تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

روز سوّم (محمد حسين لطيفي)

تو رفتی که با ننه بابات بیای خواستگاری سمیره‌ي بدبخت، هان؟ دیدم، دیدم چه جوری اومدی. دیدم با اومدنت این همه بچه رو بی ننه بابا کردی، این همه ننه بابا رو بی بچه. *

*ديالوگ باران كوثري (سميره) خطاب به حامد بهداد (فؤاد) در فيلم روز سوّم (محمّدحسين لطيفي). عكس هم از اينجا.


|+| جمعه 1387/03/03 | برچسب: فيلم‌نوشت | 

پرنده‌ي خارزار

 

مگي: پدر ... من دارم مي‌ميرم.

كشيش: مي‌ميري؟

مگي: فكر كنم يه جور غده يا يه چيزي مثل اونه، پدر

گاهي دردهاي شديدي مي‌گيرم، پدر

و بعد خون‌ريزي پيدا مي‌كنم.

امّا، هميشگي نيست.

كشيش: منظورت اينه كه هر ماه اين‌طوري مي‌شي؟

مگي: بله.*

 

بعد «كشيش» براي «مگي» توضيح مي‌دهد كه نه در حال مرگ، بلكه در حال رشد است و دليل آن چيست كه درد دارد و خون‌ريزي و ... عاشق آن حرفِ «مگي» هستم، هنگامي‌كه شادمان، دست كشيش را مي‌گيرد و وقتِ رفتن مي‌گويد: «پدر، اينقدر خوشحالم كه نمي‌ميرم.»

 

پي.‌نوشت)؛ بدي‌اش اين است كه هر بار، وقت‌هاي شدّتِ درد و خون‌ريزي، آدم خيال مي‌كند مي‌ميرد و خب، نمي‌ميرد!

*The Thorn Birds

{عكس}


|+| یکشنبه 1387/01/11 | برچسب: فيلم‌نوشت |