ميداني، انگار كسي آمده بود و همهي دنيا را بر روي شانههايم گذاشته بود، نفسم بالا نميآمد ديگر، ميخواستم حرف بزنم امّا، آيا كسي ميشنيد؟ كسي نبود ولي. آيا غمانگيز نيست؟ من آرزو داشتم كاش! كسي باشد؛ چقدر هم محال! عينهو آرزويي كه در آن دلم ميخواست صبح باشد و شنبه و يا دوشنبه تا تو باشي! ميتواني به من بخندي و به آرزوهاي كوچكم خرده بگيري! ولي، خودت ميداني حتّا، برآورده شدن همين آرزوهاي جزيي نيز به من شهامت نميدهد! محال است كه جرأت پيدا كنم و حرفِ دلم را با تو بزنم. سخت است. كاش ميفهميدي چقدر سخت است! ولي، تو چه ميفهمي كه من، همه شب، هي فكر ميبافم و حرف ميسازم و عزم خود را جزم ميكنم تا صبح ولي، هر صبحِ دوباره ديدنت، سعيِ مُدامِ من نابود ميشود در ناگهانِ آن لحظهاي كه ميبينمت ... خودم ميدانم كه هيچكسي به مهرباني تو نيست و شايد، هر كجاي دنيا كه بروم و هر چهقدرِ عالم هم كه صبر كنم، باز مجبور بشوم بيايم اينجا. يك روز صبح كه بايد شنبه باشد يا دوشنبه! در اين مدّت، عاصي شدهام از ترديد و نميدانستم كه ميتوانم برايتان بگويم يا نه؟ در نهايت، به فكر نوشتن افتادم تا بگويم احساس ميكنم بياختيار سوار قطار شتابزدهاي شدهام كه دارد مرا به سمتِ تاريكِ نامعلوم و هراسِ شديدي ميبرد ... هميشه، شما از همهي ديگران مهربانتر بودهايد، شايد بعدِ اين حرفهايم ...

ميداني، دلم ميخواست همهي عمرم، ضرباهنگِ خاطرهي صداي تو در ذهنم تكرار ميشد وقتي كه داشتي بهم ميگفتي: دوستت دارم. خيلي.
خودم امّا، ... ديگر نميدانم ... ميداني، دوستداشتنت را نميخواهم و ميخواهم ... و كمي هراس دارم؛ از خودم ... از تو ... من دارم هي ميترسم ... ولي، ... والله، منم دوستت دارم و كاشكي بمانيم با هم و يا اين روزها، زودتر تمام شوند خب، من طاقت ندارم كه مُدام خستهي اين همه عشق و فاصلهي تؤام باشم!!!
با هم كه حرف ميزنيم، تو ايستادهاي پشت پلكهاي بستهي من؛ فقط صداست و سيم. من كه حسابي خستهام از اين روزها، وقتي ناگزيرم دلتنگِ تو باشم ... دربارهي خودمان حرف ميزنيم و تو هي حرفِ خودت است كه نه! منم حرفِ خودم كه آره! با ادّعاي هميشهي جفتمان كه دوست داريم همديگر را. تو داري قول ميدهي كه فردا دربارهاش حرف ميزنيم و خداحافظي ميكني و من، همهي شب، هنوز بيدارم بس كه آرام و قرار را گرفتهاي از من. نميداني، ولي من دوست دارم هميشه دلتنگِ بودنت باشم و چشمبهراهِ آمدنت ...
فردا، دوباره حرف ميزنيم و همان قصهي هميشگي ... تو حرفهايي را ميگويي كه پيش از اين گفتهاي يعني نه! منم همان كه آره! حيف كه تولّدت بود و بايد بيشتر دوستت ميداشتم وگرنه، ...
صبح حرف ميزني. كلّي هم دري وَري ميگويي برايم. مهّم نبود. همين كه صدايت را ميشنيدم و در آن لحظهي هميشگي هنوز به من تعلّق داشتي كافي بود. من خوشحال بودم. ولي بعد از تلفن، به طرز عجيبي دلتنگِ تو بودم. بعدتر، دلم ميخواست نبودي. بعدتر، دلم كسي را ميخواست كه شعر ميدانست، تحصيلات عالي داشت، مثل تو نبود! مؤمن بود و زندگياش پُر از هوس و دختر نبود! بعدتر، دلم ميخواست ميمُردي. و بعد ... دلم آشوب ميشود. نگرانت ميشوم. احساس ميكنم به اندازهي هر چه عشق كه در دنياست، دوستت دارم. دلتنگ تو ميشوم و جاي خاليات بزرگ و بزرگتر ميشود ...
چرا؟ چهطور بايد تو را فراموش ميكردم؟ چگونه تو را دوست ميدارم؟
او گفت و من به چندين نفر مردي فكر كردم كه از ورامين به قصد شمال حركت ميكردند و با گونيهاي برنج برميگشتند!
او گفت و من به صد نفر مردي فكر كردم كه از ورامين عازم مشهد شدند و وقتي برميگشتند فقط هفتادنفر بودند!
او گفت و من به خودم فكر كردم كه بيشتر از چند متر نميتوانستم پيادهروي كنم (!)
پي.نوشت)؛ زور نزنيد، غُر هم! منم نفهميدهام چي نوشتهام يا دستكم دربارهي چي نوشتهام يا به چي فكر ميكردهام يا كي چي گفته است به من كه ... اين چند سطر مورخ (۹/۹/۷۸) است و من به خاطر نميآورم موضوع از چه قرار بوده كه رفت و آمد اين مردان به پيادهرويام ربط داشته است؟!
حرفاي امشبمون رو ميذارم به حساب خودخواهي و خودشيفتگي خودم كه درصدش خيلي بالاست. بعد ميبينم، اصلن به من ربطي نداره. تو حق داري دربارهي آدما هر طوري كه دوست داري فكر كني. به قول استاد آمارمون، يه چيزايي ارث رسيده به ما، كه خانوادهمان دخيل بودن در اونها، يه چيزايي رو هم اكتسابي به دست آورديم، مثلن از دانشگاه. نوع درس و مدركمون. طبيعيه كه نوع نگاهمون فرق كنه با هم. خُب، پُر واضحه كه من و تو هم خيلي آدماي متفاوتي هستيم. يادم ميمونه كه از لباسهات,دوستات,شخصيّتت يا خانهات انتقاد نكنم. از بحثهاي مذهبي و سؤالهاي مربوط به خانوادهات خودداري كنم. سعي نكنم بر تو مسلط بشم. مواظب باشم كه عقايدم،دوستام، ورزشهاي مورد علاقهام و ترجيحات خودم رو در مورد موضوعات مختلف به تو تحميل نكنم. با تو دعوا و غرغر نكنم. و از آنجايي كه تو از طفره رفتن عصباني ميشي، هميشه باهات صادق و راستگو باشم.
دوباره دارم به جايي ميرسم كه بخواهم از اين جملهي قصارم استفاده كنم و به خودم بگويم؛ "وقتي ديگران هستهي اصلي مشكلات تو هستند، ناگزير بايد با تنهايي چاره كني." تنهايي آبي است و عميق. طعم خوبي دارد و حسِ دلپذيرتري و اين حُسنِ ارزشمند را، كه مرا از رنجها و زحمتهاي بسيار شما مردمان دور ميكند ... پناهم ميدهد و اطمينان هم ... شده زمزمهي زير لبم؛ " از تنهايي مگريز ... به تنهايي مگريز ... گهگاه آن را بجوي و تحمّل كن ... و به آرامش خاطر مجالي ده ... "
* دلم از اين آقاها ميخواد؛ يكي رفيقِ رفيق! ظاهر و باطناش دوست باشد با آدم. خانوم هم بود، بود!
يكجور نگرانيِ زياد و بيعلّت دارم كه از آينده ميآيد و گند زده است به حالِ امروز ِ من. سعي ميكنم خوشحال كنم خودم را. آينده را تصوّر ميكنم، خودم را، چقدرم عالي! دوباره زمزمه ميكنم؛ طبيعيه كه آدم غمگين باشه امّا، هميشه و هميشه زندگي ادامه داره ... بايد صفحه رو ورق زد ... خوندن رو ادامه داد و داستانِ تازه رو شروع كرد ... a new begining ... آينده تنها چيزيه كه ميشه روش سرمايهگذاري كرد ... بايد باورش كني تا ببيني ... زندگي يه فرصتِ استثنائيِ با ارزش است ... دلم يه كمي خداي بيشتر ميخواد ... دستكم براي خاصيّت آرامبخشي كه داره ... چي ميگن الا به ذكر الله ... قلب بايد آروم بگيره تا زندگي به جريان بيفته ... با هراسِ بسيار هيچ حادثهي خوبي اتّفاق نميافته ... سولماز با تو هم هستم. حواست هست؟
اين بيكاري، اين بيپولي، ... لازم بوده حتمن. براي رشد و پرورشِ فكر و خيالِ من لازم بوده كه بيكار بشم، بيپول بشم و گرنه، از كجا اين همه فرصت پيدا ميكردم براي زندگي كردن ... فكر كردن ... حس كردن ... من اين خودسازي ِ مستتر در اوقاتِ به ظاهر ناخوبِ زندگيام رو دوست دارم. وقتي كه ديگه سرگردان و پريشان نيستم توي موجِ بيخاصيّتِ شناورِ ديگران ...
نشسته است پُشتِ پنجره و ضرب گرفته روي آن شيشۀ مُشجّر با ضرباهنگِ ريتميكِ خوشايند سرانگشتانش و بوي خاكِ خيس خوردهي باغهاي آن طرفِ جاده. يادم نيست ديشب را خوابيدم دستآخر يا دوباره هي بيداريِ بيوقت يا شايد هم عاشق ميشوم دوباره يكي از اين روزهاي نيكِ بهاري كه صبحِ سهشنبهي امروز، بعدِ نميدانم چندوقت ناخوشي، ايستادهام روي بالكن و ليوانِ چاي داغ و زمزمههاي زير لب؛"عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها" و "اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرفِ مرا بشكست ليلي" و هي هي دونه دونه باروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
فرق ميكند برايت؟ نه! از خودم سؤال كردهام. به خودم جواب دادهام. فرقي نميكند برايم. همهي روزهاي باقيماندهي اين سيصد و شصت و شش روز، مگر آن يك بيست و چهار ساعتِ اضافهاش را، عينِ عينِ عين همين سيزده روز خواهم گذراند! اين روزها كه بيشتر از دوستداشتن، به نفرت و جنگ و تعصّب تمايل دارم و اصلن هم خيال نميكنم رفتارهاي خوشايندتري هم برميآيد از انسان ... تُف به ذاتش ... لعنت به ماهيتش ... دلم هيچ نميخواهد. مگر راهي بيپايان كه پيچيدگي هم داشته باشد كه هر چقدر سر به راه هم بروي، باز گيج و گمراه باشي ... نه! دلم آرزوي كوچكي دارد هنوز ... انگار، آن يك دقيقهي غفلتِ حوا را ميخواهد ...
پي.نوشت)؛ وقتي در زندگي، هر روز ِ خدا غير دروغ هيچ نميبينيم، نميشنويم! ديگر دروغ مناسبتي...
تأسف و فقط همين. حس ديگري در بين نبود. من دوست داشتم دخترك همانطور باشد چونان سابق. امّا، نبود! از سر حماقت بود يا همين تكبّر ِ شديدِ خودخواهانهاش كه همهي لحظات و آن ساعتها را در خيابان و كوچههاي خلوتِ بعدازظهر گذراند با گفتوگوي مسخرهي تلفني! مهّم نبود بهانهي اصلي كدام بود، همين كه ميتوانست خود را آزار بدهد و او را هم كافي بود انگار ... من، در جستجوي دختركِ عاشقِ خودم هستم كه لابهلاي بديها و ناخوبيهاي ديگران گم كردهام او را ... من ماندهام امّا، شما آن درك و فهمتان را كجا گم كردهايد؟ والله! درك نميكنيد اين خواهشهاي بيقرار روحي مرا ...
ميبيني از يك حدّي كه بگذرد اينطوري ميشود! مثلن همين وقتِ خواب و بيداريات كه خيال نكنم ديگر آدميزادي بشود! تلفن هم كه ميزنند جواب نميدهي! من ماندهام چهطوري است هي هر ساعتِ خدا منتظري يكي صداي دِلي دِلي آهنگِ آن كوفتي را در بياورد، زنگ بزند يا پيامكي امّا، جواب بندههاي خدا را نميدهي اصلن. چرا؟ چه حكايتي است اين احوالِ الان تو! خدا عالم است و گرنه علّتِ اين كُفريگريات قد نميدهد به همين يه گُله عقل ِ ما كه نم كشيده و بوي نا هم ميدهد حتّا!
انگاري جانوري موذي افتاده باشد به جانِ زندگي ما، هي اين صداي خِرت خِرتِ جويدنهايش در دهليز گوشهايم ميپيچد و آزارم ميدهد و انگاري با هر بار تلاش ِ ما كه خواستهايم وجودِ منحوس ِ آن را از زندگيمان دور كنيم، نزديكتر شده است ... يكطوري كه من عادت كردهام به صداي جويدن و خنديدن َش وقتي در سرخوشي ِ پس از ناخوشي ما به رقص و آواز درميآيد...
زندگي هر كدام از ما پُر است از همين سيصد و شصت و پنج روزهايي كه ميگذرند و نوروزهايي با آداب و رسومي يكنواخت كه هميشه بودهاند و آن لحظهي نميدانم چرا غريبِ تحويل ِ سال ... انگاري مقدّراتِ آدم بندِ همين ثانيههاي مرزي باشد؛ براي گذشتن از قبل و رسيدن به بعد ... با همهي شروع شگفتِ سال يكهزار و سيصد و هشتادِ خوك منتها، كلّي بد گذشت به من. بدتر از اين حرفها. فعلن، با اينكه تحمّل خوبي ندارم امّا، حس بهتري دارم گويا. از تقدير نميترسم ديگر. مطمئن شدهام كه نميتوان تغييري را در آن باعث شد و شايد همهي آيهها و گواههاي خداي قشنگ دربارهي بداء از جنس همين شادباشهاي تصنّعي بهاري باشد كه اصلن به دلِ آدم نميچسبد.
*عنوان بخشي از شعري است سرودهي{سلمان هراتي}
به خودم قول مي دهم اشتباه نكنم. سخت بشوم و سنگ. هر بار تهديد و ارعاب خودم؛ "دخترك! بار آخرت باشد! تكرار اگر بشود ديگر نه من، نه تو!!! شيرفهم مي شوي يا ... " دستِ بزن هم دارم اتفاقن با دستهايي كه هم سنگين اند و سوز دارند و هم عاشق اند و مي خواهند شاعر باشند ...
اين روزهاي برفي و سهم شادي هايم را از دست داده ام بابتِ...
بيشتر از پانزده روز و پانزده شب است كه اوضاع بر وفق مراد هيچ كسي نيست در اينجا؛ در خانه مان و بيشتر هياهويي است براي هيچ! هيچِ نمي دانم ارزشمند و يا فاقد ارزش كه ... بگذريم. از وضعيت نه چندان خوب كاري و درسي هم بگذريم كه ياد گرفته ام نسبت به دنيا و وابستگي هايش فقير بمانم مگر ... نمي دانم اما اين ديگر چه صيغه اي بود در سرنوشت من كه هيچ كسي و هيچ چيزي آن ذاتِ هميشه سرخوش مرا مكدّر نمي كند مگر او ... هزار بار به خودم همين قول را داده ام بلكه قوي باشم و زندگي ام را حرام نكنم پاي احساسات و عواطف دخترانه ام و بي خيال بودنِ او بشوم انگار كه نبوده هيچ وقت و نمي شود اما ... روح من عاشق ِ عشق ورزي به اوست و مبتلايم به هميشه نبودنش و اين روزها ... سكوت كرده اند خورشيدِ دستهايش و ضربانِ خنده هايش ...
سودي نداشت اينكه چراغي بياوريم
وقتي سياهي شب ما انتها نداشت
يك جمله بود من به تو هرگز نمي رسم
اما اگر نبود، چگونه چرا نداشت
يك ساعت و بيشتر شايد ... به حرف، هي من نگرانِ او ... اين سرماي ناجوانمردانۀ هوا ... معرفتش يا خودخواهي اش ... بلد نيستم؛ نه ناز كردن و نه ناز كشيدنش را ... خودم هستم فقط با همۀ تناقض هاي هميشۀ زيادم ... اذيت مي شود ... دوست ندارم اين حالت را ... اين حالتِ برزخي به قولِ او را ... حواسش نيست ... برزخ از جهنم هم جهنم تره! ... دلم مي خواست تمام مي شد اين قصه ... نقطه. پايان. والسلام ... خنده دار نيست؟ هي دختر، اصلن دلت نيست مفعول واقع شوي. مي فهمي؟ ... به خودم مي گويم ... دوست تر مي دارم عاشق باشم و نه معشوق ِ جفاكار كه انگاري به جور معشوق خويش عادت كرده ام و همين و اين ... الهي ... بميرم براش ... دل پيچه مي گيرم از زيادي خوبي هاش ... و من ... هميشۀ همان روح سركش و سرگردان با سبك متفاوتِ پُر تضادش ... خداااا ... مرا از اين دور خارج كن به هوس كمي خلوتِ دور از آدميزاد ... آدميزاد چه فحش محترمانه اي است به قول آقا ... الهي باز ... من بميرم براش كه حالش بد مي شود از هي معذرت خواهي من براي خطاي آشكارم كه آزار اوست و دَم بر نمي آورد بس كه نجيب است و محترم ...
* شعرش از مرتضي كردي
براي بخشيدن آن دخترك در خودم اصلن بزرگوار نيستم. برود به درك ... به جهنم ... خدا خفه اش كند الهي ... آمين.
مي خواهم تمرين كنم براي رسيدن به آن خلوص محض ... بي نهايتِ عرياني ...
كاش مي شد چندتا كتاب بردارم، يكي،دو دست رخت و لباس، كمي خوردني، دفتر و مدادي، به مقدار كافي پول و راستِ خودم را بگيرم و بروم ... فقط بروم ... بروم ...
زندگي من پُر شده از آرزو، رويا، باور و اعتقاداتِ عجيب و غريب و پيچيده اي كه، ... اما، نمي تونم دقيقن بدونم، بفهمم يا توضيح بدم كه اين آرزو، رويا، باور و اعتقاداتِ عجيب و غريب و پيچيده چي هستن؟
شايد هوايي مشهد شده ام دوباره كه اين گونه ام اكنون... بيشترين بخش حقيقت اين است كه من، در هر شرايط و اوضاعي كه باشم، قادر به حذف آن تكه از زندگي ام نيستم كه مرا ماندگارِ عالم مجاز كرد بودنِ كسي ... كسي كه حرفهايش هم شعر بود با آن نگاه خلاق و خودخواهي هاي حماقت بارش كه ... گاهي، دلم حتا براي زخم هاي كاري زندگي ام تنگ مي شود... بس كه ... براي من اما، زود بود كه به اين نتيجه برسم هيچ كس در دنيا لياقت عشق مرا ندارد .. هيچ كس.
كسي هست كه حرف زدن با او آزارم مي دهد. اين روزها اصرار عجيبي دارم براي اينكه با او حرف بزنم. فقط براي اينكه ...
فقط براي اينكه قدرِ بودنِ تو را بيشتر بدانم ...
بعد التحرير؛ دلم خواسته بود تو را با فونت بزرگ بنويسم و يه رنگ خاص! مثل خودت كه بزرگي و خاص و ... همين. حس خوبي بود. همين كه تو را مخاطب خودم بدانم حس خوبي ست. خيلي. خيلي زياد.
" چهارتا قل هو الله بخون و يه ليوان چاي و با نبات بخور اگه حالت خوب نشد با من" خنده ام مي گيرد. مي خندم و همين طور كه دارم چاي را هم مي زنم، زير لب آيه هاي سورۀ اخلاص را زمزمه مي كنم و دوباره ياد شما مي افتم كه مي گويي؛ آب و شكر و زعفران...
بايد حال خودم را بگيرم! بس كه ... اما، دلم نمي آيد، من دارم زيادي خوب و انساني فكر مي كنم آن هم در جايي كه همه منفعت طلب و خودخواه هستند!!! و اين بيشتر از آنكه خصلت پسنديده اي باشد، حماقتي آشكار است! لعنت به همه ... همۀ همه ... حتي من ... آن دخترك ... و ...

به خودم مي گويم؛ دخترك، خيال كن اينجا همان لاك پشتي است كه دلت مي خواهد داشته باشي و نداري. با اينجا حرف بزن. اينجا همين يك مخاطب خيالي را كه مي تواند داشته باشد. نمي تواند؟ اصلاً اين لاك پشت را با همۀ صبر و كسالتي كه دارد از هيچ كجاي دنيا بياور و بگذار اينجا. مخاطب تو مي شود. توئي كه مخاطبي نداري. مي تواني حرف هايت را بگويي، تو صدايش كني و مطمئن باشي که از همۀ درها و ديوارهاي دنيا شنواتر است و از خودت هم آرام تر است ... آرام تر ...
دلم مي خواهد يكريز حرف بزنم. به مليحه مي گويم حرفي ندارم براي گفتن به كسي. هيچ كسي. اما، دلم مي خواهد حرف بزنم؛ يكريز.
از اتفاقات سر در نمي آورم. ولي ناراضي نيستم خب. خوبم.
احساس مي كنم چقدر دور هستم از زهرا، سارا، ... از همه اصلن. چقدر تنهام.
همان را مي خواهد دلم. فقط همان كه بروم گم شوم يك جايي در شمال، شايد هم جنوب. كسي چه مي داند. كسي چه مي داند چه اتفاقي مي افتد؟!
خنده دار است كه من اينقدر از همه چيز زندگي راضي ام ولي، در عين حال غمگينم. شاد نيستم.
مي گويمش: حرفي ندارم براي گفتن. او دوباره مي گويد: خب بخند. خنده ام مي گيرد از اين حرفي كه مي زند. قرار بود با او زندگي شادي داشته باشم. قرار خودم با خودم اين بود ولي، نه خدا خواست و نه اينكه او ...
اصلن اين آدم ها از جان ِ كوچك و خستۀ من چه مي خواهند؟ چرا خلاصي ندارم از اين همه؟ من از اين همه آمد و شد خسته ام. فقط كمي خلوت مي خواهم با سكوت. بيشتر دوست مي دارم سرم را بر بالش گذاشته، بميرم.
هر روز به من سلام مي كند. دست مي اندازد دور گردن من. مرا به خودش مي فشارد. سفت و سخت بغلم مي كند و من يكهو، انگار كه گناهي كبيره را مرتكب شده باشم خودم را رها مي كنم از آن، با همۀ لذتي كه در اين اتفاق است؛ در اين نزديكي، همآغوشي. هم مي ترساند مرا و هم آرامم مي كند؛ مرگ را مي گويم ...
اين روزها، بيشتر از هميشه شبيه به خودم هستم؛ با همان آتش عشق سوزان كه البته، تكليفش مشخص نيست هنوز كه اصلاً ... مهم نيست! انگار كه وسط خواندن يك شعر باقي آن را فراموش كرده باشد. خدا را ميگويم كه انگار يادش رفت آن شعر سرنوشت مرا ... نميدانم اما، اين روزها هم آيا قرار بر سكوت است و يا بالاخره بايد ... مي خواهم با همين مباني اخلاقي و اعتقادي و عاطفي و وجداني خودم از اين به بعد را بگذرانم بدون اينكه تنهام بخورد به ديگران ....
خودم هم بلد نيستم توصيفش كنم و بگويم چه اتفاقي افتاد و يا نيفتاد؟! شايد براي اينكه در واقع اتفاقي نيفتاد و شايد هم افتاد! نمي دانم. دچار حسي هستم از آن نوع كه دلم مي خواهد بروم موهايم را مثل پسرها كوتاه كنم، حالا كه كمي قد كشيده و دُمش كم كم دارد مي شود پشت مو! ديگر از خودم انتظار ندارم آرام و معقول رفتار كنم بعد از اين همه وقت پريشاني و ناآرامي. اصلاً هم جاي نگراني نيست كه ممكن است يك روز صبح، با كمي كتاب و كاغذ و پول زده باشم بيرون و ديگر نخواسته باشم برگردم به خانه و آن وقت، يعني، اين طغيان كه گفته ام در من سَر مي رود مُدام باعث شده تا تمام كاسه و كوزه هاي ذهني ام را بر سر خودم شكسته و ... پيش خودمان بماند، گاهي از اين صاعقه كه در من مي غرد، مي ترسم.

