
پي. نوشت)؛ عنوان از {پرويز شاپور} و عكس از {![]()
} و داستان از {افسانه سرايي} و موسيقي متن از {آونگ خاطرههاي ما} و ما هيچ، ما نگاه! به قول حضرتِ شاعرش، سهراب.
مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

پي. نوشت)؛ عنوان از {پرويز شاپور} و عكس از {![]()
} و داستان از {افسانه سرايي} و موسيقي متن از {آونگ خاطرههاي ما} و ما هيچ، ما نگاه! به قول حضرتِ شاعرش، سهراب.
كه شايد شبيه زيارت، پُر شود از گنبد و گلدسته ...
از امشب،
كلمات سرخ مي شوند، سير تر از دوست داشتن ...
و به جاي ستاره هاي چشمك زن، نبض انسان است كه تند تند مي زند ...
از امشب، هوا بغض مي شود ...
و در هر بار نفس كشيدن،
از داغ سينه هاي سوخته، شقايق مي رويد ...
از امشب،
ندايي، دعا مي شود و به گوش مي رسد صدايي؛
كجاست آن خونخواه كشتۀ كربلا ؟
انگار،
رسالتِ خون ِ كشتۀ كربلا، زندگي است...
انتظار است ...

- يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
(شازده كوچولو)

شب که پدرم از ابن بابویه آمد فیلم سالگرد را کانال های مختلف تلویزیون پخش می کرد و ما دیديم. آن روز همیشه به یادم می ماند. چون امسال ایران نیستم.![]()
شبی که به بوستون رسیدیم در فرودگاه پلیسی که مهر ورود را می زد به مامانم گفت نویسنده مشهوری هستی ولی به پدرم گفت:"your father was the best wretlinger in the world."یعنی پدر تو بزرگترین کشتی گیر جهان بوده. آنوقت من فهمیدم که در هرگوشه دنیا که کارکنی و آدم خوبی باشی فایده دارد.![]()

امسال کار همه ساده تر بود. هم کار من هم کار صدا و سیما. صدا و سیما دیگر مجبور نبود با سانسور تصاویر سالگرد درگذشت پدرم را نشان بدهد. و من هم لازم نبود پی در پی به همه بگویم توی ساختمان بودم، تمام روز کنار مقبره. امسال کارم راحتتر بود، مجبور نبودم بگویم پای میکروفن حرف نمی زنم چون می دانم که حاج آقا همان کشتی گیر شهر ری که گویا حالا پسرکش کاره ای شده کنارم می ایستد و وسط حرفم می پرد و فاتحه از جماعت طلب می کند. امسال دیگر احساس شرم نمی کردم جلو همه مردمی که زیر باد وباران و حتی برف بی سرپناهی می ایستادند، بعد از این همه وعده و وعید انتخاباتی و انتصاباتی. و نمی دانم امسال چه باید در جواب مردم می گفتم، که مگر سال قبل فلان ریس و فلان وکیل به عتاب امر نفرموده بودند که بنایی بی بدیل در قرون و اعصار ساخته شود به نام خانه ی تختی. نمی دانم امسال آنها آمدند یا نه، ولی می دانم امسال دیگر کسی شرمسار نبود.![]()
![]()
این یادداشت را به اصرار غلامرضا نوشتم برای سالگرد درگذشت پدربزرگش.![]()
![]()

يادداشت همسر مرحوم تختي؛
بابک جان نوشته ات را در وبلاگ غلام رضا خواندم نمی دانم چرا این همه خودت را اذیت می کنی و این همه زیاد حساسیت داری مهم این است که تختی واقعن در قلب همه مردم زنده مانده مهم نیست آرام گاه تشریفاتی مفصل داشته باشد مهم نیست که زور خانه در کنارش باشد مهم نیست که مسئولین محترم به قول هایشان عمل بکنند یا نکنند ما توی مملکتی زندگی می کنیم که برای ساخت یک پروژه معمولی شاید نیاز به سال ها وقت داشته باشیم چرا این توقع را داری که طرحی که برای پدرت داده اند سریع عملی بشه ما باید به تاخیر عادت کرده باشیم.
مردم در طی همه این سال ها در مراسم یاد بودش بدون هیچ چشم داشتی شرکت می کنند و این است که ارزش دارد.*
+ يادمان جهان پهلوان غلامرضا تختي
++ 17 دي ماه، سالگرد مرگ جهانپهلوان، فراموش نخواهد شد
++++ چراخ جادو وبلاگ غلامرضا تختي كوچك
+++++ منيرو رواني پور
++++++ جهان پهلوان شعري از سياوش كسرائي
*كامنتِ پاي اين يادداشت
*** ممنون از راد عزيز بابت كامنتش پاي اين شعر از حضرت مولانا
عيد
عيد غدير خُم
عيد اللهُ اَكبر
حمد ُ ثنا ُ ستايش
خداي را
كه يگانه مقامي دارد برتر ُ والا
و در عين يگانگي،
نزديك ست به ما ...
امشب، عيد ُ سرور شده اين نگاه ...
چراغ ُ نور ُ روشنا، نشسته به چشمها ...
چشمها، سجده شده به سمت خدا ...
خدا پايين آمده، رسيده به ما ...
ما ايستاده ايم به راه ...
جاده، از كدام مسير مي گذرد حالا ؟
من كه دارم مي رسم به تاريخ ِ شما ...
تا بزرگ شوم در آن حس ُ هوا ...
كه بوي جبرئيل مي دهد ُ آب ُ حرا ...
سلام حضرت پيامبر، علي، فاطمه ، ... امام و اولياء ...
اين منم،
دختري تنها،
كه جا مانده از قافلۀ شما،
و در هزاره هاي پس از قرنها،
اينجا، رسيده ام به خدمت شما ...
خيال،
تصور شيريني ست ...
طعم باميه مي ريزد به دهانم ...
و عطر رمضان مي دهد در خاطرم ...
اينجا، شب قدر نيست حالا ...
اما، قدرش واجبست بر ما ...
السلام عليك يا حضرتش ...
ميان آن همه صحابي،
عزيز ِ مهاجر ُ يار ِ انصار،
عرب ِ سخت ُ عجم ِ فارس ،
پير كهن ُ جوان ِ رعنا،
...
خيال ِ شيرين تر از شيريني ست ...
كه من نشسته باشم آنجا،
كنار همان دو درخت ِ شاهد،
رو به روي شما،
و پرهاي جبرئيل به آواز در آمده باشد،
تا ندا شود بر پيامبر خدا،
و بگويدش رسول (ص):
علي بن ابيطالب اخي و وصيي و خليفتي علي امتي و الامام من بعدي و هو وليكم بعد الله و رسوله
و دست كوچك ِ من،
كنار ساير ِ دست ها،
اصطكاك پيدا كند با حضور ِخورشيد، دامان ِ خدا ...

هنگامۀ شُكر ... موقعِ ترس ... دلم كه مي گيرد ... وقتاي خستگي، تنهايي ... زمين كه مي خورم ... بلند كه مي شوم ... يكي يادم هست كه صدايش كنم هميشه، كسي كه نه پدرم هست و نه مادرم و نه خواهرم و نه برادرم ولي يك جورهايي مي تواند پدرم باشد و مادرم و خواهرم و برادرم و اصلن تنها كسي است كه من دارمش، دوست دارمش، كسي كه مي خوانمش يا حضرت علي و يا حضرت علي كه مي گويم، انگاري مرا بغل كرده باشد، گرم مي شوم؛ گرم. گرم. گرم.