تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 زني با چكه‌ي ساقه بلند سبز

زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز، مرتضی کربلایی‌لو

تهران، نشر ققنوس، ۱۳۸۵، ۱۰۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان

درباره‌ي اين كتاب و داستان‌هايش مي‌توانيد اين معرّفي را بخوانيد و به لينك‌هايي كه در آنجا درج شده،(و اين يادداشت آقاي خوابگرد) سر بزنيد و خيال‌تان تخت كه پشيمان نمي‌شويد از خواندنِ آن. همين.  

+  جمعه دهم اسفند 1386       | 

 

عجایبِ محکومیتِ یک داستان‌نویس به استناد داستان‌های چاپ‌شده‌اش، تمامی ندارد. دادگاه بدوی او را به سه ماه حبس تعزیری و ۹ ماه حبس تعلیقی مشروط به نوشتن چهار مقاله‌ی سفارشی محکوم کرده بود. پس از اعتراض، دادگاه تجدید نظر که قانوناً یا باید حکم را تخفیف دهد یا نهایتاً آن را ابرام کند، در یک اقدام بی‌سابقه و عجیب، ضمن حذف شرطِ نگارش چهار مقاله‌ی سفارشی، او را به تحمل یک سال حبس تعزیری محکوم کرده است.

از ابتدای پیش آمدن این ماجرا، همه‌ی امیدمان این بود که دستگاه قضایی و امنیتی کشور متوجهِ این خطا بشوند که محکوم کردن یک داستان‌نویس با اتهام نشر اکاذیب و توهین، آن هم در کتابی که با مجوز ارشاد چاپ شده و هم‌اکنون هم در بازار کتاب رسماً فروخته می‌شود، می‌تواند افزون بر آسیب‌های بسیار زیادی که به خودِ نویسنده وارد می‌کند ـ که تا کنون کرده ـ تبعاتِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بدی هم داشته باشد. ولی ... (خوابگرد)

* * *

يعقوب يادعلي را نمي‌شناختم من، نمي‌شناسم من. از او يك نام مي‌دانم و يك نام‌خانوادگي. به علاوه‌ي اينكه چند سال دارد و كتاب هم نوشته است چندتايي كه من فقط آداب بي‌قراري او را خوانده‌ام و دوست داشته‌ام. امّا، مدّتي است كه يعقوب يادعلي پيوست شده است به زندگي من كه بيشتر از هر چيزي يا هر كسي با تنهايي مي‌گذرد و كتاب. مي‌دانم هي نگرانِ او بودن وقتي قدر و قدرتي نداشته باشي در اين حدود، به درد و زخم ِ يادعلي نمي آيد كه جُرمي ندارد الا عشق! منتها، ...

آداب بي‌قراري را دوست داشتم. دوست دارم. اين تركيبِ متضاد در عنوانِ رُمان را بيشتر و داستان و شخصيت‌هايش را هم. همين مهندس كامرانِ خسرويِ خسته و وامانده را و آن تاجماه را با تمام سادگي‌هاي دوست داشتني‌اش...

داستان از اين قرار است كه كامران مأمور به انجام وظيفه است در روستايي و از اين رو، كمتر به خانه مي‌رود و با فريبا، همسرش، زندگي مي‌كند و بيشتر دلداده‌ي تاجماه است. زني روستايي كه رتق و فتق امور را در اقامتگاه او برعهده دارد و ...

تاجماه بوي دوده و شير مي‌دهد. شناسنامه هم ندارد. دست بالايش هفده هجده‌ساله است و سرزنده و شاداب و چند شكم هم زائيده، دو تا دختر و دو تا پسر و زن علي‌سينا نامي است و كامران دوست دارد خنده‌هايش را وقتي غلغلك مي‌دهدش و حظ مي‌كند از غش و ريسه رفتن‌هايش و لباس مي‌خرد براي او با سينه‌ريز طلا. هر چند كه ممكن است تاجماه فرق بين بدل و اصل را هم نفهمد، اما كامران براي دل خودش پول خرج مي‌كند تا بهترين و راحت‌ترين لحظه‌هاي اين چند سال را با گران‌ترين قيمت ممكن پاي خودش حساب كرده باشد شايد بابت همين چشم‌هاي بي غشِ تاجماه كه نمي‌فهمد مي‌شود خاطره‌ها را نوستالژيك كرد، در وقت‌هاي تنهايي به يادشان آه كشيد و همين دوست داشتنِ كامران سي يي كه باش بازي مي كرد و خنده انداختش هي و علي‌سينا هم اگه باش بازي ايكرد، خوب بي. نه اينكه كارش ايكنه، ايخوسه! و كامران هم دوست داشت تاجماه را برا همين كه نمي دونست طلاق چيه؟! و ساده‌ترين عشق‌بازي‌ها دريغ شده بود از او ...

... تااينكه، در گريز از مناسباتِ اجتماعيِ معمول، به ذهن كامران مي‌رسد تا تصادفي ساختگي را صحنه‌سازي كند براي فرار از اين زندگي و توّلدي دوباره با هويّتي تازه و نام و رسمي ديگر و فارغ از دغدغه‌هاي سختِ هميشه و از سر بگيرد دوست داشتني‌هايش را...

دقيقن نمي‌دانم اشكال وارده بر اين كتاب چيست؟ فقط اينكه، شنيده‌ام، عده‌اي از هموطنان به لهجه‌ي استفاده شده در داستان خُرده گرفته‌اند و گفته‌اند كه توهين شده است به ايشان و نمي‌دانم چه و چه! اين روزها، يعقوب يادعلي بيشتر از يك‌سال است كه زندگي‌اش با هول و هراسِ محاكمه و دادگاه و مجازات و تخفيف و تشديد مي‌گذرد بابتِ داستاني كه يك‌وقتي برمبناي قوانين ِ موجود خالي از اشكال بوده و چندي ديگر، به حكم نمي‌دانم همان قاعده و قانون و يا ...؟! شده است حتمن ابزاري براي ... براي چه راستي؟!

آداب بي‌قراري

آداب بي‌قراري، يعقوب يادعلي

تهران، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۳، ۱۷۲ صفحه، قيمت ۱۸۰۰ تومان

* * *

شايد هم حق با حسن نراقي باشد و تا ابدالآباد اوضاع ايراني جماعت همين است؛ "رنگ‌به‌رنگ شدن، بوقلمون‌صفتي، نان را به نرخ روز خوردن، يعني حاكم معزول را لگد زدن، از جلو ميز حاكم منصوب دست به سينه عقب عقب از در خارج شدن، يعني عصر ۲۵ مرداد تا ۲۷ مرداد به صورت اجتماع راه افتادن و يا مرگ يا مصدق گفتن و عصر ۲۸ مرداد بدون خجالت شعارهاي بسيار زننده عليه او دادن، و بعد از ۲۵ سال، شاهنشاه آريامهر!!! را كه حذف كلمه‌اي از القابش مجازات داشت در خيابان‌ها پسر رضاگري صدا كردن، و صدها مثال قابل دسترس ديگر... كه مجبوريم همه به هم دروغ بگوييم و هر ناملايمي را به جاي اعتراض صريح با تظاهر به خود هموار كنيم. اين است كه براي هيچ مرجع و براي هيچ مقامي ارزش واقعي قائل نيستيم. اجتماع را عرض مي‌كنم، منظورم شخص نيست. به قوانين هم كه گفتم پاي‌بندي نشان نمي‌دهيم، بلكه تسليم مي‌شويم ولي از روي باور هرگز اطاعت از قوانين نمي‌كنيم. چون اين جرأت را نداريم كه رو در رويش بايستيم و صراحتاً با او مخالفت كنيم." *

* جامعه‌شناسي خودماني، حسن نراقي، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۰، صفحه‌ي ۱۳۰


+ آیا هر بلایی که به سرمان بیاورند، حق‌مان نیست؟ (صفحۀ سيزده

+ پيامدِ خطرناك محاكمۀ يك داستان نويس (خوابگرد

+ فرزانه طاهری به دادگاه احضار شد (راديو زمانه

+ به عنوان مطلع احضار شدم (خبرگزاري شهر

+ من به عنوان مطلع احضار شدم (راديو زمانه

+ نامه سرگشاده نویسندگان در دفاع از یعقوب یادعلی (خوابگرد

+ چهل سال بعد در چنين روزی (يادداشتِ طنزِ حامد حبيبي

+ گشت و گذاری در وبلاگستان: یعقوب یارعلی بی‌یار  (راديو آلمان

+ محکومیت یعقوب یادعلی به جای تخفیف، تشدید شد! (خوابگرد

+ يعقوب يادعلي؛ گناه من عشق به ادبيات و داستان است (روزنامه كارگزاران

+ كيومرث پور احمد؛ اتهامي واهي به نويسنده (روزنامه كارگزاران

+ احمد دهقان؛ او باید نفس بكشد (روزنامه كارگزاران

+سلام آقای وزارت‌خانه‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی(صفحۀ سيزده

+ شهر امن و امان است (ناتور

+  پنجشنبه نهم اسفند 1386       | 

عجایبِ محکومیتِ یک داستان‌نویس به استناد داستان‌های چاپ‌شده‌اش، تمامی ندارد. دادگاه بدوی او را به سه ماه حبس تعزیری و ۹ ماه حبس تعلیقی مشروط به نوشتن چهار مقاله‌ی سفارشی محکوم کرده بود. پس از اعتراض، دادگاه تجدید نظر که قانوناً یا باید حکم را تخفیف دهد یا نهایتاً آن را ابرام کند، در یک اقدام بی‌سابقه و عجیب، ضمن حذف شرطِ نگارش چهار مقاله‌ی سفارشی، او را به تحمل یک سال حبس تعزیری محکوم کرده است.

از ابتدای پیش آمدن این ماجرا، همه‌ی امیدمان این بود که دستگاه قضایی و امنیتی کشور متوجهِ این خطا بشوند که محکوم کردن یک داستان‌نویس با اتهام نشر اکاذیب و توهین، آن هم در کتابی که با مجوز ارشاد چاپ شده و هم‌اکنون هم در بازار کتاب رسماً فروخته می‌شود، می‌تواند افزون بر آسیب‌های بسیار زیادی که به خودِ نویسنده وارد می‌کند ـ که تا کنون کرده ـ تبعاتِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بدی هم داشته باشد. ولی ... (خوابگرد)

* * *

يعقوب يادعلي را نمي‌شناختم من، نمي‌شناسم من. از او يك نام مي‌دانم و يك نام‌خانوادگي. به علاوه‌ي اينكه چند سال دارد و كتاب هم نوشته است چندتايي كه من فقط آداب بي‌قراري او را خوانده‌ام و دوست داشته‌ام. امّا، مدّتي است كه يعقوب يادعلي پيوست شده است به زندگي من كه بيشتر از هر چيزي يا هر كسي با تنهايي مي‌گذرد و كتاب. مي‌دانم هي نگرانِ او بودن وقتي قدر و قدرتي نداشته باشي در اين حدود، به درد و زخم ِ يادعلي نمي آيد كه جُرمي ندارد الا عشق! منتها، ...

آداب بي‌قراري را دوست داشتم. دوست دارم. اين تركيبِ متضاد در عنوانِ رُمان را بيشتر و داستان و شخصيت‌هايش را هم. همين مهندس كامرانِ خسرويِ خسته و وامانده را و آن تاجماه را با تمام سادگي‌هاي دوست داشتني‌اش...

داستان از اين قرار است كه كامران مأمور به انجام وظيفه است در روستايي و از اين رو، كمتر به خانه مي‌رود و با فريبا، همسرش، زندگي مي‌كند و بيشتر دلداده‌ي تاجماه است. زني روستايي كه رتق و فتق امور را در اقامتگاه او برعهده دارد و ...

تاجماه بوي دوده و شير مي‌دهد. شناسنامه هم ندارد. دست بالايش هفده هجده‌ساله است و سرزنده و شاداب و چند شكم هم زائيده، دو تا دختر و دو تا پسر و زن علي‌سينا نامي است و كامران دوست دارد خنده‌هايش را وقتي غلغلك مي‌دهدش و حظ مي‌كند از غش و ريسه رفتن‌هايش و لباس مي‌خرد براي او با سينه‌ريز طلا. هر چند كه ممكن است تاجماه فرق بين بدل و اصل را هم نفهمد، اما كامران براي دل خودش پول خرج مي‌كند تا بهترين و راحت‌ترين لحظه‌هاي اين چند سال را با گران‌ترين قيمت ممكن پاي خودش حساب كرده باشد شايد بابت همين چشم‌هاي بي غشِ تاجماه كه نمي‌فهمد مي‌شود خاطره‌ها را نوستالژيك كرد، در وقت‌هاي تنهايي به يادشان آه كشيد و همين دوست داشتنِ كامران سي يي كه باش بازي مي كرد و خنده انداختش هي و علي‌سينا هم اگه باش بازي ايكرد، خوب بي. نه اينكه كارش ايكنه، ايخوسه! و كامران هم دوست داشت تاجماه را برا همين كه نمي دونست طلاق چيه؟! و ساده‌ترين عشق‌بازي‌ها دريغ شده بود از او ...

... تااينكه، در گريز از مناسباتِ اجتماعيِ معمول، به ذهن كامران مي‌رسد تا تصادفي ساختگي را صحنه‌سازي كند براي فرار از اين زندگي و توّلدي دوباره با هويّتي تازه و نام و رسمي ديگر و فارغ از دغدغه‌هاي سختِ هميشه و از سر بگيرد دوست داشتني‌هايش را...

دقيقن نمي‌دانم اشكال وارده بر اين كتاب چيست؟ فقط اينكه، شنيده‌ام، عده‌اي از هموطنان به لهجه‌ي استفاده شده در داستان خُرده گرفته‌اند و گفته‌اند كه توهين شده است به ايشان و نمي‌دانم چه و چه! اين روزها، يعقوب يادعلي بيشتر از يك‌سال است كه زندگي‌اش با هول و هراسِ محاكمه و دادگاه و مجازات و تخفيف و تشديد مي‌گذرد بابتِ داستاني كه يك‌وقتي برمبناي قوانين ِ موجود خالي از اشكال بوده و چندي ديگر، به حكم نمي‌دانم همان قاعده و قانون و يا ...؟! شده است حتمن ابزاري براي ... براي چه راستي؟!

آداب بي‌قراري

آداب بي‌قراري، يعقوب يادعلي

تهران، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۳، ۱۷۲ صفحه، قيمت ۱۸۰۰ تومان

* * *

شايد هم حق با حسن نراقي باشد و تا ابدالآباد اوضاع ايراني جماعت همين است؛ "رنگ‌به‌رنگ شدن، بوقلمون‌صفتي، نان را به نرخ روز خوردن، يعني حاكم معزول را لگد زدن، از جلو ميز حاكم منصوب دست به سينه عقب عقب از در خارج شدن، يعني عصر ۲۵ مرداد تا ۲۷ مرداد به صورت اجتماع راه افتادن و يا مرگ يا مصدق گفتن و عصر ۲۸ مرداد بدون خجالت شعارهاي بسيار زننده عليه او دادن، و بعد از ۲۵ سال، شاهنشاه آريامهر!!! را كه حذف كلمه‌اي از القابش مجازات داشت در خيابان‌ها پسر رضاگري صدا كردن، و صدها مثال قابل دسترس ديگر... كه مجبوريم همه به هم دروغ بگوييم و هر ناملايمي را به جاي اعتراض صريح با تظاهر به خود هموار كنيم. اين است كه براي هيچ مرجع و براي هيچ مقامي ارزش واقعي قائل نيستيم. اجتماع را عرض مي‌كنم، منظورم شخص نيست. به قوانين هم كه گفتم پاي‌بندي نشان نمي‌دهيم، بلكه تسليم مي‌شويم ولي از روي باور هرگز اطاعت از قوانين نمي‌كنيم. چون اين جرأت را نداريم كه رو در رويش بايستيم و صراحتاً با او مخالفت كنيم." *

* جامعه‌شناسي خودماني، حسن نراقي، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۰، صفحه‌ي ۱۳۰

+ آداب بي‌قراري   

+  پنجشنبه نهم اسفند 1386       | 

 

"پيتر كه ماوراءالطبيعه را باور ندارد، از چنين لحظه‌هاي خارق‌العاده‌ي سرخوشي يكه مي‌خورد. تصور مي‌كند هيچ چيز خارج از وجود ما و نحوه‌ي تفكرمان وجود ندارد، اشتياق به تسكين، به رهايي، به چيزي خارج از اين كوتوله‌هاي بخت برگشته، اين زنان و مردان زشت ضعيف و بُزدل. امّا اگر او مي تواند زن دلخواه خود را در ذهن بسازد، پس حتماً او به گونه اي وجود دارد، و در حالي‌كه به آسمان و شاخه‌هاي پيرامون خود مي‌نگرد، در آنها زنانگي مي‌بيند و با تعجب مي‌بيند كه چگونه تغيير حالت مي‌دهند؛ چگونه در نسيم به طرزي باشكوه برگ‌ها را تكان مي‌دهند و از اين طريق خيرخواهي، ادراك و بخشندگي خود را نشان مي‌دهند، و بعد بار ديگر ناگهان به هوا مي روند و با اين بازي مستانه تقواي ظاهري خود را بر باد مي‌دهند." ص ۷۷

 

شايد همين كه هي تلاش مي‌كردم ردّپاي آن آدم‌هاي The Hours را پيدا كنم لابه‌لاي جملاتِ كتاب، بزرگ‌ترين اشكال من بود در خواندنِ خانوم دالاوي. دلم مي‌خواست آن ديالوگ‌ها را بخوانم كه دوست داشتم؛«لئونارد عزيز از زندگي رو برنگردون و هميشه با زندگي رو در رو شو و سعي كن بفهمي كه چه ماهيتي داره و در نهايت، بشناسش و دوستش داشته باش براي چيزي كه هست و بعد، كنارش بذار. لئونارد هميشه سالهاست كه بين ماست ... هميشه ساعت‌هاست ... هميشه عشق ... هميشه ساعت‌ها ... ساعت‌ها ...»

يا؛ «يه زماني پيش مي‌آد كه به هيچ چيز تعلق نداري و فكر مي‌كني كه بايد خودت رو بكشي. يه روز من رفتم به يه هتل. آخر همون شب يه تصميم گرفتم. تصميمم اين بود كه وقتي دوّمين بچه ام به دنيا اومد خانواده‌ام رو ترك كنم و همين كار رو كردم. يه روز صبح بيدار شدم. صبحانه درست كردم. رفتم به ايستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس شدم و يه يادداشت گذاشتم. يه كاري‌ام تو كتابخونه، تو كانادا گرفتم. چقدر آسونه كه بگم از اون كار پشيمونم. خيلي آسونه. امّا چه معنايي داره. پشيمون شدن چه فايده‌اي داره؟ وقتي انتخابي وجود نداشته باشه. مهم اينه كه بتوني تحمل كني. اين هم از من. هيچ‌كس ديگه من رو نمي‌بخشه. انتخاب، مرگ بود. من، زندگي رو انتخاب كردم.»

 

 امّا، ...

 

خانوم دالاوي چندين راوي دارد به اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌ي تمام شخصيّت هايي كه در داستان حضور فعّال دارند و پُر است از تك‌گويي و درونيّات و ذهنيّاتِ آنها، انگار با صداي بلند تعريف كني همۀ راز‌ها، رمزها، حس‌ها، غم‌ها، نياز‌هايت را. همان عقيده‌ي وولف كه مي گويد: "بهترين مواد خام براي آفرينش آثار داستاني تأثيرات گوناگوني است كه هنگام رويارويي با جريان عادي زندگي به ذهن مي‌رسد. "

 

 خانوم دالاوي

 

خانم دالاوي، ويرجينيا وولف

ترجمه: خجسته كيهان، تهران، مؤسسه انتشارات نگاه،۱۳۸۶، ۲۴۰ صفحه، ۳۰۰۰ تومان

 

 

ساعت ها

 

The Hours داستان يك روز رو در سه مقطع زماني مختلف در زندگي سه زن روايت مي‌كنه. يكي، در سال 1920 و در لندن، ويرجينيا وولف (نيكول كيدمن) نويسنده‌اي كه داره تموم تلاش خودش رو مي‌كنه تا نوشتن رمان خانم دالووي رو تموم كنه و سرشاره از دل‌مشغولي‌هاي عجيب و غريب. دوّمي، در سال 1951، لورا براون (جوليان مور) يه زن خانه داره كه حامله است و داره كتاب خاونم دالاوي رو مي‌خونه و درست مانند وولف به دنبال گمشده‌اي است كه احساس مي‌كنه ديگران از اون دريغ كرده‌اند. سوّمي، در سال 2001، كلاريسا وان (مريل استريپ) ناشر و ويراستاره، زني هيجان زده كه مثل  كلاريسا دالاوي در رمان خانم دالاوي نوشتۀ ويرجينيا وولف مي‌خواد براي پيتر والش، دوست صميمي‌اش يه مهموني بگيره. پيتر والش، نويسنده است و مبتلا به ايدز، اون پسر لورا بران و به نوعي ويرجينيا وولف است و ...

 

 

+ اينكه، فيلمنامه‌ي The Hours  بر اساس رمان ساعت‌ها اثر مايكل كانينگهام نوشته شده كه مايكل كانينگهام نيز داستانش را با الهام از خانوم دالاووي نوشته است.

 

    و ممنونم از احسان بابت اين هديه‌ي خوب

 

 

مرتبط جات؛ درباره‌ي خانم دالاوي 

 

 

+  چهارشنبه هشتم اسفند 1386       | 

 "برايم اتفاق افتاده است كه فكر مي‌كنم با لبخند‌زدن به كسي او را انتخاب كرده ام. او را جدا كرده‌ام، خواسته ام كه فقط او شاهدِ محبّتِ من باشد. فردِ سالم به همه لبخند مي زند. در دشت اغلب راه‌هاي خلوت‌تر را انتخاب مي‌كنم، راه‌هاي كم سر‌و‌صدا‌تر را. فردِ سالم در جست‌و‌جوي سر‌ و صدا و تحرك است. وقتي عده‌يي يك نفر را در دشت كتك مي زنند، غريزه ام به من حكم مي كند كه به كمكِ كسي بروم كه در وضعِ ضعيف‌تري قرار گرفته است. فردِ سالم هميشه به اكثريّت مي پيوندد. براي اينكه به كسي كمك كنم، كافي نيست كه فقط محتاج ِ كمك باشد، بلكه بايد من هم بخواهم كه به او كمك كنم. "ص ۵۰

كوچك است با تعداد صفحاتِ محدود. به شدّت جذاب، زيبا و شاعرانه و عاشقانه و ... "كه هوشمندانه خوب نوشته شده است." انگار استيصالِ ما در همين زندگي معمولِ خودمان هم‌؛ اين نقاب‌ها، لبخندها‌... و فقدانِ حريم ِ خصوصي‌... انگيزه‌هاي شخصي‌... و اين تلاش ِ ديگران، دولت و باقي براي نفوذ در درونيّاتِ آدم و اصلاح آدم به سليقه‌ي خودشان و من ِ فردي مظلوم و آسيب پذير و ...

  ميرا

ميرا، كريستوفر فرانك

مترجم ليلي گلستان، تهران، نشر بازتاب‌نگار، چاپ پنجم ۱۳۸۵، ۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان 

مرتبط جات؛ اين، اين، اين و اين 

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386       | 

امشب، با زهره جان چاپ ديگري از كتاب قابليت هاي هوش اجتماعي را پيدا كرديم با مترجم ديگري كه آن اشكالات وارده بر آن كتاب قبلي را ندارد. تازه! ناشر معتبر هم دارد!!! خواستين بخرين اين يكي پيشنهاد مي شود.

قدرت هوش اجتماعي 

قدرت هوش اجتماعي، توني بوزان

مترجم دكتر سعيد مينوئي، تهران، انتشارت جيحون، چاپ اول ۱۳۸۴، ۱۷۶ صفحه، ۱۸۰۰ تومان 

+  شنبه چهارم اسفند 1386       | 

بررسي هاي كوهن روان شناس دانشگاه كارنجي ملون مطالعات قبلي را تأييد كرد. آن مطالعات نشان داده بودند كه همكاران، بستگان، دوستان و همسران مثل يك تيم محافظ عمل مي كنند و شخص را در برابر سرماخوردگي مصون مي كنند. بر اساس مطالعات انجام شده، افرادي كه زندگي اجتماعي فعال تري دارند، سالم ترند و بيشتر عمر مي كنندو مطالعات كوهن اين يافته ها را گسترش داد. او نشان  داد كه صرفاً تعداد برخوردهاي اجتماعي مهم نيست، بلكه تنوع آنها اهميت دارد.

كوهن و همكارانش ۱۵۱ زن و ۱۲۵ مرد را بسيج كردند و از آنها خواستند كه اسامي افرادي كه حداقل دو هفته يك بار، با آنها سر و كار دارند ليست كنند. به علاوه تعداد افراد را هم يادداشت كنند. از آنها خواستند تنوع شبكۀ ارتباطي شان را به ۱۲ گروه همسايه، همكار، والدين، همسر و ... تقسيم كنند. سپس اين خانم ها و آقايان را در معرض ويروس سرماخوردگي قرار دادند و ميزان ابتلاي آنان به سرماخوردگي را ثبت كردند و موارد ثبت شده را نگه داشتند. ۶۲ درصد افرادي كه روابط خويشاوندي كمتر و شبكه ارتباطي محدودتري داشتند، سرما خوردند. اما فقط ۳۵ درصد افرادي كه با بيش از ۶ گروه ارتباط داشتند، بيمار شدند. كوهن چنين فرضيه پردازي كرد كه داشتن شبكۀ ارتباطي متنوع از عوامل مصونيت بيشتر است. زيرا، به شخص آرامش مي دهد و سيستم ايمني او را در برابر حملۀ ويروس ها مقاوم تر مي كند. *

 

* قابليت هاي هوش اجتماعي، توني بوزان، مترجم بهناز كمالي، ناشر ندارد!!!، چاپ اول ۱۳۸۴، ص ۱۱

عكس

+  شنبه چهارم اسفند 1386       | 

از همان وقت كه نتيجۀ آن تست به ما ثابت كرد يك چيزي هستيم در حد نابغه! كلّي دلمان مي خواست كتاب قابليت هاي هوش اجتماعي را هم بخوانيم و در اين اولين فرصت اقدام لازم به عمل آمد! هر چند مطلب زياد دندان گيري نداشت براي ما!!! فونت و نشانه گذاري و جمله بندي هايش هم روي اعصاب بود ولي، خواندن آن را توصيه مي كنم به شدّت! دست كم به خاطر همان تست هوش اجتماعي در فصل آخر كه به ما گفت از معدود افرادي هستيم كه محصول افزايش هوش اجتماعي شان را درو مي كنند!

ضمن اينكه من يك نظريه اي دارم دربارۀ سرماخوردگي، در اين كتاب نتيجۀ يك تحقيق علمي را مثال زده بود در اين باره كه مُهر صحت مي زد بر آن عقيدۀ ما. يك حرفهايي هم بود دربارۀ خنده و خنديدن كه كلّي به مذاق ما خوش آمد! البته، با آن خنده هاي هشت ريشتري دور از ذهن نيست كه ما كلي طالب اين هستيم كسي، چيزي ... را پيدا كنيم ما را تأييد كند!

خلاصه، دربارۀ اين دو نكتۀ فوق الذكر بعدن مي نويسم. در اينجا توجه شما رو جلب مي كنم به يكي، دو، چند جمله اي از اين كتاب براي آشنايي با فضاي آن! قبل از آن بگويم كه هوش اجتماعي چيزي نيست الا اعتماد به نفس، بصيرت نسبت به زندگي، هدفمندي در زندگي،علاقه دائمي به ديگران، احترام به ديگران، همدلي و توانايي درك و استفاده از زبان تن براي ايجاد همدلي، وقت شناسي(چه موقع صحبت كني و چه موقع گوش بدهي) و نگرش مثبت

:: مسلماً كنار آمدن با افكار خود و ديگران به طور همزمان نشانۀ نبوغ است. افرادي كه هوش اجتماعي دارند براي برقراري ارتباط و خواندن ذهن ديگران تمامي قدرت جسمي و ذهني خود را به كار مي گيرند. آنها بايد روش هايي اتخاذ كنند كه ديگران را به رشد، خلاقيت، برقراري ارتباط و دوستي ترغيب كنند، به علاوه بايد از نحوۀ ايجاد و حفظ دوستي ها آگاه باشند. ص ۸

:: در آغوش گرفتن افسردگي را از ين مي برد و سيستم ايمني را فعال مي كند. ص ۲۵

:: اگر كسي به ما علاقه نشان بدهد و بخواهد ما را بهتر بشناسد، ما هم به او علاقمند مي شويم و نظر مساعد نشان مي دهيم. ص ۲۸

:: هر چه برخورد اجتماعي و ارتباط بيشتر باشد، هوش اجتماعي بيشتر رشد مي كند. هر چه حلقه دوستان و آشنايان وسيع تر باشد، محبوب تر و مشهورتر مي شوي، از زندگي بيشتر لذت مي بري و سالم تر خواهي بود. ص ۴۰

:: توانايي برقراري ارتباط سريع و آسان با هر نوع آدم و در هر شرايطي از مشخصه هاي شعور اجتماعي است. ص ۴۸

:: به ياد سپردن نام افرادي كه تازه با آنها آشنا شده اي از مهم ترين كارهاست كه اعتماد به نفس اجتماعي و شهرت را افزايش مي دهد. ص ۶۰

:: آبراهام لينكتن؛ بيشتر مردم همان قدر خوشحال اند كه ذهنشان تصميم گرفته است خوشحال باشد.  ص ۶۹

:: كسي كه اعتماد به نفس ندارد پا در هوا و متزلزل است و گاهي سعي مي كند زير پاي ديگران را خالي كند تا فقط بزرگي و اهميت خود را به خود، ديگران و به بر و بچه هاي گروه ثابت كند. بزرگسالان فاقد اعتماد به نفس و متزلزل هم، براي اثبات ارزش خود به همكاران مسلط مي شوند، گاهي نيز رئيس غيرمنطقي و قلدر مي شوند. طرف شدن با اين افراد معمولاً حس احترام و ارزش قائل شدن به خود را در قربانيان تضعيف مي كند. ص ۸۰

:: وقتي با خودت حرف مي زني، خودت را تحسين كن، از تلاش هاي خودت حمايت كن و موفقيت هايت را جشن بگير. به خصوص موفقيت هاي كوچك و شخصي را كه ديگران كمتر به آنها توجه مي كنند. ص ۸۲

:: نپذيرفتن اشتباه نشانۀ خودپسندي، عدم اعتماد به نفس كافي و به معناي واقعي رو راست نبودن با خود و ديگران است. وقتي به اشتباهت اعتراف مي كني، فوري، صريح و با ميل و رغبت اين كار را انجام بده. اين نشان مي دهد كه با خودت رو راستي، انعطاف پذيري و مي خواهي ياد بگيري و پرخشاگر نيستي، كسي هستي كه نظرات و پيشنهادات خوبي داري و مي شود به عنوان يك دوست دلسوز روي تو حساب كرد. ص ۹۵

 

 قابليت هاي هوش اجتماعي، خب عكس كتاب رو پيدا نكردم توي اينترنت، اينم خودمون گرفتيم با مختصر امكاناتي كه دارم ديگه جواب نمي ده! براي خالي نبودن عريضه است فقط!

قابليت هاي هوش اجتماعي، توني بوزان

مترجم بهناز كمالي، ناشر ندارد!!!، چاپ اول ۱۳۸۴، قيمت ۱۵۰۰ تومان

 

+ مرتبط جات؛ من كنسرو نيستم! (خياط باشي) و  اعتماد به نفس (سي و پنج درجه)

+  جمعه سوم اسفند 1386       | 

 براي خياط باشي تعريف كرده ام كه بيشتر كتاب هاي مارگريت دوراس را خوانده بودم زمانِ دانشكده و خب، الان هيچ ذهنّيتِ خاصي ندارم دربارۀ هيچ كدام از آنها! نمي دانم اشكال از حافظۀ من است و يا نوع كتاب هاي اين خانوم! به هر حال، ما مثلن عاشق را يكي، دو سالِ قبل دوباره خواني كرديم مجددن! جالب است كه هيچ چيزي را هم به ياد نياورديم الا جمله اي كه مي گفت؛ دخترك احساس كرد كه از ديدار آرام ترين شبي باز آمده است كه اقيانوس هند هرگز نظير آن را به خود نديده است. ص ۱۱۳

امروز، ساعت كمي مانده بود به سه بعد از ظهر كه از خواب بيدار شدم من و دقيقن احساس همين دخترك را داشتم! انگار از ديدار آرام ترين شبي باز آمده بودم كه اقيانوس هند هرگز ...

 

عاشق

عاشق، مارگريت دوراس

ترجمه قاسم روبين/ انتشارات نيلوفر/ چاپ ششم / ۱۳۸۴  

+  جمعه نوزدهم بهمن 1386       | 

دربارۀ خودم معتقدم هر چند ممكن است بهرۀ هوشي ام (IQ) فوق العاده نباشد امّا، صفاتي دارم نزديك به نبوغ! امروز يه جورايي از نظر علمي هم به من ثابت شد كه كارم خيلي درست است! اينها را به حسابِ خودشيفتگي هم بگذاريد خيالي نيست! ولي، پيشنهاد مرا جدي بگيريد و با آزمون هوش هيجاني (EQ) تست كنيد خودتون رو تا از ميزان EQ ي خونتون باخبر بشين و اگر از نظر IQ ... آره ديگه!

تست جالبي بود + اينكه، برنامه هايي رو هم مشخص كرده بود براي افزايش هوش هيجاني كه شامل چهار مهارت مي شود؛ خود آگاهي، خود مديريتي، آگاهي اجتماعي و مديريت رابطه.

 

آزمون هوش هيجاني

آزمون هوش هيجاني، دكتر تراويس برادبري، جين گريوز

ترجمۀ مهدي گنجي/ تهران/ انتشارات ساوالان/ چاپ اول/ 1384/ 28 صفحه / 1600 تومان

:: مرتبط

+  جمعه نوزدهم بهمن 1386       | 

در راستاي صرفه جويي بوده به گمانم كه ما وقتي آمديم يادداشت برداريم از كتابهايمان، مهم جات را نوشته ايم پشتِ سفيدِ كاغذهايي كه آن روي ديگرش متن تحقيق ِ يكي از درس هاي دانشگاهمان بوده و حالا، درس كه مي خواهيم بخوانيم به جاي اين رو، آن طرفِ صفحه بدجوري فكر آدم را مشغول مي كند! موضوع آن تحقيق ما چيزي نبود الا همان هميشه شيرين؛ محبّت. يكي از منابع مورد استفاده براي آن حركتِ فرهنگي جليل القدر ما اخلاق ناصري ِ حضرتِ خواجه نصيرالدين طوسي بوده است و اينجا، (يعني پشت اين صفحه اي كه آن طرفش خلاصه مطالب فصل ۹ كتاب مددكاري ام را نوشته ام) به نقل از خواجه نصير جان آورده ام كه؛

محبت (محسن و محسن اليه) نيز نوع ديگري از محبت است كه در آن محبت (محسن) نسبت به (محسن اليه) بيشتر از محبت (محسن اليه)  نسبت به (محسن) است. اين قضيه مثل ماجراي دو نفر مي ماند كه يكي به ديگري پول قرض داده باشد، در اين حالت قرض دهنده آرزوي سلامتي قرض گيرنده را دارد به خاطر اينكه مال خود را مي خواهد و نه به دليل محبت و دوست داشتن او!

 

اخلاق ناصري

اخلاق ناصري، خواجه نصير الدين طوسي

توضيح و تصحيح مجتبي مينوي و عليرضا حيدري/ انتشارات خوارزمي/ تهران ۱۳۵۶  

+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386       | 

با هم حرف مي زديم دربارۀ سير كتابخواني هايمان. مي گفت ده ساله بوده كه نمي دانم فلان رُمان را خوانده به عنوان اوّلين كتاب و آن زمان، من فقط همين كتاب هاي پدرم را مي خواندم كه مذهبي بودند يا انقلابي ...

يكي از اين كتابها، اسرار زندان اوين بود ترجمه و تأليف اسكندر دلم كه هنوز آن وحشتِ كودكانه ام را فراموش نكرده ام وقتي دربارۀ شكنجه هاي ساواك خوانده بودم در آنجا؛ " بريدن دست و پا با اره برقي، بيرون آوردن چشم و كور كردن زنداني، تجاوز با باتوم، انداختن جانواران وحشي در سلول زندانيان، تجاوز  به زن و فرزند زنداني در برابر چشمانش و ... "‌ص ۲۵

هولناك تر اين بود كه من پيش از سواد دار شدن، يك دل نه! صد دل عاشق ِ چهرۀ يكي از شكنجه گران ساواك شده بودم به نام فريدون توانگري معروف به آرش و بعد كه توانستم شرح اعترافاتِ او را بخوانم كه اقرار كرده بود: " زندانيان را به كمك دو مأمور گردن كلفت ساواك، روي زمين مي خوابانده، و در دهان آنان، ادرار مي كرده است! " ص ۱۳۰ خيال مي كردم من مسئولِ خطاي آن معشوق ِ كذايي ام بوده ام و كلّي، غم و اندوه مستولي شده بود بر من كه اي داد و بيداد ...

خب، ايّام مباركِ دهۀ فجر است و ما همين امروز متوجه آن شديم و بعد، اين گفتمان و يادمان به ذهنمان خطور كرد تا روايت كنيم براي شما و شما هم حواستان باشد به سليقۀ ما ايراد نگيريد بابتِ آن دوست داشتن ِ كودكانه، آينۀ عبرت را اگر به خاطر داشته باشيد هنوز، اين آقاي جلاد! شباهت دارد به آن هنرپيشۀ جوان، محمود ديني، كه آن زمان كلي ستاره بود براي خودش!!!

اين روزها بيشتر از هر چيزي يادِ آن شعر مصطفا رحماندوست برايم زنده مي شود در كتاب دبستان و دكلمه هاي كُمدي واري كه از آن اجرا مي شد در مدرسه ها؛ مثل غنچه بود آن روز غنچه اي كه روئيده .. در هواي بهمن ماه بر درخت خشكيده .. مثل آب بود آن روز آب چشمه اي شيرين .. چشمه اي كه مي بيند مرد تشنه اي غمگين .. گرچه در زمستان بود چون بهار بود آن روز .. سرزمين ما ايران لاله زار بود آن روز .. روز خنده ما بود روز گريه دشمن .. روز خوب پيروزي بیست و دوم بهمن ...

 

 اسرار زندان اوين

اسرار زندان اوين، ترجمه و تأليف اسكندر دلم

تيراژ ۵۰۰۰ جلد/ انتشارات بهروز/ ۱۳۵ صفحه/ قيمت ۱۲۰ ريال! 

+  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386       | 

 

تا اينجا گفته بودم برايتان كه در راستاي تصميماتِ تازۀ زندگيمان، قيدِ كلاس زبان را زده و از اينجا سر در آورديم. آنجا چه خبر بود؟ كلي خبر! يكي مثلن همين نقد و بررسي مجموعۀ داستان اژدهاکشان اثر يوسف عليخاني با حضور حضرتِ ايشون و حضور غافلگيركنندۀ آقاي اُوشان! كه گزارش مبسوطِ آن را هم موكول كرديم به بعدِ خواندنِ آن يكي، دو داستانِ پاياني اژدهاکشان كه باقي مانده بود هنوز كه خوانديم آنها را نيز به سلامتي و الوعده وفا حالا!

جانم بگويد برايتان، از همان ابتدا كه جلوس فرموديم در آن نشست، هي داد و بيدادِ ملّتِ فرهيختۀ داستان نويس ريخت به گوشمان كه چقدر سخت بود زبان و لحن ِ اين داستان ها. ما هم كه نخوانده بوديم كتاب را هنوز. بعدتر، با خبر شديم حضرتِ ايشون (تا اين لحظه، هنوز حرف و خبري نبود از حضور آقاي اُوشان!) مانده اند اندر ترافيك و با تأخير تشريف فرما مي شوند. آن وقت، ديديم فرصت غنيمت است و ما هم غريب. رفتيم كتاب را تهيه كرديم از همان گوشه و كنار! بلكه تنهايي مان پُر شود و ما هم اندك خبري داشته باشيم از اصل ماجرا كه " اژدهاكُشان " بود و ما هم خشن! به كُشت و كُشتار دلبستگي شديدي داريم؛ قتل و غارتِ اژدها جماعت هم كه لذتِ شگفتي دارد. حضرت عباسي، رفيق اگر داشتيم، مي نشستيم به حرف. كه نداشتيم و نشستيم به خواندنِ كتاب. چهار، پنج داستان خوانده بوديم از ابتداي كتاب كه كنار دستي مان زد بهمان كه " هي زور نزن خانوم! چيزي نمي فهمي الان! " ما هم از اين لبخنداي بي معني زديم كه يعني چي؟ خب، حضرت عباسي، لهجۀ كتاب كلّي تازگي داشت و سختي. حتا براي من كه خيال كنم همين يك استعداد را زياد دارم براي فهم و دركِ لهجه ها و زبان هاي نامأنوس! نشان به آن نشان كه موقع سفر به گناباد، هيچ كدام از آن ميزبانانِ مهربان اصلن خيال نكردند ماي طفلك! بارِ اولمان است كه آمده ايم آنجا و يكريز به لهجۀ خوشان حرف مي زدند و ما هم مردمي! به روي خودمان نمي آورديم و فهم كه نشان مي داديم از خودمان، انگاري آنها متوقع بودند في الفور به همان لهجه هم تكلم كنيم ما. اينا يعني ما كلن زبان بفهميم! تا آنجاي كتاب را هم فهميده بوديم خداييش. ضمن اينكه از گله و مال و دهات و مشدي و كبلايي ها هم سرمان مي شود؛ هم به دليل درسي كه خوانده ايم و هم به دليلِ آن آبا و اجدادِ روستانشيني كه داريم. القصه، اين نشست، با توجه به اينكه ما تاكنون سابقۀ شركت در چنين محافلي را نداشتيم، كلي مثمر ثمر بود. الان هم كه خواندنِ كتاب تمام شده است، خواستيم برداشت و لذّتي را كه خودمان كرده ايم و بُرده ايم سهيم شويم با شما.

به قول حضرتِ ايشون، اگر بخواهيم " اژدهاكُشان " را در يك دسته اي، گروهي، چيزي، ... قرار بدهيم تا تكليف آن را مشخص كنيم در كل كه چي هست و چي نيست؟! بايد بگوييم از نوع ادبيات اقليمي- روستايي است اين مجموعه داستان كه پيشكوستانِ اين نوع يكي غلامحسين ساعدي است و احمد محمود و جلال آل احمد و ... ووو ... 

خب، تا اينجا مشخص است كه وقتي بستر اصلي داستان، روستا و بافت روستايي است اصلن نبايد اصرار داشت بر تنش و درگيري هاي خاص و يكسري ماجراهاي عجيب و يا حوادث نادر! همان طور كه روستا در ذهن ما تداعي گر سادگي است و طبيعت و دار و درخت و كوه و و دشت و دمن و نوعي عوام گرايي، اژدهاكُشان هم اين است ولاغير! يعني، شما سفر مي كني به روستايي، انگار ميلك و بعد، اين رديفِ كلمات را مي گيري و ميان روايت هاي يوسفِ عليخاني ِ نويسنده چرخ مي خوري در ميلك و لابه لاي مردمانِ آنجا؛ گوشِ شنواي حرفهاشان، پي داستانهاشان، محو آن طبيعتِ بكر ِ دور، غرقّ تخيلاتِ خود ...

ميلك نام روستايي است كوچك و خلوت. دستِ بالايش جمعيتي دارد قريب به پانزده خانوار در سمتِ قزوين كه مردمانِ آن لهجه اي شيرين و دلنشين دارند و مهرباني و سادگي ِ آشنايي ...

درست است كه اين كتاب توضيح ِ مجموعه داستان را يدك مي كشد پي عنوان اما، روايت هاي نويسنده جدا از هم نيستند اصلن. همگي حكايت هايي هستند دربارۀ ميلك و مردمانش. يعني ربط دارند به هم. عينهو آدمها و نام ها و مكان ها و ... ووو ... كه تكرار مي شوند و شناس ِ تو مي شوند بعد از يكي، دو داستان. انگار همان كه گفتم، مثلن شما سفر مي كني به ميلك، اقامت مي كني در آنجا، به قدر ِ پانزده روز و هر روز، روزگاري مي گذرد بر تو ...

ميلكِ يوسف عليخاني دنياي امن و آرامي است با مردماني ساده دل و ساده فكر كه كمتر نشاني از آنها پيدا مي شود اينجا، در حوالي ما. آنها به لهجه اي حرف مي زنند، به شيوه اي مي انديشند كه دور است از ذهن و زندگي ما. پس به دنبالِ اين نباشيد كه كتاب را بخوانيد و هي جملۀ مرهم پيدا كنيد ميان داستان و همذات پنداري كنيد با آن. از اين خبرها نيست. نياز و فكر و دغدغه و نگراني و عشق و محبّت و ... نمي دانم چه و چۀ مردمانِ ميلك آشناي ما نيست. پس، بايد فقط به دنبال ميلك باشيد در اينجا و نه هيچ كسي، يا چيز ديگري. مثلن، پي خودتان نباشيد كه آن وقت، يكهو مي بينيد سر به كوه و بيابان گذاشته ايد و پي جاده، عزم ِ بازگشتِ به حدودِ خويش را كرده ايد؛ مثلن تهران. دوباره ميانِ ترافيك و ازدحام و فقر و فريبِ اين شهر بي در و پيكر جاخوش مي كنيد و بي خيالِ ميلك، لذتِ خيالپرويهاي دوست داشتني را از دست مي دهيد ولو به قدرِ همين يكي، دو ساعتِ اندك كه وقت صرف مي شود پاي خواندن ِ اين داستان ها.

اژدهاكُشان، پانزده داستان دارد كه من نامگذاري بيشتر آنها را بي نهايت دوست دارم؛ قشقابل، نسترنه، ديولنگه و كوكبه، گورچال، اژدهاكُشان، ملخ هاي ميلك، شُول و شيون، سيامرگ و مير، اُوشانان، تعارفي، كَل گاو، آه دود، الله بداشت سفياني، آب ميلك سنگين است و ظلمات. از ميان اين پانزده داستان هم، نسترنه، اژدهاكُشان و اُوشانان را دوست مي دارم. 

كتاب پُر است از واژه هاي خاصِ آن منطقه كه ربط دارد به كار و بار و زندگي و اعتقاد و حرفه و ... مردمانِ آنجا. خب، دستِ كم همگي اين را مي دانيم كه مردم ِ روستا يكي، دو شغل بيشتر ندارند مثلن كشاورزي و دامپروري. اينجا هم وضع به همين شكل است. مردم يا باغ دارند يا گله يا زمين زراعي ... يك امامزاده اي هم هست توي ده، انگار محور است. به قول حضرتِ ايشون شخصيت دارد انگار. البت، من فكر مي كنم خيلي اشياء، حيوان ها، درخت ها، كوه ها، حتا همان خرافه ها و افسانه ها كه يكجوري موضوع اصلي اند، شخصيت دارند واسه خودشان. جزيي از زندگي اند نه در حاشيه كه خودِ متن. جاي آن استادِ مردم شناسي و جامعه شناسي ما خالي كه اگر بخوانند اين كتاب را، حتمن بچه ها را مجبور مي كنند به جاي كتاب هاي مثلن جلال، كه هنوز خاطرۀ بدِ آن تحقيقمان دربارۀ نفرينِ زمينِ آل احمد يادِ من هست، اژدهاكُشان را كالبدشكافي كنند!

در كتاب، علاوه بر ميلك كه مكان اصلي ماوقع است و قزوين و شاهرود كه شناخته شده اند، كلي اسم مكانِ جالبِ ناآشناي محلي هم هست كه وقتي غرق مي شوي در داستان، انگاري خودت هم بلد مي شوي نشاني آنها را. حواستان باشد اين را مني مي گويم كه همين كرجِ آبا و اجدادي ام را حتا درست نمي شناسم؛ اسپي گيله، كوه آله منگ درآيو، سرخه كوه، سنگه كوه، كوه گون، سرپل، ناحيه، لب رود، آغگل، زرشك، باراجين، گدوك، گردنه فلار، شارشيد، سلكون، نعلدار، كولي سر....

البته، مثلن ميانِ همين اسم ِ مكان هاي داستان، ما كلي اين زرشك را دوست داشتيم كه يادمان مي انداخت يك جايي را در دهاتِ خودمان، كه موز است اسمش.

اسامي آدم هاي داستان و مردمانِ ميلك هم كلي عجيب و غريب اند. آقاي اُوشان گفتند كه نام ها را از ميلك آورده اند، يعني شايد اگر هنوز سر بزنيم آنجا، يكهو بشنويم كه يكي دارد آن ديگري را كوكبه صدا مي كند و يا كبلايي قشنگ يا ...

الان بگذريم از اينكه، من هنوزم معتقدم اعراب گذاري، نشانه گذاري و ... اگر رعايت مي شد، خيلي تأثير داشت در خوانشِ داستان و اين كتاب كلي مشكل اينجوري داشت به نظر من. البته، اشتباه تايپي هم بود يه چند تايي! يا يك مواردي مثل استفاده از يك كلمه به دو شكل كه بيشتر به نظر مي رسيد اشتباه تايپي باشد؛ مثلن زمستان و زمسّان (۷۷) يا آلبالوبستان و آلبالوستان (۱۰۰) نردبان و نردبام (چند جايي بود!)

البته اين موارد در كنار ِ آن لهجه و ديالوگ هاي واقعي ِ واقعي كمتر به چشم مي آيد. ولي خب مهم است ديگر. هر چند با همين وجود نيز آدم كلي لذت مي برد و خيال مي كند اگر برود سمت قزوين، مي تواند كلي حرف بزند با مردم محلي به همين گويش. آدم احساس نزديكي مي كند. يك جمله اي بود در كتاب، حكايت ماست. اين داستان ها از مردمان ميلك، "مثل خواب بود كه آدم، آدم هاي غريبه را به اسم و رسم مي شناسد. " (۹۷) با اين حال، بعضي كلمات و جملات بود كه منم! با آن استعدادِ خدادادي نفهميدم يعني چي؟ مثلن اشهب(۱۰۲)، كاس چشم (۱۰۶)، اگه دست ور نداري، هر چي نابتّرت رو سرت مي كنم، كه اين هم دنبالش مي كنه. (۶۲)، كليد مليدان را بداد به من كه دارم مي ميرم اما جد نگرفتم، انگار بكردم چون فندق چين تنهاست مرگ خواهي مي كند. (۶۸)، نرفته و تنش شده بود خروار (۸۳)، تمام تنش تاوار شد‌(۸۳)، الهي نون سوار و تو پياده (۱۲۳)، زن سرنده (۱۳۰) ... ووو ...

يكسري جملات هم بود كه من كيف كردم از خواندنِ آنها با آن لهجه. يكي اگر يك بار اينها را شنيده باشد، بعد بخواند ديالوگها را مي فهمد من چي مي گم!  مثلن؛ سر گاو شما كه نيفتاده (۱۰۱)، قابلمه قور شده بود (۱۱۰)، چقدر كوري ديد توي زندگي (۸۳)، بال جليقه اش (۸۰)، الانه كه هوا انقلاب كنه (۲۲) در دهن مردم به در ِ كون شان چفته. اگه تانستين نگذارين برينن، آن وقت، حرف هم نشوين. (۳۴) ... ووو ...

آن اشكالات واردۀ حضرتِ ايشون، به نثر و زمان و نوع روايت و ... هم حق بود. يكي، دو مورد كه اصلن مي شود گفت ضايع بود اين چرخش از سوم شخص به اول شخص. بيشتر نشان دهندۀ شتابِ نويسنده است البته. وگرنه، خيال نمي كنم آقاي اُوشان اگر بخواهند نگاهي منصفانه داشته باشند مخالف كنند با اصلاح اين موارد. (هرچند اين آقاي اُوشان كلي مهربان است و نقدپذير!) با اين حال، نثر خوبي دارد اين داستان ها. بابِ ميلِ من كه عاشق ِ پس و پيش كردن فعل و فاعل و ضمير و مفعول هستم. جاهايي هم هست كه به شعر مي زند اين نثر؛ به جا و لازم. مثلن؛ صداي بيل علي اشرف، تاريكي را خط مي اندازد. (۱۱۶)، وقتي كه داشت مي رفت، انار درخت حياط يك بال بيشتر نداشت و حالا مثل زني چند پستان، بال هايش را باز كرده بود و با رز آويزان چارچوب، استخر حياط را سايه كرده بود. (۳۹)، باران كه تمام مي شد، آله منگ از آنجا، كمان مي بست و هفت رنگش را مثال النگو، نشان ميلكي ها مي داد. نصف النگو توي كوه بود و نصف رنگي اش به ديدار مي آمد. (۲۶) ... ووو ...

خب، ما واقعن خسته شده ايم از فعل ِ تايپيدن و گرنه فك ما جا دارد هنوز براي حرفيدن. قصه را خلاصه مي كنيم با يك توصيۀ خواهرانه كه لطفن وقتي داريد كتاب مي خوانيد از نوعِ داستان، هدفتان اين نباشد كه در پي آن كشفي كنيد يا موضوع خارق العاده اي را بفهميد يا ... يعني هي با خودتان نگوييد مثلن كه چي؟ حالا اين، اون، آخرش چي؟ من نمي فهمم مگر آدم وقتي قصه مي خواند بايد دنبال چه باشد الا همان قصه. قصه است ديگر. اسمش هم رويش؛ يعني روايتي دستمايۀ ذهن و خيال. اينقدر ذهن راكد و تخيلِ بي رنگ و لعابي نداشته باشيد لطفن. به جاي آن فكرتان، ( اگر مثل فكر ما تعطيل نيست!) كمي هم از خيالتان كار بكشيد. بگذاريد لذت ببريد. مگر قرار است با خواندن كتابِ داستان، آدم بشود اميل دوركيم يا آلبرت انيشتين؟! اينا رو به خاطر اين مي نويسم كه يك آقايي بود آنجا، يعني در آن نشست، رفته بود روي اعصابِ من، كتاب را نخوانده بود مگر چند صفحه از آن و هي دنبال هدفِ نويسنده بود كه يعني چي آقاي اُوشان كه نوشته اي اين داستان ها را؟ مي خواستي به چي برسي يا به كي يحتمل؟ عينهو آدمايي كه تا مي فهمند وبلاگ مي نويسيم هي مي پرسند هدفت چيه؟ فكر نمي كني مي توني كاراي بهتري انجام بدي؟ يكي نيست بگويد به آنها آخه شما رو سَنَنه داداش ِ من؟! در اژدهاكُشان هم آقاي اُوشان برايمان قصه تعريف مي كند. اتفاقن خوب هم تعريف مي كند. يك جاهايي هم زيادي خوب. حالا يا تو دوست داري يا نداري. اجباري كه نيست بنشيني اين داستان را بخواني و هي حرص بخوري كه چي؟! نخوان. (اينا رو مثل اين آقاي زيادي معركه گفتما!) حرفِ آخر هم اينكه؛ " محبت كه نباشه، چه ميلك و چه قزوين و چه تهران، هيچ فرقي نداره. " (۷۵) اين هم پيام اخلاقي و انساني اي كه ما از اين داستان گرفتيم. كاش آن آقا را دوباره مي ديدم، مي گفتم بهش؛ آقا اينه!!!

 

اژدهاكُشان

اژدهاكُشان ، يوسف عليخاني 

تهران/ مؤسسۀ انتشارات نگاه/ چاپ اول ۱۳۸۶/ ۱۴۲ صفحه/ ۱۵۰۰ تومان

 

:: در جلسه نقد "اژدهاكشان" در كرج عنوان شد؛محسن فرجي: ادبيات، توهم ِ واقعيت است

:: اين يادداشت در وبلاگ يوسف عليخاني

+  چهارشنبه دهم بهمن 1386       | 

من انديشيدن و چشم به راه ماندن و روزه داشتن را آموخته ام. ص ۶۲ همه كس مي تواند افسون كند، همه كس مي تواند به مقصود خود دست يابد، اما اگر بتواند بينديشد و چشم به راه بماند و روزه بدارد.  ص ۶۷ (هرمان هسه، سيذارتا)

* * * *

بی ستاره

 

به کودکی جهان غبطه می‫خورم هر روز
..
چقدر سلسله‫های مهم
    
که در تاریخ:
به یک اشاره چه سرها که بر زمین غلتید
به یک کرشمه چه مردان به خاک افتادند
چقدر تیر که بال پرنده‫ها را خورد
چقدر تیغ که بر بالش زمین خوابید.
..
چقدر واژه معصوم
که بر لبان حقیقت شهید شد هر بار
چقدر شعر که قفل دریچه را نگشود
چقدر دست که امضاش سبز بود، اما
صدای خش خش پاییز در مدادش بود.
..
چقدر آینه شرمنده‫ام کند هر روز؟
چقدر پنجره از ماه نا امید شود؟
..
بیا به کوچه بن بست من ببار این بار
بیا به متن کهنسال من تسرّی کن
بیا کنار شبم چند نقطه چین بگذار (سيد علي ميرافضلي)

 

* * * *

يكي از برنامه هاي كاري نادر ابراهيمي است اين تصوير. كلي انرژي مي دهد به من. يعني به اندازۀ خواندنِ دوبارۀ مردي در تبعيد ابدي يا يك عاشقانۀ آرام ...  اما، پوست من كلفت است. توي كَتَم نمي رود اينجور كارها. برنامه ريزي را مي گويم. تصميم كبرايم نمي آيد هيچ وقت. مگر دربارۀ خواندن. مخصوصن اين روزها كه عطش دارم انگار! خودتان را بگذاريد جاي من؛ جنگ و صلح با آن عظمت، موبي ديك، آن كتاب دربارۀ رابعۀ عدويه، خانم دالاوي عزيز، به سوي فانوس دريايي ... ووو ... تازگي هم، شازده احتجاب  و 1984  و  ميراهي چشمك مي زنند به من كه ما رو بخوووووووون ديگه!  

* * * *

... اين تولدگيرون رسم شايسته اي است اصولن. دوستان زحمت مي كشند، وقت مي گذارند آدم را مي برند يك جاهايي عينهو ميدان انقلاب يا بازار يا ... مي گويند هر چي دلت خواست بگو برات بخريم!!! من عاشق اين صحنه هاي انسان دوستانه هستم كه معمولن برايم پيش مي آيد حوالي بهمن ماه به بهانۀ تولدم! مثلن اين كفشي كه مي بينيد پاي من يا اين عينك يا ... همچين داستاني دارند. بماند كه محبت زهره و مليحه زمان شمول است هميشه. شازده احتجاب  و  ميرا و 1984 هديۀ بانو جانِ خياط باشي است از براي كادوي تولدمان. هديۀ ديگر هم يك فقره اسپري خوشبوي خوشايند بود كه ...   

+  سه شنبه نهم بهمن 1386       |