پاييز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه كردم، تا ساعتم را كوك كردم
من تا گل هاي پيرهن را از رويا و روز و شب رها كردم
رفت
ديگر به باران ايمان داشتم
نه سيبي در بشقاب بود
و نه تكه اي از آسمان آبي را در ميان ملافه هاي سفيد جاي مي داد
پاييز رفت
با پاييز رفته بود
پاييزهايي ديگر آمدند
مرا پير كردند و رفتند
بر تنم زخم پاييز دهان مي گشود
صداي برگ ها را با صداي قلبم
گاهي اشتباه مي گيرم
ديگر در پيرهن و شب گم مي شدم
هر كس مرا صدا مي كرد
به بيرون از پاييز دعوتش مي كردم
بيرون از پاييز باد بود
نقشي از پيرهن بود كه در باد ِ پاييز با صاحبش گم شد
سنگ ها در پاييز از صداي پاي من
شكسته مي شدند و عتيقه مي شدند
اما چه سود:
پيرهن الوان وقتي در پاييز بر درختان سرو شيراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان گشوده بود
نيست شد
چه كسي شهادت مي دهد:
كه من دوستش داشتم ...
و كبوتران مي توانستند بي دغدغه و بي دانه در دستانش پناه بگيرند
كسي باور نمي كند لبخندش مي توانست
پلي باشد كه جمعه را به همه روزهاي هفته
پيوند بزند
از اين جمعه به آن شنبه.
همه هفته را از شنبه تا جمعه از بوته اطلسي و چشمان تو لبريز مي شوم
زمين جمعه چون هميشه نمناك و تابناك است
در زمين جمعه دو سه بوته اطلسي كه از مادرم به يادگار مانده است
مي كارم
بوته ها تا غروب جمعه بايد گل دهند
و در صبح شنبه پژمرده شوند
باد ِ پاييز ياد پيرهن الوان كه با صاحبش در پاييز گم شد
بر ديوارهاي اتاق مي دود
در پاييز ِ آخر بود كه اين ياد از ديوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ريخت
بر ملافه هاي سفيد چكيد
ملافه هاي سفيد الوان شدند، رنگ پيرهني را يافتند كه يك روز در پاييز گم شد.
پ . ن ۱ )؛ به قول خودش آمده بود آخرين كامنت تا