تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 فريدون عموزاده خليلي

آقاي دوست‌داشتني سيزده‌سالگي‌هايم و هنوز ...  

سلام. يادش به خير! بچّه‌تر كه بودم نامه زياد مي‌نوشتم. براي شما هم نامه مي‌نوشتم. البت، شما كه يادتان نيست، بي‌خبر نيستم از فراموش‌كاري‌تان، كه اسم و رسمِ كتاب‌هاي خودتان هم به يادتان نمي‌ماند، حالا چه برسد به نامه‌هاي دختركي كه سيزده‌‌سال قبل‌تر از اين، نوشته مي‌شد به نام شما؛ عموي خوبم، آقاي خليلي ... گيرم، ويرگول و نقطه‌‌ي نوشته‌اش را هم با مدادرنگي مي‌گذاشت دخترك، با كلّي محبّت و چه بسيار شوق، پي‌گير احوال‌تان هم بود مُدام. شما كه وقت نمي‌كرديد جوابِ نامه‌ي آن همه نوجوانِ طفلك را بدهيد كه سرصدقه‌سري شما، روزنامه‌دار شده بودند در آن زمان. آفتابگردان؛ اوّلين روزنامه‌ي كودكان و نوجوانان ايران. شادي صدر مسئول صفحه‌ي نامه‌ها بود. من امّا، دوست نداشتم هي اوّل نامه‌ام بنويسم سلام خانوم صدر! اسم و فاميل شما را مي‌نوشتم باز. براي من، فريدون عموزاده خليلي يك‌طوري عجيب و غريب بود. مردي با قد زيادي بلند و ريش زيادي مشكي كه رياضي خوانده بود و فيزيك درس مي‌داد و كتاب داستان مي‌نوشت و ... ووو ... بعد هم ايده‌ي چاپ آفتابگردان. يادتان هست آن دفتر دو خط شصت برگ كه خريده بوديد از بقّالي سر خيابان ...؟ كدام خيابان بود راستي؟ همين تنديس، پلاك دهِ ساختمان همشهري؟ بعد، بار اوّلي كه ديده‌بودم‌تان، در همان جشن سبز، عين كنه بودم آن وقت‌، با خودم مي‌گفتم همين يك‌هفته است بايد به قدر هفتاد سال خاطره داشته باشم ازش. همين بود كه هي پي شما بودم كه كجا مي‌رويد، چه مي‌كنيد، با كي هستيد؟ چه مي‌گوييد؟ يك‌جايي هم، شما كه يادتان نيست، به من گفته بوديد حسني به مكتب نمي‌رفت، وقتي مي‌رفت جمعه مي‌رفت! بعد، همه‌ي بچّه‌هايي كه آنجا بودند، كلّهم ريسه رفتند از خنده. من هم. اينكه چرا گفته بوديد اين حرف را، بماند. اين را بگويم كه من، هميشه‌ي عمرم آن لبخند شما را وقتِ گفتن اين مَثَل دوست خواهم داشت و گاهي، دلم هواي آن گردن‌دردي را مي‌كند كه در آن هفت روز بهش مبتلا بودم بس كه زل مي‌زدم به شما، شما كه قدرتي خدا، خوب قدتان بلند است! مي‌دانيد، من ذرّه ذرّه‌ي آن مدّت را زندگي كرده بودم و كلّي تصاوير زيبا ثبت كرده‌ام در تكّه‌اي از ذهنم كه مخصوص خاطراتِ نوجواني‌ام هستند و لذّت‌هايي كه دوباره تكرار نمي‌شوند انگار .‌.. يكي‌اش، مثلن همين ذوقِ رنگي كردن نقطه و ويرگول كه ديگر در حوصله‌ي سن و سالِ حالاي من نيست. الان مثلن، خواستم اون‌طوري نامه بنويسم عين قديم! نشد. نتوانستم يعني. ما بزرگ شده‌ايم شما هم كه ديگر ريش زيادي مشكي نداريد آقا. ما كه حتّي، ... چلچراغ‌خواني هم به مذاقِ امروزمان خوش نمي‌آيد! اصلن، بعدِ آن دادگاه و پاسگاهِ كرباسچيِ شهردار تهران، من ... هيچي. بگذريم. مي‌خواستم بگويم خيلي مديون‌ام به شما، بابت جسارت نوشتن. راستي، يك‌حرفي‌ هم گفته بوديد بهم، درباره‌ي سماجت داشتن! كه رمز موفقيّت آدم در جسارت است و سماجت. حرفِ ساده‌ي شما، سيزده سال است كه معلّم من است آقا و من فقط مي‌توانم تشكّر كنم. همين.  

پي.‌نوشت)؛ مي‌دانيد از همان وقت كه آرزو نامه نوشت براي آقاي عموزاده خليلي، من وسوسه شده بودم بنويسم درباره‌شان. نشد تا امشب، كه يادداشت آقاي خليلي را خواندم درباره‌ي نادر ابراهيمي. ياد يكي افتادم (نمي‌دانم كي بود) در وبلاگش نوشته بود شما كه هي تسليت مي‌گوييد با پست وبلاگي و ايميل و آف و پيامك و ... كه نادر ابراهيمي درگذشت. آيا تا قبل از اين، اصلن اسمش را شنيده بوديد؟ كتاب‌هايش را خوانده بوديد؟ يك حرفي در همين مضمون در باب مرده‌پرستي. بعد ديدم نشسته‌ام به نامه نوشتن براي آقاي خليلي. زبانم لال، دور از جان، ان‌شاءالله صد و بيست سال، بلكه هم بيشتر عمرشان به دنيا باشد ولي، جاي دوري نمي‌رود آدم وقتي كسي را دوست دارد دست‌كم به زبان بياورد، بگويد اين حرف را. يك‌وقتي مي‌بيني فرصت رفته و تو مانده‌اي و حسرتِ حرف‌هايي كه ...

+  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387       | 

نامه‌ي دوّم

خانوم جان! سلام. نوشته‌اي ديگر كامنت نمي‌گذاري. ولي من، بعدِ آن لبخند كه قبلش نوشته‌اي "و نه دختر چهارده ساله" يك حس خوبِ عجيبي پيدا كرده‌ام بهت. يك‌حسي كه از همان وقت‌هاي دلتنگي مي‌آيد. از همان ساعت‌هايي كه آدم عصباني است ولي، نمي‌داند از كي؟ چي؟ چرا؟ بعد آدم مي‌نشيند به مرور گذشته‌اش، مي‌بيند هنوز يك زخمي، يك دردي، يك فقداني و ... هست كه مي‌سوزد، تير مي‌كشد، آزار مي‌دهد ... من كه مي‌گويم هيچ فرقي نمي‌كند يك دختر چهارده ساله و منِ بيست و چند ساله و شماي سي و چند ساله، پاي حرف و حديث همديگر كه بنشينيم، ناغافل مي‌بينيم چقدر لحظاتِ پُر از مرارت و محنتِ زندگي‌مان تكراري است. همگي از جهنّم يكساني گذشته‌ايم. مي‌گذريم. دور از انتظار ِ بهشتي ولو كوچك. خدا شاهد است اولويتِ من به جنس خودمان است هميشه. ولي، از حق هم نبايد گذشت. شيفتگي خوب است. عمومِ مرد جماعت مبتلا هستند بهش. من مي‌گويم ماي زن هم بايد دچار شويم تا قدر خودمان را بيشتر بدانيم. گيرم، همان نويسنده‌ي براي من هم محبوب، شگفت‌ترين باشد. اعجوبگي او از ارتفاع ِ بودنِ شما كم نمي‌كند كه. فقط يكي نقص در او هويدا مي‌شود كه مثلن، شايد اشتباه كرده باشد درباره‌ي شما و آنِ يكي خانوم مخاطب‌اش. بحث بخشش و نبخشش هم نيست عزيز. من كي باشم آخه؟! منظورم فقط همين بود كه يكهو طوري نشود كه اگر آن آقا اشتباه كرده، ما هم پاي‌مان را بگذاريم جاي پاي او. شخصيّت حرمت دارد، انسانيّت هم. منتها، همان‌طوري كه گفتم اولويت با خودمان است. ما هم خودخواهي‌هاي خودمان را داريم بانو جان. فراموش‌تان نمي‌كنم. خوشحال‌ مي‌شوم بخوانم‌تان. منّت مي‌گذاريد به ما بابت خواندنِ اينجا هم. ما هم سلامت و سعادت شما را آرزو مي‌كنيم از ته دل با دستي به دوستي ...   

+ نامه‌ي اوّل ...

+  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387       | 

خانوم جان! شما كه اينجا را مي‌خواني و درباره‌ي آن آقاي به سليقه‌ي من بسيار دوست‌داشتني و ستودني كامنتِ خصوصي مي‌گذاري و راه و نشان نمي‌گذاري بلكه ما هم حرف خودمان را بنويسيم برات. بعدِ كامنت اوّل، من هيچ فكري نكردم درباره‌ي شما و يا آن آقا. مگر همان كه خودت بعدن نوشتي؛ تندروي دخترانه! گيرم، از سر دلسوزي و نگراني براي ما بود. ممنون. ولي، آبروي آن آقاي نويسنده‌ي هنرمندِ تك به نظر من! اينقدر هم بي‌ارزش نيست كه شما بيايي بابت يك لينكِ مختصر بي‌اهميّت در گوشه‌ي وبلاگ درباره‌اش بنويسي فلان و بهمان. گيرم روان‌پريش هم باشد به من و شما چه آخر! آزارش به كدام‌مان رسيده است مگر؟ نشسته است براي خودش مي‌نويسد، شعر مي‌گويد، عاشقي مي‌كند و در خلوتِ خودش پي خودش و خودخواهي‌هايش است. به ما چه؟! مگر آمده تق تق درخانه‌مان را بكوبد، ما را از راه به در كند يا هر چي ... من كه اصلن نمي‌شناسمش هم. دوست‌داشتنم نيز از سر شدّتِ عاشقي‌اش است. من اين مُدل وفاداري‌هاي ديوانه‌وار را دوست دارم. گيرم، اصلن توهم زده باشد. به زندگي ما كه ضرر نمي‌زند! مي‌زند؟  غول نيست آن آقا. مردِ ساده‌ي نامعمولي است كه وصله شده به دامانِ روزگار كثافت‌زده‌ي عادي ما و از قضا، بلد است خوب بنويسد و بهتر ديوانگي كند با هنرهاي بسيار ديگر ... نوشته‌ايد اينجا را مي‌خوانيد. تشكّر مي‌كنم ازتان. ولي، تو را به حضرت عباس يا هر كسي كه مي‌شود مقدّساتِ شما، هيچ‌جاي ديگر درباره‌اش اينطوري ننويسيد. يكهو به جاي نجاتِ ديگران، مي‌بينيد براي خودتان جهنّم ساخته‌ايد از همين حرف‌هايتان. بدگويي فاصله را زياد مي‌كند. اگر هم اشكال و ايرادي در بين باشد بايد پي تصحيح آن برآمد و نه اينكه ... بگذريم. غرض مرضي در كار نبود. سلام و همين.

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387       | 

استاد جان!

با سلام و علاقه‌ي فراوان. غرض از مزاحمت، بيان تبريك بود بابت فرارسيدنِ روز معلّم. حالا اين همه توصيف و تقديس مقام والاي معلّم به جاي خود، ما را با شما نزديكي خاصّي است از گونه‌ي رفاقت و اصلن، لازم به ذكر نيست كه ما، شاگردِ كوچكِ سابق و فعلن‌تان چقدر ارادت داريم به شما و اينكه، واحد تنظيم‌خانواده و جامعه‌شناسي روستايي را با استاديّتِ حضرت‌تان پاس كرده بوديم. حالا، بحث نمره‌مان به كنار، كه جناب‌عالي دست‌كم براي آن امتحانِ پايان ترم جامعه‌شناسي روستايي سنگ تمام گذاشته بوديد در طرح سؤالاتِ سخت و نتيجه هم، هيچ نبود الا ...! برخلافِ ساعت‌هايي كه در كلاس درس‌تان، بسي به ما خوش مي‌گذشت. خصوصن اينكه، ما سرگروه بوديم!!! من‌باب فعّاليّت‌هاي علمي مي‌گويم و نه از اين رو كه سرگروهي فرصتي بود براي ما تا سربه‌سر آن پسره‌ي گندِ دماغِ ازخودراضي بگذاريم كه خيال مي‌كرد آسمان سوراخ شده است و او ... شما كه در جريان هستيد ما چقدر شاگرد ساعي و كوشا و نجيب و محفوظ به حيايي تشريف داشته‌ايم. كلاس تنظيم هم كه فوق‌العاده بود با آن بحث‌هاي هيجان‌انگيز و گزارش‌هاي جالب‌ناك. خيال نمي‌كنم هيچ‌كدام از بچّه‌هاي آن كلاس، يادشان رفته باشد مثلن آن روزی را كه درباره‌ي روابط قبل از ازدواج صحبت شد و يكي، دو تا آقا پُشتِ كلاس فال‌گوش ايستاده بودند و شما گفتيد بهتر است بعد از اين همه اظهارنظر دخترانه، يكي از آن آقاها هم بيايد توي كلاس، نظرش را بگويد دراين‌باره. چند وقت قبل، آن آقا را بعدِ مدّت‌هاي زياد، دوباره ديدم و درباره‌ي آن روز حرف زديم و خنديديم و اينكه، او گفته بود در رابطه‌ي بين يك دختر و پسر، دختر نبايد علف را بدهد به پسر!!! تا وقتي كه صيغه‌ي عقد و ازدواج برقرار شود ... بعد، يكي از دخترهاي كلاس، يكي كه يك‌سال بعد خودكشي كرد طفلك، پرسيد: اون وقت علف چيه؟ و ما همگي زده بوديم زير خنده. ما كلّي درس گرفتيم از آن كلاس. طوري كه هنوزم بسياري از نكته‌هاي حياتي تعليم‌ديده را بازتكرار مي‌كنيم براي آگاهي دوستان و آشنايان و در حينِ تكرار، خودمان لبخند مي‌زنيم بس كه خاطرات‌مان را دوست داريم و شما را هم كه بسيار ... از سر دوست‌داشتن است كه مي‌خواهيم باعث مزاحمت نباشيم. وگرنه، تا حالا هزار بار بلكه هم بيشتر، مصرّانه يك پاسخ مطمئن را طلب مي‌كرديم تا راحت شود خيال‌مان بابت صحّت و سلامت‌تان. حالا من، آن روز را مي‌گذارم به حسابِ خستگي، كه وقتي توي دالانِ دانشكده ديدم‌تان، به قدر سابق سرحال به نظر نمي‌رسيديد. امّا، وقتي مي‌نويسيد حال خوشی نداشتم. حق بدهيد ما نگران بشويم براي شما استادِ بي‌اندازه خوب‌مان ... با احترام و اعتقاد. شاگرد كوچك شما

orchid26.gif

+  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387       | 

«اين يادداشت تقديم مي‌شود به روز ِ نمي‌دانم كي در تاريخ ِ نمي‌دانم چه وقت در جغرافياي نامعلوم ِ تهرانِ بي‌ در و پيكر ِ هي هَمَش سياه، گاهي هم خاكستري ... من قدم مي‌زدم در خيابانِ تا آن وقت ناآشنايي كه مرا به تو مي‌رساند بي‌خبر. آسمان بي‌رنگ بود لابُد. بس كه، دمغ بودم و غمگين و بغض داشتم. 

امروز، بي‌خيالِ همه‌ي آن وقت‌هاي سرد و سختِ زندگي‌ام! شيرينِ لبخندهايي و برقِ اميدِ چشمهايي مرا مشتاق مي‌كند به ثانيه ثانيه‌ي همين روزهايم كه تو هي همچين، سفت، سنجاق شده‌اي به من ... قلب من ... ذهن من ... رؤياي هميشه‌ي‌ من ... خصوصن كه كبيسه است سالی که وعده داده اند به آمدنشُ رسیدنش و مي‌توانم يك روز بيشتر دوستت داشته باشم و تو هنوز آن يك روز ِ آخر عمرم را به من بدهكاري ... حواست باشد!!!»

 

 

* * *

 

مَلي ... كور شوم كه دروغ مي‌گويم. بودن و نبودن‌شان فرق مي‌كند اين مردم. چه برسد به خودت با زهره. از تو چه پنهان، چند شبي است كلّي دلم تنگ شده براي آن شازده‌ كوچولويم و سبز و آبي چشمهاي مهربانش ... حالا هيشكي هم نيست هي دل‌واپسي اين را داشته باشد كه بخواهد نفر اوّلي باشد كه سال نو را تبريك مي‌گويد به آدم!!! گيرم، تقلب كرده باشم و اين اسم فقط براي تسلاي خودم بوده باشد در آن وقت‌ها كه رنجيده بود خاطرم ولي، حالا خوشم با خاطراتش... حيف! قول داده‌ايم به همديگر تا فاش نكنيم جزئياتِ زندگي‌مان را و گرنه مي‌گفتم برايت كه حالم هم خنده بود و هم احوالم گريه وقتي گفت/ نوشت «حقته!» بعد ديدم كه من خوبم. عاشقم.

مَلي ... هر روز، روزي جديد‌تر است. هر ثانيه، ثانيه‌اي تازه‌تر ... عيد سيري چند؟ حالا براي «شريفه» هم سؤال شده باشد حتّا. دلم مي‌خواست براي امروز مرتّب باشد ريخت و شكل‌ام. ابروهايم مثلن. كفش نو هم خريده‌ام كه. (به «مهدي» گفتم آن كفش كهنه‌هاي سفيدم را، «جوجه‌اي» كه آمد بدهد بهش، جوجه بگيرد زرد و آبي با سياه. «مهدي» خنده‌اي كرد از ته دل! يعني هنوز منتظر «جوجه‌اي» هستي تو؟ «جوجه‌اي‌ها» نسل‌شان وَراُفتاده حالا! خيال كردي زمانه‌ي اين است كه با دمپايي پاره هم تجارتِ مرغ و تخم‌مرغ كني!) آدم را مسخره مي‌كنند همه، اگر بهانه‌ي ساده‌اش را بگويد بابتِ همين خاطره‌ي چنين تاريخ مُقدّري كه من دلم خواسته نو نوار كنم خودم را. دل‌مان اَلكي خوشِ همين روايت‌هايي است كه از زندگي‌مان بلديم و همين كه ياد تو و زهره بياورم مناسبت‌هاي هفتم مهر را و يا دو بار جشن تولّد بگيرم با شيريني در زمستان‌ها. مي‌بيني، جان به جان‌ام هم كنند هنوزم عاشقم. قديمي‌ترها حرفِ خوبي زده‌اند كه گفته‌اند:«هر آنچه امروز بكاريد، فردا همان را درو خواهيد كرد.» ما هي همين بذر خيال پاشيده‌ايم كه حالا هي اين‌روزهاي رؤيايي را درو مي‌كنيم با هميشه‌ي نامُرادي‌ها و مُدام ِ نامَردي‌ها. گيرم، زمين هم خورده باشم من، امّا زنش هستم كه شكسته نشده باشم و ايستاده‌ام دوباره كه همان روز از نو، روزي از نو ... مي‌بيني كه مَلي، من هر شب، هر روز را از دست مي‌دهم با سخاوت و محبّت. الان كمي مانده به صبح، يادِ اين حرفِ امشب «علي» افتادم كه گفتش:«ببين! ساعت داره يك مي‌شه باهام خوب نمي‌شي؟» شايد هم او دارد همين فكر را مي‌كند. مثلن با كوچولو بذرهاي محبّت‌اش، خوبي‌اي كه خرج ِ ناخوبي‌ام مي‌كند، كم‌كم ... مي‌داني مَلي نمي دانم در آن مُخ و دل صنوبري‌اش چه مي‌گذرد حالا كه اينقدر نزديك است و بيشتر دور و خيلي صبور! حالم را بد مي‌كند. مثل اين كامپيوتر كه نمي‌دانم چه مرضي دارد عين «علي». به اينجاي حرف كه مي‌رسد ري استارت مي‌شود خود به خودي و خيال كن! دوباره از نو مي‌نويسم برايت:«سلام عزيزم ...» مي‌خواهي پُشتِ هم هي «جان» هم بنويسم برات تا بدت بيايد، حرص بخوري و من ... مَلي! خيلي اشتباه كرده‌ام كه ديگر اينقدر كم‌حوصله‌ام براي دوباره به خطارفتن. حتّا اگر ... منتها، «خير» در «عاقبت» كه مي‌گويند همين عاشقي ‌است به نظرم. ولي، با همان تأكيدِ هميشه‌ام بر فقر! كه وابسته‌ي رابطه‌ها و دلبستگي‌هايمان نباشيم. اين عطر ‌دلدادگي لذّت‌بخش است منتها، گندِ عادت رسوا مي‌كند آدم را و محدود. دوطرفه. هر بار ِ اين دو بار كه ري استارت شد كامپيوترم، هي تا دوباره بالا آمدن ويندوزش، با خودم فكر كردم مثلن من و «علي» اين‌طوري هستيم هر بار كه بحث‌مان مي‌شود با دعوا. صفحه‌ سياه مي‌شود، مكث، همان نوشته‌ها كه انگليسي است، تند تند مي‌آيد روي صفحه‌ي سياه. بعد پنجره‌ي رنگي ويندوز و همان ويروس كوفتي كه پيدا مي‌شود وسط آن و ... نمي‌دانم چرا هي بايد اين‌طوري بشود بين من و «علي»؟ خب، الاغ! دوستش اگر نداري بي‌خيالي طي كن. اين‌طوري انگاري داري بازي مي‌كني باهاش. خب، راست مي‌گه طفلكي! همان اوّل بهت نگفته بود اين حرف‌ها را؟ گفته بود ولي. مَلي ... من انگاري يادم رفته باشد دوباره از نو يكي را خيلي دوست‌داشتن... انگاري حبس شده باشم توي همان رؤياهاي شيرين ِ قبلي‌ام. بد نيست خُب. الان البته. پس فرداي عمرمان كسي نمي‌داند چه مي‌شود كه. مي‌داند؟ اَه! اَه! بدم مي‌آد از آدمايي كه غنيمت نمي‌شمرند دَم رو! عين خودم همين حالا. مَلي ... شب‌هاي زيادي است كه بيدارم هي. امّا، حرفِ آرزوهايم كه مي‌شود خودم را مي‌زنم به خواب الكي! يعني، مي‌ترسم حتّا اگه عاشقم شده باشه واقعن اين «علي»! دلم همين رو خواسته بود توي اين همه وقت و حالا ... تقصير همه‌ي اون‌هايي است اين هي دو به شك ماندن من كه ياد نگرفته بودند مردم دل دارند با خيال و چيزي كه اسمش تقليد است. هي بازي دادند و بازي كردند. بعد هم، يادشان رفته بود اين دلِ كسي را شكستن كبيره‌تر از فحشاي ناكرده‌ي من است. دلم خدا مي‌خواهد مَلي ... خدايي كه حتّا حق مرا هم بگذارد كفِ دستم با همه‌ي اين ناله‌كردن‌هاي گاهي بي‌خود و اضافي‌ام و حق ِ ناجوانمردي‌هاي ديگران را هم. با تُف و بدي به همه‌شان! با علاقه و اعتماد براي تو. مي‌بيني صبح شد. چه زود

 

 

*اين يادداشت هيچ «تو»ي مخاطبي ندارد! خيال همه‌تان راحت. درباره‌ي «منيّت»‌هاي بسيار من است و عشق و يكي كه هنوز شاعرترين است برايم و سر ذوق مي‌آوردم براي نوشتن‌هاي زياد هذيان‌گونه!

 

 

+  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386       | 

:: براي خياط‌باشي و روابط ديفرانسيل‌اش

"شايد حالا فكر كني كه چه لزومي داشت با من آشنا شوي. آشنا شدن انسان كه به اختيارشان نيست. انسان از رَحم مادر بيرون كه مي‌افتد با كساني آشنا مي‌شود. اين جبر انسان بودن است. انسان‌ها ناگزير با هم آشنا مي‌شوند. حتي اگر دلشان نخواهد! "

(ص هشتم از خاطرات عاشقانه‌ي يك گدا، حسن فرهنگي)  

* * * 

خياط باشي عزيز! گاهي با خودم فكر مي‌كنم دست‌كم بايد براي همين يكي استعداد/علاقه‌ي ناداشته‌ام وقفِ خدا شوم و هي سپاس ِ همين يكي لطفِ او هم بر‌نمي‌آيد از من تا بگويمش: چقدر مخلصتيم كه نيمكره‌ي سمت راستِ مغز ما را زياد فعال نكردي! ترجيح ما بر اين است كه همين فك‌مان بيشتر بجنبد و زبان درازي داشته باشيم تا ذهني منطقي با قوه‌ي تجزيه و تحليل رياضيات!!! مثلن همان - ۵ - مقدّس كه نمره‌ي آمارمان بود. اگر نبود؟! آن‌وقت تكليف ما چه مي‌شد بدونِ حضور هميشه مهربان و امن استاد آمارمان؟! كه رفيق‌ترين دوست من است بعد از آن ترمي كه براي اولين‌بار (و آخرين بار) مزه مزه كردم اين ناخوشايندي اخذ نمره‌ي تك رقمي را!

اين چند سطر را نوشتم تا گفته باشم اصولن هيچ نوع دل‌مشغولي در ذهن من پيدا نمي‌شود كه به اعداد و ارقام و چهار عمل اصلي ربط واقعي يا فرضي داشته باشد. منتها تا دلت بخواهد ملْت هستند كه توي اين نيم‌وجب مغز و دل‌مان رژه مي‌روند و به قول خودت (و يكي، دو نفر ديگر) كار به جايي رسيده حتا، كه بايد نامبرينگ كنم ايشان را وقتي ديگر دارد اسم و رسم بسياري از آنها در خودم هم گم مي‌شود!!!

هميشه و هنوزم اعتقاد من بر اين است كه هر رابطه‌اي با انساني ديگر، يك فرصت طلايي است. من به قدر تو شاكي نيستم از سردرگمي يا درگيري آن طرف‌هاي مخاطب‌مان! هر چند كه گاهي خودم هم هاج و واج مانده‌ام مردد كه اي خدا! تو هم با اين آدم خلق كردنت! نشد يكي را آفريده باشي كه راحتِ خيالِ ما باشد به جاي اين پديده‌هاي شگفتِ پريشان احوال كه هي آدم را گيج و گنگِ مسئله و درد‌هاي زندگي خودشان مي كنند و باري كه بر‌نمي‌دارند از روي دوش ما، هي خسته‌تر مي‌كنندمان و ناخوش‌تر...

اما، اگر كمي فاصله‌مان را بيشتر كنيم و دورتر بايستيم از كنار ِ اين آدم‌ها، انصاف هم اگر داشته باشيم، ريزه ريزه درك مي‌كنيم حكمتِ حضور اين ملّتِ بسيار را كه هي آمد و شد مي‌كنند به زندگي‌مان و ظاهرن به كارمان نيامده‌اند و واقعن ما را ساخته‌اند در همان بي‌خبري‌هايي كه هي خواسته بوديم بفهميم ما رو دوست دارن يا ندارن؟ مي‌گيرن‌مون يا نمي‌گيرن‌مون؟  

من مي‌گويم ما، جماعت نسوان، بايد كمي هم تجديدنظر كنيم در هدف و قصد خودمان از هر رابطه‌اي كه پيدا مي‌شود در زندگي‌مان و هر دوستي كه به سرنوشت ما مي‌رسد. ما رو چه سَنَنه؟ كه در حدودِ مخيله‌ي آن دو، سه رفيق‌مان چه مي‌گذرد؟ معيار بايد قلب خودمان باشد و همين صداي نرم و آرام كه هي خطاب‌مان مي‌كند: دخترك! دوستش داري. مي‌فهمي؟

بگذريم كه اين شدّت علاقه‌مان مي‌تواند كم باشد و يا بيشتر نسبت به هر كسي! اما، رسالت بشر هيچ نيست الا ملايمت و محبت و رفاقت. بيا من و تو بدانيم كه حدّ و نظر خودمان چيست درباره‌ي رابطه‌مان؟ جور و جفا عيان‌ترين مشخصه‌ي دنياي ماست. منتها، همين كه من و تو  اين قدرت و توان را داريم كه بشناسيم و بپذيريم خوبي‌هاي پنهان و آشكار مردمان را يعني، چقدر كارمان درست‌تر از اين حرف‌هاست خواهر!

بايد اين آفريدگان شگفتِ‌ آن آفريدگار قشنگ را پذيرفت. دوست داشت و ثانيه ثانيه‌هاي همراهي و همدلي‌ها(ناهمراهي و ناهمدلي‌ها) ي ايشان را كاملاً و تماماً زندگي كرد و تمايل و آمادگي كافي هم داشت براي رهاكردنِ آنان. بهتر اين است كه بشر ‌دل‌بستگي‌هاي خويش را به دور از وابستگي‌هاي معمول تجربه كند تا اين نعمتِ پرُبركت، دوست‌داشتن، به زمان و مكان و انسانِ خاصي محدود نشود چه فرقي مي‌كند آن رفيق مرد باشد يا زن، پدرمان باشد و يا مادرمان، بچه‌مان باشد و يا لاك‌پشت‌مان!دوست‌مان يا همكارمان ... مهم من و تو هستيم و اين محبّتِ سرشار و دوست‌داشتن بي‌اندازه كه اگر نثار ديگري نشود به جنون مي‌كشاند ما را!

رفيق جان! بيا كمتر پافشاري كنيم بر پايداري بودن و پيوستگي ِ دوام رابطه‌هايمان و باور كنيم تنها دوام ممكن در زندگي در رشد است و جاري بودن و رهايي... 

 

* بايد دوست داشت و اضطرابي به خود راه نداد كه خوب است و يا بد؟ آندره ژيد گفته است جايي در مائده‌هاي زميني‌اش.

+  جمعه هفدهم اسفند 1386       | 

اين را از كلاس‌هاي درس ياد گرفته بودم كه سكوت شكل مهمي از ارتباط است. منتها، هنوزم براي من دشوار است كه كاملن و دقيقن درك كنم و بفهمم كه تو مي‌خواهي با اين سكوتِ كشدار و ممتد چه بگويي كه با حرف زدن نشد كه بگويي و يا نخواستي كه بگويي؟ يا به كجا رسيده بوديم كه تو خيال كردي سكوت مي‌تواند رساتر از كلام باشد وقتي اين همه وقت، هر روز زندگي‌مان با حرف و حديثِ خودمان، ما سه نفر، شروع مي‌شد و هر شب نيز به همين شيوه صبح و ديگر فاصله‌اي بين ما نبود از بُعد زمان و يا مكان ...

در اين مدّت، هي با خودمان، ما دو نفر، فكر كرده‌ايم اين سكوتِ تو يعني چي؟ شايد مي‌خواهي بدون حرف و نظر ما، درباره‌ي زندگي‌ات برنامه‌ريزي كني؟ شايد هنوز هم بحرانِ پس از آن تجربه‌ي دردناكِ سالِ پيش در ذهن و خيال تو تمام نشده باشد و ما فكر كرده بوديم تمام شده است ديگر! شايد هم دو به شك مانده‌اي به حرفِ ما گوش كني يا هر كاري بكني كه دلِ خودت مي‌گويد و دلِ خودت مي‌خواهد؟! شايد هم مي‌خواهي بي‌خيال‌تر، بي پرواتر از سابق بزني به آتشي كه .... شايد هم سكوتِ تو علامت اين است كه مي‌خواهي بگويي:"هي! هر دوتان حرفِ يامفت مي زنين!" اين يعني به طرزي مؤدبانه گفته‌اي:"بشين بينيم بابا!" يا آنقدر عصباني هستي كه دلت بخواهد فحش‌هاي بد بد هم بگويي و سكوت كرده‌اي كه مثلن نگفته باشي اينها را و نمي‌داني كه گفته‌اي و اشك مرا درآورده‌اي ديگر!

نمي‌دانم. نمي‌فهمم. فقط اينكه مي‌دانم بدترين حس همين است كه تو فكر كني تنهايي و كسي نمي‌تواند تنهايي تو را درك كند و مي‌فهمم تو را دستِ كم اعتقادِ من هنوز اين است كه من و تو را خلاصي نيست از آن سرنوشتِ مشترك ... تقدير عزيز ... گيرم تو يادت رفته باشد يا بخواهي فراموش كني امّا، ...

+  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386       |