دارد ديوانهام ميكند اين حرفهايم ... امّا، سكوت ميكنم تا بيشتر دوستت داشته باشم.
ميبينم گناهِ طالع و جُرم ستارهام نبود! دلم بود كه يكهو از بسياري محبّت آكنده شد و در نفس خويش، قدرت اين را ميديدم كه بقيّت زندگيام را گره بزنم به خاطرخواهيِ پُرخطر ِ كسي كه ... نقل هوا و هوس نيست كه دست و پاي هر دو كوتاه است از ذهن و خيالام. نوعي شيفتگيِ مقدّسِ زايدالوصف است كه شادمان ميكند مرا و پُرشور ... چرخِ زندگيام كه ميگردد اثر نعمتِ بودنِ توست كه بركت دارد ...
روزي بود و روزگاري، عاشقات شدم. جدّي جدّي. قرار نبود به اين همه بيقراري. كسي از من سؤال نكرد. يكهو ديدم زني در من به راه افتاده است با ويار گوجهسبز و هلو. توی این شهر ِ لامروّت، تنهايي و بدنامي كه مچِ هم بشوند ديگر ميماند فاتحه و صلوات و حلواي شب هفت. من امّا، زنِ زندگي بودم بيخيالِ ريسكش. خاطرخواهي بيسرنترس كه نميشود. گوشه ميلي هم تو داشتي لابُد كه تا اينجاي واقعه رسيدهايم هر دو. براي من پُر از رنگ و صدا بوده است اين همه وقت. ميبيني، مادرم كه به خواب هم نميبيند شور و حشر دختركش را. من، هنوز عاشقتم ولي، با همهي اندوهي كه توي دقيقههامان هست. ميخواني؟ نوشتم دقيقههامان! معتقدم، من و تويي كه مايي نداشته باشد هم، تماشايي است. خيال كن يكطرفگي جادهي چالوس وقتاي شلوغي و ترافيك هم، چيزي كم نميكند از زيبايياش. سعي ميكنم به صدايي گوش كنم كه از سمت رودخانه ميپيچد توي دل كوه. حواست هست به دستت كه زير پيراهنام، رودخانه ميساخت از تنم؟ ميشنوي صداي نفسنفسزدنهام را كه ميريزد روي شانههايت و البت، خيسي گريههام. اَه! تو هم هي خيال ميكني از غمگينيست! خب، نيست به خدا. من، دلم خوش است به همين اوقاتِ كم كه ميشود "مان"دارشان كرد كه بنويسم دقيقههامان! ديگر هم نميترسم از سؤالِ مردم كه بپرسند اينجا چه ميكني توي بغلِ مردي كه هيچ ربطِ خوني و قانوني و شرعي ندارد با تو؟ تف بهشان. چه ميفهمند مردم كه دل خوش سيري هزار هزار چند اصلن! هي بگويند نميشود آدم يكشب بخوابد و همين. ديگر از احتمالاتِ ممكن براي حوادثِ در راه هول نميكنم. والله ميارزد اين دو ساعت رويا به مجموعِ هرچقدر طول و عرضِ مفيدِ عمر آدميزاد وقتي پلك و پيراهن تو ميشود چشمانداز من؛ پُر از ستاره و عطر تنت كه آشناي خيابانهاي غمزدهي خوابهاي من است وقتي كه خيلي تنهام ...
حكايتِ امشبِ من، حكايتِ آن كسي است كه دارد با دُمش، گردوها ميشكند! "من نميخواهم ساعتها با تو حرف بزنم، نميخواهم براي سؤالاتم جواب قاطع بگويي و راه را براي بوسيدن سد بكني."*
* خاطرات عاشقانۀ يك گدا، ص ۵۲
حكايتِ امشبِ من، حكايتِ آن كسي است كه دارد با دُمش، گردو ميشكند! و دلش ميخواهد، دوره بيفتد توي خيابانهاي جهان، همچو دورهگردي، عشق تو را تبليغ كند به همهي زبانهاي زنده و مردهي دنيا؛ بس كه آقايي، باغي، بهاري، بهشتي ...
هميشه همين طور است «مردان هنگامي كه عاشق ميشوند، خواه از نظر معنوي و خواه از نظر جنسي، هميشه به خودشان ميانديشند و هرگز در انديشه زن نيستند: از اين امتناع دارند كه ببينند زن بيرون از ايشان وجود دارد.» تو هم بيشتر اوقات اينگونه بودهاي! كمي بعد صدا قطع ميشود و تو پشت سيمهاي تلفن باقي ميماني، من فقط گريه ميكنم. اين دخترانهترين كاري است كه ميدانم.
« رستگاري، ساده، كودكانه و طبيعي است.» و من كودك شده بودم و با صداي بلند، خيلي بلند، گريه ميكردم. من تو را دوست داشتم و گمانم این بود که حقيقت و رويايي بيش از اين وجود نخواهد داشت! «حقيقتاً خوشبختي در واقعيت و خيال به يك ميزان يافت ميشود. در اين دنيا تنها سرزمين خيال ارزش زندگي كردن را دارد.»
و من، ...
اگر بخواهم تو را فراموش كنم، مثل اين ميماند كه خودم را زنده به گور كرده باشم. تازه اگر بشود، كه نميشود... ميبيني كه از هر چه آغاز ميكنم به تو ميرسم و از هر چه ميگويم ميبيني كه از تو گفتهام. تو آمدهاي و در همهي زندگي من رخنه كردهاي، من به ياد و حضور تو روزها و شبهايم را ميگذرانم. حتي غضب و بي تفاوتيات هم مثل عسل، برايم شيرين است.
* عبارتهاي داخل «» از كتابهايي است كه خواندهام. به محض اينكه نشاني دقيقشان را، نام كتاب و شمارهي صفحه را بجويم در اينجا اضافه خواهم كرد. اين حرفها نوعي كولاژ ادبياند مثلن. راستي، مخاطبش همانى هست كه ...
... روز. لحظهاي در زندگي من نيست كه خالي از عطر و حضور و ياد تو بگذرد. چشمها، گوشها، لبها، زبان، قلب و تمام هستي من از تو آكنده شده است. با خودم ميگويم بروم بخوابم. شايد بعد از اين خواب، ديگر تو را به ياد نياوردم. پس تلاش خود را ميكنم تا تمام خيالات و خاطراتي را كه با تو دارم از ذهن بيرون آورده، در روزهاي پيش از اين رها كنم. در پي اين تلاش، لبخندهايت به رويايم ميريزد، شعرهايي كه مي خواندي، صداي تو، آن موها، آغوش گرم و خواستنيات، دستهاي مهربان، بوسهها و چشمهايت ....
ميبينم که «از هر چه بگذرم / از چشمهاي تو / نمي توانم / ... حاضرم دستهايم را ببندي/ دهانم را ببندي/ اما / چشمهايم را نبند/ من چشم به راه [ روزهاي فردام]/ و گوش به زنگِ نگاه تو/ ... چراغها روشناند/ و پنجرهها خاموش/ تو حرفهايت را با يك نگاه خلاصه ميكني/ و من/ نگاهم را با حرفهايم.»
ميداني، محققان ثابت كردهاند كه وقتي به چشمهاي ديگري خيره بشويم، بيشتر تمايل پيدا ميكنيم او را دوست داشته باشيم، حالا ميخواهد دليل ديگري براي دوست داشتن وجود داشته باشد، ميخواهد وجود نداشته باشد! همين است كه من ميخواهم تا هميشه در جستجوي چشمهايي باشم كه به زندگيام معنا داده است. آن وقت تو همان كاري را بكن كه در قصهها و داستانها نوشتهاند: «با نگاهت مرا بدوز. به هر جا كه دلت ميخواهد بدوز. به زندگي، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داري. در برابر نگاهت من ابر ميشوم، دور ميشوم، كه بتواني مثل باد بازيام بدهي.» آخر من هستيام را براي همين يك نگاه داده بودم.» و بعد ... «اوضاع بهتر خواهد شد. غروب سپري خواهد شد، قادر خواهم بود كه بخوابم و فردا همه چيز متفاوت خواهد بود.»
شب. من هنوز همان دختري هستم كه با فكر تو به خواب ميرود و ميخواهد خواب پادشاهي را ببيند كه او را تسخير كرده است. با خودم نجوايي را زمزمه ميكنم كه از «آندره ژيد» در خاطرم مانده است: «هر شب آرزويي بر بالش من غنوده است. هر سپيدهدم همانجا بازش مييابم. شب همه شب بر بالين من بيدار نشسته است. راه پيمودهام: خواستهام آرزوي خود را خسته كنم، اما جز جثهي خود چيزي را آزار ندادهام.»
* عبارتهاي داخل «» از كتابهايي است كه خواندهام. به محض اينكه نشاني دقيقشان را، نام كتاب و شمارهي صفحه را بجويم در اينجا اضافه خواهم كرد. اين حرفها نوعي كولاژ ادبياند مثلن. راستي، مخاطبش همانى هست كه ...
... تلفن تو آنتن نميدهد، قطع و وصل ميشود و صداي تو مثل خواستهي من گنگ و مبهم است! دلم ميخواهد به تو بگويم حالا برو به سفر، به هر كجاي دنيا كه ميخواهي برو، اصلن مهم نيست! و حتي اگر هيچوقت برنگردي من دلتنگ نخواهم شد!
ميخواهم تو بروي و خودم هم بروم تا در هيچ زمان و مكان ديگري به سرنوشت هم نيائيم! امّا، من چطور ميتوانستم از آن چشمها، شعرها، خندهها و حضور خواستني تو بگذرم؟ باور كن نميشد، ميشد؟
.... همهي اين حرفها در من به سخن در آمده، غربال ميشود و ميگذرد و تو هيچكدام از آنها را نميشنوي.
من فقط به تو ميگويم كه دوستت دارم، خيلي بيشتر از اين حرفها! و تو در آن صداهاي گنگ و مبهم و پشت قطع و وصل شدنهاي تلفن همراهت تمام ميشوي. در اين وقت اگر ميمُردي هم، ديگر مهم نبود! اين را با خودم ميگويم و بعد از گذاشتن گوشي تلفن، از هولناكي حادثهي مرگ لرزم ميگيرد! ديگر نميتوانم خودداري كنم. پس تمام دلتنگيها و ترديدها و دودليهاي بيپايانم از چشمهايم بيرون ميريزد. گريه ميكنم، خيلي. مطمئناً، من بدون تو نميمُردم. امّا، سلامتي، شادي و جوانيام را از دست ميدادم.
نميدانستم بايد چه كنم(؟)
فقط گريه كردم.
مُدام هولناكي آن شب به خيالم ميريزد: گُداختگی داغ و سیاهی ننگ و هجوم نفرین و حدِ تباهی و ظلمتِ سیاهی و سوزناکی آتش و نهایت دوزخ! بدون بارقهای از امید، شکافی به رهایی و ... در آن شب هیچ نبود جز هیچ!!! و امروز که از هیچ و پوچ آن شب گذشتهام دلم ميخواهد از تو متنفر باشم! ميبينم منشاء احساس گناه و شرم بي پايان من، تو هستي! میخواهم مشق و تمرين تازهای را آغاز كنم كه در آن دیگر کلام و کلمهای از تو نباشد. میخواهم بنویسم که ديگر تو را دوست ندارم. به تو گفتهام که بزرگترین و عمیقترین عشق من هستی اما كدام عشق بزرگ و عميق؟ همه چيز شبيه يك دروغ عظيم است! هیچ قانون و عرف و اخلاق و اجتماع و مذهب و شرعی دوست داشتن تو را به حساب یک عشق بزرگ و عمیق نمیگذارد که به دل و ذهن و خیالِ یک دختر افتاده و رنگ و نور و شادی را به زندگی او بخشیده است. آموزهها و فرامین و عادتها و احکامی از قانون و عرف و اخلاق و اجتماع و مذهب و شرع وجود دارد که این عشق بزرگ و عمیق را منع میکند، این دختر را مطرود و پیامدهای رنگ و نور و شادی را حرام میداند. پس من نمیتوانم تو را دوست داشته باشم نه از آن جهت که تو را دوست نداشته باشم (که من تو را دوست دارم، دوست داشتنی بیش از اندازه!) و نه از آن جهت که تو مرا دوست نداری (که تو هم در گوشههایی از ذهن و پارههایی از قلبت مرا دوست داری، دوست داشتنی گزیده!) بین من و تو نمیتواند چیزی از جنس دوست داشتن وجود داشته باشد چرا که قبل از این رعشه و جذبه، پیش از تاریخ من و تو، دیگرانی بودهاند که بنای قانون و عرف و اخلاق و اجتماع و مذهب و شرع را بر پا کردهاند و با فرضیات و مناسبات، بین هر من و تویی، دیوار مستحکمی ساختهاند که عبور از آن دردها و رنجها و مصائب و سختیهای بسیاری را به همراه میآورد: احساس گناه، شرم، بیآبرویی و آسیبدیدگی!
دوستت دارم
بيشتر وقتی که ميخندي
در خندههايت
مردي را ميبينم
كه مرا بسيار عاشق كرد
چهقدر دوستت میدارم
وقتی که عاشق ميكني
زني را در من
زني كه دوستت دارد
بيشتر وقتي كه ميخندي
بگذريم. دلم تنگ شده بود براي آن وقتها، نامه نوشتنها، كتاب خريدنها، در به در پي شعرها بودن تا ردّ ِ توصيفهاي مرتبط با او را جُستن ... عاشقياش كلّي حالِ خوب ميدهد به من. در حدّ سرخوشي و بيشتر. يك حالي كه بيخيالِ خدا شدن هم به نظرم بد نميآيد در برابر اين همه. هر چند كه هي ميمانم پي يك جواب قانع كنندهي درست و درمان براي خدايي كه دارد تاب ميآورد و تحمّل ميكند عشقبازيهاي مرا و همين كه از رو نميروم و بدبختي، دلم چقدر هم ميخواهد و ميگويمش با بيشرمي ... خدا را هم دخيل ميكنم در سرشاري عظيم اين لذّتِ خواستني. وقتي با او هستم اينچنين نزديك و هي تشكّر ...
خندهدارياش از همينجا آغاز ميشود كه من شكر ميكنم او را و او هم حتمن غيظ ميكند و زير لب غرولندكنان با خودش هي ميگويد: دخترهي چشم سفيدِ بيآبرو! خب، ولي من كه خندهام نميگيرد. هي بغض ميكنم تلخ و سخت. دوست دارم هايهاي بزنم زير گريهاي كه تمام نشود هيچوقت و يكجايي در همين اوقات بميرم اگر دلِ او خنك ميشود اينطوري! خودش ميداند هي دارم سعي ميكنم خوبتر باشم تا اين يكي را بر من ببخشاید؛ بزرگواري كند اين يكي دوست داشتن را بر من و همين دلِ بيقرارِ بدعاشقم ببخشايد تا ...
دلم ميخواهد حرف بزنم. كسي نيست. اصلاً كسي پيدا نمي شود كه آدم بتواند در اين باره با او حرف بزند و پشيمان نشود. «ميداني كه من اين مطالب را به هيچكس جز به تو نمي توانم بگويم. براي اينكه ديگران شايد حرفهاي مرا نفهمند و مرا مسخره كنند.» پس براي تو مينويسم.
براي تو مينويسم که ... .
هنوز روشنايي چشمهايت در نگاه من ميدرخشد. هميشه چشمهايت «سرشار از سيلابهاي روشنايي بود.» با وجود اينكه روزهاي زيادي است كه تو را نديدهام اما، هنوز هم روشنايي چشمهايت در نگاه من ميدرخشد و سهمي از گرماي بي پايان وجودت در دستهاي كوچكم باقي مانده است. كه اگر اينها به علاوهي خراش روي پوستم نبود باور ميكردم كه تنها از خوابي شيرين گذشتهام. اما... اين نشانهها واقعياند، به شدّت واقعي! و من دارم باور ميكنم كه ساعت هفت تا هشت غروب چهارشنبه در سايهي تو گذشته است. حالا مطمئن هستم كه اگر دستم را دراز كنم روياي تو دور و محو نميشود، تو انساني هستي واقعي و زنده! مثل شمعدانیهای بی بی که رو به نور دارند و هر صبح، عطر تازهشان در حیاط خانهمان میپیچد. مثل ماهی تنهای تنگ بلور که از خاطرهی سفرهی هفت سین شب عید باقی مانده و هر بار که نگاهش میکنم دارد به انعکاس ِ لرزانِ تصویرش در آب میخندد. مثل خودم که رَد عبورم بر راه های بیگذر جهان افتاده است و نمیگذرم. تو هم مثل این همه واقعی و زنده هستی و من پيش از اين، دوست داشتن «واقعيت» را تجربه نكرده بودم! به ذهنم نميرسيد که در زندگی یک نفر، مثلاً من، زمانی باشد که بتوان از تجربهي ملموسی نوشت که اتفاق افتاده ولی، به باور عقلم نرسیده! مثلاً تجربهي آدمی که هر صبح، در سرشاری عطر تازهي شمعدانیها، نور را مینوشد، ماهی کوچکی را مخاطب حرفهای بزرگ خود قرار داده و از راهها و گذرها، بستگیها و جداییها می گوید و از زندگیاش یک راز ساخته است! و ... .
ميداني يكي، دو چند وقتي است خواب ندارم من و هي بيداري قسمت ميشود و اين حس ِ مرموزي كه خوب و بدِ آن نامعلوم است فعلن. زني در من راه ميرود هي. با قدمهايي كوتاه. از نفس افتاده انگار. خواب زده است و يا گريزان، از كابوسي سخت كه دنبال ميكند او را هر شب، در اين كوچهها، نميدانم بعد از چندمين پنجره از سمتِ راستِ خيابان است كه تصوير كات ميشود به درختان و آواز گنجشكها، لابهلاي شاخههاي درختِ نارون و پشتِ رفتن او انگار كسي سوت ميزند ... دلم ميخواهد نامه بنويسم و بعدِ زير آوار كلماتِ عاشقانه و شاعرانهام شهيدِ همين حس غمگنانهي زيبا بشوم كه مرا نميترساند ديگر بلكه امنيت خاطرم ميدهد با لذّت.
من فقط همين را مي دانم. همين كه همۀ دلخوشي ام اين است ... ته دلم با او يك جوري مي شود و همۀ زندگي ام فقط با اوست كه زير و رو مي شود ...
دقيق اگر حساب كنم، از نيمۀ تابستان سال گذشته تا به الان، فقط ۵ بار ديده ام او را و شايد در مجموع فقط ۱۰۰ دقيقه تلفني با او صحبت كرده باشم در اين يكسال! اما، كافي است شروع كنم به حرف زدن درباره اش. آن وقت محال است كه شما اين آمار و ارقام مرا باور كنين. آنقدر حضور او در زندگي من شديد است كه انگار هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و هر ثانيۀ زندگي من با او گذشته است. البته شما كه غريبه نيستيد؛ دلم مي خواست اين طوري باشد، كه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و هر ثانيۀ زندگي من با او بگذرد! كه هرگز چنين نمي شود!!! منتها، ... بگذريم. شعرش مي شود اينكه ناهيد سرشگي سروده است آن را؛ " شايد! / / كه من عاشق تو باشم / و تو! / با هر كه مي خواهي "
چقدر دلم همين آرزو را مي خواهد...
همين كه آن يك روز باقي مانده از عمر من نيز وقفِ تو باشد؛ تمام و كمال!
نگفته ام:"بهشت بي تو بيهودگي رنگيني ست" و "جهنم بدون تو بي فايده است " گفته ام؟
اين روزهايم، بي تو نمي گذرد ...
چه اهميتي دارد براي كسي. يكهو قلب من هم بگيرد مثل آن شب. به روي خودت هم نمي آوري لابد و من ديگر نمي توانم از جايم بلند شوم و شايد، دراز به دراز بيفتم و بميرم. شايد، عشق، مرا انسان تر كرده باشد اما، خب، درد و رنج و آزار بيشتري را هم تحمل كرده ام. اما، آخرش تا كي؟ كي ...

