تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

اين از فهرست محبوب‌ترین وبلاگ‌نویسان در سال ۱۳۸۶!!! اين هم از بررسی محتوایی وبلاگستان در سال 1386 كه نشان‌دهنده‌ي خطوط القا و دیدگاه‏هایي است از اين دست؛ ضرورت حمایت قاطعانه از دولت عدالت‌طلب احمدی‌نژاد، افشای روابط پشت پرده‌ي اصلاح طلبان با مافیای ثروت، انتقاد به شخصیّت‌های اصلاح‌طلب، حمایت از سفرهای استانی رئیس‏جمهور، حمایت از طرح امنیت اجتماعی، انتقاد به خاتمی و گروه‌های اصلاح‏طلب تندرو!!!


|+| دوشنبه 1387/03/27 | برچسب: وبلاگستان | 

در ادامه‌ي اين بازي و در راستاي اين وعده‌، ديگر مي‌شود درباره‌ي شخصِ شخيص ناهيد خانوم نيز نوشت كه بدونِ شب بود، باران بود، تو هم بودي و من ... نيز، بسي مهربان بود و خوش‌رو و صبور و عزيز ... گيرم، مثل آن شب، فرصت نبود براي پُرحرفي‌هاي دخترانه‌ي پُرخنده ولي، قرار‌هاي ملاقات بعدي در راه است به زودي ...

راستي، حالا من گفتم "اگر دوست داشتيد، بنويسيد. دوست نداشتيد هم ... خب، ننويسيد." ولي، شما ديگه ... هيچي اصلن.

+ از بساط هر شبه


|+| دوشنبه 1387/03/27 | برچسب: وبلاگستان | 

قصّه از اينجا شروع شد كه شبي از شب‌ها، توكا حوصله نداشت ...

حسب الامر ِ حضرت ايشون، درباره‌ي همگي شما كه نه! درباره‌ي عدّه‌اي مي‌نويسم كه ديده و شنيده‌ام ايشان را. عدّه‌اي كه جداي عالم اينجا، در واقعِ زندگي هم مابه‌ازاي حقيقي‌شان را رؤيت كرده‌ام و مي‌شناسم‌شان به لحن و چهره و زندگي كردم باهاشان؛ كم و زياد...

رسم و سنّت بازي وبلاگي بر دعوت است. آيين بازي مي‌گويد هر كسي كه نوشته‌ام درباره‌اش، دعوت‌ دارد از سوي من. اگر دوست داشتيد، بنويسيد. دوست نداشتيد هم ... خب، ننويسيد. براي من كه، سخت‌ترين فعل عالم بود اين بازي. جانم به لب رسيد تا با كلّي تقلب، يكي، دو سطر نوشتم درباره‌ي دوستان. حقيقتش، خاطرم جمع نيست. دوست داشتم اجابت كنم دعوت آقاي محسن فرجي خوبم را. ضمن اينكه، خبر بدهم از احوال بهتر پدرم. علي ايّ حال، نگراني‌مان بابت عوارض پس از سكته است. با هر چقدر كفرگويي، هنوزم معتقدم "تحتِ كلٌ بلاء، ولاء" به قول رابيندرانات تاگور؛ خدا به انسان مي‌گويد/شفايت مي‌دهم/ از اين رو كه آسيبت مي‌رسانم/ دوستت دارم/ از اين رو كه مكافاتت مي‌كنم.

* * *

امپراتوري فراموش شده

امپراتوري فراموش شده؛ مرد كوچك من است اين شازده‌ جان!

محمدرضا زائري

نمايندگي مجاز؛ آقاي محمّدرضا زائري عزيزم ... بچّه كه بودم، وقت نوجواني‌ام، براي من همان بود كه مثلن بابالنگ‌دراز براي جودي ابوت. ايشان يكي از مؤثرترين انسان‌هايي هستند كه از سرنوشتِ من عبور كرده‌اند و  محال است كه ذهنم خالي شود از يادِ هميشه خوبش و قلبم از مهرباني زيادش ... هنوزم معتقدم از معدود نفراتي است كه مي‌توان او را انساني دانست كه هميشه مراقبِ آن دلِ سبز و آسماني‌اش بوده است. خانه‌ي روزنامه نگاران جوان خوش‌خاطره‌ترين اوقاتِ زندگي‌ام بوده است به لطف و زحمت و همّت و محبّت ايشان.

شيرين احمدنيا

از زندگي؛ خانوم دكتر شيرين احمدنيا؛ استادِ هميشه خوبِ من! پيش از اين، نوشته بودم كه؛ شايد بيشتر از هر كسي، در او ديده‌ام اين نوع از بزرگ‌واري و بزرگ‌منشي را، كه نيازي ندارد ديگران را تحقير و يا كوچك فرض كند بس كه زنِ توانمندِ هوشمندِ پُر از محبّتِ درونِ او زنده است و همراهِ و همگامُ زندگي‌اش. نه اينكه، تنها در خلوتِ خويش بزرگ باشد با عقايدِ روشنفكرانه‌ي انساني و در جمع، از آن عدّه مردماني كه به قول شاعرش، در حالي كه به تو دست مي‌دهند، طناب دارت را هم در ذهن مي‌بافند! انسانِ بي‌نظيري است در شدّتِ رفاقت و معرفت ... (+)

حميد ابراهيمي

كوچ؛  محال است من حرف بزنم، يكي در ميان اشاره نكنم به آقاي ابراهيمي و اينكه چقدر مرد است و چقدر دوستش دارم من. وبلاگش، سوت و كور است و حوصله نمي‌كند براي حضور جدّي در اينجا. منتها،  از معدود نفراتِ انرژيكي است كه مي‌شناسم و براي من اين خاصيّت را دارد كه شارژم مي‌كند براي زندگي. زيادي شاد است و شوخ‌طبع و خيال نكنم، كسي عصبانيّت او را ديده باشد. به شدّت صبوري مي‌كند در برابر ديگران و مسائل و مصائب زندگي و كار و حرفه و ... و البته من! غايت القصوايم هستند.

كوير

كوير؛ بيشترين خاطراتِ من از تاراز برمي‌گردد به يك باكس ِ آكواريوميِ تدوين، وقتي كه او جدّي، مي‌نشست پشت مونيتور، يك ليوان چاي و سيگار هم بود روي ميزش. من آن طرف، از پشت شيشه، تقّه مي‌زدم كه اجازه بدهد بروم داخل؛ بعد هي شوخي و شيطنت او بود و شليك خنده‌هاي من و سرزنش‌هايش كه دختر! اينقدر بلند نخند!!! برادري عجيبي در خونِ اين پسر موج مي‌زندبه نظر من، تاراز انسان شگفتي است با شخصيّتي خاص و نبوغي ممتاز. اگر حرف‌هايش را شنيده و خنده‌هايش را ديده بوديد، مي‌دانستيد شعرهايش چقدر شبيه همان حرف‌ها و خنده‌هاست؛ تلخ و گزنده، شيرين و اميدوار هم.  

بهروز حسني

 

 

 

يادداشت‌هاي دم‌دست؛ گيرم، پُرغرور و خودخواه به نظر برسد ولي، اين همه از سر تكبّرش نيست. آدم خاصي است با جهان‌بيني ويژه و معرفتي كم‌نظير كه فهم و شعور خوبي دارد و البته، باهوش است؛ خيلي. هميشه رشك بُرده‌ام به توانايي‌هاي بي‌اندازه‌اش و قدرت شگفتش براي تأثيرگذاري. 

صدرا اماني

پرواز تا ناكجاآبادها؛ اين وبلاگ، گوشه‌هايي است از زندگي نه چندان پيچيده‌ي صدرا امانيِ پُر شور و شيطنت كه سِمت نوه‌گي ما را دارد و آن‌چنان مي‌انديشد و رفتار مي‌كند و مي‌نويسد كه ذاتش آن‌گونه است؛ معصوم و مؤمن و متفكّر.

مهدي خداجويان

كوچه پشتي؛  خيال مي‌كردم خيلي سخت و دشوار باشد ارتباط برقرار كردن با يك روحاني كه دوستان، حتّا در وبلاگ، حاجي خطابش مي‌كنند. بعدتر، ثابت شد بهم اصلن اين‌طوري نيست. ميم. ‌غريب خوش‌فكر است و روزنامه‌نگار و دوستي رفيق؛ بي‌منّت و پُرلطف ... 

انار 

انار؛ دوستي‌ام با ساراي فعلن تاركِ وبلاگ، پُرفراز و نشيب بود و هست. هر چه بهانه نيز، كارگر نيفتاد تا ما سر خويش بگيريم، برويم سيِ خودمان و هنوزم، گرم است بازار رفاقت‌مان و چه بسيار نقشه كه در ذهن داريم براي در ركاب‌ بودن‌هاي آينده ...

سقاخانه

سقاخانه؛ من كه مي‌گويم از سري فرشته‌هاي خوب و كوچكِ خداست كه جا مانده روي زمين. هابيلِ به شدّت زنده‌اي دارد؛ مظلوم و معصوم.

خياط باشي

خياط‌ باشي؛ حيف اهل من بميرم، تو بميري نيستيم جفت‌مان وگرنه، مي‌نوشتم كه ...

بگذاريم و بگذريم

بگذاريم و بگذريم؛ واقعن، بايد بگذاريم و بگذريم؛ من و احسان. به گمانم هر دو دلگير و دلخوريم از همديگر! 

عليرضا كيواني نژاد

كلك شبانه؛ خيال مي‌كردم بداخلاق باشد و جدّي. نبود. نيست. اهليّت دارد با انديشه.

محسن فرجي

غزلداستان؛ پس از آن اعتراف سابق، اينك، اعتراف مي‌كنم گاهي، جگرسازه‌ترين مي‌شوند ايشانِ مركّب از نوش و نيش ...

يوسف عليخاني

تادانه؛ مُدام توي چشم هستند انگاري. كلّي ملّت پاپي ايشان شده‌اند از براي حكايت ساختن درباره‌شان. به نظرم، خيلي دل دارد. توي نخ خودش است و جهانِ محلّي داستان‌هايش. خُلقاً مردِ خوبي است كه سفارش‌هاي سزاواري را هديه كرده است به من در باب خواندن و نوشتن. برخلاف ظاهر، مهربان است در ذاتش.

محمود قلي پور

سيناپس؛ سوّم بار ندارد. دوّم بار، درد ديدن باعث شد يكّه بخورم از اينكه توانسته بود با يكي، دو سطر داستانكِ موجز و مؤثري بنويسد. اوّل بار، از اين متحيّر بودم كه چطور توانسته اينقدر بزرگ شود با اختلاف سن كمي كه داريم؟!!!

هومن

گندم؛ مانند خبري بود كه هي خوابش را مي‌ديدم؛ خوشايند و خوش‌تيپ! آنقدر كه مصاحبت و معاشرت با او، چيزي كم ندارد از عرش را سير كردن.

نشاني او

نشاني او؛ خداييش، آدم چه‌طوري بايد جرأت كند بعدِ سمفوني رنگ‌ها كه غزل‌هاي عاشقانه‌اش به حرمتِ حضور و ناز نفس‌هاي او سروده شده است، حرفي بزند يا چيزي بنويسد درباره‌ي جاناتانِ جان؟ خيال كنم تكرار چند سطر كوتاه از كتابِ ريچارد باخ كفايت كند براي اينكه دست‌گيرتان بشود چقدر عظمت دارد نگاهِ زلال اين خانوم و چقدر وسيع است قلبِ مهربانش؛ "جاناتان هر چه بيشتر درس هاي مهرباني را تمرين مي‌كرد و هر چه بيشتر براي دانستن درونمايۀ عشق مي‌كوشيد شور باز گشت به زمين در او بيشتر زبانه مي‌كشيد. زيرا، به‌رغم گذشتۀ پر از تنهايي‌اش، جاناتان مرغ دريايي براي آموزگار شدن به جهان آمده بود و راه شكوفا نمودن عشق اين بود كه حقيقتي را كه خود ديده بود به مرغي كه تنها فرصتي براي ديدن حقيقت مي‌خواست بنمايند."

حسين پاكدل

حسين پاكدل؛ در همان يك‌بار ديدنش نيز مي‌شد پي برد چقدر باصفا است با آن چهره‌ي خوبِ هميشه پُرلبخندِ مهربان. 

ييلاق ذهن

ييلاق ذهن؛  دختري نجيب و پاك و استوار و يكدست كه من انگشت به دهان مانده‌ام از زيادي حيرت، بس كه مؤدب است!!!

محمدرضا زماني

سوء هاضمه؛ پيش از اين اعلام كرده‌ بودم، اكنون، با تأكيد بيشتر، تكرار مي‌كنم كه محمّدرضا زماني هيچ نيست مگر اين همه.  ما از هر نوع تبليغ مثبت درباره‌ي ايشان حمايت مي‌كنيم به شدّت. 

عسلي ...

كي فكرشو مي‌كرد؟؛ شخصيّت خاطره استوار است و عاشق؛ بي‌كينه و بدي؛ بي‌شكيب براي اوقات تنهايي و پُرشكيب براي تربيت عسلي ...  

كيوان وكيلي

فلك را سقف بشكافيم؛ براي مملكتِ خراب‌شده‌ي اينجا متأسفم كه مي‌گذارد كيوان رخت به خارج بكشد و فرار مغزها بشود!!! محشور شدن با او، بهجت و لذّت دارد؛ زياد.

* * *

پي.‌نوشت ۱ )؛ ترتيب برمبناي قدمتِ آشنايي است و دوستي.

پي.‌نوشت ۲ )؛ تسويه حساب با خياط را موكول كرده‌ام به وقتِ مقتضي. منتظر باشيد.

پي.‌نوشت ۳ )؛ بيشتر عكس‌ها سرقتي است. حلال كنيد.


|+| پنجشنبه 1387/03/16 | برچسب: وبلاگستان | 

 

اینجا دیگر خانه‌ی من نیست... 

مانا همين تك جمله را نوشته و آن يكي، دو يادداشتِ پيش‌زمينه‌ي اين تصميم را حذف كرده است حالا. همان حرف‌هايي كه نوعي اعتراف به "اشتباه" بود درباره‌ي وبلاگ‌نويسي و دوستي. كه يعني، وبلاگ شخصی دقیقاً جایی نيست برای "تخلیه‌ي حرف‌هایی که به هر دلیلی گفتنی نیستند. حس‌هایی که می‌توانند بی‌دلیل باشند. رنجش‌هایی که می‌توانند خودخواهانه باشند یا هرچیز "ممنوع" دیگری."

حرف‌هاي مانا مرا به ياد سارا مي‌اندازد كه يكي از بهترين رفقاي من است و بهانه‌ي آشنايي‌مان در همين فضا بود كه پيدا شد. چند وقتِ قبل، سارا هم نوشته بود كه؛"[برای من] وبلاگ ننوشتن به مراتب بهتر از وبلاگ نوشتنه. یک آرامش خیال داره. میشه راحت فضای پیرامون رو انتخاب و مدیریت کرد. همه چیز حقیقیه..."

زهرا هم بحث ديگري راه انداخته و نوشته است كه "هویت مجازی به هیچ دردی نمیخوره. اگه میخورد اونهایی که معروفتر هستند باید خوشحال میشدند که این هویت رو وارد دنیای حقیقی هم بکنند. در حالی که کمتر کسی اینو می پسنده. حداقل در مورد من اینطوره."

منتها، به قول آقا؛ وبلاگ نويسي هم بهشت و هم جهنم است. 

اين روزها، ذهن من نيز به طرز عجيبي درگير اين آمدن‌ها و رفتن‌ها و سود و زيانِ متعاقبِ ماندن در چنين فضايي شده است؛ فضاي مجازي همچون دنيايي كوچك است كه هر كدام از ما، به سادگي آن را خلق كرده‌ايم و اين امكان و اقتدار را نيز داريم كه به همان سادگي! دنياي كوچك‌مان را تخريب كرده و از بين ببريم. انگاري گستردگي بي‌اندازه‌ي روابط آزاد در اين فضا، ما را منزوي‌تر مي‌كند در طولاني مدّت ...

* اين يادداشت را مقدمه فرض كنيد براي يك‌سري حرفهاي ديگر ... 

پي‌.نوشت)؛ دخترك كه بي‌خيال اين حرف‌هاست انگاري. به روز است امروز هم!


|+| شنبه 1387/02/21 | برچسب: وبلاگستان | 

 

 

يا اينكه، معروف مي شويم!!!

گزيده وبلا‌گي: حال و هواي وبلا‌گستان دلگير است. اين روزها اندوه از وبلا‌گ‌ها مي‌بارد و دليل دارد فراوان و بسيار. شايد براي چنين فضايي آغاز گزيده وبلا‌گي امروز از <چهار ستاره به صبح> مناسب آيد كه شعر مشهور اين روزها را بازنويسي مي‌كند؛ <اعتراف مي‌كنم، پس يكي ديگر هستم.> بعد مي‌توانيد <زندگي در آكواريوم> را تجربه كنيد كه از درد <مهاجرت از كشور> مي‌نويسد و مي‌گويد كه <اينجا ايرانيان، از ياد مي‌برند.> نقد بلند او را بخوانيد و <سايه> را در ادامه ببينيد، با يك پست زيركانه. ماجراي توقيف شرق براي او خاطره‌اي را زنده مي‌كند؛ <موقعي كه من سال‌هاي بلوغ را مي‌گذراندم، محض رضاي خدا هيچ كتابي براي خريدن و خواندن وجود نداشت. تنها انتخاب باقيمانده كتاب‌هاي قديمي قبل از انقلا‌ب بودند اما كتاب‌هاي قديمي هم تمام شدند و خوشبختانه روزنامه كيهان من را از اين باور نجات داد كه ديگر هيچ داستان فارسي نوشته نمي‌شود چون يك ستون را اختصاص مي‌داد به يك قسمت از كتاب يك نويسنده جديد و بعد توضيح مي‌داد كه چقدر نويسنده ‌اين داستان منحرف و خودفروخته است و ‌چقدر اين كتاب ضاله است...> اين خاطره كتاب خواني را مي‌شود به <راز نو> ارتباط داد كه گلا‌يه مهاجراني را تكميل مي‌كند. وزير اسبق ارشاد گفت كه <داستان يوسف و زليخاي قرآن هم امروز مجوز نمي‌گيرد> و اين وبلا‌گر در تكميل مي‌پرسد: <حقيقتا آيا اگر مولا‌نا امروز مثنوي معنوي و غزليات شمس را براي گرفتن مجوز انتشار به اداره ‌ارزشيابي ارشاد ارائه مي‌داد، به او مجوز انتشار مي‌دادند؟> تا باب كتاب باز است، <طنازي‌هاي دو ايده‌آليست كم‌توقع>! را از دست ندهيد كه از جي كي رولينگ، اقرارنامه مي‌گيرد و نويسنده هري پاتر را به اعتراف وا مي‌دارد؛ <به دنبال زدودن دين از دل كودكان بودم!> بعد از اين طنز، كمي تلخي را دنبال كنيد با <تلخ مثل عسل> و <سرزمين رويايي.> هر دو تقريبا درباره موضوع‌هاي تلخ اين روزها نوشته‌اند، اولي مي‌گويد: <فشار دارد لحظه به لحظه زياد مي‌شود... ديگر دارد خيلي درد مي‌آيد. ديديد بعضي وقت‌ها آدم از اميدوار بودن خسته مي‌شود؟> سرزمين رويايي هم در <خموشيد خموشيد خموشي دم مرگست> مي‌نويسد؛ <گاهي وقت‌ها از نوشتن درباره بدبختي‌هاي اطرافمان خسته مي‌شويم و مي‌شود فكر كرد گناه ما چيست كه اينگونه زندگي مي‌كنيم؟ آيا تاريخ اين روزهاي ما را دقيق قضاوت خواهد كرد؟> آخرين گزيده‌ها را هم در <يادداشت‌هاي يك خبرنگار> و <نامه‌هايي از تبعيد> و <زخم كهنه> پي بگيريد. يادداشت‌هاي يك خبرنگار با پرسش‌هايي پيرامون ناوگان فرسوده هواپيمايي ايران به روز است، نامه‌هايي از تبعيد هم ماجراي نامزدي هيلا‌ري كلينتون و رهبري سياسي زنان را گريزي تاريخي مي‌زند و در آخر زخم كهنه، نامه‌اي به زخم‌هاي كهنه مي‌نويسد.

لينك به ستون سياست مجازي روزنامۀ اعتماد ملي 


|+| پنجشنبه 1386/05/18 | برچسب: وبلاگستان |