
گيرم زياد هم منطقي نباشد وسطِ يك جنگِ خانمانسوز كلّي آدمِ انسان افتاده باشند در ميان كُشت و كشتاري كه دل هيچكدامشان هم رضا نيست به آن و همگي مجبور شدهاند از قرار معلوم! يا اينكه، بيشتر فيلم پُر از صحنههاي غيرواقعي و ديالوگهاي تصنّعي باشد و تو هي با خودت بگويي كه چي؟ كجا يك عاشقِ روشنفكر تحصيلكردهي فرنگ، هر چقدرم وطندوست، در دو قدمي مرگ، مثل بچّههاي دبستان، انشا ميگويد دربارهي خدمت به ملّت و مملكتاش؟ يا آن عراقيِ دوست، چرا بايد هي داستانِ پُل زدن از اين ور شط به آن طرفش را تعريف كند به انضمام يك هواي دونفرهي رمانتيك كه دختر و پسرش، فالودهي شيرازي ميخورند و فهكذا. همهي اينها و يكموارد ديگر ناخوشايند به كنار، ولي آدم دوست دارد اتوبوسِ شبِ پوراحمد را، با آن خسرو شكيباييِ راننده اتوبوساش و فروتنِ فاروق يا نوجوانِ رزمندهي فيلم كه بازياش حرف ندارد! فيلم سادهي بيشيله پيلهاي كه فارغ از رنگ و ريا، در فاصلهي بين سفيدي و سياهي ميگذرد انگار حقيقتِ پاكِ انسان ... انگار تاريكي هميشه جگرسوزِ جنگ!


















