دفترچۀ كوچكي است براي ثبتِ تاريخِ اتفاقاتِ بزرگِ زندگي من.
بيست و چند سالي خالي بود تا حادثۀ تو ...
مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است
دفترچۀ كوچكي است براي ثبتِ تاريخِ اتفاقاتِ بزرگِ زندگي من.
بيست و چند سالي خالي بود تا حادثۀ تو ...
سوار بر ارابۀ خواب شدهام.
تمام عالم رويا را تصرف كردهام،
و سرزمين دور دستي را،
كه به نام تو خوانده ميشود.
لذّت شكنجهآوري است.
مينويسم: جنابعالي.
ميخوانمش: عاليجناب!
و در زمان ديگري متولد مي شويم؛ هر دو.
· سهشنبه 13 خرداد 1382
از غروب آفتاب خيلي گذشته بود كه دفتر را براي يادگاري به من سپردي، حالا شب تاريكي بود كه پُر از دلهره و آشوب و همراهي تو بر من ميگذشت.
ولي، من دوست داشتم به همين بودنِ تو فكر كنم و جملهاي كه خطاب به من نوشته بودي امّا، مرتّب خاطرهي دختراني به ذهنم ميآمد كه در زندگي تو معشوقه بودند و من از اينكه مرا به نام آنها ميخواني به شدّت رنجيده خاطرم!
در اين نبرد بين خودم و خودم، غلبه با چه كسي خواهد بود؟ خدا ميداند و بس. امّا، ميدانم كه نگران فرداهاي تو هستم و دلبستهي محبّت و مهرباني خاصّهي تو. آنقدر كه ...
وقتي در تاريكي روبهروي جاده از نگاهم دور ميشوي، من ديگر روي اين زمين نايستادهام. من در تو راه افتادهام!
شب به سختي تمام ميگذرد و صبح بعدي ...
· چهارشنبه 14 خرداد 1382
به آهنگ صدايي و شنيدن لحني، دلم قرص ميشود كه هنوز هم تو هستي و من خوبم!
همين براي من كافي است ...
· پنجشنبه 15 خرداد 1382
دارد رگههايي از جنس حسادتهاي دخترانه در من به وجود ميآيد. چرا كه حالا پُر از غبطهام نسبت به دخترعمويي كه تو دوستش داري و در كنارش هستي و من پُر از عشق و ياد تو و تنهايي خودم هستم!
كاش هر چه زودتر هر چه بين من و تو بود تمام ميشد و من راحتتر نفس ميكشيدم.
· جمعه 16 خرداد 1382
چيزي جز انتظار و اميد نميشناسم و كمي هم دلتنگي و آشوب!
· شنبه 17 خرداد 1382
احساس ميكنم مخاطب تمام حرفهايت من هستم ولي، تو هيچكدام از اين حرفها را خطاب به من نميگويي.
حالا دودلي و ترديد در من به حدي رسيده كه دارد خفهام ميكند.
كاش ميتوانستم دوستت نداشته باشم!
مطمئن هستم كه تو هم مرا از امامزادهي شهيد خواستي. همانطور كه من نيز تو را خواستهام. كاش، دعاي هر دو ما شنيده و اجابت شود تا من و تو با هم بمانيم براي هم!
· يكشنبه 18 خرداد 1382
من پُر از توأم و تو سراغي از من نميگيري.
آيا خيلي ضعيف شدهام؟
· دوشنبه 19 خرداد 1382
براي روزهاي با هم بودن پُر از رويا و انديشهام.
با تو بودن را از امامزادهي شهيد خواستهام كه اين شايد حقيرترين يا باارزشترين خواستهي من باشد ...
ميدانم كه حقيقتاً دوستت ميدارم.
· سهشنبه 20 خرداد 1382
و تو بالاخره قفل سكوت چند ماههي خودت را شكستي و گفتي.
من نميدانم چه احساسي دارم؟! انگار در خلاء شناور شدهام و حسي در من نيست!
تو زنگ ميزني. سهشنبه است. ساعت دارد سه بعدازظهر ميشود و تو از من خواستگاري ميكني كه من، زن تو بشوم و تو، شوهر من باشي ....
براي با هم بودنهاي آينده چشم انتظارم اگر خدا بخواهد!
· چهارشنبه 21 خرداد 1382
ديگر نميخواهم زن تو باشم. دارم ميترسم ...
· پنجشنبه 22 خرداد 1382
انگار ميخواهم فراموشت كنم و تو را به همهي گذشتههاي گذشته بسپارم.
من ميترسم.
· جمعه 23 خرداد 1382
با خودم غريبه شدهام و از احساسم دور افتادهام.
انگار دارم عادت ميكنم.
· شنبه 24 خرداد 1382
كمي ميخواهمت، كمي مهّم نيستي.
كمي دلم برايت تنگ ميشود. كمي يادم ميروي.
كمي دوستت دارم. كمي، اگر بشود، آزارت ميدهم.
كمي با تو بودن را آرزو ميكنم. كمي از اينكه نيستي خوشحالم.
كمي ... كمي ...
من خيلي تغيير كردهام از وقتي كه گفتي ....
· يكشنبه 25 خرداد 1382
ديگر نميخواهمت با اينكه مطمئن نيستم!
· دوشنبه 26 خرداد 1382
ابتداي صبح نگراني و آشوب طلوع ميكند تا وقت گفتن فراميرسد.
و من پُر از اضطراب و احساسات بيخانمان شدهام
و در انتها،
ميگويم ...
يكچيزي شبيه به اينكه من، زن تو بشوم و تو، شوهر من باشي.
· سهشنبه 27 خرداد 1382
هم دوست دارم دوباره ببينم تو را
و هم دوست دارم هر چه زودتر اين روزها و كابوس و روياها تمام شوند.
دارم خسته ميشوم و نااميد ...
· چهارشنبه 28 خرداد 1382
· پنجشنبه 29 خرداد 1382
· جمعه 30 خرداد 1382
· شنبه 31 تير 1382
· يكشنبه 1 تير 1382
· دوشنبه 2 تير 1382
· سهشنبه 3 تير 1382
· چهارشنبه 4 تير 1382
همهي اين چند روز خيلي سريع و ناگهاني ميگذرد
به نتايج تازهاي رسيدهام و حالا، خستهام
من آدم تازهاي هستم با تجربهها و احساسات تازه
در شبي كه آغاز ميشد خاطرهي او را به خاطرههاي پيش از او سنجاق كرده و خود را از اين كابوس نجات دادم.
حالا همان آدم آزاد سابقام
بدون دلبستگي و وابستگي و حتّي علاقهي مختصري ...
خدا حافظ تو هم باشد دوست من!
«پايان»
بیدار میشه. هوا تاريك شده. میره جلوی پنجره. نگاه میكنه به كوچه. يه ماهي قرمز داره خودشو ميكوبه به جدارهي شفافِ تنگ بلوري كه توي دستهاي آرياناست. تشنه است. آب میخواد. دوباره نگاه میكنه به كوچه. آب دهانش رو قورت ميده. آب دهانش به سختي از گلوش پايين ميره. احساس گرما ميكنه. بوي بنفشه ميآد.دهانش خشك شده. میشینه روي طاقچهي جلوي پنجره. اعظم داره ماتيك ميماله به لبهاش. ايستاده جلوي آينهي اتاقش. ديگه نميبينه اون رو. يه سايه داره از پلّهها پايين ميره. نگاه ميكنه به پايين. ايستاده كنار درخت چنار، نزديك سوپر احمدآقا. يه دسته گل نرگس. كت و شلوار سِت. بوی سيگار و بنفشه. سكينه خانوم داره بنفشهها رو ميكاره توي باغچه. میره طرف سوپر احمدآقا. دستش رو دراز ميكنه. گلهاي نرگس رو ميبينه توي دستهاي اعظم. بلند ميشه از روي طاقچه. میایسته. نگاه ميكنه به كنار درخت چنار. پنجره رو ميبنده. میره داخل آشپزخانه. میشینه روي صندلي. بوی بنفشهها ميآد. اعظم با مردي كه ايستاده بود كنار درخت چنار به سرعت رد ميشه. با خودش حرف ميزنه. بوي بنفشه ميآد. باغچهي حیاط خانهي سكينه خانوم پُر شده از بنفشه. ماهي قرمز توي تنگ بلور داره خودش رو ميكوبه به جدارهي شيشهاي. آريانا زل زده به ماهي. ميره طرف يخچال. بطري آب رو برميداره. دوباره ميشينه روي صندلي. اعظم ايستاده جلوي آينه. داره ماتيك ميزنه به لبهاش. آريانا ميخنده. همسايهي طبقهي بالا داره از پلّهها پايين ميره. برق قطع ميشه. برق وصل ميشه. نگاه ميكنه به سقف. سفیده. اعظم برميگرده. میخنده. گلهاي نرگس رو ميذاره توي يه گلدانِ سفالي آبي. در يخچال رو باز ميكنه. بطري آب رو برميداره. گلدان رو از آب پُر ميكنه. باقي ماندهي آب توي بطري رو سر ميكشه. شير آب رو باز ميكنه. بطري رو از آب پُر ميكنه. بطري رو ميذاره توي يخچال. به گلهاي نرگس چشمك ميزنه. زير لب آواز میخونه. بلند میشه. میگه:«خستهام.» آريانا هنوز میخنده. بوي بنفشه ميآد. از آشپزخانه ميره بيرون. دراز میكشه روي كاناپه. سكينه خانوم داره حياط رو جارو ميكنه. نگاه ميكنه به سقف. سفيده. بوي بنفشه ميآد. اعظم ايستاده جلوي پنجره. داره با تلفن حرف ميزنه. موهاي قهوهای با لبهاي سرخ و گلهاي نرگس روي ميز آشپزخانه. دوباره نگاه ميكنه به سقف. بلند ميشه. نگاه میكنه به ساعت. ميره طرف آشپزخانه. ميگه: «میتونم.» وارد آشپزخانه ميشه. نگاه میكنه به سقف. سفیده. ميره طرف كابينت. ميگه: «میتونم.» بوي بنفشهها ميآد. دهانش خشك شده. افتاده روي ميز. بیحال شده. دیگر نمیتونه نَفَس بكشه. بیدار میشه. هوا تاريك شده. میره جلوی پنجره. نگاه میكنه به كوچه ...
پي.نوشت)؛ در راستاي جشنوارهي نوروزي ...
چشمهايش عسلي بود، آنقدر شيرين كه وقتي نگاهش ميكردي، مدام وسوسه ميشدي، بوسه بزني بر آن يكتايي بينظير. يا وقتي راه ميرفت، به هر حركت و قدمي كه بر ميداشت، رقص ِ شگفتي ميريخت به اندامش كه آدم را بي تاب ميكرد براي در آغوش كشيدنش و سير بوسيدنش. خصوصاً، وقتي كه غنچۀ نمناك و سرخ لب هايش شكفته ميشد و دلرباترين خنده هاي عالم مينشست بر آينۀ زلال چهرهاش، امان آدم بريده ميشد از پس مقاومت در برابرش، و دلت ميخواست حمله كني به پيكرش تا اينقدر خواستني نباشد؛ دخترك لعنتي!
●
من بودم و حميد و بابك و رضا با علي. نشسته بوديم روي يكي از نيمكتها، توي حياط دانشگاه، دخترك آمد، ميخراميد و ميرفت به سمت بوفه و ما پنج نفر، سراپا چشم شده بوديم براي از دست ندادن لحظهاي از تماشاي او .
رضا گفت: " لعنتي! فقط جون آدم رو به لب ميرسونه! راه نميده! "
حميد گفت: " دستش اومده، خريدار زياد داره! ناز ميكنه ملوسكم! "
علي گفت: " خداييش، تا نداره عوضي!!! "
من اومدم چيزي بگم در وصف آن شمايل كه ديدم بابك دارد با هيزي چشمهايش همۀ دخترك را ميبلعد. گفتمش: " يه ليوان آب بدم خدمتتون! سرگلوتون نمونه دخترك! "
بابك به خودش آمد، بلند شد، ايستاد و در حالي كه هنوز هم داشت با چشمهايش دخترك را ميكاويد، گفتش: "من حاضرم يه كاري كنم، تا يه ربع ديگه، دختره بياد از اينجا رد بشه و براتون دست تكون بده!"
يكهو همه با هم زديم زير خنده يعني اينكه: "عمراً، داداش!" اما بابك اصرار داشت كه تا به حال هيچ دختري نتوانسته در برابر جذابيتهاي او مقاومت كند و اين جذبه، دخترك را هم گرفتار خواهد كرد! بالاخره، براي مخزني از دخترك! با بابك شرطبندي كرديم، نفري دو تومن پياده شديم تا بابك نمايش خودش را اجرا كند.
●
بابك رفت به سمت دخترك، دخترك ايستاد. بابك گفت: " ... " دخترك گفت: " ... " بابك گفت: " ... " دخترك گفت: " ... " بابك گفت: " ... " دخترك گفت: " ... " ما چند نفر داشتيم ميمُرديم از فضولي اينكه چه حرفي دارد ميان بابك و دخترك رد و بدل ميشود كه، نگاه دخترك به سمت ما چرخيد و بعد، با يك لبخند دلانگيز، رو كرد به بابك و حرفي زد و از بابك جدا شد، تا نزديكيهاي ما آمد و ما شنيديم كه گفت: "سلام" و دستي تكان داد و رفت به سمت دانشكدهي ادبيات و بابك در حالي كه ميخنديد، نزديك شد و گفت: "حال كردين جذابيت رو ، مخ زدن دو سوته رو داشتين! به دقيقه نكشيد كه اين همه سرسختي در برابر داداشتون نرم شد، مثل موم! حالا رد كنين ده هزار تومان رو، ميخوام برم در ركاب خانوم، سركار منتظرن!" علي ده تومن را داد دست بابك و بابك دويد پشت سر دختر كه وارد سالن دانشكدهي ادبيات شده بود و من و حميد و رضا و علي، هاج و واج مونده بوديم كه دخترك ... يعني ... بابك ... بعد از اين همه وقت ... چطور ...
●
يكي، دو روز بعد، در سالن كتابخانه، بابك را ديدم، نشسته بود و داشت مجلهاي را تورق ميكرد. پرسيدمش : " داداش آخرش نگفتي اون روز چه حقهاي زدي، چه فيلمي اومدي، ترفندي پياده كردي كه دخترك ... "بابك با لبخندي موذي و چشمكي شيرين، گفتش: " هيچي داداش! رفتم بهش گفتم: خانوم محترم! اون چند تا جوون رو ميبينين كه اونجا نشستن، و بعد، داستان رو براش تعريف كردم و گفتم كه اگه قبول كنه، ده تومن رو بين خودمون تقسيم مي كنيم! و اون هم قبول كرد. همين."

حرفِ خودش رو زده بود، و ... من هي حرف مي زنم، يكريز، رمضاني بلند مي شود:"چرا اينطوري مي كني خانوم ... من يه چيزي گفتم، همين! منظوري نداشتم كه ..."
و مي رود توي اتاق و در را پشت سرش مي بندد. پرنيان مي خواهد گريه كند، چند دقيقه اي نگاه مي كند به من كه تب دار شده صورتم از شدت خشم و پغي مي زند زير گريه اي كه توي كوچكي دلش مانده بود از غروب ...
شب است و من تكيه داده ام به ديوار ِ پذيرايي و كوسن را در بغل گرفته ام سفت و رمضاني توي اتاق، خوابيده است انگار.
گفتم:"رمضاني ... اون دختره رو مي بيني كنار خيابون ايستاده؟ "
نشستي توي ماشين و پاكت تخمه رو دادي دست من و پرسيدي: " كدوم؟"
گفتم: " همون كه مانتوي سفيد پوشيده ... روسري قرمزه ... "
اخم مي كني ابروهايت را، انگاري وضوح ديدت بيشتر مي شود در اين حالت.
گفتي: "خب ؟ "
گفتم: " مي دوني از وقتي كه رفتي توي مغازه تا همين حالا، دقت كردم سه تا ماشين نگه داشتن براش و اون با هر كدوم ... "
نگاهت به دختر است كه باد با گوشۀ روسري اش بازي مي كند ... مكث مي كنم ، مي شنوم دوباره گفته اي: " خب ؟ "
گفتم : " با رانندۀ هر ماشيني، كمي كلنجار رفته، حرف زده، سوار نشده و هنوز ايستاده ... "
رمضاني محل توجه نگاهش دختر بود، داشت با دو سرنشين پژوي سفيد رنگي حرف مي زد و لابه لاش، صداي خنده ريزك هاش مي ريخت توي خلوت خيابان ِ آن وقت ِ شب، دلهره ام را انگار توي دستم گرفته بودم ، لرزم گرفت يكهو، دلم، نگاه رمضاني را مي خواست كه پركشيده بود به سمت دختر، مي خواستم حرفي بزنم ، دختر از در عقب ماشين، سوار شد و ديگر با آن دو مرد رفته بود كه، رمضاني، استارت زد و گفتم: " بايد تُف انداخت توي صورت اين زن، نمي دانم اين مردها، چطور راضي مي شوند به زني كه، هرشب با كسي ست و ... "
گفتي: " ما كه مثل شما بددل نيستيم خانوم! وسواس شما رو نداريم !!! "
رمضاني توي اتاق خوابيده، پشت در اتاق، راه مي روم، مي ايستم، گوش مي دهم به سكوت ِ توي اتاق، مي شنوم كه گفته است: " شوخي كردم! " ولي غمگينم، شك بر داشته خاطرم، صاف نمي شود دلم. به خودم گفتم: " تو هم اينقدر بددل نباش زن" دوباره گفتم:" نه. همين جوري كه اين حرف رو نزده، شايد ..." بلند مي شوم پنجره را باز مي كنم، نسيم خنكي خودش را مي رساند به صورتم و يخ مي شود اشكهايم، روي گونه اي كه از من خيس شده بابت اين فكرها و حرف ها و مي شنوم كه پرنيان گريه مي كند و مي روم تا اتاقش، نشسته روي تخت، سردش شده است انگار. دستش را مي گيرم توي دستم، حس خوبي مي ريزد به احساسم:"لعنت بر شيطان" مي روم تا آن پنجره را ببندم كه باز مانده است هنوزم ...

شب، هر چقدر هم پايين بيايد، به حدودِ من نمي رسد.
هواي من آفتابي، دنياي من رنگين كماني است!
![]()
شاه كه تو باشي، ستايش نامه مي نويسم برايت. شايد هم آخرش، خوش شد!
شاه من رفت و ستایش نیمه ماند
مصلحت بود این که دل شوریده ماند
شاه من گر میل اغیارش خوش است
دل به دوری مرد، عشق، اما زنده ماند ...*
اين* شعر هديه است از لاله عزيز... خواستم بگويم لاله جان مچكرم! ![]()
اين** شعر هم هديه است از نيما، دوست عزيز ... خواستم بگويم مچكرم! باقيش هم ... خب، ممكلت اسلامي است! ادامه ندارد!
شاه تو گر رفت و تو تنها شدی
تو یکی ماندی و بی همتا شدی
لاله گر شاه دل دیوانه شد
داغ او مشهور این دنیا شدی**
نگاه مي كني، لبخند مي زني، كمي جلوتر از من، زندگي ديگري داري، سبد به دست، زير درختان تابستاني، غزلي را دنبال مي كنم كه از دهان من گريخته است، خانۀ كوچكي دارم كه پُر شده از بوي شكر سوخته و طعم سرخ آلبالو. مي گذري. پنجره سرشار است از صداي غمگين شاعري در تو
عقربه ي قطب نما به سمت شب مي چرخد. چراغ نزديك ترين همسايه به من روشن، با آن چشمكِ شوخ خاطره انگيز ستاره اش، ايستاده است در مهتاب. در كنج اين جغرافيا، از بيراهۀ هر چه فكر به ساحل دريا مي رسد صداي قدم هايمان ... ردّ حضور منتشر نور را دنبال مي كنيم در سايۀ تاريك شب كه معنا بال مي گسترد به اوج ... سر گذاشته بر سينۀ خدا، عطر گيسوانش در باد، هفت دريا اشك دَم ِ مشك من اما ... گريستم تا صداي صدف هاي دور، از يادِ وقت پُر شود. اينك، شب از دريا سرشار است و ما ... پايين پلكان، درياي روز انتظار ما را مي كشد و درياي انتظار هم ...
بايد دل به دريا زد و رفت ...
حتا اگر شهري نباشد در آن سمت اساطيري معروف ...
به راه شب افتاده ام؛ از سمتي مي روم كه در گوشۀ نمناك چشمهايت صبح شده باشد. زندگي من با نوري متبرك مي شود كه خورشيد نگاه تو ... بگذريم. مي بيني؟ كمي دورتر، قوسي رنگين بر گسترۀ نيمكرۀ جنوبي آسمان نمايان شده است!

خواب ديده ام دوباره. خوابي شيرين و تلخ. اشياء و آدم ها وضوح عجيبي داشتند. روشن تر از حقيقت. چشم باز مي كنم. نور از من مي گذرد. داستان ِ خواب بلندي را كه ديده ام با خودم مرور مي كنم. از بازي با ته مانده هاي خواب هايم لذت مي برم. فريم فريم تماشا مي كنم و گاهي استوپ و زوم و تكرار و اسلو موشن و فست موشن. به زندگي ام نمي آيد. اما، پاي ثابت خواب هايم است؛ در خواب به ديدارش مي شتابم، در كنارش پهلو مي گيرم، آرام مي شوم.