تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

:: دوست دارم اين خيابان‌ها را، چنين خلوت، خسته‌ام از ازدحامِ مردمِ هنوز مشتاق براي خريدِ شب عيد، قدم مي‌زنم، تنها، چهار راه وليعصر به سمت دروازه دولت، نسيم خنكي مي دود ‌لابه‌لاي آشفتگي اين فكر‌هايم كه دور مي‌كند مرا از ديگران، تنهاتر، دلم كسي را مي خواهد، انگار تو را، جنونِ نوشتن ِ را در من باعث مي‌شدي، هنوزم، اگر باشي! كه نيستي، مُرده‌اي انگار، دريغ كرده‌اي آن معجزه‌ي بودنت را، دَمي مسيحايي، دستِ كم براي من، زنده مي‌شوم هي هر بار پس از دوباره‌ي حضور تو حتّا با اخم و ناز و ادا و ... اطوار ِ هميشه خواستني‌ات. فايده‌ي اين حرف‌ها، فكرها، حس‌ها چيست؟ تو زبان نمي‌فهمي ديگر چه برسد به دل آشوب‌هايم و جاي خالي‌ات ... اين تهي بزرگ ... بي تو ... اين چنين عميق؛ با درد، با زخم و هنوزم توّهمي سيّال در ذهن ِ من ... مي‌بيني فراموش نمي‌كنم حرف زدن با تو را؟ عاشقم را جا مي گذارم، اينجا، بر روي نيمكتِ نارنجي، نزديكِ اين حوض، اين فِرُنت آفِ ساختمانِ خاكستري ِ زيباي امروز آرام ِ تئاتر شهر و تمام مي‌شود انگار بازي مسخره‌ي زندگي شماها... عاشقم ... تو ... و من، به راه جهان مي‌افتم از همين سمتِ راستِ خيابانِ انقلاب به سمت شرق كه هوايِ آنجا عطر دستهاي تو را مي دهد هنوز ...      

:: يادم بماند بنويسم اين نكته را، جايي، گوشه‌اي، كنجي، در حاشيه‌ي كتابي، مثلن همين‌جا كه خط كشيده‌ام زير سطري از صفحه‌ي بيست و چهارم زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز، گذشته‌ي هر كسي جاهليّت اوست، خط كج است و بي‌حوصله و زيگزاگ‌وار رفته پايين‌تر از سپيدي بين دو سطر يا نفوذ كرده در حدودِ كلماتِ جملۀ بالايي. بنويسم تا خيال باطل نكند كسي پس فرداي مشهوريّتِ ما، عيب بگذارد بر سلامتِ روان ما، دليل بياورد مثلن براي همين خطِ نامنظم زير همين جمله؛  گذشته‌ي هر كسي جاهليّت اوست، كه شايد يادِ تو افتاده باشم در گذشته‌ام و مضطرب شده باشم يا پريشان يا از خودبي‌خود در عوالم رؤيا ... نه. هيچ‌كدام ِ اين حرف‌ها نيست! چرا كه، هنوزم يادِ تو مرا دلخوش مي كند به زندگي. به دوست داشتن. يك‌طوري كه هي لبخند مي‌زنم الكي. جايي دلم مي‌خواهد بخندم حتّا. دوست دارم غزل بگويم و بنويسم تقديم مي شود به تو ... اوووووه! چه لوس! گذشته‌ي من سرشار از ماه و مهتاب است. مهر و آفتاب. سلام و صحبت. رفيق و محبّت. عشق و سلامت. الان هم. همۀ فرداهاي ارغواني دنيا هم ارزاني من باد الهي. مي‌بيني؟ من خوبم. خيلي خوب. اين خط‌هاي كج هم معني خاصي ندارد الا همين كه فاش كند من كدام كتاب‌هايم را در اتوبوس و مترو خوانده‌ام و كدام يكي‌ها را در اتاق ِ كوچكِ خانه‌مان كه ... محل كشفِ تو بود اينجا؛ چقدر نزديكي آقاي هميشه دورم...


|+| جمعه 1386/12/10 | برچسب: Love Making | 

هي مي گذارم اين مرد صدايش را رها كند توي اين يه گُله جا؛ آمدي اي نازنينِ رفته ام    بازآمدي    بار ديگر با دلِ بيگانه دمساز آمدي     بعدِ تو مُشتِ پري    كنج قفس ماند از دلم     اي پرستويي كه با اين شوقِ پرواز آمدي  رفتي و من ماندم و تنهايي و پايان عشق    بعد از عمري اي عشقِ من    بهتر از آغاز آمدي   آااآآآآآآآاي   اي تمام هستي من   اگر بلد بودم همش مي رقصيدم لابُد همۀ اين روزها، شب ها را. كاري هم ندارم اين شعر و آهنگش، اصلن با رقص جور در مي آيد يا نه؟!

به شكل اعجاب انگيزي مُدام بيدارم. كار من هم شده خلافِ آدميزاد! همه مي ترسند يكهو بيدار شوند از خواب، ببينند دروغ بوده همه چي. من مي ترسم بخوابم و تمام شود اين همه شادي ... دليل دارد و ندارد. يك وقتي براي اين مي نوشتم كه خودم را در زمان و مكاني نگه دارم كه دوست دارم. حالا هي مي ترسم بنويسمش و از عينيتِ حقيقت به ذهنيتِ خيال برسد اين واقعيتِ دوست داشتني عزيز، خوب ترين نشانۀ عشق ِ خدايم به من ...

كاش مي شد حرف زد ... نوشت ... كاش كلمه، كلام، اين همه فاصله نبود ...


|+| چهارشنبه 1386/09/14 | برچسب: Love Making | 

صبح، از سر مهمان نوازي، «شهر فرشتگان» را مي بينم براي دومين بار. خنده دار است كه در هر چه كتاب و فيلم و داستان و قصهء عاشقانه، اگر بخواهم همذات پنداري كنم من، خودم را در نقش مرد آن رابطه مي بينم! الا پرندهء خارزار و جان شيفتهء رومن رولان كه ...

براي من يك بار اين اتفاق افتاد، كسي نشانه شد به راه من تا درك زيبايي هاي زندگي به فهم كوچكم بريزد و بعد، عينهو «مگي» كه «سِت» را تنها مي گذارد، او هم رفت ... در ظاهر البته! به قول شازده كوچولو «آنچه اصل است، از ديده پنهان است!»

من هم اگر از همان ابتداي ماجرا مي دانستم كه قرار به رفتن است و نه ماندن! باز هم انتخابم همين بود كه بود. به قول «سِت»؛ " من ترجيح مي دادم يك لحظه در كنارش باشم .. يك لحظه ببينمش .. يك بار صداش رو بشنوم تا ابديت را بدون اون داشته باشم .. يك بار ... "

و بعد ...  

«گريه كردي؟

- آره.

آدما چرا گريه مي كنن؟

- منظورت چيه؟

از لحاظ جسمي چه اتفاقي مي افته؟

- خب، مجاري اشك براي محافظت از چشم ايجاد رطوبت مي كنن و هنگام بروز هيجانات عاطفي تحريك مي شن و قطرات اشك ظاهر مي شن.

چرا؟ چرا تحريك مي شن؟

- من نمي دونم.

خب شايد ... شايد هيجانات عاطفي اينقدر شديد مي شه كه بدنت نمي تونه تحمل كنه، افكارت، و احساساتت اينقدر قوي مي شه كه بدنت اشك مي ريزه» *

زير صداي اين يادداشت شعر سيمين بهبهاني با آواز همايون شجريان است كه مي خواند؛ دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من‏ ... گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟ ... كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم‏ ... كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من‏ ... نه بسته‏ام به كس دل نه بسته دل به من كس‏ ... چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من‏ ... زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك‏ ... به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من! ... نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى‏ ... كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من‏ ... زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟ ... كه گويدم به پاسخ كه زنده‏ام چرا من؟ ... ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى ـ  ... دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...


|+| شنبه 1386/09/03 | برچسب: Love Making |