تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

من كه نمي‌توانم بعدِ اين همه وقت زندگي در يك شهر نسبتاً خيلي بزرگ، در جوار پايتختِ واقعاً خيلي بزرگ، بروم باقي عمرم را در يك شهرستانِ كوچك بگذرانم كه دارد زور مي‌زند براي پيشرفت كردن و مزيّن شدن به مظاهر شهرهاي بزرگ. كمي مضحك به نظر مي‌رسد اين تلاشِ به زعم من بيهوده. هر چقدر زندگي در شهرهاي بزرگ، چون تهران و مشهد و همين كرجِ خودمان، جهنّم باشد، زندگي در شهرهايي مانند بابل و نجف‌آباد و بجنورد و ... عينهو برزخ مي‌ماند براي كسي كه در خراب‌آبادِ مثلن كرج متولّد و بزرگ شده باشد. منتها، زندگي در روستا، خصوصن بكرترينِ آنها، بهشت است به خدا. ترجيح مي‌دهم سكوتِ زندگي‌ام با صداي سرود جيرجيرك‌ها بشكند و قان و قونِ گذر تيلرها تا آژير دزدگيرها و بوق‌هاي كشدار و ممتد اتومبيل‌ها. دوست دارم وقتِ قدم زدن توي كوچه‌باغ‌ها و لابه لاي درخت‌ها، پي لاك‌پشت بگردم و هي مرغ و خروس و جوجه‌هاي زرد كاكلي كوچه را بگذارند روي سرشان با هي جيك‌جيك و قدقد و قوقولي‌هايشان.


پي‌اش رو نمي‌گيري؟

|+| شنبه 1387/03/11 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

تهران

از تلويزيون شنيدم، آقاي مجري داشت مي گفت امروز ... امروز ... امروز همان خجسته تاريخي است كه تهران را به پايتختي ايران برگزيد آقا محمّد خان قاجار. با همۀ حماقتش، شايد اين تنها فعلِ درستِ عمرش بود.

پ. ن ۱ )؛ تهران را دوست دارم. هنوزم هر بارِ آمدنِ به تهران، خواب ندارم شبِ قبلش.

پ. ن ۲ )؛ گاهي دلم مي خواد به جاي آن كرج!! توي شناسنامه ام اصلاح مي شد به صادره از تهران!

پ. ن ۳ )؛ دلم مي خواد برم دروازه غار ...

پ. ن ۴ )؛ آخي خيابان هميشه دوست داشتني وليعصر!

پ . ن ۵ )؛ سيدخندان هم.

پ . ن بي ربط )؛ پاتختي! هي اين پاتختي چه رسم بي خودي است!!!

پ . ن ويژه )؛ خيابان ۱۸، ۱۶، علامه جنوبي، شمالي، ميدان كاج، حدود شهرك غرب، هي ميدان صنعت!

پ . ن مربوط به پست قبل و آدمهايش )؛ هر پاراگراف دربارۀ يكي از دوستان است كه يكي، دو نفر را اصلن نمي شناسم. يكي، دو نفر را اصلن نديده ام! يكي، دو نفر را مي شناسم. يكي، دو نفر هم ... مي ميرم براشون! خب، همۀ فكراي ديگه تعطيل! واسه چند نفر نگران شده بودم من؟!

بعدن پ . ن مرتبط )؛ تهران، شهري كه دوستش داريم و تهران شهري كه دلش با كسي نيست انگار


|+| پنجشنبه 1386/09/22 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

زيارت

سفر آغاز ساده اي داشت. انگار ندايي تو را خوانده باشد. اين بار دردسري نداشت گرفتن بليط و رفتن. يك روز، عصر بود. قبل از كلاس زبان، از ترمينال كرج سردرآوردم. بليط گرفتم به مقصد مشهد. بايد مي رفتم. اين بار نه براي خواهش و التماس و گريه و ناله و ندبه كه براي تشكر و شادي و سپاس و ... كسي نمي دانست مگر زهره كه دو، سه روزي بود برگشته بود خانه خودشان. همان حوالي نزديك به مشهد.

زمان حركت اتوبوس چهارشنبه ساعت كمي بعد از شش غروب بود. من با همين كيف كولهء هميشه به راه سفر افتاديم. كفش پاي مرا اذيت مي كند. هنوز نرسيده به ترمينال تاول و خون مي شود پاهايم. خيالي نيست اما. ياد تابستان قبل مي افتم هلاك شده بوديم بس كه دنبال بليط از ترمينال به راه آهن از راه آهن به ترمينال رفته بوديم با زهره و فرشته. هي به خودمان مي گوييم من بعد كارت مي گيريم، شبيه انسان هاي متمدن بليط رزرو مي كنيم يا مي گيريم از اين سايت هاي اينترنتي و هربار پشت گوش انداخته، فراموش مي كنيم تا سفر بعد و تكرار همان قصهء دشوار ...

خلاصه، در مسير، تا ترمينال كرج، حرف كه مي زدم با ديگران، وقتي مي فهميدن مسافرم. زائر حرم حضرتش، هي مهرباني مي كردن به من و التماس دعا و سؤال كه "دانشجويي؟" من هم كه صديق و راستگو!!! مي گفتمشان: نه! آن وقت ديدني بود تعجبي كه دويده بود توي صورتشان و آن حسرت ته حرفهايشان؛ "خوش به حالت!" خداييش، احساس معركه ايست اين تنهايي مسافرت كردن. خصوصن تصميم گرفته باشي ساكت و صامت بماني تا مقصد. طفلكي اين دختركي كه نشسته بود كنار دستِ من. حتمن خيال كرده است با خودش كه من منزوي ترين و بي زبان ترين دختر دنيا هستم!

مشهد را دوست مي دارم نه بيشتر از تهران اما، دوست داشتن آنجا از جنس ديگري است. آرامش عجيبي دارم در اين شهر غريب. احساس رفاقت مي كنم با مردم اينجا؛ اينها كه ته لهجه شان عطر گلاب مي دهد. شايد بيشتر به خاطر مليحه است. مليحهء عزيز كه شبيه ترين سرنوشت را دارد به تقدير من و بعد از نزديك به هشت ماه آزگار دوري، دوباره مي بينيم همديگر را.

باور نمي كنم من. چقدر ناگهان بود اين سفر و بي خبر و نامنتظر اما، به جا، به وقت. درست در همان زمان و مكانِ بايد. شب اول، پنج شنبه، دعاي كميل، در حرم، نمي دانم كدام صحن، ميان آيه هاي دعا، آن آقا روضه كه مي خواند، دربارهء اين گفتش كه اجابت يعني همين طلبيدنِ امام براي زيارت. چقدر خوب مي فهميدم اين حرف را حالا. چقدر دوست مي دارم اين زيارت را كه رنگ و بوي غم و غصه نمي دهد بلكه لبريز از آواز و خوشي است.

از اين وقت به بعد، زهره هم مي رسد. دوباره در كنار همديگر هستيم؛ اين ما سه گنجشك. دو شب و يك روزمان با هم مي گذرد به همان عادات و رفتار و علايق و حرفهاي هميشگي خودمان. چقدر خودمان هستيم هر سه نفري مان با هم. چقدر لذت بخش است اين دقايق دوستي مان و حسرت آن روزهاي رفته، در آن اتاق كوچك خوابگاه خواجه عبدالله، با هم ... هي روزگار ... هي ...

بازگشت به سادگي رفت نبود. دوباره همان معضل بليط و سرگرداني از راه آهن به سمت ترمينال و درنهايت، با يك روز تأخير دوباره راهي اينجا مي شويم با زهره. قسمت اين بود كه در آن وقتِ مغرب و عشاي غروبِ دلتنگ جمعه هم، زائر حرم باشيم؛ آنجا ... در آن رواق هميشه ... در صحن آزادي ... زيارت جامعه بخوانيم و دعاي فرج و هي ياد آرزوهاي خودمان و دوستان و آشنايان و رفقايمان و ....

به خدا، زياد هم سخت نيست اگر از شش سپيده نزدهء صبح تا كمي از هفت گذشتهء غروب كه ديگر به تاريكي نشسته است آسمان، مجبور بشوي همهء يك روز از زندگي ات را در اتوبوس بگذراني با خواندن همان يك كتابي كه داري، خوردن مقداري خوردني، تماشاي دو فيلم تكراري و شنيدن ترانه ها و آهنگ هاي مورد پسند آقاي راننده و ... كافي ست آدم سخت نگيرد و خيال كند پس فرداي عمر، اين سفر چه خاطره اي خواهد بود وقتي كه با زهره داريم براي بچه هامان تعريف مي كنيم دربارهء آن روز، در آن جادهء خلوتِ ممتد ...  

 

پ . ن ۱ )؛ من هنوز مانده ام در كفِ خواب ديدن سارا ... كاش دوباره خواب ببيند ...

پ . ن ۲ )؛ شلوغ بود حرم. انگار نه انگار فصل مدرسه است و هوا سرد است و ...

پ . ن ۳ )؛ براي اولين بار، به اصرار مليحه، خواستم به ضريح نزديك شوم، كمي جلوتر كه رفتم يكهو جلويم خالي شد از جمعيت. مشتاق شدم از ميان همان اندك زنان باقي مانده راه پيدا كنم به جوار ضريح. آن خانوم خادم امام رضا عليه السلام اما، ... آمد كنار من، گفتش: خانوم مي روي جلو، مي ماني زير دست و پاي مردم، عينك هم داري، مي شكند! روسري ات رو هم بكش جلو!!!  

پ . ن ۴ )؛ الهي من بميرم واسهء مليحه جان بس كه مهربان است و جور من و زهره را مي كشد مُدام

پ . ن ۵ )؛ ... بماند! اين حرفها نگفتني، ننوشتني است ... بگذريم. خوش گذشت. خيلي. 

پ . ن اضافه )؛ من دلم مي خواد هي بروم مسافرت ... مثلن شاهرود ... 

 + عكس


|+| یکشنبه 1386/08/20 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

 تهران

خواب به چشم من نمي ريزد همۀ شب هايي كه فردايش قرار بر اين است كه بروم تهران!

عكس


|+| دوشنبه 1386/07/23 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

پيش نوشت)؛ همۀ ديشب تا صبح، حس و حال خوبي نداشتم. گندي زده بودم كه پيامد رواني و عاطفي آن تا الان هم مرا اسير خودش كرده است! راه حلي به ذهنم نمي رسد براي رهايي!!! به خودم فشار مي آورم بلكه به خاطر بياورم سال گذشته در چنين روزي كجا بودم، چه حسي داشتم، چه مي كردم و .... از اين نوع يادآوري هاي گذشته ام خوشم مي آيد. دست كمش اين است كه خيال آدم راحت مي شود. دوباره به يادم مي آورد «اين نيز بگذرد» وقتي از طريق حافظه ام راه به خاطره اي نمي برم. دوباره مي روم سراغ بايگاني آن وبلاگ سابقم و به دنبال يادداشتي مي گردم با تاريخ چنين روزي ... يك سال قبل تر ... آن وقت يادم مي آيد كه اوووووه! پارسال، در چنين شبي، توي اتوبوس بودم. تنها و داشتم از مشهد برمي گشتم تهران و اين خانومي كه كنار دستم نشسته بود چقدر مكدر كرده بود خاطرم را و چقدر خيالبافي كرده بودم و  ... اووووووووه! الان در مسير ديگري براي هدف ديگري ايستاده ام... زندگي بازي هاي غريبي دارد با آدم ... من اصلن بلد نيستم بازي كنم ...

 

*

 

جلوي در ورودي  مي ايستم تا نوبت به من برسد و خادمي كه مسئول بازرسي زائران است، تن و بدن و مال مرا هم تفتيش كند. جلوي خانمي كه سفت و سخت، رو گرفته و آدم خيال مي كند كه در تمام عمرش يكبار هم نخنديده است، دركيفم را باز مي كنم و او مشغول بازرسي كيفم مي شود و يكي يكي كتاب ها و دفترهايم را لمس و مرور مي كند: داستان راستان، كتاب عشق كه توني موريسون نوشته، دفتري كه شعرهاي تو را در آن مي نويسم، دفتر خاطرات خودم، ويژه نامه ي داستان روزنامه ي شرق و دفتر كوچكي كه شعرهاي ديگران را در آن حمل مي كنم. زن، پلاستيكي را كه در دست ديگرم گرفته ام  را هم باز كرده و دارد تويش را نگاه مي كند كه يك بطري آب و لقمۀ بزرگي از نان و پنير و سبزي در ته آن است. لبخند كمرنگي مي نشيند گوشۀ لب زن و مهربان نگاهم مي كند و مي گويد: زيارتتون قبول باشه، التماس دعا

 

 در برابر كتيبه اي كه اذن دخول زيارت حضرت رضا (ع) بر روي آن نوشته شده، مي ايستم و زير لب مي خوانم: خدايا من بر درگاهي از درهاي خانه هاي پيامبر تو ايستاده ام. و ياد كسي مي افتم كه گفته بود: در مدينه مي توان به قدر يك معجزه مؤمن شد. خواندن زيارت نامه را پي مي گيرم و ... سخن مرا مي شنوند و سلام مرا جواب مي دهند و تو بر شنوايي ام از شنيدن آن پرده افكندي و راه فهم مرا به لذت مناجات با آنان گشوده اي و من، اي پروردگارم ...

 

داشتم كفش هايم را مي گذاشتم توي پلاستيك كه دختري از راه رسيد و هنوز نگاه من به رؤيت او نايل نشده، صدايش را شنيدم كه داشت مي پرسيد: شما از كدام در وارد صحن آزادي شديد؟ به دختر نگاه مي كنم كه روي مقنعه اش يك كارت نصب كرده و روي آن، درشت نوشته شده: مصاحبه گر.  رويم را بر مي گردانم به سمت دري كه از آن وارد شده ام و به دختر مي گويم: از آن در ... و با خودم كلمۀ آزادي را مرور مي كنم كه از دهان دختر شنيده ام و مرا ياد كبوتر صورتي نگاهم انداخته كه در مردمك چشمهايم، اسيرخيال و خاطره است. به دختر نگاه مي كنم كه دارد روي برگه هاي جدول بندي شده اي كه در دست دارد علامت مي گذارد و دوباره صدايش را مي شنوم كه مي پرسد: حالا مي خواهيد به كجا برويد؟ من هم دري را كه رو به رويم قرار گرفته نشانش مي دهم. در، ميانِ قاب طلايي رنگش مي درخشد و روشنايي اش مي ريزد توي چشمهايم كه حالا رو به دختر دارد و دارم مي گويم: احتمالاً مي روم آنجا... و  سمت در طلايي را نشانش مي دهم. دختر ادامۀ سؤال قبلي اش را گرفته و مي پرسد: اگر آن در بسته باشد- و به دري اشاره مي كند كه من از آن وارد شده ام -  از كدام در وارد صحن آزادي مي شويد؟ در ادامۀ سؤال دختر، تكرار مي كنم: كدام در؟ و كمي بعد جواب مي دهمش: خب اگر آن در بسته باشد مي گردم يك در ديگر پيدا مي كنم كه باز باشد! دخترانگار كه برد خود را قطعي فرض كرده، ادامه مي دهد: پس نمي دانيد از كدام در بايد وارد شويد؟ مي گويم: نه! اما، دلم مي خواهد بگويم: بالاخره آدم يك در باز پيدا مي كند كه از آن وارد شود حتي اگر تنگ باشد... مي شنوم كه كسي مي گويد: توكل و صبر كليد گشايش همۀ درهاي بسته است.

 

 پروردگار من! از سرزمينم به سوي تو آهنگ نمودم و شهرها را به اميد رحمت تو در نورديدم. پس مرا نؤميد مساز و جز با برآورده شدن حاجتم مرا باز مگردان!

 

 در انتهايي ترين صفحه از زيارت نامه اي كه مي خوانم جملاتي نوشته كه حديث است از حضرت رضا (ع). يكي اش اين است كه مي فرمايد: بندگي خدا به زيادي روزه گرفتن و نمازگزاردن نيست  بلكه  به بسياري تفكر در امر آفرينش است.

 

  تابستان است. در خاطرات و زيارت هاي من هيچ فصلِ تابستاني نيست الا همين يكي، كه خيلي هم شلوغ است. نشسته ام توي زاويۀ يكي از رواق هاي رو به قبله و در چشم انداز من تا پيداست زائر است و زائر و منتهاي اين همه، رديفي از درهاي هم  شكل و همانند! خيره مي شوم به ازدحام روبرويم و دنبال يك پنجره مي گردم...  ياد نقاشي هايي مي افتم كه توي دبستان مي كشيدم: خانه هايي كه سقف شيرواني قهوه اي دارند و دو تا پنجرۀ روشن و يك  دود كش كهنه كه از كنارۀ شيرواني، دود و خاكستر بيرون مي دهد تا نشان دهد اجاق خانه گرم است ... خيالم را متمركز مي كنم توي چشم آدم هايي كه بر پردۀ بينايي ام نقش شده اند و نيت مي كنم به قصد رؤيت پنجره اي در عمق چشمهايشان ... توي نگاه هر آفريده اي پنجره اي هست كه رو به يك آسمان سبز و خواستني باز مي شود كه آسمان هر كسي از ديگري بالاتر است و هر كسي به قدر خودش به خدا نزديك است: هر كسي از ديگري نزديك تر انگار ... 

 

 زهره  دارد مي گويد كه وقتي بچه بوده با خواهرها و برادرهاش و پدر و مادرش مي آمده اند زيارت و توي اين رواق ها فرش مي انداختند و ... و من با نگاهم رد عبور پاهاي دختر كوچكي را دنبال مي كنم كه دارد توي صحن مي دود ...

 

 ضربان ناقوس وار ساعت- هر يك ربع - يك بارتكرار مي شود و مرا به ياد يك شنبه هاي كليسايي مي اندازد كه سر خيابان آبان است و همين طور  يك شنبه اي كه با تو - يك ربع- گذشت.... 

 

 دخترك  گوشه هاي چادر سفيد گلدارش را سفت گرفته توي كوچكي انگشت هاي مشت شده اش و دارد مي دود و خنده ريزك هايش را مي ريزد لابه لاي بزرگسالي آدم هايي كه تند تند سلام مي فرستند و مُدام صلوات مي گويند. نسيم زير سبكي چادر نماز دخترك خانه كرده و خنكاي آن ريخته توي نگاه من كه دارد رد عبور پاهاي دختر را دنبال مي كند و به هيچ زيارت كودكانه اي نمي رسد ...

 

 گوشۀ صحن، پدر و پسري  نشسته اند پاي هم صحبتي هم-  پسر دارد مُدام حرف مي زند و كلماتش مفهوم شنيده نمي شود. بر طبق جدول كتاب توانبخشي مان مي توان پسر را در گروه كساني كه بهرۀ هوشي شان كمتر از 70 است طبقه بندي كرد كه به آنها مي گويند: كودكان مرزي و سن عقلي شان به اندازۀ يك كودك ۶ ساله است و آموزش پذيرند براي يادگيري مفاهيمي نظير اعداد و غذا خوردن با قاشق و بستن دكمه ها و بند كفش هايشان ... هنوز دارم توي طبقه بندي انواع عقب ماندگي هاي ذهني سير مي كنم كه مادر پسرك هم از راه  مي رسد كه انگار رفته بوده زيارت و حالا، پسر، خودش را از گردن مادرش آويزان كرده و دارد مي بوسدش و مادر هم از توي پلاستيكي كه  در دستش گرفته يك روسري گلدار قرمز بيرون مي آورد و مي كشد روي سر و صورت پسرش و من ياد كتاب بهداشت رواني مان مي افتم و اولين احساس خانواده ها در برابر تولد كودك عقب ماندۀ ذهني كه احساس گناه است!

 

 صداي رساي موذن و آهنگ شيرين اذان تمام صحن را پر كرده است. خيلي زود سرخي فرش هايي كه در محيط صحن پهن شده اند در رنگ هاي متنوع زائران گم مي شود و كمي بعد، جزر و مدي رنگارنگ از جماعت انسان ها شكل مي گيرد كه در ركوع و سجود خيز مي روند و آمدِ شان در قيام و نيت است ...

 

  دخترك، چشمهاي مورب و تنگي دارد و دستش را انداخته دور گردن دختر ديگري كه شايد كمي از خودش كوچكتر باشد و دارد رو به دو دختر ديگر كه چشمهايشان درشت و سياه است مي گويد: اسم اين زهرا است. زهرا دوست من است.  و بعد، زهرا را به خودش نزديك مي كند و در گوشي، حرف هايي را به شنوايي زهرا مي ريزد و كمي بعدتر، زهرا همۀ آن حرف ها را - كه دخترك چشم تنگ به او گفته است- رو به دو دختر چشم سياه  تكرار مي كند: شما هم مي آئيد با هم دوست بشويم تا خيلي بشويم!!!

 

 كتاب بزرگ از سورۀ انبيا باز مي شود و من از همۀ صد و چند آيۀ آن تنها دو آيه را به خاطر مي سپارم كه مي گويد: كل نفس ذائقه الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنه و الينا ترجعون/ خلق الانسان من عجل ساوريكم آياتي فلا تستعجلون/ و از ميان تمام پيامبران - محمد و ابراهيم و ايوب و اسحاق موسي و مريم و عيسي و نوح و لوط و سليمان و يونس و يوسف و ... ياد تو مي افتم كه شاعرترين بودي ...  *

 

پ . ن *)؛ اين يادداشت سه شنبه  21/ 6/ 1385 نوشته شد.

 


|+| سه شنبه 1386/06/20 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها | 

صبح روز پنجشنبه بود با زهره قرار گذاشته بوديم در ترمينال شرق. براي تهيه بليط داستاني داشتيم. دو، سه روز تعطيلي و خيل مسافران خسته از پايتخت و پناهنده به سرزمين هاي شمالي! براي بابل، آمل، بهشهر، ساري و ... بليط نيست! تمام سرويس ها به مقصد گرگان و گنبد حركت مي كنند فقط! دليل ساده اي دارد. بليط اين دو شهر نسبت به باقي شهر دو هزار، دو هزار و پانصد تومان گران تر است. خب، اين طوري يك پولي به جيب ترمينال و تعاوني ها مي رود و مردم هم در نهايت به عيش و نوش خودشان مي رسند! پول بليط گرگان را مي دهند و آمل و بابل پياده مي شوند!!! البته، ما زياد تسليم نمي شويم اولش، از فرشته شنيده بوديم كه كرايۀ تاكسي هاي بابل ۶۰۰۰ تومان است. در اين صورت مقرون به صرفه تر بود كه از اين طريق اقدام كنيم اما، ... از يكي دو نفر از راننده ها قيمت گرفتيم؛ ۱۲۰۰۰ تومان، ۱۵۰۰۰ تومان و ... رسماً داشتيم شاخ در مي آورديم!!! در نهايت به همان اتوبوس گرگان رضايت مي دهيم و رأس ساعت ۸ حركت مي كنيم. نمي دانم از شانس ما بود و يا اقتضاي تعطيلات كه مسير چهار ساعتۀ تهران ـ بابل را شش ساعته مي رويم!!! بس كه ترافيك بود و اين رانندۀ محترم لاك پشتي حركت مي كرد.

از بابل با تاكسي مي رويم شوب كلا، در خوشرود پي، در بند پي غربي. اينجا آنقدر هم كه فكر مي كرديم شمال نيست. مه ندارد. از كوه هاي پوشيده از درخت خبري نيست. هوا به شدت گرم است و اين جادۀ ممتد و طولاني با ساقه هاي ني در حاشيۀ آن بيشتر شبيه به جنوب است!

خانۀ فرشته اينها اما، ... در محاصرۀ درختان و باغ ميوه و در مجاورت رودخانه با چند تا مرغ و خروس و جوجه هاي سياه و زرد گوگوري. همه جا پُر از آرامش است و صداي سرود جيرجيرك ها! و به قول فرشته ديگر بوي تهران هم نمي آيد!

روز اول در مراسم آشنايي با خانوادۀ فرشته مي گذرد؛ مهربان و صميمي و در ادامه، مراسم بازديد از شاليزار و روستا و ...

برنامۀ روز دوم بازديد از سد شياده است و دريا و بعد هم قرار است كه برويم بهشهر.

من هستم با زهره و فرشته و مادر جان و خواهر جان و برادر جان و پسرخاله جان ِ فرشته جان. بر روي درياچۀ سد از اين قايق هاي قو مانند پدالي سوار مي شويم و در آن گرماي شديد تا مي توانيم زور مي زنيم و عرق مي ريزيم براي حركت ِ قايق! بعد از آن مي رويم در جنگل و كمي اتراق كرده و تغذيه مي كنيم و مي خنديم و ....

براي ناهار بر مي گرديم خانه و بعدتر، مي رويم بابلسر به قصدِ دريا و شنا و ... اما، از آنجا كه ما دريا هم برويم بايد يك آفتابه آب با خودمان داشته باشيم! دريا طوفاني بود. حتي فرشته مي گفت كه تا به حال دريا اينقدر خشمگين نبوده. از خير رفتن در آب گذشتيم و به تماشاي موج هاي بلند و كوتاه و همان سبز ِ وسيع ِ آب بسنده كرديم. از آنجا هم مي رويم به سمت بهشهر ...

در بهشهر چتر مي شويم خانۀ يكي از خواهرهاي فرشته جان كه به تازگي مامان هلياي نازنين شده و .... ووو ...

براي برگشت، از بهشهر بليط مي گيريم واسه ساعت ۲ بعدازظهر. در مسير، اگر از آن مدت كه بابت شدت قضاي حاجت در رنج بوديم و ترافيك وحشتناك جاده و فاصلۀ رودهن تا تهران كه نزديك به يك و ساعت و نيم طول كشيد، بگذريم مي توان گفت كه به ما خيلي خوش گذشت. يعني، بهتر از اين نمي شد!

 

پ . ن ۱ )؛ در اين مدت هوا خيلي گرم بود و به محض خروج ما بارندگي و باد و ... شروع شد.

پ . ن ۲ )؛ از ساحل شني ِ شلوغ متنفرم! نمي توانم دريا را با مردم تحمل كنم.

پ . ن ۳ )؛ پسرخاله جان ِ فرشته جان خيلي باحال بودش!

پ . ن ۴ )؛ دفعۀ بعد، شايد رفتيم جايي در گيلان. مي گن اونجا شمال تره!!!

پ . ن ۵ )؛ تشكرات ويژه و صميمانه و زياد و ... از فرشته جان بابت همه خوبي هايش...

پ . ن اضافه )؛ مي خواستم با مدال المپياد فرشته جان عكس بگيرم كه نشد!


|+| یکشنبه 1386/05/21 | برچسب: مشهد + ديگر شهرها |