آثار خانوم سميه سادات لوح موسوي

پيوست؛ تشكرات فراوان از صدرا جان!

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387       | 

سياره گنج

از قصه‌هايي كه شخصيت‌هايش پي گنج و كشف هستند خوشم نمي‌آيد اصلن! (مثلن اين) ما را عشق و عاشقي خوش است!

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387       | 

موش سرآشپز

خوبي كارتون، علاوه بر عاقبت‌به‌خيري ته‌اش، اين است كه اگر دنيا دنيا آدم هم دشمن‌ات باشند هميشه يكي هست كه رفيقِ شفيق است! و محبّت و صداقت‌اش جبران مي‌كند فقدانِ باقي را. ضمن اينكه، سادگيِ تحقق خواسته‌هاي متفاوت و برآورده شدن آرزوهاي رويايي در كارتون، كلّي اميد تزريق مي‌كند به آدم. انزوايي كه با تماشاي كارتون براي خودمان مي‌سازيم، حدودِ آرام‌بخشي است به دور از اضطراب‌هاي معمول و نگراني‌هاي زيادِ زندگي. اين آقا حق دارد وقتی كه خیلی خراب است، فقط کارتون {انیمیشن} تماشا می‌کند! تا ديشب، ملتفتِ اوضاع نگران‌كنندۀ خودم نبودم. يعني، خيال نمي‌كردم اينقدر جدي باشد! گفتم حالا يكسري‌ كارتون رسيده، طبيعي است كه بنشينم به تماشاي آنها. ديروز غروب، وقتي كه موش سرآشپز را خريدم كمي نگرانِ خودم شدم. افتاده‌ام در جرياني كه بي‌شباهت نيست به نوعي مكانيزم رواني؛ انكار، سركوبي يا واپس‌روي است يحتملِ زياد. تا اينكه شب، كمي مانده به ساعت دوازده، معصومه، يارِ دبستاني‌ام، تلفن مي‌زند و بعد، گريه كه مي‌كنم ديگر مطمئن مي‌شوم من خيلي خرابم اين روزها!

+  شنبه بیست و دوم تیر 1387       | 

گفته بودم گوشي تلفن‌ام را گم كرده‌ام، يابنده قول داده بود برگرداند آن را. ولي مردكِ ... {در تشخيص فحش متناسب عاجزم!} گوشي تلفن مرا پس نداد دست‌آخر! گوشي به درك! از خدا بي‌خبر تا جايي كه مي‌شد به هر فك و فاميل ديده و ناديده‌اش {فكرشو بكنين حتّا به خارج از كشور!}زنگيده در همان يك‌روز. تازه به قول زهره شانس آورده‌ام جمعه بوده، نيم‌بهاء محاسبه مي‌شود هزينه‌اش! ما را بگو چقدر ساده‌ايم، وقتي گفت تلفن را پس مي‌دهد باور كرديم، سيم‌كارت را منهدم نكرديم كلّي ضرر مضاعف وارد شد بهمان. 

:: آقاي مهربان! ديگه داره اعلام شماره حساب ضرورت پيدا مي‌كنه واسه واريز كمك‌هاي نقدي! نه؟

+ سير تحولي گوشي تلفن همراه ما تاكنون

+  شنبه بیست و دوم تیر 1387       | 

مي‌گويي حساب مهم است به دليل ضريب بالايي كه دارد. نويسندگي هم كه بي خيال مچل است. حرف شما قبول! من فقط مانده‌ام دوستي‌مان از سر حساب و كتاب بود مگر؟ 

ساده‌ترين وسيلۀ ارتباطي هيچ نيست مگر زبان. زبان همديگر را كه گم كنيم، مطمئن باش راهي پيدا نمي‌شود از سمت كلمات براي دوستي ...  كه البته، اين موضوع من است و نه شما براي همين مي‌گويم بي‌خيال!  گمانم بر دوستي بود كه انگاري هيچ نبود مگر حسابِ ناخوب و خيالِ نامربوط. اين‌طورياست؟

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

 

حتّا زمين هم چيزي از دست نمي‌دهد

چرا كه هر برگي كه بر اثر زردي بر زمين مي‌افتد

با برگ سبز تازه‌اي جايگزين مي‌شود

پس هيچ چيز نابود نمي‌شود

بلكه يافته مي‌شود

اگر جستجو شود*


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

گذشته‌ام را دوست مي‌دارم. بابت هيچ فعل و رفتاري پشيمان نيستم حالا. هميشه خوب زندگي كرده‌ام و درست. اشتباهِ ناخودآگاه و خطاي ناخواسته‌‌‌ام را نيز بخشيده‌ام به خانومي خودم. دفترِ روزنوشت‌هاي دانش‌آموزي‌ام پُر از بچّه‌بازي‌هاي شيرين است و نگراني‌هاي الان الكي و آن موقع زيادي مهم! حقيقت همين است كه اين نيز بگذرد! وقتي اين گذر عمر ِ مستند را مي‌خوانم، اميدواري‌هايم بيشتر مي‌شود. مي‌بينم تمركز نامناسب بر گذشته و آينده، آدم را به هيچ زمان و مكاني رهنمون نمي‌شود مگر فلسفه‌بافي‌هاي بي‌پايان، شكايت‌هاي زياد و هي نگراني. درحالي‌كه، تمركز بر لحظۀ اكنون، پُر از زندگي است و به من اجازه مي‌دهد كه تنها براي ارضاي تمايلات خودم، تصميم بگيرم.  


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

زندگي جديد امپراتور

بدون شك، تماشاي زندگي جديد امپراتور بدون دوبلۀ فارسي و ادا و لهجه‌اش اصلن مزه ندارد!

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

توضيح؛ اين يادداشت يك خودآموز ساده است دربارۀ چگونگي استفاده از Google reader براي عده‌اي از دوستان متقاضي! البته، تا جايي كه خودم بلد هستم!!!  


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

كسي به در نمي‌زند ... پرنده پر نمي‌زند ... درِ سحر نمي‌زند ... سپيده سر نمي‌زند ... از اين خراب‌تر نمي‌زند ... آشنا به رهگذر نمي‌زند ... ندا به گوش كر نمي‌زند ... كسي تبر نمي‌زند ... (ه.ا. سايه)

خيلي منتظر اين پنج‌شنبه بودم تا بهت زنگ بزنم. از همان اوّل هفته هي چشم‌به‌راهِ اين غروبِ واپسين روز بودم؛ وقتي كه از كلاس زبان برمي‌گردم خانه، گوشي تلفن را برمي‌دارم و بعد، شمارۀ تو را مي‌گيرم با كلّي خوشحالي. تلفن زنگ مي‌خورد و تلفن هي زنگ مي‌خورد امّا، تو در خانه نيستي انگار. شايد رفته است باشگاه يا هنوز برنگشته از سر كار. براي خودم اين چنين فرض مي‌كنم و مي‌گويم بهتر است مزاحمت نشوم وقتي بيرون از خانه هستي. بعد، دلم طاقت نمي‌آورد، شمارۀ تلفن همراهت را كه مي‌گيرم جدي جدي نگران مي‌شوم؛ دستگاه مشترك موردنظر خاموش است!!!

:: خواهش مي‌كنم هنوز نرفته باش!

بعدن نوشت)؛ اشك و آه! ما به درگاه باري‌تعالي مقبول افتاد 

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

سه غروب غم‌انگيز پس از حاج تازه خان ...

مغازه‌اش درست روبه‌روي در ورودي دبستانِ ما بود؛ تنها مغازه‌اي كه در آن خيابان بود. قبل و بعدِ ساعت مدرسه، آن مغازۀ فسقلي پُر بود از بچه مدرسه‌اي‌هاي كوچك با روپوش و مقنعه‌هاي يكرنگ كه هر كدام، مي‌خواستند پيشي بگيرند از ديگري، زودتر دلي از عزاي پفك و چيپس درآورند! كه در بوفۀ مدرسه خبري نبود از اين دو قلم جنسِ جور با سليقۀ بچه‌ها. گاهي، پيرزن هم مي‌آمد به كمكِ مردش وقتي كه ازدحام بچه‌ها بيشتر مي‌شد. علاوه بر اين، پيرمرد تنها كسي بود كه كيك دوتوماني مي‌فروخت؛ كيك كوچك و باريكي شبيه باميه ولي، كمي بزرگ‌تر كه خوشمزه بود خيلي. من مشتري ثابتِ كيك‌هاي دوتومانيِ پيرمرد بودم. يك‌سال قبل‌تر، ديدم كه جلوي در خانه‌شان كه ديوار به ديوار مغازه است اعلاميۀ ترحيم چسبانده‌اند به نام سحرخاتون! دقّت مي‌كنم به عكسِ اعلاميه! اي خدا! پيرزن رفته بود. انگاري همين ديروز بود كه با آن دامنِ پرچينِ رنگي، شليته و روسري بزرگش مي‌نشست روي صندلي، جلوي مغازه. از فرم لباس و ته‌ماندۀ لهجه‌شان پيدا بود كه كُرد هستند. يكو دلم تنگ شده بود براي غرغركردن‌هاش وقتي كه ما هجوم مي‌آورديم سمتِ ويترينِ مغازه و هر كدام با صدايي بلندتر از ديگري مي‌گفتيم كه چي مي‌خواهيم و چقدر پول داده‌ايم؟ بعدِ آن، هر وقت كه از جلوي مغازۀ پيرمرد مي‌گذشتم، خودش را مي‌ديدم كه تنها نشسته است زير سايه‌بان، جاي سابقِ زنش بود آنجا. او كه مرا به خاطر نمي‌آورد بعد از نوزده، بيست سال. من ولي، هميشه به يادِش بودم با همۀ بدخلقي و بي‌حوصلگي‌هاي ناشي از سن و سالِ بالايش و شدّت شيطنت ما البته. منتها امروز، دوباره كه گذرم افتاد به آن خيابان، وقتي كه از جلوي مغازۀ پيرمرد مي‌گذشتم تكه پارچۀ سياهي توجه‌ام را جلب كرد كه خيلي بي‌سليقه چسبانده بودند به كركرۀ مغازه كه پايين بود. بعد هم متوجۀ اعلاميۀ ترحيمِ روي ديوار شدم؛ سه غروب غم‌انگيز ... حاج مير تازه خان شهامي ... اسم و رسم‌اش را كه نمي‌دانستم. ولي، عكس خودش بود؛ عكس پيرمرد ... حاج تازه خان! با همۀ خاطراتِ هنوز زنده‌اش در ذهن من مُرده بود!

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387       | 

"گرنيكا (لينك به ويكي‌پديا) نام تابلوي تن به مهاجرت سپردۀ پيكاسوست؛ تابلويي كه پيكاسو از آنِ اسپانيا مي‌دانستش. اگر رهايي را باز مي‌يافت. زندگي سيما، قهرمان رمان گرنيكا، بي‌شباهت به سرنوشت تابلوي گرنيكا نيست. تابلويي در مذمّت جنگ، اما برخاسته از جنگ و الهام گرفته از سرنوشت شهري كه نخستين شهر يكپارچه بمباران شدۀ تاريخ است. سيما نمي‌داند آنچه پيش رو دارد دروغ است. رؤياست. خيال است يا داستاني است جانشين دروغ، رؤيا، خيال يا داستاني ديگر. چنين سرنوشتي چه مي‌تواند باشد جز عشق؟ و باز تسلط بر چنين سرنوشتي چه راهي مي‌تواند داشته باشد جز بازيافتن رهايي؟"*

در پشت جلدِ كتاب، اين‌طوري* نوشته شده است. امّا، آيا واقعاً بعد از خواندنِ گرنيكا (لينك به انتشارات ققنوس)چنين برداشتي در ذهن خواننده شكل مي‌گيرد؟ من مي‌گويم نه! به نظر من، اگر چنين قصد و منظوري دارد داستانِ خانوم توانگر، ايشان مي‌بايست اين همه را طوري در لايه‌هاي پنهاني به خوردِ مخاطب مي‌داد كه لازم نباشد اين‌چنين توضيح دادنِ علني كه خواننده به زور! شيرفهمِ اصلِ اصليِ داستان بشود!


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  پنجشنبه بیستم تیر 1387       | 

ديو و دلبر

خدا قسمت كند از اين هيولاها! كه هديه‌‌شان هم اندازۀ عظمتِ خودشان است؛ يك كتابخانۀ رويايي! امروز نوبت رسيد به ديو و دلبر. كارتون قشنگي بود با پيام اخلاقي قشنگ‌تري. همان كه شازده كوچولو هميشه مي‌گويد: آنچه اصل است از ديده پنهان است! بعد هم، همگيِ شخصيت‌هاي كارتوني، از قوري و شمعدان و ساعت تا فرچه و فنجان عاقبت‌به‌خير شدند و ديو و دلبر هم سال‌هاي سال به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند. ما كلّي دلمان از اين قسم زندگي مي‌خواهد البته، آن كتابخانۀ رويايي نيز بايد به پيوست منظور گردد.

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387       | 

سيندرلا

سيندرلا كه معرّف حضور همگي هست؟ يك‌اش را ديده بودم پيش از اين. امشب، دوباره‌بيني‌اش قسمت شد به علاوۀ سيندرلاي دو كه ماجراهاي زندگيِ پرنسس خانوم بود بعد از آن داستان يك لنگه كفش و ازدواجش. آدم اين كارتون‌هاي رؤيايي را كه مي‌بيند دلش پُر مي‌شود از آرزو! امّا، كجاي دنياي كريه‌منظر ما مي‌شود يك خانومِ فرشتۀ نجات پيدا كرد كه چوب سحرآميز داشته باشد؟ حالا تو هي هر صبح، خيسِ گريه باشد بالش‌ات!!! فريادرس كو؟

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387       | 

شبهاي روشن، نيمه پنهان، قارچ سمي

براي خاطرِ عزيزش، فيلم بازي مي‌كنيم!

در همۀ عمرم، سه فيلم را بيشتر دوست داشته‌ام و مكرّر ديده‌ام؛ نيمۀ پنهان، قارچ سمّي و شب‌هاي روشن. 

از اين رو، تهمينه ميلاني و رسول ملاقلي‌پور و فرزاد مؤتمن را دوست مي‌دارم تنها به دليل كارگرداني همين سه فيلم.

و از خيلِ بسيارِ بازيگران محمّد نيك‌بين، جمشيد هاشم‌پور و مهدي احمدي را دوست مي‌دارم تنها به دليل بازي در همين سه فيلم + رضا كيانيان را براي بازي‌هاي بي‌نظير و شخصيّتِ بي‌مانندي كه دارد.

دعوتي‌ها؛ناهيد نوري، محمود قلي‌پور، فاطمه قدياني، كيوان وكيلي و دوست نازنين‌ام؛ وسام عزيز

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387       | 

گوژپشت نتردام

آدم بدجنسِ قصّه (Frollo) ايستاده روي سكّو با مشعلي در دست، دخترك كولي (Esmeralda)‌را بسته‌اند به تير چوبي و جمعيّت نظاره‌گر و سربازِ عاشق‌ (Phoebus)‌در بند است و گوژپشتِ طفلك‌(Quasimodo) ديگر نااميد شده است از داستانِ غم‌انگيزِ زندگي‌اش و تقديري كه دارد ختم مي‌شود به نيستي. ولي، آن سه تا مجسمۀ سنگي هنوز حرف مي‌زنند و تحريك مي‌كنند آن ته‌ماندۀ احساسِ گوژپشت را تا بلكه بتواند زنجيرهايش را پاره كند و نجات بدهد دختركِ كولي را. گوژپشت اظهار ناتواني مي‌كند و از مجسمه‌هاي سنگي مي‌خواهد كه تنها بگذارند او را. اينجا، يكي از مجسمه‌هاي سنگي حرفي را مي‌زند كه انگيزه مي‌شود در گوژپشت. مجسمه مي‌گويد: ما كه از سنگ هستيم. خيال كرديم شايد تو از چيزي ساخته شده‌اي كه قوي‌تر از سنگ است؟ بعد، گوژپشت تمركز مي‌كند و جميع نيروهاي باقي‌مانده‌اش را، به خصوص عشق را، به مدد مي‌طلبد تا براي نجاتِ زندگي محبوب‌اش (دخترك كولي) كاري بكند و ... در تمام مدّتي كه نشسته بودم پشت مونيتور براي تماشاي گوژپشت نتردام، پُربغض بودم و دوست‌داشتن و قصه كه به سر مي‌رسد منم و سيل اشك ...

+  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387       | 

سفيدبرفي وهفت كوتوله

ديروز كه زهره آمد اينجا، با خودش چند DVD هم آورد؛ كارتون هستند همگي. از اين رو، امشب ديگر مراسم كتاب‌خواني را تعطيل كرده، نشستيم پاي تماشاي كارتون. اوّل هم، سفيدبرفي و هفت كوتوله. جفت‌مان، دراز كشيده بوديم و سفيدبرفي ايستاده بود سر چاه و زده بود زير آواز و يك مشت پرنده، دوره‌اش كرده بودند. مي‌پرسم: "آخرش شوهر مي‌كنه دختره؟" زهره جواب مي‌دهد كه يادش نيست. هميشه تا جايي ديده كه دختره دارد خانۀ كوتوله‌ها را تميز مي‌كند. بعدتر ادامه مي‌دهد:"اگه اين ازدواج كنه، ما هم ازدواج مي‌كنيم!" ما همان‌طوري درازكش افتاده‌ايم كف اتاق. سفيدبرفي آوارۀ جنگل شده حالا و جيغ مي‌زند توي تاريكي. "الكي سر و صدا مي‌كنه دختره." زهره مي‌گويد:"خب، بلند شو صداشو كم كن." و خودش بلند مي‌شود و كاري را مي‌كند كه گفته بود. دوباره دراز مي‌كشد و ادامه مي‌دهد:"الكي جيغ مي‌كشه يعني؟ تو خودت بودي چي كار مي‌كردي تك و تنها توي جنگل؟" حرفي نمي‌زنم. حواسم به جمعيّت جك و جانورهايي است كه ديگر رفيق شده‌اند با سفيدبرفي و بعدتر، مشغول رُفت و روبِ كلبۀ كوتوله‌ها مي‌شوند با هم. حالا بعدِ نظافت است و سفيدبرفي خميازه مي‌كشد و درجا، خواب غالب مي‌شود بهش. نگاه مي‌كنم به زهره كه خوابيده است او هم. من اما، همين‌طوري پيگيرِ ماجراي دختره هستم توي جنگل لابه‌لاي آن مردهاي كوچك. زهره سرنوشت‌مان را ربط مي‌دهد به تقدير دخترك و بعد، تخت مي‌خوابد بي هيچ نگراني؟ خب، حالا بياييم و هيچ شاهزاده‌ي عاشقي پيدا نشود توي داستان، سفيدبرفي هم ترشيده بشود بماند ورِ دلِ اين كوتوله‌ها؟ آدم اينقدر بي‌خيال! حالا، سفيدبرفي رقصش را كرده، آوازش را خوانده، شام هم كه خورده بودند همگي قبل از مراسم عيش و طرب‌شان، دختره نشسته جلوي شومينه، اين ور هم كوتوله‌ها نشسته‌اند كف اتاق، دارند قصۀ درخواستي تقاضا مي‌كنند. يكي از كوتوله‌ها، ماجراي عشقي طلب مي‌كند. سفيدبرفي هم از خداخواسته شروع مي‌كند به تعريف كردنِ خاطرۀ عشقي‌اش. يكي از كوتوله‌ها ذوق مي‌كند برايش. مي‌گويد آخي! خودش بهت گفت كه عاشقته؟ يكي ديگر مي‌گويد: آخي! بوسِت هم كرد؟ من خوشم مي‌آيد؛ از بوس و بغلِ ماجراهاي عاشقانه. حواسم جمعِ كارتون است بلكه هم ته قصه، عروسي كند دختره. الان، آن ملكه‌ي بدجنس دارد طلسم مي‌بندد به سيبي كه قرار است سفيدبرفي را به خواب مرگ بنشاند. وقتي، فرمول پادزهر را مي‌خواند را از روي كتاب، خيالم راحت مي‌شود كه شاهزاده‌اي در كار هست بالاخره؛ اوّلين بوسۀ معشوق طلسم را باطل مي‌كند. سفيدبرفي مُرده حالا، دراز كشيده توي آن تابوتِ مركب از شيشه و طلا. شاهزادۀ سوار بر اسب سفيد مي‌آيد با ناز و آواز و مي‌بوسدش و خلاص! زهره خواب است وگرنه، بهش مي‌گفتم نتيجه‌گيري اخلاقي داستان اين است كه آدم نبايد سيبِ نشسته بخورد! اصلن هم ازدواجِ دختره نكتۀ انحرافي داستان بود واسۀ جذابيتِ بيشتر پيامِ اصلي! آخه اون شاهزادۀ بي‌مزه كه سرجمع پنج دقيقه بيشتر حضور ندارد در فيلم، چه دخلي دارد به بختِ هميشه بيدارِ ما؟ گيرم زهره خوش‌خواب باشد و هنوز سرش را نگذاشته باشد روي بالش، هفت پادشاه را خواب ببيند! من دلم به فرمانروايي يكي خوش است كه بدجوري هوس كرده‌ام عاشقانه بنويسم براش.

+  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387       | 

قدم‌بخير مادربزرگ من بود در همان مكان و در ميانِ همان شخصيّت‌هايي روايت مي‌شود كه مجموعه داستان اژدهاكُشان از آن حدود و حرف‌ها برخواسته بود منتها، به نظر من، كمي ضعيف‌تر بود داستان‌هاي اين مجموعه! يعني، بدون پيش‌فرض قبلي هم، از نوع روايت و نثر مشخص است كه كدام كتاب اوّل يوسف عليخاني است و كدام كتاب بعدي.

نمي‌دانم مردم امروز چقدر علاقه دارند براي خواندنِ داستان‌هايي كه پر از حرف و حركت‌هاي عادي و ساده و خرافه و باورهاي عاميانه است؟ ولي، هرچقدر كه ما در دلِ شهر و تمدن زندگي كنيم باز هم جلوتر از دماغ ما، عدّه‌اي هستند كه در روستاهايي زندگي مي‌كنند كه كمي مانده به مرز خالي از سكنه شدن، برسند و اين عدّه، داستان‌هاي خودشان را دارند كه تفاوت‌هاي چشمگيري دارد با حكايت‌هاي شهري كه پُر از اضطراب‌ها و استرس‌هاي ناشي از آسيب‌هاي اجتماعي و خانوادگي و اقتصادي هستند.  آقاي عليخاني دربارۀ اين نوع از زندگي، داستان مي‌نويسد. نوعي از زندگي كه انديشه و فلسفۀ پيچيده‌اي ندارد و با يكسري تصورهاي قالبي و انديشه‌هاي كهنه ساخته شده است.

شايان ذكر است كه اين كتاب برگزيدۀ جشنوارۀ بين‌المللي روستا (۱۳۸۲) و نامزد دريافت جايزۀ ادبي صادق هدايت و بيست و دومين دوره‌ي كتاب سال ۱۳۸۲ نيز بوده است.

نويسنده در قدم‌بخير ... اصرار بي‌اندازه دارد بر استفاده از لحن و لهجۀ محلي مردمان ميلك كه روستايي است در حوالي قزوين تا حدي كه درك معناي بعضي از واژه‌هايي كه مردمِ ميلك در حرف و صحبت خويش به كار مي‌برند، بي مدد آن پي‌نوشت‌هاي توضيحي محال است اصلن. مگر اينكه آدم يك رگِ قزويني داشته باشد و كمي تجربۀ شنيداري يا گفتاري در زمينۀ چنين گويشي. {مثلن دولميزي كه يعني دولُپي با زنِ سرنده‌اي كه يعني زن تنها} هرچند درك بيشتر كلمات نيز، اگر اعراب‌گذاري شده بود متن، كاري نداشت و ديگر لزومي نبود به پي‌نوشت‌نويسي. {مثلن بشين، بشين كه در حالت عادي مفهومي كه از آن منتقل مي‌شود، به معناي نشستن است. درحالي‌كه، در اين داستان به معناي رفتن است. به نظر من، اگر آن فتحۀ ناقابل اعمال شده بود در متن، ديگر ضرورت نداشت كه نويسنده، ارجاع بدهد به پي‌نوشت.} البته، كلماتي هم بود كه من متوجۀ مفهوم آنها نشدم و پي‌نوشت و پس‌نوشتِ توضيحي نيز دركار نبود براي شيرفهم‌شدن. {مثلن ورزان يا تلار} حتا، با اينكه من مي‌دانم واره چيست؟ اما، بهتر بود كه نويسنده كمي هم مخاطب طفلك را درنظر مي‌گرفت كه شايد بي‌خبر باشد از واره و سردرنياورد از آنجاي گفت‌وگوي داستانش در صفحۀ ۴۲. هرچند، گاهي جملات لهجه‌دارِ قشنگي هم ساخته است آقاي نويسنده، مثلن "كبلايي پاترس پاترس رفت جلوتر" يا "بلند كه شد، انگشت‌هاي دو دستش آن‌قدر باز شد كه بتواند فوت دهانش را بمالد روي سر و صورتش و تند تند و پس پسكي از صحن درآيد." ص ۹

قدم‌بخير مادربزرگ من بود

قدم‌بخير مادربزرگ من بود

نوشتۀ يوسف عليخاني. تهران: نشر افق. چاپ دوم. ۱۳۸۶، ۱۰۴ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان 

مرتبط‌جات؛ كليك كنيد اينجا

+  سه شنبه هجدهم تیر 1387       | 

"داستان هاي كتاب حاضر، كه بيش از اين جايي به چاپ نرسيده‌اند، نخستين تجربيات داستان‌نويسي او به شمار مي‌روند. "كتاب هول" نامي است كه به كليّت اين مجموعه داده شده، مجموعه‌يي كه در آن آميزه‌ي دروغ و راست، يأس و سرخوشي و واقعيت و خيال در متن روايت‌هايي از ناهمزباني آدم‌هاي امروز و ديروز در هم تنيده شده است."*

براي من بيشتر اين جالب بود كه خانوم شيوا مقانلوي عزيز در نخستين تجربيات داستان‌نويسي‌اش چقدر موفق‌تر بوده است نسبت به مجموعه داستان دود مقدس كه خسته‌كننده بود و من، زياد دوست نداشتم آن كتاب را. طوري كه من يكسره خواندنمش به كل در كمتر از ۵۰ دقيقه! كتاب هول شامل ده داستان است با اين عناوين؛ سيگاركشان، كتيبه، عطش، زنده‌ياد كلئوپاترا، مرد عنكبوت، همسايه، اباطيل، مرگ و دوشيزه، مزاحمان و عروسك.

به نظر من، نثر كتاب خيلي خوب است. با تأكيد زياد بر خيلي خوب! اگر خاطرتان باشد، نوشته بودم كه قصدم بر اين است كه عشق روي چاكراي دوم را بخوانم. ولي، بعد از بيست دقيقه تلاش! قبل از اينكه كتاب را كلهم شهيد كنم با هي ناخنك زدن به داستان‌هاي مختلف و دست‌آخر نخواندن! آن را كنار گذاشتم و كتاب هول را دست گرفتم تا بخوانم. من دربارۀ تم و ايدۀ هيچ‌كدام از اين دو كتاب، پيش‌زمينۀ ذهني نداشتم و تنها عاملي كه مانع از خواندن عشق روي چاكراي دوم شد، نثر ناخوب بود. دقيقن، همان عاملي كه در كتاب هول انگيزه شد براي خواندن.

ضمن اينكه فضاي سورئالِ داستان‌هاي اين مجموعه جالب است به ويژه زنده‌ياد كلئوپاترا و اباطيل. البته، من داستان همسايه و مرگ و دوشيزه را هم دوست داشتم.

دربارۀ عنوان كتاب در اينجا خواندم كه نوشته بودند؛ "عنوان كتاب هم برايم گنگ است: يعني كتاب هول هولكي است؟ يا كتاب ترسناك است؟" هر چند دربارۀ دود مقدّس نيز، من متوجه نشده بودم (و نشده‌ام) كه عنوان آن از كجاي كتاب و داستان پيدا شده است؟ ولي، به نظر من، پاراگرافي بود در داستان كتيبه كه شايد عنوان اين كتاب از آنجا آمده باشد؛ "براي ما، مهم اين است كه در موقعيتِ اغراق‌شده‌ي نامنتظر، در شرايطي هول‌انگيز و ناباور كه مثلاً صاعقه‌يي هزار متري جهان را آتش بزند يا سيلي خانمان‌ برانداز كره‌ي خاك را تسخير و همه را شناور كند، چه مي‌كنيم: با خودمان و با آن ديگري. ما از ترس جان خواهيم دويد تا راهي از زمين به آسمان بجوييم، تا نميريم. گاهي يكي از ما آن يكي را به آغوش مي‌كشد كه به او تكيه كند، گرچه خوب مي‌دانيم كه اين هولِ عظيم مجالِ عاشقي نمي‌دهد. ما در اين هول عظيم غوطه‌وريم." ص ۱۷ و ۱۸

يكي، دو، چند جمله از اين كتاب؛

:: آن دفعه‌يي كه بايد بنا به خواهش ديگران كارهاي‌مان با دفعات ديگر فرق كند، كدام است؟ ص ۸۲

:: چند بار از او خواستم بگذارد در همين شركتي كه خودم كار مي‌كنم، شغل مناسبي برايش دست و پا كنم. آن‌جا را هم رفته‌ايد، نه؟ اما زير بار نمي‌رفت. با من فرق داشت، اهلِ عقلِ سليم و زندگيِ عملي نبود. مي‌گفت ترجيح مي‌دهد به جاي خط توليد و سازه، با خودش خوش باشد، يا روي كاناپه پرواز كند. ص ۷۴

:: دوستي يك پيكره است كه جامه‌هاي بسيار دارد. ص ۲۲

كتاب هول

كتاب هول

نوشته‌ي شيوا مقانلو. تهران: نشر چشمه. چاپ اول ۱۳۸۳، ۹۸ صفحه، قيمت ۹۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛ كليك كنيد اينجا.

* از يادداشتي كه پشت جلد كتاب نوشته شده است.

+  دوشنبه هفدهم تیر 1387       | 

كتاب‌هاي نخوانده‌ام را رديف چيده‌ام توي قفسه، به ترتيبي كه بايد خوانده شوند، بايدي كه از سليقۀ خودم نشأت مي‌گيرد و كمي ضرورتِ زودتر خواندن عدّه‌اي از كتاب‌ها. مثلن، بريم خوش‌گذروني و زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود را شرط كرده بودم با خودم كه اوّل از همه‌ بخوانم. بيشتر به خاطر اينكه، آقاي فرجي عزيز پيشنهاد كرده بودند خواندنِ آنها را. بعدتر، نوبت رسيد به نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد. جداي محبّت‌هاي بسيار آقاي فرهنگي مهربان، تجربۀ خودم بعد از خواندنِ  خاطرات عاشقانۀ يك گدا آنقدر لذّت‌بخش بود كه شوق كافي داشته باشم براي خواندن اين يكي كتاب هم. هرچند يكي، دو ماه قبل، پيش از خواندن كتاب، با مختصري تورق و سياحت تصاوير كتاب دچار چنان كابوس دلهره‌آوري شده بودم كه ... بماند. ولي، اين را بنويسم كه خيلي فرق مي‌كند لذّت خواندن، وقتي كتاب كشفِ خودِ آدم باشد تا وقتي كه به دليل آشنايي با نويسنده يا معرفي كتاب از سوي ديگري، مي‌روي سراغ خواندن. يك‌همچنين حرفي را اميرحسين خورشيد‌فر از زبان كتابفروشِ داستان عشق آقاي جنود در زندگي مطابق ... هم نوشته بود. خاطرات عاشقانۀ يك گدا يكي از ارزشمندترين كشف‌هاي زندگي من بوده است تاكنون. يك‌طوري كه هنوز، بعد از سه سال، آن آقاي گدا به شدّت در زندگي من رفت و آمد دارد و تأثير فلسفۀ عاشقانه‌اش همچنان ادامه دارد در فكر و رفتارم. بگذريم، اين مقدمه را نوشتم تا بگويم ديشب نوبتِ خواندنِ عشق روي چاكراي دوم بود. ولي، نيمه‌هاي شب، يكهو برنامه عوض شد. كتابي را از قفسه بيرون كشيدم كه عشق روي چاكراي دوّم نبود. هوسِ كار خارج از نوبت نكرده بودم! بلكه، همان نيمه‌شبي ضرورتِ خواندنِ گاوخوني پيش آمده بود و ما به حرفِ دل، نشستيم به خواندنِ كتابِ جعفر مدرس صادقي. چقدر هم خوب بود.

هر چقدر خواندنِ قسمت ديگران به درازا كشيد، گاوخوني قسمتِ خوبي داشت؛ سرجمع، كمتر از دو ساعت طول كشيد خواندنش. نمي‌دانيد چقدر كيف دارد خواندنِ اين كتاب. آنقدر ساده نوشته شده است و روان، آدم باورش نمي‌شود مي‌توان به همين راحتي داستاني را خواند. داستاني كه ماجراي فوق‌العاده‌اي هم ندارد و دربارۀ كابوس‌هاي شبانۀ پسري است كه يك‌سالي از مرگ پدرش مي‌گذرد و ... حقيقتاً جعفر مدرس صادقي نويسندۀ خوبي است. از هيچي داستاني نوشته است كه فقط خواندن دارد و تعريف كردن. واقعاً اين نويسنده هيچ اعتقادي به ابلاغِ پيام و سخن‌پراكني ندارد. داستانِ خواندني گاوخوني را اگر بخوانيد شما هم باروتان مي‌شود!

راستي، بر اساس داستانِ اين كتاب، بهروز افخمي نيز فيلمي ساخته كه در سال ۱۳۸۴ جايزۀ اصلي جشنوارۀ فيلم سئول را بُرده است.

 جعفر مدرس صادقي

گاوخوني

نوشتۀ جعفر مدرس صادقي. تهران: نشر مركز، چاپ هفتم، ۱۳۸۶، ۱۱۰ صفحه، قيمت ۱۹۰۰ تومان

 

مرتبط‌جات؛

+ بيوگرافي جعفر مدرس صادقي 

+ مقدمۀ مقالۀ انگار هنوز چاپ نشده‌اي دربارۀ گاوخوني

+ گفت‌وگو با جعفر مدرس صادقي درباره كتاب‌هايش (روزنامه اعتماد)

ته.‌نوشت ۱ )؛ اين سؤال از همان دبستان كه بايد ياد مي‌گرفتيم زاينده‌رود به باتلاق گاوخوني مي‌ريزد و سپيدرود به درياچۀ خزر، هميشه در ذهن من بود و تصوّر مي‌كردم لابد در زمان شاه عباس، گاوها را كه مي‌كشتند، خونِ آنها را مي‌ريختند در چاله‌اي كه بعدها، با مرور زمان، تبديل مي‌شود به همين باتلاق گاوخوني! حالا اينكه چرا شاه عباس بايد گاو بكشد و چرا بايد خون آن گاوها را برزيد توي چاله‌اي كه بعد، با مرور زمان بشود گاوخوني ...؟ الله اعلم! شايد براي اينكه زاينده‌رود هم جايي داشته باشد كه خودش را به آن سرازير كند!!! بعد هم ما اصلن به اين فكر نمي‌كرديم كه قبل از شاه عباس، زاينده‌رود به كجا منتهي مي‌شد يا نمي‌شد؟!!! خواندنِ كتاب بهانه شد برويم پي وجه تسميۀ اين باتلاق و ديگر اينقدر خودمان را اذّيت نكنيم و تاريخچۀ تخيلي نسازيم براي گاوخوني. نتيجه اينكه، بالاخره ملتفت شديم كه گاوخوني ربطي به گاو و خون ندارد! گاوه در زبان فارسي به معناي بزرگ و خان به معناي چشمۀ محل آب است. پس گاوخوني نيز يعني آبگير بزرگ، بركه بزرگ و گودال بزرگ.

ته.‌نوشت ۲ )؛ عكس كتاب را پيدا نكردم در اينترنت. موبايل هم نداريم كه از جلد كتابِ خودمان عكس بگيريم. مدل‌اش شبيه همان جلدِ قسمت ديگران است. براي خالي نبودن عريضه، عكس خودِ آقاي مدرس صادقي را گذاشتم كه در روزنامۀ اعتماد چاپ شده بود! از آن تيپ‌ آدم‌هايي است كه اگر از نزديك مي‌شناختمش يحتمل سه سوت عاشقش مي‌شدم! اصلن هم ربطي به سن و سالش ندارد كه پير است! قابل توجه هومن جان كه خيال مي‌كند ... هيچي! 

+  دوشنبه هفدهم تیر 1387       | 

در آرزوی تو باشم ...

که خاک کوی تو باشم ...

به جست و جوی تو باشم ...

غلام روی تو باشم ... 

به بوی موی تو باشم ...

دوان به سوی تو باشم ...

مست روی تو باشم ...

سعدي

پي.‌نوشت )؛ دلم مي‌خواد بنويسم ... عاشقانه بنويسم ... نامه بنويسم ... زياد بنويسم ... گيج بنويسم ... دلم مي‌خواد بنويسم ... از ديشب، از پريشب ... از كي دلم مي‌خواد بنويسم ... نمي‌ذاره ولي ... اين جامعۀ اطلاعاتي لعنتي نمي‌ذاره ... نمي‌ذاره بنويسم ... عاشقانه بنويسم ... نامه بنويسم ... زياد بنويسم ... گيج بنويسم ... دلم مي‌خواد بنويسم ... از ديشب، از پريشب ...

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

دِل‌دِل مي‌زنم سرش جار بكشم "تو" و، آتش سيگارم را له كنم توي كمپوت باز شده‌ي سيبش و، مي‌گويم آرام:" مشكل واقعي و اصل كاري و اساسي من خودمم، ژنرال، كه خيلي خرم."*


* ص ۷۷، آهسته وحشي مي‌شوم، نوشته‌ي حسن بني عامري

 

+ چرا بلد نيستم من عاشق بشوم؟

+ آموزه‌هاي معلّم دهر

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

با اين ترم، مي‌شود سه ترم كه من، رسماً دچار افتِ قابل‌ ملاحظه‌اي شده‌ام در جريان يادگيري زبان انگليسي. اصلِ اشكال، از معلم دو ترم قبل‌مان بود كه كلن ما را از دل و دماغ انداخت و ذوق يادگيري و شوق حضور در كلاس را خشكاند در دل ما. از شانس خوب، ترم بعدتر نيز دوباره همين ايشان معلم‌مان بودند و ما در مجموع، از انگيزه ساقط شديم كه شديم. اين يكي ترم هم، كنكور را بهانه كرديم و تا مي‌شد پيچونديم و از رفتن به كلاس زبان زديم! تا جايي كه از شانزده جلسه‌ي اين ترم، كمتر از ده جلسه حاضر بودم در كلاس؛ آن هم در نافعال‌ترين حالت ممكن. طوري كه حالاي پايان ترم، مجبور شده‌ام به يك‌باره هشت صفحه انشا بنويسم با هشت موضوع كه حتا به فارسي هم نمي‌توانم يك خط بنويسم  درباره‌شان. ديگر نمي‌گويم نمره‌‌ام در امتحان ميان ترم چقدر افتضاح بود و اين ترم، حتا يك‌بار هم عينهو آدم lisetning  گوش نداده‌ام و دريغ از يك تمرين اگر در work book حل كرده باشم!!! تازه، هنوز اين ترم لعنتي تمام نشده، شهريۀ ترم بعدي غصه‌دارم كرده است!!!  

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ‌تر

از فراق دوستان پُر هنر

(رودكي)

به سالروز ميلادِ دوست ناديده‌ام يك ليلي چرخ و فلك سوار

با كلّي تبريك و مبارك باد

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

 

دارد ديوانه‌ام مي‌كند اين حرف‌هايم ... امّا، سكوت مي‌كنم تا بيشتر دوستت داشته باشم.

+  شنبه پانزدهم تیر 1387       | 

حالا نه اينكه، خيلي ناموافق باشم با نظر و نقد آن عده از منتقدان و نويسندگان كه درباره‌ي مجموعه داستان "ها كردن" كلّي به به و چه چه نوشته‌اند و از عنوان گرفته تا آن پايانِ كتاب تحسين نامه نوشته‌اند در ستايش قدرت و توانِ زياد نويسندگي پيمان هوشمندزاده ولي، گيرم طنز خوبي داشته باشد اين تكه تكه نوشته‌هاي پراكنده كه به قول منتقدان و نويسندگان روايت منقطع و فرم جديدي است در داستان‌نويسي و انگاري، امتداد همان شيوه‌ي خاص عكاسيِ هوشمندزاده جاري شده است در نثر كتابش و فهكذا. اما، خودمانيم ديگر اينقدر هم جذاب نيست مجموعه داستان "ها كردن". وقتِ خواندنش، آدم لذّت مي‌برد از شوخي‌هاي بامزه‌ي مليح لابه‌لاي كلمات، ولي من اصلاً حس نكردم كه دارم كتاب داستاني را مي‌خوانم. بيشتر به اين شبيه بود كه آدم نشسته باشد و وبلاگ كسي را بخواند كه درباره‌ي وقايع معمول زندگي‌اش مي‌نويسد با كمي پريشاني و چاشني طنز.  

دو پاراگراف از داستان‌هاي اين مجموعه؛

گفتم: "بيا و عاشق ما باش."

"خدا وكيلي وزنش هم قشنگ است. بدون رودرواسي بگويم اگر كسي به خودم گفته بود، مي‌شدم. حالا شما بگوييد: نه، نمي‌شدي. يا اگر هم مي‌شدي به خاطر چيز ديگري بود. شايد هم شما درست بگوييد؛ ولي وزنش را نمي‌شود منكر شد، مي‌شود؟" ص ۶۰

"شروع مي‌كند به حرف زدن. لبش مدام تكان مي‌خورد و يك عالمه كلمه مي‌ريزد توي راهرو كه من هيچ‌كدام‌شان را نمي‌شناسم. دقت مي‌كنم. نمي‌فهمم. بايد حرف آشنايي باشد. نيست. از اين همه حرف كه مي‌پرد بيرون حتي يكي را نمي‌فهمم. همين‌طور كلمه مي‌ريزد وسط و كلمه‌ها يواش يواش مي‌آيند بالا و بالاتر. احساس مي‌كنم تا زانو توي كلمه هستم." ص ۸۲

ها كردن

ها كردن

نوشته‌ي پيمان هوشمندزاده. تهران:نشر چشمه. چاپ چهارم ۱۳۸۷، ۸۸ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان

*

مرتبط‌جات؛

+ ها كردن را دانلود كنيد.

+ گزارشي از نقد مجموعه داستان ها كردن (كانون ادبيات ايران)

+ ها كردن (خبرگزاري كتاب ايران)

+ درباره «ها کردن» نوشته پيمان هوشمندزاده / همين است که هست (روزنامه اعتماد ملي)

+ مهندسي نثر (نقد مجتبا پورمحسن ـ راديو زمانه)

+ متن داستان ها كردن

+ ها كردن در كتاب‌خوانه‌ي فرندفيد

+  شنبه پانزدهم تیر 1387       | 

بيشتر از دو سالِ آزگار طول كشيد تا ما دست‌آخر رضا داديم به خريدن گوشي تلفن‌ همراه! كه از سرناچاري بود البته. آن دو گوشي قبلي، مفتكي بود و دورريختيِ دوستان و آشنايان كه به كار ما مي‌آمد. اين سومي را هم سعي كرديم از ارزان‌ترين نوع با بيشترين امكانات باشد كه كمتر بابت آن صد توماني كه هدر مي‌رود پاي خريدنش، مشغلۀ ذهني داشته باشيم و هي با خودمان حساب نكنيم كه صد تومان مي‌كند به عبارتي چند جلد كتاب؟ كه اين يكي هم به فنا رفت بس كه حواس پرت شده‌ايم ما. البته، راننده‌ي محترم آن خودروي ون كه ما تلفن را جا گذاشته‌ايم در خودروي ايشان، مرحمت كردند و همان روز پنجشنبه جواب تلفن ما را دادند و گفتند كه روز شنبه، دوباره كه گذرشان افتاد به كرج، گوشي را برمي‌گردانند كه متأسفانه تاكنون خبري نشده است. اين خبر محض اطلاع درج مي‌گردد. باشد كه دوستان كمتر بد و بيراهِ پشت ما نثار كنند بابت جواب ندادن به تلفن يا پيامك‌هايي كه بي‌پاسخ مي‌ماند. شايان ذكر است كه در صورت عدم بازگشت گوشي تلفن ياد شده، تا وقتي كه دوباره ما رضا بدهيم به خريد تلفن، ممكن است يكي، دو سال ديگر طول بكشد. 

+ سير تحوّلي گوشي تلفن همراه ما 

+  شنبه پانزدهم تیر 1387       | 

 

دردم این نیست ولی،

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی­خویشتنم.

پوپکم! آهوَکم!

تا جنون فاصله­ای نیست از اینجا که منم.

مگرم سوی تو راهی باشد ...

 

مهدي اخوان ثالث

 

+  شنبه پانزدهم تیر 1387       | 

كتاب مي‌خوانم، چند روزي است كه شروع كرده‌ام خواندنِ اين كتاب را؛ نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد. وقتِ خواندن، ناگزير بايد علاوه بر آن بخش از مغز كه وظيفه‌اش درك لذّت است، دوگوله‌ي تفكّري‌مان هم فعّال شود! در اين مدّت، بيشتر به اين فكر كرده‌ام كه حسن فرهنگي چه‌طور مي‌تواند به اين همه پراكندگي‌ها و پرش‌ها نظم بدهد، رديف‌شان كند پي هم در سه كتاب مجزا. آخر، نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد به سه بخش كلّي تقسيم مي‌شود تحت عنوان؛ كتاب اوّل، كتاب دوّم و كتاب سوّم. پشت جلدِ كتاب نوشته شده است كه؛ "حتّا مي‌توانيد كتاب را وارونه بخوانيد يا از كتاب دوّم شروع كنيد برسيد به كتاب اوّل و سوّم، هيچ اتّفاقي نمي‌افتد." امّا، براي اوّلين بار است كه من دارم كتاب را مثل آدم از ابتدايش مي‌خوانم و سعي‌ مي‌كنم مهار كنم خودم را و ناخنك نزنم به صفحه‌هاي ديگر. جالب‌تر اينكه كتاب، مصوّر است. عكس هم دارد متناسب با داستان. نمي‌دانم نويسندگان ديگري نيز از چنين ايده‌اي استفاده كرده‌اند يا خير؟ ولي، به نظر من، بامزه است اين كار. خاطرات عاشقانۀ يك گدا نيز مصوّر بود البته. نكته‌ي ديگر، فلسفه‌ي عميقي است كه هر كدام از شخصيّت‌هاي داستاني آقاي فرهنگي دچارش هستند. آن از گداي عاشق‌پيشه‌ي بعدن گل‌فروشِ در پي معشوق، اين هم از جميع آدم‌هاي متفاوتِ كتابِ نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد كه به نظر من، انديشيدن را جايگزين زندگي كرده‌اند. حُسن خوبي است. براي اينكه، دست‌كم بعد مدّت‌ها، من نيز به فكر كردن روي آورده‌ام و لابه‌لاي ماجراهايي كه روايت مي‌شود در اين كتاب، مجبور مي‌شوم در چارچوب تفكّري‌ام، كنفرانس شخصي برگزار كنم تا ببينم نظر خودم در اين باره چيست؟ مثلن، موضوع تناسخ يكي از علاقمندي‌هاي جدّي من است. در كتاب سوّم به خصوص، بيشتر همين موضوع دنبال مي‌شود. البته، مي‌توان كتاب را نوعي آموزش غيرمستقيم نويسندگي يا همان فلسفه‌ي زندگي و مرگ نيز تلقّي كرد. البته، با اينكه نويسنده پشت جلد كتاب نوشته است:" اين كتاب را دوست دارم همه بخوانند" ولي، خيال نمي‌كنم هر كسي بتواند خواننده‌ي چنين كتابي باشد.  

چند ساعت بعدتر، وقتي كه خواندن كتاب تمام شده است ديگر؛

نويسنده در مقدمه‌اي كه بر كتابش نوشته است مي‌گويد:"موضوع داستان از اين قرار است سرباز ـ سيگار ـ آدامس ـ زندگي ـ انسان" امّا، داستان به سادگي همين چند واژه نيست در واقع. به نظر من، موضوع اصلي داستان، همان كشفي است كه در پايان كتاب حاصل مي‌‌آيد در ذهن خواننده.

ماجراي كتاب اوّل با همسفري سه نفري آغاز مي‌شود كه در كوپه‌ي قطاري نشسته‌اند به مقصد گرگان؛ مردي و پيرزني و زنِ نويسنده‌اي در جستجوي سربازي كه دخترش به او عاشق شده است. اين سه نفر به زندگي همديگر مربوط هستند و با طرح داستان‌هاي كوتاهِ فرعي‌تر داستان اصلي را پيش مي‌برند.

بعد از اين، خواننده مرتّب درگير شخصيّت‌هاي متنوع است كه در واقع، هر كدام امتدادِ زندگي شخصيّت ديگري هستند و داستان با نقلِ زندگي آنها