تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

اتوبوس شب

گيرم زياد هم منطقي نباشد وسطِ يك جنگِ خانمان‌سوز كلّي آدمِ انسان افتاده باشند در ميان كُشت و كشتاري كه دل هيچ‌كدام‌شان هم رضا نيست به آن و همگي مجبور شده‌اند از قرار معلوم! يا اينكه، بيشتر فيلم پُر از صحنه‌هاي غيرواقعي و ديالوگ‌هاي تصنّعي باشد و تو هي با خودت بگويي كه چي؟ كجا يك عاشقِ روشنفكر تحصيلكرده‌‌ي فرنگ، هر چقدرم وطن‌دوست، در دو قدمي مرگ، مثل بچّه‌هاي دبستان، انشا مي‌گويد درباره‌ي خدمت به ملّت و مملكت‌اش؟ يا آن عراقيِ دوست، چرا بايد هي داستانِ پُل زدن از اين ور شط به آن طرفش را تعريف كند به انضمام يك هواي دونفره‌ي رمانتيك كه دختر و پسرش، فالوده‌ي شيرازي مي‌خورند و فهكذا. همه‌ي اينها و يك‌موارد ديگر ناخوشايند به كنار، ولي آدم دوست دارد اتوبوسِ شبِ پوراحمد را، با آن خسرو شكيباييِ راننده اتوبوس‌اش و فروتنِ فاروق يا نوجوانِ رزمنده‌ي فيلم كه بازي‌اش حرف ندارد! فيلم ساده‌ي بي‌شيله پيله‌اي كه فارغ از رنگ و ريا، در فاصله‌ي بين سفيدي و سياهي مي‌گذرد انگار حقيقتِ پاكِ انسان ... انگار تاريكي هميشه جگرسوزِ جنگ!


|+| شنبه 1387/04/08 | برچسب: فيلم‌خونه | 

رفيق بد

{حبيب مي‌گه؛} تو گفتي خوشبختي اون طرفاست. نگفتي؟ 

{عزيز مي‌پرسه؛} يعني نيست؟

{حبيب ادامه مي‌ده؛} اون طرفا فقط كاره. هيچي. فقط كار.

اينجا، خوشبختي يعني تو و من و بگو و بخند ...

* * *

پي.‌نوشت ۱ )؛ دلم فيلم نمي‌خواست. ولي، ديدمش. بيشتر واسه ايرج طهماسب كه آقاي مجريه بودش، واسه پسرخاله‌گي حميد جبلي كه هي مي‌خواست نون بگيره، واسه اون دوچرخه‌ي تورتوري ته فيلم كلاه‌قرمزي و سروناز ... واسه يه عالمه حس خوب توي بچه‌گي‌هام ...

پي‌.نوشت ۲ )؛ طهماسب مي‌گه؛ فیلم ما با یک رفاقت مردانه شروع شده و با همان تمام می‌شود. دارم فكر مي‌كنم رفاقت زنانه هم وجود داره بين ما؟ يه جوري كه توش جوون‌مردي حس بشه لااقل؟

پي.‌نوشت ۳ )؛ مليحه از اون آدماي كمي هستش كه مثلِ یه لبخند بزرگ، پهن مي‌شه روی همه‌یِ روزم ...


|+| جمعه 1387/03/24 | برچسب: فيلم‌خونه | 

عيسي مي‌آيد

عيسي مي‌آيد. كارگردانش علي ژكان است و در ژانر دفاع مقدّس. خلاصه‌ي فيلم مي‌شود اينكه، عيسي اسير است و در اردوگاه رژيم بعثي. همسري دارد و فرزندي، حنا، كه براي پدرش نامه مي‌نويسد و از او مي‌خواهد كه به خانه برگردد ... پدر از اردوگاه فرار مي‌كند تا به قولي عمل كرده باشد كه وعده داده است به دخترش ... و عيسي مي‌آيد ...

هنرپيشگان نقش‌هاي اصلي‌تر (رضا افشار در نقش عيسي، شيلا خداداد در نقش همسر عيسي و آيدا تبيانيان در نقش دختر عيسي) به كنار، اين رضاي كيانيان در نقش سلطان سلام فوق‌العاده بود. من، دوست دارم عيسي مي‌آيد را فيلم رضا كيانيان بدانم و درباره‌ي مرگ كه در حاشيه، نگاهي هم دارد به جنگ، اسارت، مقاومت، ... يك سورئال هنري درباره‌ي واقعيتّي جدّي كه خشونت دارد، هول و هراس هم. در عين حال، از جريان سيّال زندگي نيز غفلت نشده است. ضمن اينكه، خبري هم نيست از شعارهاي تكراري و حاجي و سيّدهاي هميشه‌ي جنگ و ...! در عيسي مي‌آيد به قدر معمول بر عشق تأكيد مي‌شود، بر ميهن‌پرستي، خانواده‌دوستي، ايثار، آرزوهاي كوچك و بزرگ ...ووو... هيچ‌كسي هم حرف‌هاي فلسفي دهان‌پُركُن ِ غيرعملي تحويل مخاطب نمي‌دهد. فيلم يك‌طورهايي خيال ِ آدم را راحت مي‌كند بابت مرگ ...


|+| شنبه 1387/03/18 | برچسب: فيلم‌خونه | 

سنتوري

درباره‌ي نابساماني مملكت‌مان شنيدن و ديدن كه تازگي ندارد بس كه هي هر روز توي حرف و حديث‌ همه‌مان پيدا مي‌شود از اين جملاتِ معترض كه فايده‌اي هم ندارد به حالِ هيچ‌كدام‌مان و همان اوضاع كه كما في‌ سابق برقرار است و رنج و درد و زحمت و دشواري زندگي براي هر كسي به هر شكلي ادامه دارد و ... "سنتوري" بيان مكرر و هزارباره‌ي همين واقعيتِ عيانِ جامعه‌مان بود كه عاديِ زندگي ما شده به طوري كه ديگر ككِ من هم نمي‌گزد بابت شدّت ناهنجاري‌ها و آسيب‌هاي اجتماعي بس كه مستند‌هاي هولناكِ دور از انتظار ِ تهوع آور ديده‌ام! منتها، به تماشاي "سنتوري" نشستن لذّت داشت برايم بس كه بهرامِ رادانِ آن معركه است و همين‌طور آهنگِ دلنشين ِ صداي چاووشي ... چقدر خدا را شكر كردم كه نقش علي سنتوري از آنِ محمد سلوكي نشد و امان از چاووشي كه تحمل ِ فيلم به دليل همين صدا قشنگ ممكن است و حيف از گل‌شيفته‌‌ كه به خوبي هميشه نبود اين بازي‌اش و اين هنرپيشه‌ي رو اعصابِ نقش ِ جاويد ... دچار حالتي شده‌ام عينهو دختربچه‌هاي دوازده ساله‌ي عشق ِ سينما! مي‌شود اسمش را گذاشت شيفتگيِ بي‌اندازه نسبت به بهرام رادان! آنقدر كه دلم مي‌خواهد حتا همه‌ي پوسترهايش را بچسبانم دورتادور اتاق! چقدر خوب بازي كرده است اين پسر چشم‌آبي لعنتي!!! 


|+| شنبه 1386/12/18 | برچسب: فيلم‌خونه | 

پارك وي

يكي، دو ساعت از عمر ارزشمندِ امروز ما در پارك وي گذشت بالاخره! تا الان با يقين ِ كامل نظر خود را اعلام كنيم؛ بهترين فيلم اين آقاي جيراني خان همان قرمز است و بس!

تماشاي فيلم به دليل نوع آن (سينماي وحشت)!!! براي زير شانزده سال ممنوع اعلام شده بود. ما كه هي تلاش كرديم يه ريزه (دست كم به قدر خوابگاه دختران) بترسيم و اصلن هراس به دل ما راه پيدا نمي كرد، قرص نشسته بوديم پاي مونيتور و فقط هي، اين نشانه هاي رفتاري كوهيار را عينهو روانپزشك جماعت زير ذره بين گذاشته، به ذهن مي سپرديم بلكه موفق شويم اختلال حضرت آقاي رواني عاشق پيشه را تشخيص دهيم كه ...  

اين نيما شاهرخ شاهي را دوست دارم من، حتا از همان مكس، خدا مي داند چقدر به آن نگاه و خنده و صدا و رفتارش مي آيد كه يك رواني درست و درمان باشد!

حضرت خانوم مشرقي هم كه طبق معمولِ قرار با آقاي جيراني خان تشريف دارند در پارك وي و آناهيتا همّتي! هم نتوانست با آن ژست هاي روشنفكرانه به ما بفهماند حكمتِ حضور اين خانوم هاي مشرقي چيست؟

 عكس


|+| جمعه 1386/12/03 | برچسب: فيلم‌خونه | 

حكم

از لاله زار که می گذرم، زخمی تر از ترانه ام!
تشنه محکومیتِ یه حکم عاشقانه ام!
از لاله زار که می گذرم،حسرتِ گوله با منه
وقتی که دستِ تو می خواد تیرِ خلاصُ بزنه
رفاقتِ خشمِ تو با ماشۀ منتظر می گه
دستای بی صدای ما نمی رسن به همدیگه
فاصله بین من ُتو همین گلوله بود و بس!
منُ بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس!
از لاله زار که می گذرم، میرسه سال ما شدن
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من
از لاله زار که می گذرم، زخمای کهنه وا می شن
دوباره کوچه ها پُر از مردم هم صدا می شن
دوباره بوی نفت وخون، دوباره تابستون داغ!
میتینگای تک نفره، دوباره سایۀ چماق!
وقتی همه بادبادکا، بندۀ حزب باد شدن!
عربده های مرده باد، یک شبه زنده باد شدن!
ما توی پستوی عطش فیلم ِ رهایی می دیدیم!
توی تئاترِ زندگی گریه مون می دزدیدیم!
لاله زار کاش می تونستیم همیشه با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر ِ بیداری بخونیم
نا رفیقانه ورق خورد دفتر ِ گذشتۀ ما!
قد کشیدیم توی بن بست، با هم اما تک ُ تنها!

عكس


|+| جمعه 1386/11/05 | برچسب: فيلم‌خونه | 

مرباي شيرين

مرباي شيرين (مرضيه برومند) سال ۱۳۸۵ اكران شده بوده انگار بعد از پنج سال كه از زمان ساخت و توليدش گذشته بوده و فيلمنامه اش رو فرهاد توحيدي نوشته بر اساس از یکی از قصه‌های هوشنگ مردای کرمانی؛ پسری که می‌خواد در یه شیشه مربا رو باز کنه، و در اين شيشه كذايي باز نمي شه و ماجراهاي فيلم در پي اين حادثه!!! رخ مي ده و الا آخر ... يه دنيا بازيگر هم نقش آفريني مي كنن در اين فيلم؛ ماني نوري، ليلا حاتمي، محمدرضا شريفي نيا، گوهر خيرانديش، اميرحسين صديق، ابراهيم آبادي، سيامك انصاري، ليلي رشيدي، ارژنگ اميرفضلي، رامين ناصر نصير، ژاله صامتي، رضا فيض نوروزي ... ووو ...

من، اگر هزار بار هم بچه بشوم دوباره! هيچوقت رضا نيست دلم به ديدن اين فيلم كه مثلن خواسته موزيكال و داستاني و آموزشي و خانوادگي و ... كوفت و زهرمار باشد براي كودكان و نوجوانان!!! و هيچ ؟ هم نشده!!! با اين همه بازيگر و قصه و ... دلم همان فيلم هاي كودك و نوجوان دهۀ بچگي خودم را مي خواهد؛ حسنك، علي و غول جنگل، گربۀ آوازه خوان، دزد عروسكها، درۀ شاپركها ... ووو ...

؟ = فحش

عكس


|+| شنبه 1386/10/15 | برچسب: فيلم‌خونه | 

چه كسي امير را كشت؟

اين مهدي كرم پور ادعا ندارد اگر مي نويسد: "سينمايی را که من دنبال می‌کنم يک سينمای مستقل، متفاوت و معترض است. سينمايی که علاوه بر سرگرم کردن مخاطبانش، توان آگاهی‌سازی را هم داشته باشد. "حقيقت همين است كه حضرت آقا مي گويد به جانِ خودم اصلن! حالا هي من افسوس و آه كه چرا به جاي" توفيق اجباري  "چه كسي امير را كشت؟ "را زماني نديدم كه اكران داشت و ... قسمت ما به نسخۀ ويدئويي فيلم بود و چقدر توي دلم فحش دادم به آن مردم نمي دانم چه و چه كه موقع اكران فيلم اعتراض كرده بودند به اين اثر درخشان و عينهو واقعن مردماي ؟ رفته بودن گيشه تا پول بليط شان را پس بگيرند  ... ووو ...

در اين فيلم كلي از ستاره هاي سينما (معرف حضورتون هستن حتمن با اون پوستر) جمع شدن دور هم تا كابوسي رو روايت كنن كه ذاتي زندگي ما شده انگار ... قرباني شدن همه چي براي خاطر مصلحت شخصي! دروغ، تظاهر، خيانت، تهمت ... ووو ... حتا قتل! 

داستان از اين قراره كه يه بنده خدايي انگار بر اثر سانحۀ اتومبيل كشته شده كه مشكوك به قتل عمد به نظر مي رسد تصادفش گويا. بعدش، همسرش، منشي اش، دوستش، دختر خوانده اش، شريكش، روان كاوش و عاشق ِ خواهرش و ... شروع مي كنند به ذكر خصائل مثبت اين بشر ... مي گن ... مي گن ... هي مي گن تا اينكه، نقابِ ظاهري ور مي افته و مشخص مي‌شه كه هر كدوم از اينابا اون بنده خداي مرحوم يه پدر كشتگي درست و درمون داشتن در اصل ... ووو ... پليسي اش اينكه، انگيزۀ كافي رو داشتن براي قتل!

فيلم كلي ويژگي خاص دارد؛ يه خصلت بارزش كه زيادي مسحور مي كند آدم را، مونولوگ هاي وحشتناك قشنگِ متنوع اش است كه به نمايندگي از تمام اقشار موجود در جامعه يكي هست تا آدم جاي خالي كسي را حس نكند در اين ميان؛ زن تحصيلكردۀ فرنگ زدۀ فلان شده، دختر نسل سومي، لمپن بازاري، خاله زنك صيغه اي، روشنفكر دپرسِ عاشق پيشه ... ووو ... حالا بگذريم از اينكه آن الناز شاكر دوست رو اعصاب آدم راه مي رود هي و خسرو شكيبايي فوق العاده است با آتيلا پسياني همچنين.

سكانس پاياني هم ... اي ..  اي دل نامراد ... يكي از آرزوهاي من است ... اي .. اي .. اي ...

 

؟ = يعني فحش

عكس


|+| دوشنبه 1386/10/03 | برچسب: فيلم‌خونه | 

توفيق اجباري

بعد از فيلم، با يك آقاي دوست حرف مي زدم. با خبر شد رفته بوديم سينما با مليحه و زهره. از اسم و رسم فيلم پرسيد. گفتمش: توفيق اجباري. پرسيد: خب چطور بود؟ ادامه دادم: خب، گلزار داشت ديگه. علاوه بر خودش، هي اسمش هم تكرار مي شد اين بار. گفتمش: پس زيادي گلزار داشت فقط! مي گويمش: دقيقن و لاغير!

اينكه دربارۀ اين فيلم و محمدحسين لطيفي گفته اند ايده را حرام كرده است. موافقم به شدّت! حيفِ آن خاطرۀ خوشِ روز سومش ...

البته آن رضاي عطارانِ رو اعصاب به دلِ آدم مي نشيند هنوزم چونان قبل!

باران كوثري هم كلي سرگرم كرد ما را. با زهره و مليحه تمرين كرديم بعد از فيلم كه چطوري مي شود آدم مثل ماهي حرف بزند و هي بگويد: ببخشيد! بد موقع مزاحم شدم!!!!

 عكس


|+| دوشنبه 1386/10/03 | برچسب: فيلم‌خونه | 

ستاره ها

انگار در ابتدا قرار بود ستاره ها (فريدون جيراني) یک فیلم سه اپیزودی باشد که دست آخر به سه فیلم مجزا تبديل شده است. جلد اول؛ ستاره مي شود. جلد دوم؛ ستاره است. جلد سوم؛ ستاره بود.

قسمت ما به جلد دوم اين فيلم بود؛ دربارۀ خانوم هنرپيشه اي كه اتفاقن اسم فاميل او هم مشرقی است. (من نمي دانم اين آقاي جيراني چه صنمي دارد با خانوم مشرقي كه هي ياد مي كند از او در تمام فيلمهايش) اين خانوم قرار است نقش يك زن معتاد را بازی کند و با گريم مي نشيند توي پاركي حوالي دروازه غار تا اينكه یک زن جوان جنوب شهری مي آيد به هواي دوا و اين خانوم هنرپيشه خيال مي كند اينها همش جزو فيلم است و با آن زن راهي خانه اي مي شود كه خفن است گويا. آن زن با جسد مردي كه شوهرش است زندگي مي كند و كم كم كاشف به عمل مي آيد كه جنون زن از كجا آب مي خورد و ديگر بايد گفت هميشه پاي يك خيانت در ميان است!!! 

+ هنوز پارك وي رو نديدم اما، به نظر من فقط قرمز معركه بود. اين فيلما خيلي كليشه اي هستن. هم موضوع و هم پرداخت.

پ. ن )؛ متوجه نشده بودم اين ستاره ها چشمك هم مي زنند!!! چقدر كودكستان است اينجا به خدا. هي ياد دفترهايم مي افتم موقع مدرسه. انگار نه انگار هفت، هشت سالي گذشته است. كي مي خواي بزرگ شي دخترك؟ به خودم مي گم. ولي من ... عينهو كلاغ كه از چيزاي براق خوشش مي آد! از چيزاي رنگي خوشم مي آد!


|+| دوشنبه 1386/09/19 | برچسب: فيلم‌خونه | 

افسانه شهري

با اين حس و حالِ خوبِ نامنتظر كه گرفتار آن شده ام، لازم بود غرقِ دنيايي شوم كه در آن انسانيتِ آدم مسخِ بي منطقي اش مي شود انگار تا جايي كه محق مي داند خودش را براي جنايت ...

وحشتناك بود؛ آن هم براي من كه دلِ ديدنِ اين هول و هراس ها را ندارم. شايد فقط جن گير را، آن هم با چشمهاي بسته! ديده ام در ژانر سينماي وحشت و امروز، افسانۀ شهري. *

داستان فيلم دربارۀ دختري است كه پس از كشته شدن نامزدش در يك تصادف رانندگي به قصدِ انتقام از عاملان آن حادثه  (دو دختر) دست به كار مي شود و شروع مي كند به كشتن ديگران آنچنان كه در افسانه هاي شهري ِ ذكر شده در ادبيات عامه آمده ... ووو ...

پ. ن )؛ خدا رو شكر پل (Jared Leto ) رو نكُشت اين دخترۀ ديوونه! از قيافه اش خوشم مي آد. زياد.

* Urban Legend

عكس


|+| دوشنبه 1386/09/12 | برچسب: فيلم‌خونه | 

 ۱

روياي خيس

دربارۀ اين فيلم همين قدر مي نويسم كه فقط ۳ نام زيبا را يدك مي كشيد؛ روياي خيس (نام فيلم)، پوران درخشنده (كارگردان) و فرامرز قريبيان (بازيگر) و ديگر هيچ! يك مزخرف به تمام معنا!

 ۲

click

برادر كوچكترم آمد و گفت: " اين همون فيلمي يه كه همشهري جوان درباره اش نوشته بود؛ كه خنده داره! " من از خنديدن، بلند خنديدن خيلي خوشم مي آيد. طبيعي است كه وسوسه بشوم براي ديدنش حتا اگر دل خوشي نداشته باشم از آن آقا كه بازيگر پنجاه قرار اول هم بود. هي خواستم به روي خودم نياورم. ناسلامتي اين همشهري جواني ها چيزي سرشان مي شود. همينطوري رو هوا كه حرف نزده اند. هي به خودم مي گفتم: صبر كن .. صبر كن .. الان مي خندي .. يه كمي ديگه ... كه ديدم دارم از كوره در مي روم و همان روحيۀ شادابِ معمول خودم را هم به باد مي دهم با تماشاي يك فيلم مزخرف ديگر!!! 


|+| جمعه 1386/09/09 | برچسب: فيلم‌خونه | 

پارسال از جشنوارهء پليس جايزهء بهترين فيلمنامه را گرفته است. يعني يك فيلم پليسي به شدت ايراني است با كارآگاهي كه حميد فرخ نژاد بازي مي كند نقش آن را. داستان فيلم كلي خباثت و جنايت است + تتمه اي از عشق مثلن. پايان فيلم هم مي لنگدد البته. قاتلش هم زن است؛ با بازي شقايق فراهاني! تماشايش لذتي نداشت؛ از سر بيكاري بود و كم حوصلگي!

|+| یکشنبه 1386/08/20 | برچسب: فيلم‌خونه | 

۱

روسري آبي (رخشان بني اعتماد)؛ سال 73 توليد و اكران شده است. عاشقانۀ لطيفِ جسورِ تحسين برانگيزي است. با گذشت اين همه سال، هنوز هم دوست داشتني است روسري آبي و رسول و نوبر. ضمن اينكه، تماشاي باران كوثري در آن سن و سال + فرهاد اصلانيِ جوانِ آن وقت ها(به خصوص كه « راه بي پايان» هم پخش مي شود اين روزها) جالب بود براي من.

۲

با ديك و جين در بازي زندگي؛ به دليل به كاربردن برخي الفاظ ناپسند، استفاده از مواد مخدر در برخي صحنه‌ها و به تصوير كشيدن برخي مسائل غير اخلاقي، تماشاي «با ديک و جين در بازي زندگي» در كشوري مانند آمريكا نيز براي كودكان كمتر از 10 سال نامناسب تشخيص داده شده است؛ اما با لحاظ كردن سانسورهاي احتمالي در تلويزيون ايران، اين درجه‌بندي سني غير ضروري به نظر مي رسد. داشتم با خودم فكر مي كردم شايد به دليل همين لحاظ كردن سانسورهاي احتمالي بود كه تماشاي فيلم لذتي نداشت و دريغ از لبخند! چه برسد به خنده!!!

Fun with Dick and Jane  

۳

قلقلك (مسعود نوابي)؛ از كمدي هاي مسخرۀ ايراني كه هي زور مي زنند با اغراق هاي بي مزه و ادا و اطوار و جوك و لطيفه و ... به آدم تلقين كنند كه بايد الان به اين وضعيت بخندد! متنفرم! دقيقن مثل احساسِ من نسبت به اين فيلم!!!

۴

كارگران مشغول كارند (ماني حقيقي)؛ معركه بود! بيهوده ترين كار نوشتن و گفتن دربارۀ فيلمي است كه به شدّت ديدني ست! تماشاي فيلم به جميع آدم هاي بي هدف، بي انگيزه، بي پشتكار و ... ووو ... توصيه مي شود اكيداً!


|+| شنبه 1386/08/05 | برچسب: فيلم‌خونه | 

...... آن اطراف سينمايي بود كه فيلم مسيح عليه السلام (نادر طالب زاده) را اكران مي كرد، بليت خريديم، مهمان من! توي سالن ۴ نفر بوديم!!! البته، سالن سينماي اينجا چهار برابر بزرگتر اين سالن سينماي فسقلي در دهات ما بود و از اين جهت من خوشحال بودم كه بعد از دو، سه سال دارم در تهران فيلم مي بينم و با مصاديق پيشرفت و تمدن آشتي مي كنم. بانو همان يك ربع اول خوابش برد، مي گفت فيلمبرداري اش افتضاح است!! توي سوراخ دماغ و تخم چشم آدم ها رو هم گرفته بود، انگار فيلمبردار را روي اسب نشانده بودند! مثل فيلمهاي مستند روايت مي كرد... فكر كن كتاب ديني را يكي بلند بلند بخواند و بچه ها جلوي كلاس بازي كنند... در اين حد افتضاح!! البته، فيلم بيشتر از اين حرفا افتضاح بود منتهاش بانو جان در خواب تشريف داشتند و من، با عذابي سخت، به زور مراقب بودم چشم بر هم نگذارم و هي اميدوار بودم داستان رفته رفته بهتر شود و فيلم به جاهاي جذابش برسد كه ... كه به هيچ جايي نرسيد البته! و من هي خدا رو شكر كردم اين آقاي نادر طالب زاده رفت آمريكا درس سينما خواند و گرنه ... خدا رحم كرد بهمان.

 
البته، من نفهميدم آن دو آقايي كه در سينما بودند چرا اينقدر ؟ تشريف داشتند. تك و تنها آمده بودند نشسته بودند پاي فيلم مزخرفي كه ... البته، يكي از آن دو نفر هم در خواب بود. آن يكي هم به جاي آنكه حواسش به پرده باشد، بيشتر به ديوار مجاورش توجه داشت و همين. مي توانم بگويم دقيقن چهل و پنج دقيقه در چرت بودند بانو جان، من هم گفتم خوبيت ندارد پول را اينقدر حيف و ميل كنيم. با همۀ بي علاقگي، به شدت متمركز شده بودم بر فيلم مگر ... اما، بالاخره كاسۀ صبرم لبريز شد و بانو را صدا زدم كه برويم بيرون. منجمد و افسرده شده بوديم در آن سينماي خنك و تاريك و خلوت. (البته، من بانو را به اسمي صدا زدم كه روي كارتش نوشته بود!) گفتم:مي خواي بريم؟ گفتش:چي شد؟ جاهاي جالبش گذشت؟؟عصاشو زد زمين؟؟ بذار اژدهاشو ببينيم حداقل!! گفتمش: عصا مال موسي بود و اين فيلم مسيح است!! تا اينجاي فيلم هم معجزه هاش رو نشان دادن. تموم شد ديگه! گوژپشت رو صاف كرد. كر رو شنوا كرد. مُرده رو هم زنده كرد و ... خلاصه از سينما بيرون آمديم. بانو راست مي گويد كاش اون دو نفر رو هم بيدار مي كرديم! اصلن حواسم نبود آن دَمِ رفتن ببينم در چه حالي هستند آن دو! ...... 

|+| پنجشنبه 1386/07/19 | برچسب: فيلم‌خونه | 

پس كي مي رسيم؟

يه آقاي بسكتباليستِ گندۀ سياه كه از بچه ها متنفره، عاشقِ يه خانوم سياه مي شه كه از شوهرش جدا شده و يه پسر و دختر تخس داره، بچه هاي اون زنِ سياه كلي دردسر درست مي كنن واسه اون مردِ سياه و ... فيلم كمدي است. از اين فيلم هاي رو اعصاب كه آدم بايد به بدبختي و بدشانسي هاي يه بشر ديگه قاه قاه بخندد و لذت ببرد! خب، من نمي خندم و لذت نمي برم از تماشاي چنين فيلم هايي!

 ?ِAre We There Yet

عكس


|+| پنجشنبه 1386/07/19 | برچسب: فيلم‌خونه | 

يواش يواش بگو

مي خندند، مي نوشند، مي رقصند. با پيراهن هاي بلند سفيد، ساري هاي ياسي و سبز رنگ. قلب هاي سادۀ مهربان. ازدواج هاي باشكوه و مهمان هاي زياد و قصرهاي مجلل و عظيم. بيشتر شبيه تخيل هاي بي عيب و اشكال است. ديوار ظلم كوتاه و قلمرو رنج محدود است. كافي است آدم يك دلِ مهربان داشته باشد تا همۀ زندگي به نفع او پيش برود! همين.

گاهي فيلم هنديِ خونِ آدم به شدت ته مي كشد!

Chup Chup Ke

عكس


|+| پنجشنبه 1386/07/19 | برچسب: فيلم‌خونه | 

غفوری: تو می‌دونی اکبر چرا اون دختره رو کشت؟
اعلا: دوستش داشت.
غفوری: آدم کسی رو که دوست داره مگه می‌تونه بکشه؟
اعلا: نمی‌خواست بِدَنش به یکی دیگه.
غفوری: تو اگه جای اکبر بودی چی‌کار می‌کردی؟ تو هم دختره رو می‌کشتی؟
اعلا: فراموشش می‌کردم.
غفوری: پس آدمی که عاشق یه نفره می‌تونه فراموشش کنه... می‌تونه؟ اگه می‌شه فراموش کرد، خب تو هم خواهر اکبر رو فراموش کن.
اعلا [به سختی]: نه... نمی‌شه.
غفوری: شاهین یادته تو؟
اعلا: آره.
غفوری: می‌دونی چرا قتل کرده بود که؟
اعلا: پول طلبکار مادرشو نداشتن بدن مجبور شدن یارو طلبکاره رو بکشن.
غفوری: آره، شاهین... بابا نداشت، عاشق مادرش بود، نمی‌خواست مادرش به خاطر بدهی سنگین چند سال بیفته زندان، طاقت دوری‌شو نداشت، طلبکاره رو کشت که مادرشو از دست نده... تو می‌گی کار خوبی کرد؟
اعلا: نه.
غفوری: تو اگه جاش بودی چی کار می‌کردی؟... طلبکاره رو می‌کشتی یا مادرتو فراموش می‌کردی؟
اعلا: مادرمو... فراموش می‌کردم.
غفوری: پس می‌شه کسی رو که عاشقشی فراموش کرد.
اعلا: نه، نمی‌شه... من نمی‌تونم.
غفوری [با لبخند]: آدم راجع به بقیه خیلی راحت می‌تونه بگه فراموشش کن، قاضی‌هایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهین رو دادن همینو می‌گفتن...
اعلا: من چی‌کار کنم آقای غفوری؟
غفوری: من اگه جای تو بودم خواهر اکبر رو فراموش می‌کردم، اما ممکنه یه روزی عاشق بشم خودم هم نتونم فراموش کنم، حتا اگه به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه...

*در راز ديدم كه براي تبرك از فيلمنامۀ شهر زيبا (اصغر فرهادي) ياد كرده اند. من عاشقِ اعلاي اين شهر زيبا هستم و ترانه عليدوستي مظلوم و مهربان كه ...


|+| پنجشنبه 1386/06/22 | برچسب: فيلم‌خونه | 

داشتم دربارۀ رمان و داستان كوتاه ِ سامرست موام را مي خواندم، خياط باشي عزيز مرا گفتند كه "محض رضای خدا آرام تر کتاب بخوان!!! " خب، از آنجا كه فضاي خالي در زندگي من زياد است بنابراين تصميم گرفتيم امروز، فردا را با تماشاي فيلم سرگرم شويم. اين دو فيلم خيلي خاص! يا قابل توجه نبودند! ولي، خوب بودند!!!

نيمه روشن 

  Dont forget look behind you*

يه فيلم عاشقانۀ ترسناك كه هم عشق دارد و هم تخيل و هم ترس و هم خيانت و هم روح و هم طمع و هم ... فیلم حکایت زن نویسنده‌ای است که بعد از مرگ پسرش، دچار نوعي احساس تقصير مي شود. همزمان، همسرش به همراه یکی از دوستانش برای تصاحب چهار میلیون پوند ثروت او نقشه مي كشند تا او در ماجرایی عاشقانه گرفتار شود و ...  

 از فيلم*

Half Light**

 ترجمۀ عنوان فيلم مي شود نيمۀ روشن اما، در شبكۀ ويديويي تاريك و روشن نامگذاري شده است!***

 

"هنوز خيلي چيزها هست كه من نمي دونم! اگه يه گره روي طناب مي تونه جهت باد رو عوض كنه و اگه مردي كه غرق شده مي تونه زنده بشه پس، يه مرد دست و پا چلفتي هم مي تونه زبر و زرنگ بشه"

The Shipping News *

به نظر من، ترجمۀ عنوان فيلم مي شود اخبار كشتيراني اما، در شبكۀ ويديويي ساحل خاطرات نامگذاري شده است!!!**

بعد نوشت: بالاخره «خون بازی» رو هم دیدم و براي اينكه از حالِ بد به حالِ خوب برسم واسه خودم تكرار مستند راز* رو گذاشتم تا ميزان مثبت انگاري خونم برود بالا!

The Secret*

 طلاق با عشق + پرندۀ خارزار + كافه ستاره + گيس بريده + نصف مال من نصف مال تو + شهر فرشتگان 


|+| سه شنبه 1386/06/13 | برچسب: فيلم‌خونه | 

شهر فرشتگان

:: و بعد كافيه كه سقوط كني .. 

سقوط؟

:: بپري ... تصميمت رو مي گيري كه بپري و مي پري .. 

و وقتي كه بيداري مي شي، اون وقت؟ 

:: آره! .. بوي هوا .. مزۀ آب ..

خواندن روزنامه

:: خوردن ..

و نوشيدن .. كاركردن 

:: داشتن خانواده ..

پس منتظر چي هستي؟ ...

:: چقدر زيبايي توي اين دنيا هست ..

آره! **

*

:: چرا اين اتفاق افتاد؟

من نمي دونم

:: چون نوبتش رسيده بود؟

تو مي خواي من چي بگم؟

::من دارم مجازات مي شم..

خودت مي دوني كه اين نيست .. زندگي همينه .. تو داري زندگي مي كني .. يه روزي هم بايد بميري .. چه حالي داره؟

:: چي؟

گرما؟ 

:: فوق العاده است! 

اگه مي دونستي اين اتفاق مي افته اين كار رو مي كردي؟

:: من ترجيح مي دادم يك لحظه در كنارش باشم .. يك لحظه ببينمش .. يك بار صداش رو بشنوم تا ابديت را بدون اون داشته باشم .. يك بار ... ***

City Of Angles*

** و *** از ديالوگ هاي فيلم


|+| شنبه 1386/06/10 | برچسب: فيلم‌خونه | 

نصف مال تو نصف مال من

خلاصه اش مي شود اينكه؛ فيلم نصف مال من نصف مال تو، روايت مردي است كه پنهاني دو زن گرفته و پس از بروز مشكلاتي تصميم مي‌گيرد اين موضوع را فاش كند و فرزندانش براي اين كار به او كمك مي‌كنند. 

از موقعيت هاي غيرواقعي و اغراق هاي بي مزۀ فيلم كه بگذريم ... خب، چيزي نمي ماند كه بخواهم درباره آن بنويسم جز اينكه؛ فيلم بدي نبود! و بازي خوب اين دو تا خانوم كوچولو ...  


|+| جمعه 1386/06/09 | برچسب: فيلم‌خونه | 

گيس بريده

قرار بر اين است كه «گيس بريده» دربارۀ مشكلات دختران در خانواده هاي سنتي باشد و با تحليل دلايل فرار دختران از خانه، راه حلي را هم ارائه بدهد تا عاقبت بخير بشوند همۀ جوانان! منتها، فيلم با نهايت دلسوزي اي كه دارد يك درام كمدي از آب در آمده كه پُر است از آدم هاي بي ربط و ماجراهاي بي ربط تر!!! كه همگي روي اعصاب آدم راه مي روند و راه مي روند و راه مي روند و ... همين. ديدن «گيس بريده» را براي خودآزاري پيشنهاد مي كنم!

 


|+| دوشنبه 1386/06/05 | برچسب: فيلم‌خونه | 

كافه ستاره

كافه ستاره رو براي نمي دانم چند صدمين بار، وقتي كه از شمال بر مي گشتيم، در اتوبوس ديدم و مرتب ياد حرف هاي سارا مي افتادم دربارۀ خسرو ... پيش از اين، كافه ستاره بيشتر مرا به ياد حرف هاي سولماز مي انداخت وقتي كه با آن لحن و شيوۀ جالب ِصحبت كردنش دربارۀ رويا تيموريان و آن اپيزود سوم حرف مي زد و ... اين بار كه فيلم را مي ديدم آن اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشقي را كه در آن اپيزود سوم بود، بيشتر دوست داشتم. دلم ملوك را خواست كه براي تعبير فال حافظش دست به كار شده و خواسته بود در آن حوالگي به تقدير تغييري ايجاد كند و ... دلم خواست در مسیر تحقق آن روياي الهي كه فلسفۀ بودن ِ من است حركت كنم؛ با اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشق ...

عكس


|+| یکشنبه 1386/05/21 | برچسب: فيلم‌خونه | 

 

پرنده خارزار

" پرنده اي كه فقط هنگام فرا رسيدن مرگش آواز مي خونه ... پرنده اي با يك خار در سينه كه زندگيش رو به بهاي يك آواز مي بازه اما همه دنيا به آوازش گوش مي ده و خداوند و فرشتگان در بهشت لبخند مي زنند ... اون پرنده نمي دونه كه مرگ به سراغش مي آد ... اما، ما مي دونيم وقتي سينه مون رو به خار عشق مي سپاريم ... ما مي دونيم و درك مي كنيم ... ولي، باز ادامه مي دهيم ... " **

 

The Thorn Birds   ** از ديالوگ هاي فيلم

عكس

 


|+| جمعه 1386/05/12 | برچسب: فيلم‌خونه | 

 

طلاق با عشق

" دلم مي خواد دربارۀ يه چيز مهم تر صحبت كنم ... مي خوام از ته قلبم صحبت كنم .. به خاطر اينكه امروز .. براي اولين بار در زندگي ام من ... در مقابل شما عريان ... آسيب پذير ... و عاشق ايستادم ... عشق، كلمه اي كه ما وكلاي امر ازدواج خرابش مي كنيم. مسخره است، نه؟! ما از اين احساسات مي ترسيم، احساساتي كه معني واقعيش بذر زندگي بدون هراسه ... خب، امروز "مايز میسي" اينجا ايستاده تا بهتون بگه عشق نبايد سبب ترس بشه ...  نبايد سبب شرمساري بشه ... عشق ... خوبه ... بله، عشق خوبه! البته، با اطلاع از اينكه اظهارات من در اينجا عليه فلسفۀ خيلي هاست، فلسفه اي كه در لفافه گذاشتن اختلافات ما رو تبرئه مي كنه. احساسات انسان ها رو مخفي مي كنه. من مي خوام بهتون بگم اين فلسفه اي كه فكر مي كنيم از ما محافظت مي كنه، در حقيقت نابود مي كنه، عشق رو نابود مي كنه، موكلين ما رو نابود مي كنه و  بالاخره خودمون رو نابود مي كنه ... " **

 

فيلم*رو به سه دليل ببينين؛ اول اينكه، جالب و سرگرم كننده است. دوم اينكه،  به ياد آدم مي آورد كه دلدادگي، هنر است! سوم اينكه، ديالوگ هاي خوب و هنرپيشه هاي بهتري دارد!

*Intolerable Cruelty  ** از ديالوگ هاي فيلم

۳


|+| پنجشنبه 1386/05/11 | برچسب: فيلم‌خونه |