تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

در آرزوی تو باشم ...

که خاک کوی تو باشم ...

به جست و جوی تو باشم ...

غلام روی تو باشم ... 

به بوی موی تو باشم ...

دوان به سوی تو باشم ...

مست روی تو باشم ...

سعدي

پي.‌نوشت )؛ دلم مي‌خواد بنويسم ... عاشقانه بنويسم ... نامه بنويسم ... زياد بنويسم ... گيج بنويسم ... دلم مي‌خواد بنويسم ... از ديشب، از پريشب ... از كي دلم مي‌خواد بنويسم ... نمي‌ذاره ولي ... اين جامعۀ اطلاعاتي لعنتي نمي‌ذاره ... نمي‌ذاره بنويسم ... عاشقانه بنويسم ... نامه بنويسم ... زياد بنويسم ... گيج بنويسم ... دلم مي‌خواد بنويسم ... از ديشب، از پريشب ...

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

 

دردم این نیست ولی،

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی­خویشتنم.

پوپکم! آهوَکم!

تا جنون فاصله­ای نیست از اینجا که منم.

مگرم سوی تو راهی باشد ...

 

مهدي اخوان ثالث

 

+  شنبه پانزدهم تیر 1387       | 

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم

حادثه در کمین من، فتنه‌ی روزگار هم

از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من

کار بشد ز دست من، چاره‌ی نظم کار هم

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد

خواب خوشم حرام شد، باده‌ی خوش‌گوار هم

تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شد

راه امید بسته شد، چشم امیدوار هم

طایر تیر خورده‌ام، ره به چمن نبرده‌ام

فصل خزان فسرده‌ام، موسم نوبهار هم

زهر ستم چشیده‌ام، بار الم کشیده‌ام

رنج فراق دیده‌ام، محنت انتظار هم

ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من

چشم تو در کمین من، غمزه‌ی جان شکار هم

شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان من

ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم

ای بت دل پسند من، هر سرت موت بند من

کاکل تو کمند من، طره‌ی تاب دار هم

لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنم

وه که به فکر کشتنم، مهره فتاده، مار هم

دوش فروغي از مهی یافته جانم آگهی

کز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم

+  دوشنبه سوم تیر 1387       | 

 از من به هيچ واژه به جز غم نمي‌رسي

زخمي كه مي‌كشد و به مرهم نمي‌رسي

اينجا به بعد شعر فداي تو! مال تو!

از من به يك تغزل محكم نمي‌رسي

يك مصرع نگفته‌اي اما چرا عزيز

حتّي به ذهن آدم و عالم نمي‌رسي

سيلاب باش! غرق بكن! رود شو! ببر!

طوفان نوح باش! كه كم كم نمي‌رسي!

من؟ فالگير دست مرا ديده، گفته كه:

از بيست و پنج رفته! به سي هم نمي‌رسي!

من سال‌هاست گم شده‌ام! نيستم! نگرد!

حواي خوب من، تو به آدم نمي‌رسي

من در خيال خام خودم هم نبوده‌ام

از من به يك حيات مجسم نمي‌رسي

بگذار گور من بشود خاطرات تلخ

تو بي خيال باش عزيزم! نمي‌رسي

جز لحظه‌اي كه م ر د ه ا م و نيستم و تو

هم مي‌رسي به آرزويت هم نمي‌رسي!!!*

 پي.‌نوشت )؛ چرايش را نمي‌دانم ... نمي‌فهمم ... يكهو خودم را مي‌بينم كه عابر خيابان شده‌ام و به راه، با پاي پياده ... از آن پرسه‌زدن‌هاي بي‌هدفِ سابق ... خوب نيستم لابُد ... صدايي در دلم، عاشقانه زمزمه مي‌كند هي ... من، تنهام و هيچ مرغ خيالي تخم نمي‌گذارد در ذهنم كه رفته، كز كرده جايي در حوالي خودم ... درخودماندگيِ‌ست شايد ...  بعدِ دو ساعت اينجام، دراز كشيده در رختخوابم و كتاب شعر در دستم ... 

*از غزل‌هاي پرنده‌ي دريايي در دفتر عاشقانه‌هاي سمفوني رنگهاي امير مرزبان

+ مرتبط؛ زیر بار دشنه‌ها دارد تنم تا می‌شود!

+  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387       | 

 

عكاس Constantin Stefanescu

بیا کمی عاشقی کنیم

کوچه تاریکیست

چشم به چشم نمی‌رسد

مرا به خودت برسان

ما رفته رفته درشت‌تر به هم می‌چسبیم

داریم می‌رسیم به ته درخت...

پي.‌نوشت )؛ شعر از دوست عزيزم تاراز است كه كاملش را مي‌توانيد اينجا بخوانيد و عكس از اينجا 

+  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387       | 

 

4star1.jpg

ببین کسی نیست

منم

تویی

و این همه ما

مرا بغل بزن

نفس بکش

زیر این درختها

کاری دستم بده.

 

يك پاره از شعر دوست عزيزم تاراز است كه كاملش را مي‌توانيد اينجا بخوانيد.

+  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387       | 

+  شنبه چهارم خرداد 1387       | 

+  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387       | 

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387       | 

 مرا بیش و تو را کم آفریدند

از اوّل  مثلِ آدم  آفریدند

برای اینکه زیباتر بمانی،

تو را در قابِ خاتم  آفریدند

مرا بی‌حوصله، یکباره و تند

تو را  آرام و  نم نم  آفریدند

سر فرصت گِلت را وَرز دادند

و یک انسانِ محکم  آفریدند

مرا  کم زور کردند و  تو را نه

قوی، مانندِ دیلم آفریدند

تو را گاهی کچل کردند و گاهی

سرت را زیرِ مو، خم آفریدند

برای من تو را نامَحرم، امّا

تو را  همواره مَحرم آفریدند

تو را  آزاد در کشفِ معانی

رها  در حوزه‌ی ذَم  آفریدند

مرا  در  پوشش ِ باید، نباید

به  حفظِ خویش مُلزَم آفریدند

تو شاعرتر شدی امّا به جایش

مرا مضمونِ عالم آفریدند

برای اینکه تو  تنها نمانی،

کنار ِ تو، مرا هم آفریدند

غرض از خلق  ِتو تنبیه من بود

برایِ من، جهنّم  آفریدند!

 

شعر از ناهيد نوري

 

:: به شدّت پيشنهاد مي‌كنم خواندنِ شعرهاي طنز خانوم ناهيد نوري عزيز را در اتيكت.  مثلن، بخت اگر یاری کند ... {اينجا} يا در ستایش دروغ {اينجا} يا هجویه‌اي را كه براي خودشان سروده‌اند. {اينجا} و ماجراي آن مرد شاعري را كه عاشق ِ لیلا  نبود {اينجا

+  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387       | 

+  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387       | 

با همين ديدگان اشك آلود،
از همين روزن گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه درود!

به شكوفه، به صبحدم، به نسيم،
به بهاري كه مي‌رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.

ما كه دل‌هاي‌مان زمستان است،
ما كه خورشيدمان نمي‌خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد،
ما كه پاي اميدمان فرسود،
ما كه در پيش چشم‌مان رقصيد،
اين همه دود زير چرخ كبود،

سر راه شكوفه‌هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق، با تمام وجود!

سال‌ها مي‌رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده‌اي نگذشت

ماه، ديگر دريچه‌اي نگشود
مهر، ديگر تبسمي ننمود.

اهرمن مي گذشت و هر قدمش،
ضربه‌ي هول و مرگ و وحشت بود!
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون‌آلود!

اژدها مي‌گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي‌فرمود.
وز نفس هاي تند زهرآگين،
باد، همرنگ شعله بر مي‌خاست،
دود بر روي دود مي افزود.

هرگز از ياد دشت‌بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود

اشك در چشم برگ‌ها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود.

دشمني، كرد با جهان پيوند
دوستي، گفت با زمين بدرود ...

شايد اي خستگان وحشت دشت!
شايد اي ماندگان ظلمت شب!

در بهاري كه مي‌رسد از راه،
گل خورشيد آرزوهامان،
سر زد از لاي ابرهاي حسود.

شايد اكنون كبوتران اميد،
بال در بال آمدند فرود ...

پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

 {فريدون مشيري}

+  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386       | 

 

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

 هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست

سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه

شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست

خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟

مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست

کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمر

که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست

آدمی نیست مگر کالبدی بی‌جانست

آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای

صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست

جور تلخ‌ست و‌لیکن چه کنم گر نبرم

چون گریز از لب شیرین شکر‌بار تو نیست

من سری دارم و در پای تو خواهم بازید

خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست

به جمال تو که دیدار ز من باز مگیر

که مرا طاقت نادیدنِ دیدار تو نیست

سعدیا گر نتوانی که کم خود‌ گیری

سر خود گیر که صاحبنظری کار تو نیست

 

غزل ۱۲۵ - ط

 

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386       | 

آن کلاغي که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشۀ آشفتۀ ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزۀ کوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه مي دانند
همه مي دانند
که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخۀ بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق کهنۀ يک دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت من است
با شقايق هاي سوختۀ بوسه ي تو
و صميميت تن هامان، در طراري
و درخشيدن عريانمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازي ست
که سحر گاهان فوارۀ کوچک مي خواند

مادر آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه مي دانند
همه مي دانند
 ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يک لحظه ي نامحدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند

سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روز است و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهُده ميسوزند
و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن، از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و کبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند

 

پي نوشت ۱)؛ " فتح باغ " را  " فروغ فرخزاد " سروده است.

پي نوشت ۲)؛ گفته بودي هر وقت به خيال و خاطره ات مي افتد يادِ من، انگاري شستم از غيب، خبردارِ احوالت شده باشد تلفن مي زنم پيش از غروبِ آفتابِ آن روز! چرا يادم نمي كني اين روزها ... حواست هست اصلن؟ ديگر تلفن نمي زنم به تو ... اين روزها ...

+  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386       | 

 

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن
مثل ابر که ميل بارش دارد
مثل گل که تشنه عطر افشانيست
ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است
آن لحظۀ سر زدن از خويش
يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد
پس نگو
نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است ولي دل درياييست
تاب و توانش بيش از اينهاست
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد
دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز
باکي ندارم از هيچ کس و هرکس
که تو را دارم عزيز

«محمد علي بهمني»

+  شنبه بیست و دوم دی 1386       | 

   بيا، كاين دل سر هجران ندارد

به جز وصلت دگر درمان ندارد

به وصل خود دلم را شاد گردان

كه خسته طاقت هجران ندارد

بيا، تا پيش روي تو بميرم

كه بي تو زندگاني آن ندارد

چگونه بي تو بتوان زيست آخر؟

كه بي تو زيستن امكان ندارد

بمردم ز انتظار روز وصلت

شب هجران مگر پايان ندارد؟

بيا، تا روي خوب تو ببينم

كه مهر از ذره رخ پنهان ندارد

ز من بپذير، جانا، نيم جاني

اگر چه قيمت جان ندارد

چه باشد گر فراغت واله اي را

چنين سرگشته و حيران ندارد؟

وصالت تا ز غم خونم نريزد

عراقي را شبي مهمان ندارد

 

 

 

پ. ن 1)؛ حضرت شاعرش ... معرفي ندارد. دارد؟ تابلوست؛ عراقي. قرن هفتم. 

پ. ن ۲ )؛ بي خيال!

پ. ن 3 )؛ تبسمي كن و جان بين كه ...

پ. ن 4 )؛ جاي خالي باباي قصّه ها...

پ. ن 5 )؛ اِنّا زِ بوسه هات وَ اِنّا الیه راجعون

پ. ن 6 )؛ به من چه که واژه ها گاهی طعم شراب می دهند و گاهی بوی کافور!!!

پ. ن 7 )؛ به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت... 

+  سه شنبه هجدهم دی 1386       | 

 

 

همه  را  بیازمودم، ز تو خوشترم  نیامد

چو  فرو  شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم، ز هزار خم چشیدم

چو  شراب  سرکش  تو  به لب و سرم  نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن  بخندد

که  سمن بری  لطیفی  چو  تو  در برم  نیامد

ز پی ات  مراد خود را  دو سه روز ترک  کردم

چه مراد  ماند  زان  پس  که  میسرم   نیامد

دو سه روز شاهیَت را چو شدم غلام و چاکر

به  جهان نماند  شاهی  که  چو چاکرم نیامد

خردم  بگفت: «بر پر ز مسافران  گردون»

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد؟!

چو   پـرید  سوی   بامت  ز  تنم   کبـوتر   دل

به  فغان  شدم  چه  بلبل  که  کبوترم   نیامد

چو  پی  کبوتر  دل  به  هوا  شدم  چو  بازان

چه  همای  ماند  و  عنقا  که  برابرم  نیامد؟!

برو  ای  تن  پریشان، تو  و آن دل  پشیمان

که  ز هر  دو  تــا  نرستم   دل  دیگرم   نیامد

 

 

شعر را حضرتش، مولاناي بزرگوار سروده اند.

+  دوشنبه هفدهم دی 1386       | 

بي هوده ... مي بارد ... اين باران ... تو ... منم تنها ...

شاعرش، "عزيز نسين" است. من از اينجا كِش رفته ام شعر را. براي من هم دلنشين بود ايضن. كلي هم مناسبت داشت با احوالاتم از چهارشنبه تا الان و بعدتر هم.

تو نیستی
این باران بی هوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...

بی هوده این رودخانه بزرگ
موج برمی دارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

جاده ها که امتداد می یابند
بی هوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت ...

دل تنگیها، غریبی ها هم بی هوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست ...

بی هوده تو را دوست دارم ...
بی هوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد ...
 

+  جمعه چهاردهم دی 1386       | 

 

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

پي شعر ...

 

خب، اين طوري است بازي روزگار وقتي خيال مي كني مي گذرد و مي خواهد نگذرد اصلن!!!

كلي حرف دارم نه براي گفتن يا نوشتن بلكه گريستن ... يك دل سير گريستن ...

  * منم تبريك ايضن! زياد.

+  یکشنبه نهم دی 1386       | 

 پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتۀ عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مُرده با هم فرق دارند

فاضل نظري

+  پنجشنبه ششم دی 1386       | 

 

دلتنگم از نبودن چشمت

نگاه كن

با يك مداد ساده دلم را سياه كن

مي دانم

اشتباه بزرگي ست عاشقي

با اين همه، به خاطر من اشتباه كن!

 

پ. ن )؛ بي حرف، حريفِ من شدي ... بي عشوه، تو عاشق ...اين يادداشت امضاء است به خاطر تو

عكس

+  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386       | 

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظۀ دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

***

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود*

 

خيال انگيز مثل قصه ها ... 

مي بيني دخترك! آنقدر از روي كتاب ها زندگي كردي تا قصه شدي ... رؤيايي ترين قصۀ دنيا

به حقيقت راهي ندارد همۀ زندگي ام انگار ... حبس شده ام در حدودِ رؤيا ...همين حوالي شب، تو شعر مي خواني،حرف مي زني، راه مي روي، اراده مي كني، مي خواهي، رها مي شوي، عاشق هم ...

من ايستاده ام به تماشا؛ فقط همين.

 

* شعر از حسين منزوي

عكس

+  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386       | 

 

تقديم به سارا و خودم

كه اين روزهاي حاضر، همين شب هاي نزديك، يحتمل خودمان را خفه مي كنيم از شدت عشق!

 

 

 

 

 

 

اين روزها برايم حكم آورده اند از خود شخص خدا

كه عاشقي عاقبت خوشي دارد براي من*

 

 

 

 

 

 

 

* (محمد حسين عابدي)

 

+  سه شنبه ششم آذر 1386       | 

 

پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.

 

راه مي بينم در ظلمت، من پُر از فانوسم.

 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!

نكند اندوهي،

سر رسد از پس كوه ...

 

 

( سهراب سپهري ) 

 

+  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386       | 

 

خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

  دل از پی نظر آيد به سوی روزن چشم
سزای تکيه گهت منظری نمی‌بينم   منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو   ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت   گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل می‌گفت   اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش   به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

  مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

عكس

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386       | 

عده‌ای بر اين باورند
صنوبری که سايه ندارد
حتما از خواب موريانه ترسيده است،
مثل آفتاب از خوابِ شب
مثل ترانه از ترسِ تيغ
مثل من از تکلمِ تاريک.


بايد تحمل کرد
ما هميشه‌ی خدا يک خوابِ خوشِ دلنشين کم داريم
مثل دريا که "هميشه خوابش آشفته است"
ما به هر چه که بايد، مجبوريم!
يا هرچه که بی‌چراغ ...


چه عادتِ عريانی!
چه اشتباهِ بزرگِ پُر سايه‌ای!


گاهی اوقات پيش می‌آيد
ريگی از دستی سلامْ‌نديده در آب می‌افتد
ما هم عينِ انتظارِ چشمه گاهی تکان می‌خوريم،
دلهره از دريا به آدمی رسيده است.


بگذار بارانِ ريگ و سوال و بيداریِ بی‌دليل ببارد!
اينجا عده‌ای در حال گذر از کوچه، سوال می‌کنند:
- چرا بيداریِ بی‌دليل بسيار است؟
عده‌ای با کفشهای تنگ از کوچه می‌گذرند
ردی از ريگ در پشتِ پايشان پيداست،
بعد گدای کوری از پیِ آوازِ سنگ می‌آيد
خبر از چشمه می‌آورد
که اين همه ريگ از کجای آسمان باريده است!


گاهی اوقات بايد تحمل کنيم
حالا چه عادتِ عريان، چه اشتباهِ پُرسايه!

سيد علي صالحي

 

پ . ن ۱)؛ ما مي توانيم به طور آگاهانه و هوشيار در سراسر زندگي، رشد خود را جهت دهيم.

پ . ن ۲ )؛ آدم براي انتخاب و خلق " خويشتن" هاي خويش آزاد است.

پ . ن ۳ )؛ صداي گام هاي آن ديگري در من ... صفير سوت ... يك مشت آرزوهاي دور و دراز تازه ... خيال پردازي هاي شگفت ... روياهاي نزديك آينده... خوبم. سلام مي رسانم. زياد.

 

+  جمعه سیزدهم مهر 1386       | 

پشت پنجره هاي غربتم

در راه كه مي آمدم

دست هايت را

پشت پنجره هاي غربتم ديدم

مرا بخوان كه پروانه هاي ديارم

سال هاست فراموشم كرده اند

من سال را براي تو زيستم

و مي دانم دست هايم

عاشق تر از آن بود كه بخوانيم

كاش سرانگشتان من براي تو

                              آشنا بود

 

پ . ن؛شاعرش اينجا مي نويسد.  اين شعر به امروز من مي آمد؛ خيلي.

عكس

+  دوشنبه نهم مهر 1386       | 

 

 

پاييز مسافر بود

من تا آسمان را نگاه كردم، تا ساعتم را كوك كردم

من تا گل هاي پيرهن را از رويا و روز و شب رها كردم

رفت

ديگر به باران ايمان داشتم

 

نه سيبي در بشقاب بود

و نه تكه اي از آسمان آبي را در ميان ملافه هاي سفيد جاي مي داد

پاييز رفت

با پاييز رفته بود

پاييزهايي ديگر آمدند

مرا پير كردند و رفتند

بر تنم زخم پاييز دهان مي گشود

صداي برگ ها را با صداي قلبم

گاهي اشتباه مي گيرم

ديگر در پيرهن و شب گم مي شدم

هر كس مرا صدا مي كرد

به بيرون از پاييز دعوتش مي كردم

بيرون از پاييز باد بود

نقشي از پيرهن بود كه در باد ِ پاييز با صاحبش گم شد

سنگ ها در پاييز از صداي پاي من

شكسته مي شدند و عتيقه مي شدند

اما چه سود:

پيرهن الوان وقتي در پاييز بر درختان سرو شيراز ماند

و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان گشوده بود

نيست شد

چه كسي شهادت مي دهد:

كه من دوستش داشتم ...

 

و كبوتران مي توانستند بي دغدغه و بي دانه در دستانش پناه بگيرند

كسي باور نمي كند لبخندش مي توانست

پلي باشد كه جمعه را به همه روزهاي هفته

پيوند بزند

از اين جمعه به آن شنبه.

همه هفته را از شنبه تا جمعه از بوته اطلسي و چشمان تو لبريز مي شوم

زمين جمعه چون هميشه نمناك و تابناك است

در زمين جمعه دو سه بوته اطلسي كه از مادرم به يادگار مانده است

مي كارم

بوته ها تا غروب جمعه بايد گل دهند

و در صبح شنبه پژمرده شوند

باد ِ پاييز ياد پيرهن الوان كه با صاحبش در پاييز گم شد

بر ديوارهاي اتاق مي دود

در پاييز ِ آخر بود كه اين ياد از ديوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ريخت

بر ملافه هاي سفيد چكيد

ملافه هاي سفيد الوان شدند، رنگ پيرهني را يافتند كه يك روز در پاييز گم شد.

پ . ن ۱ )؛ به قول خودش آمده بود آخرين كامنت تا