تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

دیده‌اید خانه‌ی نو که می‌خرند ملّت، اوّل‌بار با آینه و قرآن واردش می‌شوند بلکه از شرّ جن و انس در امان باشند خودشان و ملک‌شان. حالا حکایت ماست و اوّلین یادداشتِ رسمی در نشانی تازه‌ی چهار ستاره مانده به صبح که باید ‌یُمنِ خوبی داشته باشد تا ایّام به خوشی و خوشحالی بگذرد زین پس هم.

با خودم فکر کردم درباره‌ی حرکتِ فرهنگی و انسانی ِ آقای الف نوشتن خوب است و خیر تا بل، اگر شما هنوز بی‌خبر هستید و استطاعت‌اَش را دارید، بی‌نصیب نمانید. می‌پرسید موضوع چیست؟ گفتم که خیر است. بَد به دل راه ندهید. کلیک رنجه بفرمایید اینجا ملتفت می‌شوید.

خواندید؟ حالا فقط کافی است خودتان را فرهنگاً و انساناً موظف بدانید و بعد، نامه بفرستید به نشانی ایمیلِ آقای الف و شماره‌ی صندوق‌پستی را بگیرید و کتاب هدیه کنید به مردمانِ روستای پوده.

خدا را چه دیدید، شاید این حرکت کوچک هم در نهایت خیرات و مبرات بیشتری را روانه‌ی روستای پوده کند! عینهو سرنوشتِ کوچک‌ترین مدرسه‌ی دنیا که آوازه‌اش به گوشِ عالم و آدم رسیده است امروز.

پی.‌نوشت ۱ )؛ خاطره‌ای دارم از کودکی‌ام، یک‌تابستانی، بچّه‌های کوچه دست به دست هم دادیم و کتابخانه‌ی کوچکی درست کردیم واسه‌ی خودمان که قفسه‌اش یکی از طاقچه‌های خانه‌ی ملیحه‌اینها بود؛ پشت پنجره‌ای که رو به کوچه باز می‌شد. هر بچّه‌ای، هر کتابی که داشت به کتابخانه امانت می‌داد برای سه ماه و کتابخانه هم کتاب را به طالب‌اش امانت می‌داد برای سه روز. هر بچّه‌ای از ساکنانِ کوچه، کارت عضویت هم داشت؛ کارت‌های عضویت را جواد نوشته بود با خودکار آبی روی مقوای آبی. خوب یادم هست هنوزم. اصلاً از همان تابستان و همان کتابخانه بود که من فهمیدم به غیر از کتاب‌های تاریخی و مذهبی بابایم، کتاب‌های دیگری هم وجود دارد که اسم‌اش داستان است و عکس دارد با نقاشی و مخصوص بچّه‌ها چاپ می‌شود ... ووو ...

پی.‌نوشت ۲ )؛ راستش، هنوزم ملتفت نشده‌ام چه‌طوری می‌شود لینک وبلاگ‌های دوستان را اضافه کرد در وردپرس! راهنمایی می‌خواهم. ولی، تو را به جدّتان، راهنمایی‌تان این نباشد که برو بخش مدیریت پیوندها، روی add کلیک کن و اینها. لینک add کار نمی‌کند! مشکل چه‌طوری برطرف می‌شود لطفاً؟ بعد، چه‌طوری می‌شود کدهایی مثل بلاگرولینگ یا گوگل‌چرخان یا شمارنده‌ها را اضافه کرد؟

پی.‌نوشت 3 )؛ گفتن که ندارد ولی، لطف می‌کنید آن لینکِ قبلی ِ چهار ستاره مانده به صبح را به نشانی تازه تغییر بدهید؟

+  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387       | 

:: دی‌روز، زهره برگشت خانه. دیگر فارغ التحصیل شده است و برمی‌گردد شهرشان برای خدمت به کشور و ملّت‌اش. وقتِ بدرقه‌اش تا ساعت دو و نیم در ترمینال بودم که دیگر طاقت‌ام به سر آمد و قبل از حرکت‌اش، راه افتادم سمت کرج. رسمن های ‌و های گریه می‌کردم. مردم ایستاده بودند به تماشا. کلّی اضطراب داشتم بابت رتبه‌ام. بی‌خبری از خبر بد خیلی بدتر است. زهره می‌گفت حالاست که مردم خیال کنن از دوری من زده‌ای زیر گریه و من همراه با گریستن، از خنده هم ریسه می‌رفتم! از ترمینال، سوار تاکسی‌های آزادی شدم و همان دَم که فهمیدم کرایه‌اش شده ۱۵۰۰ تومان! تا خودِ آزادی غرغر کردم با راننده. خوب نبودم. هی یادِ همه‌ی صبح تا همین نیم ساعت قبل‌تر می‌افتادم که با زهره افتاده بودیم به دور شمسی قمری در تهران و پُرخنده بودیم همش. اصلن به هیچ کجای خیال‌مان نبود! حتّا، جلوی خانه‌ی خسرو شکیبایی، آخی و صلوات‌ گویان، کلّی روایت‌های تاریخی- تخیّلی ساختیم واسه همان یک‌باری که خسرو را دیده بودیم آنجا، جلوی خانه‌اش که قبلن معلوم نبود یکی از واحدهای این مجتمع است و حالا، با این همه تسلّا و تسلیّت هیچ‌کس بی‌خبر نمی‌ماند. بعد، ما هی طول خیابان هیجدهم را گز می‌کردیم و من یادِ همه‌ی وقت‌های خوشبختِ زندگی‌ام می‌افتادم که محل‌وقوع‌شان اینجا بود، در همین خیابان که از همه‌ی دنیا دوست‌داشتنی‌تر بود برایم و سعادت آباد که اگر بهشت بدون آن باشد، همه‌چی کم دارد! ولی، خدا کند بهشت دیگر خیابان انقلاب نداشته باشد! من هی حالم بد می‌شود از خودم! دلم خنگی می‌خواهد! که هزاربار رد بشوم از این خیابانِ کوفتی با کتابفروشی‌های زیادش و هوسِ هیچ محصولِ فرهنگی به دلم نیفتد مگر آش و بربری! سی‌دی‌های کارتون با آن سه جلد کتاب را که برداشتم، زهره چشم‌غرّه رفت بهم؛ هوی! مگه همین تو نبودی که پریروز گفته بودی دیگر کتاب نمی‌خری تا سه سال بعد! هنوز سه روز هم نگذشته؟! من ولی، هیچ چاره‌ای نداشتم مگر برداشتن کتاب‌ها، حساب کردن پول‌شان، هی نگاه کردن به ته‌مانده‌ی پولم در کیفم که باید تا کی کفاف مخارجم را بدهد و این ویار ِ پدر و مادر درآور که نمی‌شد با هیچ اراده‌ای از بین بُردش! 

:: دی‌روز، آقای خانه‌ی هنر کلّی حرف‌های خوب بهم زد. خدا می‌داند چقدر دلم تنگ شده بود واسه‌ی نشستن و شنیدنِ حرف‌هایی از این دست. آقای خانه‌ی هنر می‌گوید باید درباره‌ی انتخاب رشته توضیح بدهد ولی، نمی‌داند چرا دارد درباره‌ی انسان می‌گوید و مراتب انسانیّت و نزدیکی به خدا و آیه می‌خواند و شعر می‌نویسد پشت برگه‌ای که رویِ دیگرش، پُر شده از کدِ رشته-شهرها، من امّا به همین خیلی راضی‌تر بودم که به قولِ او بشویم مؤمن آینه‌ی مؤمن که یک‌حرف‌هایی را یادم بیاورد دوباره که شعرش می‌شود همان که او نوشت؛ در خرمن کائنات کردیم نگاه/ یک دانه محبّت است و باقی همه کاه!

:: دی‌روز، تلفن زدم بهش. هرچند مطمئن بودم هنوز فرقی پیدا نشده است در رابطه‌مان که جدیدن خیلی سرد و بی‌روح است. اصرار زهرا و زهره باعث‌ شد وگرنه، من احتمالِ قریب به یقین می‌دادم که جواب‌اش همین باشد که گفت: اصلن! با همان لحن و تأکید! بعد هم گریه کردم. به زهره گفته بودم که من تلفن نمی‌زنم، چنین حرفی را نمی‌گویم هیچ‌وقت. گفتش اینقدر این‌طوری نباش! نمی‌میری که! گفتم اگر جواب‌اش نه باشد! من خودم را می‌کُشم که نکشتم ولی! فقط خیلی گریه کردم بابت‌اش. زهرا می‌گوید اشکال از من است! من نمی‌فهمم اشکال از کجای فعل و رفتار من است؟ هر رابطه‌ای که به مشکل برمی‌خورد دوطرف تقصیرکارند نه یکی‌شان. من اتهّام ِ خودم را می‌پذیرم ولی، آن طرفِ دوّم هم تبرئه نمی‌شود از گناه‌اش. واکنش من به هر کسی ربط مستقیم دارد به کنش او! مرض که ندارم وقتی شما با من خوب و خوشی، ادا در بیاورم که حرف نزنم، که زخم زبان بزنم! این را به زهرا می‌گویم مخصوصن! ورگرنه او ... هیچی اصلن. آره همانی که او گفتش، با لحن و تأکیدِ خودش؛ اصلن!

:: محبّتِ همگی‌تان را عشق است! ممنون‌تانم. زیاد.

+  دوشنبه هفتم مرداد 1387       | 

لغت‌نامه‌ها

لغت‌نامه‌ها را از همان درس ِکتابِ فارسی پنجم دبستان دوست داشتم که عکس پنگوئن هم داشت در صفحه‌اش. دائرةالمعارف‌ها را هم. من هی کلماتم را گم می‌کنم و بیشتر عاشق لغت‌نامه می‌شوم با آن دُ ژَ دِ ژَ شُ دَ کردن‌هاش. با (ص مر، اِ مر)هاش. با صفحه‌های چند ستونی و فونتِ ریز و کلماتِ زیادش. یک شب، به زهره می‌گفتم همین حرف‌هایم را که حیف جا کم است، دلم چقدر لغت‌نامه می‌خواهد. پیشنهاد کرد سی‌دی‌اش را بخرم، به دلم نبود. پول بدهم سی‌دی بخرم؟ دوست ندارم. خب، آن‌لاین‌اش که هست. گفتش: آن‌لاین‌اش که بی‌اینترنت نمی‌شود. گفتم: اصلاً خوش ندارم وقتِ کتاب خواندن، پی معنای کلمه‌ای، کامپیوتر را هم روشن کنم. که چی؟ حرف کی و کجا تمام شد؟ نمی‌دانم. فقط، غروبِ فردایش، زهره که برگشت از تهران، لغت‌نامه‌ی دو جلدی دهخدا همراهش بود. من ماتم بُرده بود. یادِ اوائل دانشکده افتادم که دلم کتاب فقیر را می‌خواست و پیدایش نکرده بودم. به زهره و ملیحه گفته‌ بودم و فردایش، کتاب را خریده بودند برایم. حالا دوباره، کلّی شاد و شرمنده‌اش شده بودم توأمان. گفتش که از آن مجموعه‌ها‌ی خیلی کاملش صد تومان بوده قیمتش. پول نداشته که آن را بخرد. می‌خواستم بزنمش. ابراز محبّت‌مان هم خرکی است. با هر چه حرف و حدیث، بیشتر از هفت، هشت سال است که زیادی قاطی زندگی هم شده‌ایم سه تایی؛ من و زهره و ملیحه. گیرم، ملیحه در بجنورد باشد الان و یکی، دو روز ِ دیگر هم زهره برود گناباد. آدم خیال‌اش راحت هست گوشه‌ای از این دنیا، یکی، دو نفر را دارد که تابِ تحمّلِ همه‌چی‌اش را دارند؛ خوشی و ناخوشی، خوبی و بدی‌اش را. بعد، ابعاد فاصله ذرّه‌‌ای کم نکرده از اصلِ رفاقت‌مان با همه‌ی گاهی ناتفاهمی‌هایمان. دوستی‌مان هم عادت‌مان نشده است هنوز. یک‌طوری که دارم به فکر می‌افتم منم، با زهره بلیط بگیرم، بروم آن طرف‌ها، سمت خراسان که مشهدش را دوست دارم البته نه به قدر ِ تهران ولی، ...  

+  جمعه چهارم مرداد 1387       | 

قبل‌تر، از آن گفت‌و‌گوی تلفنی شروع شد حرف‌مان که ازش پرسیدم چرا وبلاگت را حذف کردی دختر؟ گفتِ آخرمان این بود که ترجیح می‌دهد خوشگل باشد تا وبلاگ‌نویس. مثلن می‌شود آدم وقتش را پی آرایش و پیرایش صرف کند و عوضِ شب‌بیداری، به  وقت‌اش استراحت کند. لابُد کشفِ پزشکی یا دانشمندی بود این رابطه‌ای که می‌گفت بین زیبایی و خواب شبانه هست. بعدتر، بلانسبت‌گویان اشاره کرد به روان‌نژندی عمومِ جماعتِ وبلاگ‌نویس که تا یک‌جایی مورد تأیید من‌ام هست. ولی، برایش توکا را مثال زدم که این‌طوری نیست ظاهراً و آدم معقولی به نظر می‌رسد؛ وبلاگ‌اش به جا، کار و زندگی‌اش هم برقرار است.

بعدتر، برخط که شدیم، لینک وبلاگِ توکا نیستانی را خواست. گفتش که قبلاً هم یکی، دو بار خوانده است یادداشت‌هایش را و باحال است وبلاگش. ولی، مسئله‌ی او دقیقاً همین است که نمی‌خواهد یک‌روزی مثل توکا باشد! گفت که یک آدم سطح پایینِ شاد را به یک هنرمندِ روشنفکرِ غم‌گین ترجیح می‌دهد. من تعجّب کرده بودم از این حرفش. توکا این‌طوری بود یعنی؟ چرا من حس نکرده بودم تا الان؟ برایش نوشتم که غم‌گین نیست توکا. بلکه نسبت به سن و سال‌اش، روحیه‌ی زیادی خوبی دارد. امّا، او ادامه داد که تا اینجای توکاخوانی‌اش، همه‌ی یادداشت‌ها "دپ" بودند! واضح بود که هر کسی گاهی شاد است و گاهی نه! تصوّر من از توکا یک آدم مثبت بود با روحیه‌ی زیادی خوب. همین را برایش نوشتم و این را که او هم مثل همه‌ی دیگران ممکن است گاهی غم‌گین و افسرده بشود و "دپ" بنویسد که غیرطبیعی نیست البته. او هم نوشت که تو بهتر می‌شناسی‌اش. امّا، خب خیلی از آدم‌های روشنفکر و هنرمند، غم‌گین هستند.

به نظر من، این‌طوری نبود ولی.  توکا را به قدر یادداشت‌هایش می‌شناسم و نه بیشتر. حالا به فرض، اگر این‌طوری هم باشند گروه روشنفکرانِ هنرمند، الزام و اجباری که نیست به همانندی با ایشان. هست؟ شاید موج منفی ِ یکی انرژی آدم را بگیرد و کم و بیش تأثیرگذار باشد ولی، ایدز که نیست! واگیر هم ندارد! بسیار بستگی به خودِ آدم دارد و طرز تلقی‌اش از زندگی. بعد هم برایش نوشتم که مثلن من یک آدم روشنفکر ِ هنرمند امّا خوشحالم! که زد زیر خنده و نوشت دم شما گرم! من هم زده بودم زیر خنده. با خودم گفتم لابُد توی دلش بهم می‌گوید چقدر خودشیفته‌ای دختر! گیرم، آدم دچار خودشیفتگی‌ هم باشد! جای کسی را که تنگ نمی‌کند. تنگ می‌کند؟  

+  چهارشنبه دوم مرداد 1387       | 

کرج. خیابان شهید بهشتی (قزوین).دست چپ.  بعد از خیابان فاطمیه.  دو تا مغازه اون ورتر . رو‌به‌روی آب‌سرد کن . همون حدود. دو نقطه دی

عاشق این پسرکم! خنده‌هاشو عشق است!

+  سه شنبه یکم مرداد 1387       | 

از دیشب افتاده‌ام به رفت و روبی که چیزی کم نداشت از خانه‌تکانی دَم ِ عید. اوّلش بنا بود فقط قفسه‌های کتاب را مرتّب کنم بلکه جایی پیدا شود برای این ده، بیست کتاب آواره‌ای که مانده‌اند لای دست و پایم توی اتاق. با هر چه فشرده‌کاری و روهم‌چینی کتاب‌ها، هنوز جا کم است! کتاب‌های آواره‌ام را چیده‌ام زیر میز کامپیوتر! به خاطر کتاب‌ها هم که شده باید ازدواج کنم! حالا بگذریم از کلّی عروسک که در انباری مدفون شده‌‌اند و حسرت به دل مانده‌اند تا بچه‌مان به دنیا بیاید!!! چه معنی دارد که آدم در بیست و چندسالگی‌اش حتّا یک اتاقِ فکسنی ِ شخصی نداشته باشد برای خودش! مادرم معتقد است من یک آشغال‌جمع‌کن حسابی‌ام! اگر رعایت کنم همین‌قدر جا هم بس است! مگر نیم وجب آدم بیشتر هستم! علاوه بر مخالفت دائم مادرم با میزان کتاب‌خری‌هایم، امروز وقتی بسته‌بندی‌های عجیب و غریب مرا دید در ظروف یک‌بار مصرف! کم مانده بود شاخ دربیاورد! طوری که اصلن نتوانست حرفی بزند و تنها گفتش: آخه! بطری نوشابه رو نگه داشتی واسه چی؟ خُل شدی؟ من امّا، به قدر یکی، دو ساعت سرگرم همین آشغال‌جات بودم از ظهر به این طرف و کلّی خاطره‌بازی‌ كردم؛ فکرشو بکنین این نوشابه رو کی خریده بود

+  یکشنبه سی ام تیر 1387       | 

تلفن مي‌زنم بهش، يه طور عجيبي است صدايش. مي‌پرسم: خسته‌اي؟ مي‌گويد: نه. دوباره مي‌پرسم: گريه كردي؟ دوباره مي‌گويد: نه. بعدتر، باز هم مي‌پرسم: چته پس؟ مي‌گويد: از تو مي‌ترسم! زين پس، شليك خنده است و حرف مي‌زنيم دست‌آخر!

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

 ... ديشب، از روي قصد، كلّي دري‌وري آگاهانه بارِ دوستي كردم. حق‌اش نبود؟ بود ولي! حق‌اش است كه آدم اصلن او را در هيچ گروهِ فرضي و واقعي نگذارد! شايد براي او فرقي نكند. براي من امّا، اهميّت دارد كه او كجاي زندگي‌ام ايستاده است حالا. جايي كه نبايد! جايي كه حق‌اش نيست ولي آرام آرام تنزّل پيدا كرده است از مقام‌اش. من بي‌حوصلگي را مي‌فهمم. خودم زياد دچارم بهش. بسيار پيش مي‌آيد حس و حالِ تحمّل ديگران را ندارم. به تلفن جواب نمي‌دهم. به قدر پيامكي حتّا. رفت‌و‌آمد و گشت‌و‌گذارم هم تعطيل مي‌شود و در انزوايي خودخواسته، حريم خودم را تنگ‌تر مي‌كنم براي مدّتي يا مدّت‌هايي ... آدم فاصله مي‌گيرد. سكوت مي‌كند. مي‌گذرد و برمي‌گردد؛ پُرصبرتر و دوست‌تر. من امّا، مي‌ترسم از اين فاصله و سكوتي كه نمي‌گذرد و آدم برنمي‌گردد ديگر! با او اين‌گونه شده است اوضاع ....

* اين حرف‌هايم ربطي ندارد به دوستي كه پيامك فرستاده و نوشته است حوصله ندارد. راه افتاده‌ام رو اعصابش. عذر او موجه است. مي‌فهمم. اين حرف‌هايم ربط دارد به دوستي كه ... آن شبي كه برايت نوشتم پارسال دوست، امسال آشنا. نوشتي: به حساب تو دوست هستيم هنوز! چه‌طوري دوست هستيم اون‌وقت؟ هفته به هفته سراغ همديگر را نمي‌گيريم. يادت نيست پيامك‌هاي رأس ساعت يازده شب به هواي اينجا. ديگر به قدر همين فضاي مجازي نيز در زندگي هم نيستيم؛ ديد و بازديد پيشكش! من تابِ اين نوع دوستي را ندارم! كه تو هي دينگ حوالۀ پنجرۀ ما كني، سرت گرمِ ديگران باشد ولو به قدر كمي حال و احوالِ معمول، سهم خودمان نباشيم. دلم نمي‌خواهد بعدِ اين همه وقت، سرخطِ اوّل ايستاده باشيم كه بخواهيم از نو شروع كنيم! حماقت است به نظرم. بهت گفتم يك شبِ ديگري، من حوصلۀ شروع كردن ندارم ديگر. مي‌خواهم هي ادامه بدهم فقط! شايد هم اشكال از من است كه روي دوستي تو حساب مي‌كردم! بااينكه، هيچ‌وقت حسابِ من خوب نبوده است. دوست ندارم ناراحت باشم و دلخور و آزرده، حرفي نزنم و بگذرم. گيرم، هر چي! براي من مسئلۀ پرُاهميتي است دوستي. ما زبان همديگر را گم كرده‌ايم و به نظر تو فاجعه‌اي رخ نداده! براي من امّا، همين نهايت فاجعه است! ترجيح مي‌دهم به قولِ خانه سبز‌ي‌ها با يكي قهر باشم ولي، با هم حرف بزنيم. ما با هم حرف نمي‌زنيم. تو از سرِ نمي‌دانم چه؟ دينگ مي‌فرستي. من بي‌علاقه مي‌نويسم سلام. هوم. هان؟ تو خوبي. منم خوبم. تو هيچ نمي‌گويي. من دلم مي‌خواهد بگويم چقدر حرص مرا در مي‌آوري با همين دينگ‌هايت! مجبور كه نيستي؟ وقتي حرفي نداريم با هم، بي‌خيالي طي كنيم بدون همين كلماتِ بي‌احساس كه الكي مي‌نويسيم و ته‌اش هيچ حس خوبي نيست. يا اگر هست، حس نمي‌شود اصلن. من كه تكليفم با تو مشخص است؛ خيال مي‌كنم دوست نيستيم ديگر. تو اين‌طوري حالي‌ام مي‌كني با كارهايت. خودت مي‌گويي دوستيم ولي. نشانه‌اش كو؟ تو كه ادّعاي هنوز دوستي را داري نبايد حرفي بزني يا رفتاري نشان بدهي از خودت كه آدم باورش بشود؟ كه وقتي هم بعد از دو، سه هفته پيامك مي‌فرستي، فقط پرسيده‌اي كه ...؟! من از هر چي سؤالِ اين مُدلي متنفرم. اين هزار بار! اگر نمي‌نوشتم، لال مي‌مُردم.  شايد خوشت نيايد. من امّا، دوست داشتم بنويسم. هي فكر مي‌كنم بهت كه در اين چندوقت ... بعد، حرص مي‌خورم. خيلي.

+  شنبه بیست و نهم تیر 1387       | 

آقای مهربان! بعد یک‌وقتی مثل امشب من اصلن اعتماد به نفس ندارم. دلم هم گرفته است. یکی زده حال ما را گرفته است اساسی. حوصله‌ی هم سن و سال خودمان را هم نداریم. دوست وبلاگی بدتر! تازه بلاگفایی؟!!! چقدرم بدتر! هی لعنت و فحش زیاد به بلاگفا! اصلن که من خنده‌ام نمی‌آید دیگر! چقدر دلم گریه می‌خواهد؛ زیاد و بلند. چرا به شما می‌گویم ولی؟ آهان! شما مرا چشم کرده‌اید! می‌بینید که اعتماد به نفس ندارم. خنده‌ای هم در کار نیست. قضیه غم‌انگیزی عجیبی دارد. بلد هم نیستم بنویسم. از این بدتر هم می‌شود آیا؟ شده است دیگر ... همین خیلی بد است. بدتر است به خدا. 

+  جمعه بیست و هشتم تیر 1387       | 

"خانم مددکار لطفاً وقت دارین یه خانم خیلی خوب رو که حوصلش خیلی سر رفته و نمی‌تونه بره تهران, ببرین کرج گردش؟ اون‌وقت منم برات یه کادو روز مددکار می‌خرم. باشه؟"

حالا نه اينكه گولِ وعده‌اش رو خورده باشم واسه كادوي روز مددكار، بيشتر واسه شماره تلفن‌اش ذوق كرده بودم كه پيش‌شماره‌اش با نمرۀ تلفن خانۀ ما يكي بود و بعد، با ايشون و زهره يه دوساعتِ خوش بر ما گذشت با كلّي قرار و مدار واسه گردش‌هاي بعدي!   

ته‌اش؛ بعدش مي‌بيني عمر شادي به قدرِ همين يكي، دو ساعت است و يكي حوصله ندارد. تو راه افتاده‌اي رو اعصابش. حرص مي‌خوري از دست خودت كه چي؟! يعني فقط واسه همون يه شبي كه ... بعد، با خودت كه خلوت مي‌كني، حضرت عبّاسي مي‌بيني اندازۀ همان يك شب هم نمي‌توانستي براي دلِ خودت يك آرزوي كوچك داشته باشي ...  خيلي غم.

بعد؛ كاش! اين غلط كردن و گ*ه خوردن مي‌توانستند جبران كنند بعضي اشتباهات آدم را. چقدر الان كلافه‌ام. نگران‌ام.

+  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387       | 

"چلبي" هديۀ زهره جان به ما بابت روز مددكار

امروز كه گذشت! ولي، يادتون بمونه واسه سالِ بعد كه چنين روزي، مصادف با ميلاد حضرت علي عليه‌السلام، علاوه بر روز پدر يه مناسبت ديگه هم داره كه به بهانه‌اش مي‌تونين به ما تبريك بگين و كادو بخرين!

روز مددكار و پنجاه سالگي مددکاری اجتماعی در ايران مبارك.

پي.‌نوشت )؛ عكس به شدّت آموزشي است. اسمِ اين جانورِ عروسكي به پيشنهادِ زهره شد "چلبي!" كه هديه شد به ما بابت روز مددكار! مرسي زهره جان

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387       | 

بي‌خيالِ ديروزِ پُر ترافيكِ تهران كه زيادي گرم بود.

بي‌خيالِ ديروزِ پُراسترس زهره و خودم كه بي‌سابقه‌ترين بود. 

با خيالِ همۀ روزهاي خوبِ نوجواني‌ام و دانشجويي‌ام. 

با خيالِ ديروز ِ پُرمعرفتِ اين سه تن؛

دكتر هادي خانيكي، دكتر محمّد مهدي فرقاني و دكتر يونس شكرخواه

دكتر هادي خانيكي، دكتر محمّدمهدي فرقاني و دكتر شكرخواه عزيز

كه اميدِ آدم به انسان را زنده مي‌كنند،

و اميدِ به مردانگي را در اين دنيايِ پُر از نامردي ... 

با محبّت و خيلي تشكر

و تبريكِ روز پدر

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387       | 

مي‌گويي حساب مهم است به دليل ضريب بالايي كه دارد. نويسندگي هم كه بي خيال مچل است. حرف شما قبول! من فقط مانده‌ام دوستي‌مان از سر حساب و كتاب بود مگر؟ 

ساده‌ترين وسيلۀ ارتباطي هيچ نيست مگر زبان. زبان همديگر را كه گم كنيم، مطمئن باش راهي پيدا نمي‌شود از سمت كلمات براي دوستي ...  كه البته، اين موضوع من است و نه شما براي همين مي‌گويم بي‌خيال!  گمانم بر دوستي بود كه انگاري هيچ نبود مگر حسابِ ناخوب و خيالِ نامربوط. اين‌طورياست؟

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

گذشته‌ام را دوست مي‌دارم. بابت هيچ فعل و رفتاري پشيمان نيستم حالا. هميشه خوب زندگي كرده‌ام و درست. اشتباهِ ناخودآگاه و خطاي ناخواسته‌‌‌ام را نيز بخشيده‌ام به خانومي خودم. دفترِ روزنوشت‌هاي دانش‌آموزي‌ام پُر از بچّه‌بازي‌هاي شيرين است و نگراني‌هاي الان الكي و آن موقع زيادي مهم! حقيقت همين است كه اين نيز بگذرد! وقتي اين گذر عمر ِ مستند را مي‌خوانم، اميدواري‌هايم بيشتر مي‌شود. مي‌بينم تمركز نامناسب بر گذشته و آينده، آدم را به هيچ زمان و مكاني رهنمون نمي‌شود مگر فلسفه‌بافي‌هاي بي‌پايان، شكايت‌هاي زياد و هي نگراني. درحالي‌كه، تمركز بر لحظۀ اكنون، پُر از زندگي است و به من اجازه مي‌دهد كه تنها براي ارضاي تمايلات خودم، تصميم بگيرم.  


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  جمعه بیست و یکم تیر 1387       | 

ساعت ۶ صبح به وقت اينجا ---> ميدان كرج ---> ايستگاه مترو كرج ---> ايستگاه مترو چيتگر---> دهكده‌ي المپيك ---> (ديدار با خانوم دانشپور۱) --->سه راه جنّت‌آباد ----> ميدان ونك ----> ميدان تجريش ----> (قرار ملاقات با سارا۲) ----> ميدان قدس --> ميدان تجريش --> ميدان دربند----> كاخ موزه‌ي سعدآباد ---> ميدان تجريش ----> ميدان ونك ---> سيد خندان --> خيابان قنبرزاده --> خيابان نوبخت --> (برخورد نزديك از نوع چندم؛ من و سارا با ناهيد و فائزه و اين آقاي عزيز و اين آقاي محترم۳) ----> خيابان خرمشهر ---> ميدان فاطمي ---> ميدان انقلاب ساعت ۶ عصر به وقت آنجا.

بعدِ اين، از وقتي كه سوار تاكسي مي‌شوم به مقصد خانه‌مان ديگر هي چُرت است و فحش و حرص! حداكثر ۳۰ دقيقه زمان مي‌برد طي فاصله‌ي ميدان انقلاب تا منزل ما. ديروز چقدر طول كشيده باشد اين طي طريق خدا را خوش مي‌آيد؟ ساعت كمي از ۸ گذشته بود كه ما دوباره به منزل رجعت كرديم و از زور بي‌خوابي‌هاي شبانه عينهو جنازه افتاديم در بستر؛ هي لعنت خدا بر خودروي تك سرنشين! اتوبان تهران-كرج! شهر خوابگاهي! جمعيّت زياد! آخر هفته! عالم و آدم!!!

۱.

۲.

۳.

+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387       | 

  1. تنها راهي كه به ذهنم مي‌رسد براي اشتباه نكردن اين است كه هيچ كاري انجام ندهم!!! ناگزير، من همچنان اشتباه خواهم كرد چرا كه مي‌خواهم كارهاي زيادي انجام بدهم!
  2. هيچ‌كسي كامل نيست. من مي‌توانم اين موضوع را بفهمم كه ديگران هم اشتباه مي‌كنند!
  3. اصراري بر اين نيست كه ديگران مطابق ميل من رفتار كنند.
  4. شادي‌هاي من بستگي دارد به سرچشمه‌اي در خودم و نه ديگران!
  5. قرار نيست مطابق ميل ديگري باشم تا نسبت به خودم، احساس خوبي داشته باشم.
  6. زندگي كمتر انصاف و عدالت دارد!
  7. گاهي مي‌توانم از اينكه ديگران در مسير خودشان حركت مي‌كنند نيز احساس خوبي داشته باشم.
  8. تحسين و تعريف ديگران لذّت‌بخش است ولي، براي اينكه حس خوبي داشته باشم نسبت به خودم، به تأييد ديگران نيازي نيست.
  9. اشكالي ندارد كه گاهي عصباني بشوم.
  10. يك وقتي خوشحالم و يك‌وقتي ديگر ناراحت!
  11. نمي‌توانم از خودم انتظار داشته باشم كه هميشه مردم را خوشحال كنم.
  12. اشكالي ندارد كه گريه كنم.
  13. گاهي، ديگران درباره‌ي من بدقضاوت مي‌كنند. امّا، آنچه اهميّت دارد اين است كه خودم مي‌دانم كارم درست است!*

* منبع؟ نمي‌دانم افاضات فوق از خودم بوده يا نه؟ از روي دفترچه‌ي كوچك جلد قرمزي، نقل مي‌كنم‌شان كه سال دوّم دانشكده يادداشت مي‌نوشتم در آن. اينجا كه نام و نشاني از كتابي، مجله‌اي ... نيست. قبل و بعدِ اين سيزده قانون، درباره‌ي كلاس مشاوره‌مان نوشته‌ام. يادداشت‌هايم را كه مي‌خوانم دچار شك و ترديد مي‌شوم نسبت به خودم! حقيقتاً پس‌رفتِ غيرقابل جبراني داشته‌ام در اين مدّت. شش سال به قدرِ يك عمر فاصله انداخته است بين منِ آن وقت و حالايم. خدا مي‌داند آن دختر فهيم و معصوم كجاي زندگي‌ام گم شده است كه راه نمي‌يابد ديگر ...

+  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387       | 

در زندگي‌ام بعدِ آلودگي به وبلاگ تا الان، سه بار اشتباه فاحش كردم در گرم گرفتن با سه نفر! از اوّلي، برايم نفرت باقي ماند توي دلم، نسبت به دوّمي بي‌تفاوتم فقط. امّا، سوّمي‌شان دارد تمام رذايل اخلاقي‌ام را شكوفا مي‌كند با چرت و پرتي كه مي‌نويسد، مزخرفاتي كه مي‌گويد، ادّعاهاي بي‌اساسي كه مي‌كند ...

+  سه شنبه یازدهم تیر 1387       | 

 

makaroni.jpg

: من كلّي مخلص شما هستم

سنجاقك: من كلّي چاكرم امّا

: من بيشتر! چمنتيم آبجي. آب بدم باغچه رو؟

سنجاقك: من ماكاروني آويزونِ چنگالتم

:

 

*

پي.‌نوشت )؛ فاطمه موهبتمه!  

پي.‌نوشت بر پي.‌نوشت )؛ قابل توجّه خياط باشي! موهبتمه!

+  سه شنبه یازدهم تیر 1387       | 

شهر بازي رامسر

باور كنيد يك نوعي از خوشبختي است! ساده و نزديك و چقدر هم شيرين. آنقدر كه ديگر گند زدن به امتحان زبان به چشم نمي‌آيد اصلاً! همه‌چيز از يك پيامك شروع مي‌شود كه براي زهره مي‌فرستم تا شال و كلاه كند به مقصد كرج و قصد خوش‌گذروني! {البته ابداً نه از اين مدل‌اش!} بعدتر، مي‌رويم پاساژگردي و خريد و ته‌اش هم پارك! درحالي‌كه، جفت‌مان سرجمع، دو هزار تومان بيشتر پول نداريم!!! كمي از اين مبلغ مي‌رود پاي خوراكي و مي‌ماند هزار تومان و هفت، هشت وسيله‌ي بازي پولكي در اينجا. كلّي فكر مي‌كنيم كيفِ كدام‌شان بيشتر است! زهره دوست‌تر دارد كه برويم از اين سرسره‌هاي بزرگ، خودمان را سرازير كنيم پايين. انتخاب من يكي از چرخونكي‌هاست! چرخ و فلك يا تاب پرنده! آخرش، بليت {يا بليط} مي‌خريم براي همان تاب پرنده! كه به نظر من به صرفه‌تر است نسبت به سرسره‌اي كه كلّي پياده‌روي دارد تا رسيدن به سرش و تنها يك‌بار مي‌تواني بِسُري در آن جويبارهاي رنگين‌اش! كلّي مزه داد بعدِ اين همه‌وقت! آخرين‌باري كه رفته بودم شهربازي، كلاس پنجم دبستان بودم! من عينهو بچه‌هاي خوب نشسته بودم روي صندلي و سفت، زنجير تاب را گرفته بودم و اصلن صدايم در نمي‌آمد! زهره هي مي‌گفت چرا جيغ نمي‌زني خب؟ من مي‌ترسيدم دهانم را باز كنم، پرت بشوم پايين. فقط، دوست داشتم يك‌بار لگد محكمي بزنم به صندلي پسري كه جلوتر من نشسته بود و با آن دو تا دوست ديگرش، بساطي درست كرده بودند آن بالا، بس كه هي لگد زدند به صندلي‌هاي همديگر و داد و هوار راه انداخته بودند! منتها، نشد ديگر!!! 

عكس از اينجا

+  دوشنبه دهم تیر 1387       | 

هوا گرم است ولي نه بيشتر از سلام شما آقاي برادر كه ديگر شناس و ناشناس بودنت توفير ندارد برايم كه شايد هم، بيشتر اين را مي‌پسندم كه فارغ از حرف و علّت‌هاي پنهان در پسِ هر تعريف و تمجيدي، شما بي‌مزد و منّت، حرف‌هايي را نوشته‌ايد كه هم مايه‌ي مسرّت و لذّت مي‌شود در من و هم مسئول‌ترم مي‌كند نسبت به خودم و فعل و فكرم.

اين چند سطر را نوشته‌ام محضِ وجوبِ جوابِ سلام! و اينكه گفته باشم بهتان، بابت محبّتي كه روا داشته‌ايد نسبت به من و حسن‌ظن‌تان كلّي سپاسگزارم. كلّي زياد.

+  شنبه هشتم تیر 1387       | 

خيلي اتّفاقي، برگه‌اي رو پيدا كردم كه نشاني است مبني بر استادآزار بودنِ ما در وقتِ دانشكده! و شدّت خوبي‌خلقِ استاد عزيزمان!

برگه‌ي نامبرده مربوط است به فهرست اسامي دانشجويان براي انجام كارهاي كلاسيِ واحدِ جامعه‌شناسي روستايي‌ كه استادمان كسي نبودند جز خانوم  شيرين احمدنياي عزيز!
‌انگاري، ما (من و يكي از دوستان) سر كلاس ايشان به جِد مشغول پرگويي بوديم و استاد، خانومي كرده، به روي ما نمي‌آوردند منتها، سعي داشتند از طرق غيرمستقيم، مثلن آهنگ و لحن صدا، ما را متوجّه‌ي خبط و خطايمان كنند! در برگه ملاحظه مي‌فرماييد سريع‌الانتقال بودن استاد را در رساندن پيام، و گيرندگيِ ما* را كه في‌الفور ملتفت تذّكر غير مستقيم استاد شده، به نوشتار روي آورده بوديم براي ادامه‌ي حرف و بحثِ شخصي‌مان!!!

 

* عبارت؛ "به خاطر ما داره حنجره‌شو پاره مي‌كنه، نه اين‌دفعه به خاطر ماست!"

+  چهارشنبه پنجم تیر 1387       | 

چشمهايت، از انگور هم شراب‌تر ...

و چرا باغچه‌ي كوچك ما ...؟

من آن خانه‌مان را دوست نداشتم. ندارم. اينجا راحت‌ترم. هنوزم فرقي نكرده است نظرم درباره‌ي آنجا! منتهاش، امروز آن باغچه‌ي كوچكِ پُر از رنگ و گل با تاكِ مجنونِ سر به آسمان گذاشته‌اش، كلّي حالي به حالي كرد مرا. نزديك به پنج سال است كه زمستان و بهار و پاييز و تابستانِ زندگي‌مان عطر و بو ندارد! رنگ ندارد. صفا هم. ‌دلم مي‌خواهد جمع كنم دفتر و كتابم را، بروم آنجا، بعدِ اين همه وقت دوباره مزه‌ مزه كنم لذّت شب‌زنده‌داري‌هاي بچّگي‌هايم را توي آن حياط نقلي، زير سقفِ شبي كه ماه‌اش مي‌افتاد پشت آن تير چوبيِ چراغ برق! گيرم، آن تير هم ترّقي كرده باشد! اصلن، سيماني‌ست. كه چي؟ مي‌دانم كه ماه، هنوزم مي‌ايستد در موقعيّت سابق‌اش. شايد دل او هم تنگ شده باشد براي دالي‌بازي با دختركِ خيالبافِ آن شب‌هاي دور كه هي سفارش مي‌كرد بهش؛ مراقبِ اون ستاره كوچولوهه باش كه ...

+  شنبه یکم تیر 1387       | 

آن شب، در آن سكوت سنگين، احساس تنهايي مي‌كردم. تا صبح، به گريه و غصّه گذشت اوقات‌ام. به خير كسي اميدم نبود تا حرفي بزنم. بلكه، تسلّاي خاطر پيدا كنم. شريك رنج و راحت‌ام، يكي، دو نفر بيشتر نيستند تا بشود با آنها حرف‌هايي را گفت از اين دست. حرف‌هايي درباره‌ي مسائل و مصائبِ در خود مانده‌اي كه با شدّت برون‌گرايي‌ام، در من مدفون شده‌اند و گاهي، چون زخمي، سر باز مي‌كنند و ... علي ايّ حال، آن شبِ اشك و اندوه گذشت و صبح، چشم‌هاي خسته‌ام هنوز همان حس و حالي را داشت كه سعي كرده بودم توي دستمال‌هاي خيسِ گريه‌آلود تمامش كنم و تمام نشده بود ولي.  

پنجشنبه، همه‌ي روزم در بطالت و كسالت مي‌گذرد بس كه من ناخوب‌ام. ناخوش‌ام. شب‌اش هم. فردا روزش هم. فرداشب‌اش هم تا ديروز ...

عكس تزئيني نيست! عين زندگي است با صفايي كه دارد و سعي‌اي كه بايد ...

ديروز، بعدِ چندين روزِ غمگين، دلي از عزاي خنديدن در آوردم! خوشحال بودم. فيل‌ام يادِ هندوستانِ آرزوهايم را كرده بود؛ چقدر دلم براي كلاس درس و دانشگاه تنگ شده است براي همه‌ي روزهاي پُر از بي‌خيالي ... سرشار از شادي ... يك حالِ خوبي داشتم كه با همه‌ي خستگي، خواب به چشمهايم نمي‌ريخت. دلم مي‌خواست هر ثانيه‌ي ديشب را دوبار زندگي كنم تا تلافي آن شبِ جمعه‌ام بشود كه اينقدر بد بود.

آن شب، باب درد و دل‌ام را براي مليحه باز كرده بودم كه شبيه‌ترين تقدير را دارد به سرنوشت من. مي‌گفت دل‌اش روشن است با اين همه صبر من بر زندگي و روزگارم، "انّ مع العسر يسرا"يم مي‌شود همين روزها. من امّا، توان نداشتم بر اين همه بي‌طاقتي صبر كنم ديگر ... خدا نصيب گرگ بيابان‌اش هم نكند حسي را كه باعث مي‌شود آدم از گردش آسمان رو در كشد! با هولناكي مرگ هيچ توفيري ندارد در نظرم.

تا اينجاي حرف آمده‌ام كه دِلي دِلي زنگ تلفن بلند مي‌شود و حضرت خياط، در آن سوي سيم و خط، درباره‌ي ديشب مي‌گوييم كه هر سه‌تايي (به همراه جناب) دل‌مان به خواب نبود بس كه همگي خوشحال بوديم و فردايي كه اگر گذرمان بيفتد به بوستان گفت‌وگو، هي ياد شنبه‌اي مي‌افتيم كه نشسته بوديم كنار زمين بازي اسكيت و قرار بود آن پسر ِ تپلِ شيربرنج ِ بي‌مزه‌ي نُنر بشود بچّه‌ي خياط!

بعد، من اعتراف مي‌كنم به عادتي كه پيدا كرده‌ام در اين چند وقت كه امير رفته است. با همه‌ي اينكه مي‌دانم هميشه فقط صداي همان خانومِ لعنتي را مي‌شنوم كه با لحن يكنواخت و تكراري‌اش مي‌گويد: دستگاه موردنظر خاموش است!  هي، هر روز، شماره تلفن‌ امير را مي‌گيرم بلكه، يك روزي دوباره برگشته باشد اينجا با آن نگاه‌هاي پُرشيطنت‌اش كه ... بگذريم. مي‌دانيد هر روزي كه مي‌گذرد من، خارج را بيشتر دوست مي‌دارم بس كه شده است گنجينه‌ي دوست‌داشتني‌ترين‌هاي زندگي‌ام ... و البته، به خاطر آزادي حجاب‌اش هم هست.

بي‌خيالِ نوشتن. من بروم روسري و مانتويم را اتو كنم براي بعدازظهر امروز كه وعده‌ي ملاقات داده‌ايم به همديگر؛ من و خياط و ناهيد و سارا و شايد جناب  هم بيايد و شايد، ...  

پي.‌نوشت درگوشي)؛ از وقتِ خواندن  اين شعر تا هنوز، دلم مي‌خواهد بروم كمي عاشقي كنم ... بروم كاري دستم بدهد كسي ... 

پي.‌نوشت بعدي)؛ عكس تزئيني نيست!  نيّت‌ام به اين بود كه كادو بدهمش به جناب  منتهاش، بس كه دلِ خودم مي‌خواهدش شايد منصرف بشوم تا بعدازظهر. خب مي‌ترسم چشم بچّه‌ام كج و كوله بشود!

+  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387       | 

پيدا كنيد سوسول‌باشي را؟ :دي 

به گزارش خبرگزاري خياط،  شركت مزمز دوباره نسبت به توليد و توزيع تخمه سوسولي اقدام كرده است. علاقمندان مي‌توانند كالاي نامبرده را با ۵۰ تومان افزايش قيمت از انواع و اقسام بقّالي و چقّالي ابتياع كنند.

پي.‌نوشت ۱)؛ عكس تزئيني نيست.

پي.‌نوشت ۲)؛ در راستاي آموزش هاله‌بيني، امروز موفّق شديم هاله‌ي جناب  (+) را به خياط جان نشان بدهيم. نبود؟ بعدي؟

+  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387       | 

ديدين بچّه‌هاي هفت‌ساله‌ي كلاس اوّليِ تازه سواددار شده رو كه موقع خوندن، صداكشي هم مي‌كنند با دست و هي دنبال زير و زبر كلمات هستن و مي‌پرسن كه اين الفش الان اَ داره؟ سينش اُ داره يا اِ؟ ديشب، يه مهمون كوچولوي اين مُدلي داشتيم كه حكايتي بود واسه خودش! وقتي من یک بچه گربه‌ي تنهای تنها هستم! رو دادم بهش بلكه بخونه، سرش گرم بشه و كاري به احوال ما نداشته باشه! البته بعدش به ... افتاده بودم بس كه سؤال كرد درباره‌ي همين فتحه و كسره‌ي كلمه‌ها و عكساي كتاب، كه الان دقيقن اون گربه‌ي تنهاي كوچولو كدومه؟ پشاملوهه كدومه؟ اين گربه سفيده با اون سياهه چه نسبتي داره؟ ... ووو ... خدا رحم كرد ما با اين بي‌طاقتي‌مون، اولاددار نشديم، اگه شده بوديم و وضع از همين قرار بود طفلك بچّه‌ام با اين مامانش ...

 پي.‌نوشت )؛ فكرشو بكن؟ من حامله‌ام مثلن. خداييش، خنده‌بازاري مي‌شه واسه خودش.   

+  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387       | 

ببين من هنوزم معتقدم، هنوزم مي‌گم زندگي هر كدوم از ما يه هدفي داره و اون برآورده ساختن و تحقق روياي الهي يه. اون وقت والدين، خانواده، شرايط فعلي زندگي‌مون، دوستانِ آدم دقيقن همون شرايط و اوضاعي رو براي ما به وجود مي آرن كه براي رشد و پرورش ما لازمه. من مي‌گم روابط مختلف، بنا به دليل مشخص و دقيق و حساب شده‌اي به زندگي آدم وارد مي‌شن و يا از زندگي آدم خارج مي‌شن. هر رابطه و هر دوستي و هر وابستگي و هر علاقه و هر ... براي هدف و مقصود معيني بر سر راهمون قرار مي‌گيره. ما بايد اين روابط رو بپذيريم و هميشه براي رها كردن اون‌ها هم آماده باشيم.

من هنوزم خيلي راحت با آدما حرف مي‌زنم. ارتباط برقرار مي‌كنم. دوست مي‌شم و هر وقت هم كه خيال كنم ديگه نيازي به ادامه‌ي اين رابطه نيست خيلي راحت همه چي در ذهن و زندگي من تموم مي‌شه. من مي‌گم كاركرد اون رابطه تموم شده است.

نمونه‌اش، مگه فلاني نبودش؟ بود ديگه. ظاهر پُراحساس من دليل نمي‌شه كه تو خيال كني منطق و عقل ندارم توي رابطه‌هام. حواسم بدجوري هست اتّفاقن. اون وقت، اگه هنوز دارم متهّم مي‌كنم خودم رو و يادم نرفته بدي‌هاش، آخه هنوزم هي جلو چشمم مي‌آد اون روز. مي‌فهمي انگار توي صورت من كوبيده بود!

+  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387       | 

هاي! تو هفت‌خطي. تو هفت‌رنگي. خيال مي‌كني نمي‌فهمم، نمي‌دانم، حواسم پرتِ خودم است و پي سررشته‌ي اموري كه در دست نيست! مدّت‌هاست. تويي كه كبك‌واري سير مي‌كني و خيال برت داشته كه ته سلوكي! نيستي. تو هيچي نيستي يه لاقباي خاك‌برسر! خيال كردي چي؟ سر ما از پشت هم چشم داره تا تو يهو خواب نبيني واسه خفت كردن‌مون! سرخور! خيلي دل دارم، آره. پس چي؟! پاپي‌ات مي‌شم تا هر جا. به صرافتِ نيك زندگي كردن افتادم تا ته دنيا كه جهّنم بايد باشه لابُد. ديروز دُرُست احوال بودم خيرِسَرم! ريدي به هيكلم. تمام قد! علي ايّ حال، لله دُرّكُما. دلي در آوردم از عزاي گريستن تا صبح. بي‌ستاره يا پُرستاره! توفير نداره برام!!! ديگه هم يكّه نمي‌خورم از بازي‌هات. گور بابات! كه سرت به تنت به قدر اين نمي‌ارزه كه من خاطر ِ عزيزم رو آزرده كنم كه مو برداره رؤياهام بابت چي؟ تو؟ عمراً! كه الهي خاكِ سياه به سرت بشه كه من خطِ دلم رو مي‌خونم فقط! گيرم چند صباحي هم ناله و نامه بوده كارم ولي، زمين‌گيرِ تو نمي‌شم! حالا هي تو كاري كن كه آب خوش از گلوم پايين نره! آخر‌الامر، تن مي‌دي به دلم ... دل به تنم ...  

پي.‌نوشت)؛ كامنت‌هاي خصوصي دو يادداشت قبلي سر به فلك گذاشت. بي‌خيال. جانِ همه‌تان.  

+  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387       | 

+  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387       | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387       | 

 
" اینرسی مقاومت هر جرمی است در برابر تغییر شرایط. مثلن وقتی يك جرم ساکن تا ابد خواهد ایستاد مگر آنكه، نیرویی وارد شود بر آن تا شروع كند به حرکت ... وقتي هم كه شروع به حرکت کرد، با تمام ذرات تشکیل دهنده‌اش با همان سرعتِ ثابت به حرکت خود ادامه خواهد داد تا ابد! مگر آنکه نیرویی باعث افزایش سرعت یا کاهش سرعت آن شود و يا توقّف دوباره ... " *
 

مي‌دونين يه نيرويي هست كه مُدام داره سدهاي ذهني و فكري منو مي‌شكنه، منو هل مي‌ده رو به جلو، آرزوهامو زياد مي‌كنه، عطشمو براي زندگي، همه چي رو دوست‌داشتني مي‌كنه و دگرگون. من از هميشه‌ي عمرم دُرُست‌ترم اين روزا

* از اينجا كش رفته‌ام.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387       |