تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

قديم‌ترها، مؤسسه‌ي ايران، مجله‌اي منتشر مي‌كرد شبه همشهري جوان، به نام ايران جوان، در يكي از شماره‌هاي آن مجله، گفت‌وگويي چاپ شده بود با اردشير رستميِ آن‌وقت‌ها نامعروف به عنوان كاريكاتوريستِ شاعر يا شاعر ِ كاريكاتوريست. سال ۷۸ بود يا ۷۹. حرف‌هاي اردشير در آن گفت‌وگويش، كلّي مرا علاقمند كرده بود به شخصيّت‌اش. پيگيرش بودم با طرح‌ها و كاريكاتورهايش. زماني كه من در دانشگاه مشغول به تحصيل بودم و هنوز مجله‌ي پيام امروز توقيف نشده بود، اردشير رستمي براي آن طرح مي‌زد و كاريكاتور مي‌كشيد. مدير مسئولِ آن مجله، رئيس دانشكده‌ و يكي از استادهاي گروه ما بودند، يك‌چندوقتي اينقدر دلم خواسته بود بروم اين اردشير را ببينم از نزديك، كه حتّا كار به جايي رسيد كه دلم راضي شده بود به استادمان بگويم، يك نشاني، شماره‌اي بدهد بهم بلكه ناكام نمانم ... ووو ...

خلاصه، اينها را تعريف كردم كه بگويم پيش‌تر، درست يا غلط! فريفته و شيفته‌ي اردشير بودم و حرف‌هايش كه در گفت‌و‌گوهايش با جرايد منتشر شده بود و البت، طرح‌هايش. به نظرم، آدم خاصّي مي‌آمد با شخصيّتي شگفت كه معمول نبود. اين طرز تفكّرم به قوّت خودش باقي بود تا قبل از شهريار شدن‌اش كه، شايان ذكر است من سريال شهريار را نديدم مگر يكي، دو قسمتي از آن را. دليل عدم رغبتِ من به تماشاي سريال شهريار هيچ نبود الا همين اردشيري كه داشت نقش شهريار را بازي مي‌كرد و به نظرم، انگاري، كمر بسته بود به از بيخ و بن‌ ريشه‌ كردنِ تصوّري كه من در ذهنم ساخته بودم از او و حرف‌هايش. آن شبي كه اردشير در مثلث شيشه‌اي آمده بود و با محمّد سلوكي و رشيدپور افتاده بود در يك گفت‌وگوي مثلن چالشي، من ديگر مي‌خواستم از اين‌ور بپرم آن‌ور شيشه‌ي تلويزيون، خفه‌اش كنم بس كه ... منتها، ترجيح دادم براي پيشگيري از هر نوع خدشه‌ به روانِ عزيزمان، بي‌خيال مابقي شده و برويم پي كار و بار خودمان!

من نمي‌فهمم چه بر سر اردشير رستمي آمده است كه از آن سال‌هاي نه‌چندان دور تا اين روزها، به شدّت! دچار دگرگوني معكوس شده است و تغييري پس‌رفتآنه! اين را از روي حرف‌هاي تازه‌اش مي‌گويم كه اينجا و آنجا خوانده و شنيده‌ام! چرا كه همه‌ي شناختِ قبلي و فعلي من محدود مي‌شود به همين منابع جزيي.


پی‌اش رو می‌گیری؟
+  جمعه هفتم تیر 1387       | 

 

سريال يوسف پيامبر

آقاي سلحشور لطفن بگين چي تو سرتون بود وقتِ انتخابِ هنرپيشه‌ي حضرت يوسف؟!!!

+  شنبه یکم تیر 1387       | 

زندگي ِ رامين ِ عاشق ِ خانواده‌دوستِ ثروتمندِ مهندس ِ همه‌چي تمام افتاده دستِ كارگزار مرگ و همه‌ي فيلم هي به در و ديوار زدنِ رامين است براي زندگي. كارگزار مرگ به قدر بيست و چهار ساعت مهلت داده است به او تا يكي را بيابد واسه پيش‌مرگي، كسي كه حاضر باشد جان بدهد براي خاطرش ...  

به جا مانده‌ كلّي مشتاق كرده است مرا به زندگي ... يك دلِ سير زندگي كردن ... هي يادِ فرشته‌ي مرگ كردن و هي عشق‌بازي با خيالِ كسي كه مي‌ميرم براش ...

+  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387       | 

دستِ آن مسئول فنّي درد نكند. تشكّر مي‌كنم ازش. اصلن، صداي فيلم قاطي شده بود فقط براي خاطر من تا ديدنِ اسباب بازي فروشي شگفت‌انگيز آقاي مگوريووم به تعويق بيفتد تا امروز كه عاصي و عصبي بودم از مرگ. حالا هر چقدر خياط جان بگويد مُردن اتّفاقي معمولي است و من دلم بخواهد زمين و آسمان را به هم بريزم كه ... آبي بود بر آتشِ دلم ... سي ثانيه مونده كه زمانِ زياديه براي زندگي كردن ... بهترين روز ِ زندگي هر كسي، آخرين روز ِ زندگيشه ... طبيعيه كه آدم غمگين باشه امّا، هميشه و هميشه زندگي ادامه داره ... بايد صفحه رو ورق زد ... خوندن رو ادامه داد و داستانِ تازه رو شروع كرد ...  a new begining ... آينده تنها چيزيه كه مي‌شه روش سرمايه‌گذاري كرد ... بايد باورش كني تا ببيني  ... زندگي يه فرصتِ استثنائي ِ با ارزش است ... چقدر حرف‌هاي آقاي مگوريووم رو دوست دارم ... چقدر مفاهيم بزرگي‌اند اين عبارت‌هاي ساده ... چقدر آدم به تذكّر نياز داره؛ هر روز، هزار بار ... 

+  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387       | 

Mr. Magorium's Wonder Emporium

؛ آخه! مسئولِ فنّي نمي‌دونم چي چيه‌ي فلان نشده‌ي شبكه‌ي دو! يه كمي حواست رو جمع كن! ما داشتيم بعد از مدّت‌ها يه كمي لذّت مي‌برديم از اين سيما. فيلم به اين قشنگي، رسمن ... بهش!!! همين مونده بود شما هم با احساسات ما بازي كني كه شما هم بازي كردي!!! دست‌خوش!

؛ الان بهترم. آن مسئول فنّي را هم بخشيده‌ام كه حواسش جمع كارش نبوده و فيلم به اين قشنگي را ضايع كرده است كه ما مجبور باشيم فيلم ِ همزمان دو زبانه را ببينيم! فقط اشكالش در اين بود كه شبكه‌ي دو از وسط فيلم متوجّه شد يك‌جاي بزرگِ كار دارد مي‌لنگد و آن وقت، ما ديگر عادت كرده بوديم به هر دو زبان كه يك‌بار آن صداي اصلي را بشنويم در زير صدا و بعد، صداي دوبلورها را ... و اينكه يكهو پخش فيلم قطع شد تا آن زيرنويس ِ پُر از عيب نوشتاري رد شود با تصاوير گل و بلبل كه مثلن بگويد مشكل فنّي دارد صداي فيلم و فلان و پخش مجددش پنج‌شنبه و ... ما بُغض شديم فقط. دلمان توي آن اسباب بازي فروشي مانده بود كه بي‌خبر پرت‌مان كردند به همين‌جا. بدونِ آقاي مگوريووم ...

  Mr. Magorium's Wonder Emporium و  Mr. Magorium's Wonder Emporium 

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387       | 

ToxicFears.jpg

قبول كه فيلم است اينها. ولي، بد نيست اگر يك‌جايي هم باور كنيم كمي‌ آن‌ورتر ِ زندگيِ آدم، هستند عدّه‌اي كه مرضِ اين را دارند تا براي كسبِ ثروت بيشتر يا اثباتِ قدرتِ خويش، واسه خاطر ِ ارضاي جاه‌طلبي‌هاي خودخواهانه‌‌شان، ديگري را آزار بدهند و يا خونش را هم بريزند و بعد بروند پيِ خوشي‌هاي زندگي‌شان و خيال‌شان هم نباشد كه اي بابا! آن يكي هم آدم است ناسلامتي! تن دارد. جان دارد. دل دارد لامصّب! بدبختي، اينقدر هم هنرپيشه‌ي قابلي هستند كه مو لاي درزِ نقش‌شان نمي‌رود و هي دو به شك مي‌ماند آدم كه اگر اين‌جاي واقعيت را باور كني، يعني آن‌جاي مظلوميّت او حقيقت نداشت با آن نگاه‌هاي معصوم و محبّت‌هاي بي‌اندازه؟ نمي‌دانم كابوس را ديده‌ايد يا نه؟ كاري هم ندارم كه چقدر سيروس مقدمي است اين فيلم. ولي، خوبي تماشايش يادآوري همين فكرها، حرف‌ها بود برايم كه از بعدِ نقاب، پارسال عيد بود انگار كه ديده‌ بودم اين فيلم را، هي حواسم جمع اين است و خداييش، كمي هراس هم دارم، خيال كنيد يك صحنه‌اي از نقاب، مثلن همان‌جا كه امين حيايي و پارساي پيروزفر دراز به دراز افتاده‌اند روي تخت و مي‌زنند قَدَش! بعدِ تلفنِ سارا خوئيني‌ها كه گفته بود دلش تنگ شده و مي‌خواهد ببيند نيما (پارسا) را ... بعد هم آن قهقهه‌هاي مستانه‌ي مردها كه خيال كرده‌اند دوباره بُرده‌اند بازي‌شان را. دوست ندارم هيچ‌كجاي زندگي‌ام دچار چنين وضعيّتي بشوم. حالا من پدر ثروتمندي ندارم و توي جيب‌هاي خودم هم فقط شپش است كه انگار پي تقسيم سلولي هي تكثير مي‌شود و ... از اين رو، نگراني كمتري دارم. منتها، در سطح كوچك‌تري از چنين ماجراهايي نيز، بازيچه‌ي ديگري بودن خوشايند نيست. يك‌وقتي مي‌بيني همين حس، كه بازيچه‌ي دستِ ديگري بودي، همه‌ي زندگي آدم را بر باد مي‌دهد. خدا نصيبِ گرگ بيابان هم نكند چنين گرگ‌هايي را.

{عكس}

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387       | 

گیرم مهران مدیریِ طنّاز اين نمي‌دانم چي‌چي شصت‌چي را عَلَم كرده باشد تا گوشه‌اي از مشكلات اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي مملكت را نشان داده باشد و يا سیروس مقدم ِ نرگس‌ ِ پيش‌تر پليس‌جوان، با سيم‌خواهِ شريفي‌نيايش خواسته باشد آخر و عاقبتِ آدم ِ بدِ مالِ مردم‌خور ِ دو زن‌دار ِدختر دوست را بياورد جلوي چشم‌مان بلكه هم عبرت بگيريم يا جواد رضويان، با آن يك مُشت پسر بي‌مزه‌ي لوس ِ در پادگان‌مانده‌اش نمي‌دانم چه و چه اصلن! من رامبد جوان را دوست داشتم با آن انرژي بي‌اندازه و سريالِ آرام ِ پُر از زندگي‌اش را. به ديگر سريال‌هاي نوروزي گاهي ناخنك زده‌ام امّا، از ابتدا تا انتهاي نشاني را دقيق ديده‌ام و زياد لذّت بُرده‌ام. ترجيحِ من اين است كه به جاي قاطي‌شدن در بازي‌هاي بزرگ، در كوچه‌باغي سير كنم كه از خوابِ خدا سبزتر باشد...   

+  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387       | 

خيالي نيست، اگر كسي نباشد! تو هميشه هستي دخترك! زني هم در تو جريان دارد مُدام. دليل حضور شما، هر دو‌تان، يكي است؛ من!

مي‌بيني، آگاهي من نسبت به توست كه آن زن را مي‌سازد و خودم را هم.

دلم تو را مي‌خواهد بچّه! خيلي.

The Kid

بعدِ The Kid ، كه امروز از شبكه‌ي دوّم پخش شد اين فيلم، كلّي يادِ قبل‌ترها افتادم؛ هراس‌ها، رنج‌ها و آرزوهاي كودكي‌ام و حالايم، در هيأتِ دختري بيست و چند ساله كه انگاري دارد فراموش مي‌كند آن بچّه‌ي نازنين ِ درونش را ... سخت‌تر، سنگ‌تر مي‌شوم هر روز ... نگران خودم هستم.

+  دوشنبه پنجم فروردین 1387       | 

محد رضا شهيدي فرد

:: خداحافظی«مردم ايران سلام» نه براي من، امّا براي همه‌ي آن بينندگانِ بسياري كه در اين دو سال، هر صبح ِ ناشتاي‌شان را با محمّدرضا شهيدي‌فرد شروع كرده‌اند حتمن اهميّت دارد. مثلن، براي همين برادر كوچك‌تر ما كه در حد و اندازه‌ي شوك بود حتّا! بامزه‌تر، پيامكي بود كه فرستاد براي شهيدي‌فردِ محبوبش كه "نرو نرو ما رو تنها نذار شهيدي‌فر!"  و مرا يادِ وقتي انداخت كه كودك‌تر بود و آن برنامه‌ي بستني‌ها و خاله‌بهار ِ شبكه‌ي دوّم تمام شده بود و طفلكِ نازنين ِ من پُشت رفتن‌‌شان كلي گريه كرده بود در عالم بچگي!

:: اين يكي، دو روزه كه ميهماني عيد برگزار كرده‌اند مردم ايران سلامي‌ها، من نيز نشسته‌ام پاي تماشاي آن و با حرف‌هاي شهيدي‌فرد در ويژه‌نامه‌ي همشهري جوان كلّي مشتاق شده‌ام نسبت بهش. كم كم اين شخصيِت پُر عزّت‌نفس هم اضافه مي‌شود به فهرست محبوبيّاتِ من! عينهو، محمّدرضا گلزار كه بعدِ برنامه‌ي شب شيشه‌اي رضا رشيد‌پور بود كه علاقمند شدم به او!!! خوشم مي‌آيد كه اين شهيدي‌فرد خودخواه است و ديكتاتورمنش و آدم‌ها برايش اهميّت ندارند به‌رغم احترامي كه مي‌گذارد به آنها. من عاشق ِ اين مُدل شخصيت‌هاي مستقل ِ خودبرتربين‌ام اصولن!

:: وُله‌اي پخش مي‌شود در همين برنامه‌ي شهيدي‌فرد، تصاويري است از طبيعت و يك‌سري علائم و تابلو كه معمولن مي‌بينيم گوشه و كنار جاده‌ها و محله‌ها با كلمه‌ها و تركيب‌هاي تازه به جاي مثلن از سمت راست برانيد، محل عبور عابر پياده، روستاي فلان ... نوشته‌اند روي تابلوها؛ از راه راست برويد، محل عبور خورشيد، به سمت زندگي ... مانند اين. نگاهِ اين وُله را دوست داشتم به حيات و طبيعت.

:: در برنامه‌ي امروز، شهيدي‌فردِ مجري شعري هم خواند از محمّد صالح علاء كه قشنگ بود و دوست‌داشتني طبق معمولِ شعر و شخصيّت ِ آقاي شاعرش؛ عيده و باز كبوترا/ خواب مي‌بينن ماهي شدن/ شيرن و نعره مي‌كشن/ عكس رو ده شاهي شدن ...

{عكس}

+  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386       | 

حلقه سبز

هواي گل بهار باراني است از شدّت همان بغضِ تلخي كه عينهو زهر نشسته به كامِ او ... هي فلاش بك به همان اندك خاطراتِ بودنِ حسن گلاب ... هي طوافِ گل بهار دورِ آن به خيالِ خودش رؤياي حسن ... هميشگي كردنِ او تا ابديّت ذهن و زندگي اش ...

موسيقي زيرصدا، ترانه اي است با صداي محسن يگانه؛ غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره ... آخر ِ خط زندگي ... اين نفساي آخر ... وقتي كه دارم با هر نفس، از اين زمونه سير مي شم.... وقتي با يه زخم ِ زبون، از اين و اون دلگير مي شم ... اين آخر راه ديگه، بايد كه تنها بميرم ... تنها تو اوج بي كسي، تو غربت آروم بگيرم ...  بايد برم، بايد برم ... بايد كه بي تو بپرم ... آخ كه چه سنگين مي زنه، اين نفساي آخرم ... سكوت من نشونه ي رضايتم نيست، مي دوني ... گلايه هامو مي توني، از توي چشمام بخوني ... بگو آخه جرمم چيه؟ كه بايد اين جور بسوزم ... هيچي نگم، داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم ... در به در غزل فروش ... منم كه گيتار مي زنم ... با هر نگاه به عكست انگار من خودمو دار مي زنم ... نفرين به عشق و عاشقي ... نفرين به بخت و سرنوشت .... به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت ... نفرين به من ... نفرين به تو ... نفرين به عشق من و تو ... به ساده بودنِ من و به اون دلِ سياه تو ... نفرين به عشق و عاشقي ... نفرين به بخت و سرنوشت .... به اون نگاه كه عشقتو تو سرنوشت من نوشت ... نفرين به من ... نفرين به تو ... نفرين به عشق من و تو ... به ساده بودنِ من و به اون دلِ سياه تو ...

 عكس 

+  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386       | 

پيش از اين، پيگيري مباحث و مقالات مربوط به شيدايي * به دليل ويژگي هاي عجيب بيماران مبتلا به اين اختلال و عنوان شيك و رومانتيك آن يكي از كارهايي بود كه همييشه دوست داشتم! تازگي، جوّ حاج يونس جانِ فتوحي مرا گرفته است و گير سه پيچ داده ام به مرضي به نام عقدۀ يونس! **

 

* شيدايي يا ماني يكي از انواع اختلالات خلقي است كه حملۀ آن بيشتر به طور ناگهاني آغاز مي شود. اين احتمال وجود دارد كه حمله ها در عرض چند روز ظاهر شده و از چند روز تا چند ماه به طول بيانجامد و به همان ناگهاني كه شروع شده اند، خاتمه يابند.

افراد مبتلا، نوعاً احساس عجيبي دارند، دنيا را شگفت انگيز مي بينند، و شادي بي حد و حصر نسبت به آنچه انجام مي دهند يا در فكر انجام دادن آن هستند، احساس مي كنند و...

ويژگي هاي برجستۀ حملۀ ماني عبارتند از:

1 . خلق بالارفته، انبساط يافته، يا تحريك پذير

2 . بيش فعالي

3 . پرش انديشه ها

4 . پرگوئي

5 . عزت نفس غرور آميز

6 . بي خوابي

7 . حواس پرتي

8 . رفتار بي ملاحظه و بي پروا

 

 ** عقدۀ يونس عبارت است از ترسى كه افراد از بالارفتن توانمندي هاى خود دارند مبادا، توانمندي ها و قابليت هاى آنها آنقدر بالا رود كه نتوانند از عهدۀ نتايج آن برآيند.

+  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386       | 

ميوۀ ممنوعه

يه كلمه حرف، اندازۀ يه كتاب!*

چقدر من مي‌فهمم شدتِ تنهايي اين حاج يونس فتوحي رو ... چقدر زيااااااد

عكس

* از ديالوگهاي حاج يونس فتوحي

+  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386       | 

حتمن زهره جان مرا خواهد كُشت وقتي اين همه كار عقب افتاده داريم و من هنوز دارم فكر مي كنم، كتاب مي خوانم، تلويزيون نگاه مي كنم و ... اما، دلم نيامد اين را ننويسم كه ... در برنامۀ مردم ايران سلام، رامبد جوان، يك نامه خواند، دختري نوشته بود به نام زهرا در كتاب نامه هاي بچه ها به خدا، كه اتفاقن مترجمش هم پدر زن همين آقاي رامبد است، خيلي قشنگ بود. زهرا براي خدا نوشته بود كه؛


خداي ناز من!

من دلم مي خواد برات 100 صفحه نامه بنويسم اما،

هم زياد سواد ندارم و هم زود خسته مي شم.

 

+  شنبه هفتم مهر 1386       |