تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

http://www.iran-varzeshi.com/1386/860612/html/147498.jpg

"وقتي كه من شما رو بغل مي‌كنم به شما محبّتي مي‌كنم، بعد فردا شما چاقو مي‌ذاري پشت من يا يه چيزي مي‌گي كه اثر منفي ذاره، اين دل آدم رو مي‌شكونه؛ من اين رفتار رو دوست ندارم. وقتي كه من با صداقت با شما برخورد مي‌كنم و شما به من دروغ مي‌گيد يك بار، دو بار، ده بار، بيست بار ديگه سخت مي‌شه با اين رفتار آدم كنار بياد و كار بكنه، به خاطر اينكه اون اطمينان رو نداره.

من فكر مي‌كنم اين يه ذره الگو شده تو فرهنگ ما. يه چيزي كه منو دلم رو مي‌شكونه هر روز، تو فرهنگ ما دروغ گفتن يك چيز طبيعي شده و مردم خيلي ساده مي‌تونن به چشمت نگاه كنن و بهت دروغ بگن. مي‌تونن به تو خيلي تعارف كنن، خيلي مهربوني كنن، چايي بهت بدن، شيريني بهت بدن و بعد برن پشتت بزنندت و اين به نظر من يه چيزيه كه بايد سعي كنيم عوض كنيم. من نمي‌دونم اين از كجا وارد فرهنگ ما شده. من قبلن اين رو نديدم. پدر من هيچ‌وقت به من دروغ نگفته. من به پدرم دروغ نگفتم. ما خيلي باهوش هستيم. من فقط دوست دارم هوش‌مون رو استفاده كنيم براي چيزهاي مثبت كه به همديگه كمك كنيم كه به مجموعه‌ي فوتبال، به مجموعه‌ي زندگي {كمك كنيم} من اين رو دوست دارم ببينم و اين يه ذره دلم رو مي‌شكونه. "*

*گفت‌وگو با افشين قطبي، همشهري جوان، شماره‌ي ۱۷۰، ص ۳۷

+  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387       | 

"... مدتي است در شبكه جهاني جام‌جم - بهتر كه بگوييم مي‌شود جام جم يك - برنامه‌اي روي آنتن مي‌رود با عنوان <تماشا.> اين برنامه در نگاه نخست به همان جنگ‌هاي تلويزيوني بي‌سروته مي‌ماند كه از اول تا آخر، روالي جز به سخره‌گرفتن شعور مخاطب ندارد، اما اندكي صبر لا‌زم است تا منطق حاكم بر اين برنامه به‌شما بگويد چنين مانيفستي، حداقل در مورد آن، مصداق ندارد. 28 هفته پيش گروه ورزش و تفريحات سالم شبكه جهاني جام‌جم اين برنامه را به‌وقت تهران، ساعت 23 روي آنتن فرستاد. جنگي پازلي كه با كياست طراحش توانست از برنامه‌اي خمود به بخش‌هايي نسبتا جذاب ارتقاء يابد. شايد تنها ايراد اين برنامه، اتاق فكرش باشد كه يك تهيه‌كننده شاعرپيشه، تاروپود آن را بافته است! حميد ابراهيمي كه جوان‌تر از حد تصور خوانندگان اين سطور است، به‌دليل قرابتش با شعر، روال برنامه را هنري ترسيم كرده و اين همان نقطه قوت تماشا است..."

براي خواندن قبل و بعدِ اين پاراگراف كليك كنيد.

:: اتاق فكر ... تهيه‌‌كننده‌ي شاعرپيشه ... جوان‌تر از حد خوانندگان اين سطور ... همين؟؟؟ يعني همين‌قدر كافي‌است در توصيف و تعريف از حميد ابراهيمي؟ بايد يه مجلس بشينين پاي روضه‌ي من دراين‌باره

+  شنبه یازدهم خرداد 1387       | 

books.jpg

زمانه‌ي پُرآشوبي مي‌رسد كه مردم همدمي جز كتاب‌هايشان ندارند.

اين حديث كه به نام امام صادق عليه السلام در صفحه‌ي بسم الله شماره 166 همشهري جوان آمده است حكايت حالِ ماست در اين روزهاي تنهايي كه ما را با كسي رفاقتي خاص نيست الا كتاب! {عكس}

+  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387       | 

عشق  و عاشقي بدون درد و غم نمي‌شود

پيش از اين هزار بار گفته‌ام! نمي‌شود

هر چه حرف مي‌زني بزن كه پيش چشم من‌

هيچ چيزي از قداست تو كم نمي‌شود

آفتاب مهربان روزهاي كودكي!

شب بدون روي تو سپيده دم نمي‌شود

چشم تو اميد روزهاي بعد از اين من‌

چشم هيچ كس به جز تو جام‌جم نمي‌شود

شعر حق مطلب تو را ادا نمي‌كند

«نون» ناز تو بدون «والقلم» نمي‌شود

از شبي كه رفته‌اي به هيچ جاي اين جهان‌

مثل من به هيچ بنده‌اي ستم نمي‌شود

چون امامزاده‌اي غريبه‌ام كه غير تو

هيچ كفتري مقيم اين حرم نمي‌شود

خواستم كه لحظه‌اي بخوابم امشب از تو دور

هر چه پلك روي پلك مي‌نهم نمي‌شود

كم بگو به ياد چشم‌هاي يشمي‌ام نباش‌

سعي كرده‌ام به جان تو قسم نمي‌شود

من تمام عمر گشته‌ام ولي به هيچ وجه‌

هيچ كس شبيه عشق اولم نمي‌شود

هر چه قدر فكر مي‌كنم به هم نمي‌رسيم‌

هر چه قدر استخاره مي‌كنم نمي‌شود

صبر مي‌كنم و دلخوشم به اين كه گفته‌اند

پشت مرد زير بار غصه خم نمي‌شود

من قبول مي‌كنم شبيه عشق و عاشقي‌

شعر و شاعري بدون درد و غم نمي‌شود

 

شاعر: اصغر عظيمي مهر

 

روزنامه‌ي جام جم مورخ 19 / 2 / 1387

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387       | 

IMAGE.2.DASTAN.jpg

قبلن خوانده بودم اين داستان را. روزنامه‌ي جام‌جم چاپ كرده بودش دو سال قبل به گمانم. امشب ديدم كه زهره فرستاده اين عكس را به ايميل‌ام. طفلك بچّه‌هاي حيوونكي ما! ماي مثلن ننه، باباهاي آينده با آن حسنك و كبري و پترس و دهقان فداكار به اينجا رسيديم كه دور از جان، عينهو ... مي‌مانيم چه برسد به كتاب‌هاي دبستان‌هاي مُدرنِ آينده!!!

{سايز بزرگ‌تر عكس}

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387       | 

در سيب از ضمائم روزنامه‌ي جام‌جم درباره‌ي دانش و پزشكي، مقاله‌اي درج شده است با اين عنوان؛ خط‌ شما، معرف شخصيت شماست‌ يا اسرار‌‌ نهفته‌ ‌در ‌نوشته‌هاي ‌شما‌. همان‌طور كه استحضار داريد ما همين ديروز بود كه به شفّاف‌سازي پرداختيم و برايتان نوشتيم كه "از آن دست‌خط خوبِ گذشته، خرچنگ فورباغه‌اي مانده روي دست‌مان. " يعني، الان كلهم شخصيّت ما زير سؤال رفته است ديگر؟ تازه در مقاله‌ي مذكور آمده است؛ "بسياري از متخصصان علم خط‌شناسي در زبان‌ فارسي، بر اين باور هستند كه در زبان فارسي چگونگي نوشتن حروف دندانه‌دار مانند حروف س و يا ش مي‌تواند نشان‌دهنده‌ي شيوه‌ي تفكّر فرد نويسنده باشد." حالا، حسابش را بكنيد كه ما از همان ابتداي سواددارشدن‌مان هيچ‌وقت بلد نبوديم اين دندانه‌ها را بنويسيم و اگر نمره‌مان كم مي‌شد در املا و ديكته، تنها به خاطر همين دندانه‌هاي لعنتي بود كه هم در نشان دادن تعداد‌شان و هم مشخص نوشتن‌شان دچار نقص بوديم. حالا بدبختي وقتي بود كه يك حرف "ب" يا "ت" هم اضافه مي‌شد به اين "س" يا "ش" ما ديگر فاتحه‌مان خوانده بود!!! الان اينا يعني شيوه‌ي تفكّر ما ...؟!

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387       | 

يا آشنايي با يك گونه‌ي نادر شخصيّتي!

كارل يونگ  مردم رو از نظر شخصيّتي به دو گروه كلّي تقسيم‌بندي كرده است؛ يكي، شخصيّت‌هاي درون‌گرا و ديگري، شخصيّت‌هاي برون‌گرا. ايشون يك‌سري ويژگي‌هاي شخصيّتي رو نيز مشخص كردند براي تميز اين دو گروه از مردم! اينجا مي‌توانيد بيشتر بخوانيد درباره‌ي اين عقيده‌ي آقاي يونگ. سؤال من اين است كه اگر يك بنده خدايي اين خصوصيّات* را داشته باشد تكليفش چيست؟ دست‌آخر برون‌گراست يا درون‌گرا؟ يا همان كه خودش مي‌گويد؛ اجتماعي‌ترين مردم‌گريز ِ جهان است!

* اين خصوصيّات؛ زود رنجي، غالبن در رويا، نگراني زياد از بدبختي احتمالي، ناتواني در تصميم‌گيري، زياد پرداختن به خويشتن، پاسخ دادن افراطي به تحسين و تمجيد و به طور كلّي، متوجه‌ي درون خويشتن بودن و در دنياي عمدتن خيالي خويشتن غوطه‌ور شدن، سرعت در انتخاب دوست، غالبن و به آساني خنديدن، بازنده‌ي خوب بودن و به طور كلي متوجّه محرك‌‌هاي بيروني بودن از قبيل عقايد مردم يا موقعيت‌هاي اجتماعي. چنين فردي بر طبق قواعد انعطاف‌پذيري زندگي مي‌كند. احساس‌ها و هيجان‌هاي خود را سركوب نمي‌كند. در بيشتر جنبه‌هاي زندگي‌ واقع‌گرا است. در عين پايبندي به ارزش‌ها و اصول اخلاقي و آداب و رسومي كه آموخته است، توانايي برهم زدن تمام آنها را نيز دارد.

+ آشنايي با گونه‌هاي شخصيتي‌، من را بشناسيد (روزنامه جام‌جم، ۱/ ۲/ ۱۳۸۷)

+  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387       | 

عيد سال ۱۳۶۹ يا ۱۳۷۰ بود. سال گوسفند بود. محال است يادم برود اين يكي را. نمي‌دانم از عيدديدني كي در كجا برگشته بوديم، توي خيابان، همين ميدان امام، روي ميز آن دكه‌ي روزنامه‌فروشي، كلّي اصرار كرده بودم تا برايم يكي از آن گل‌آقا ها بخرند. جلدش سورمه‌اي رنگ بود با شاغلام و يك گوسفند و از اين ابرهايي كه حرف‌ها و شعرهاي شاغلام و گل‌آقا را مي‌نويسند داخل آن؛ شعرش همان بود كه مي‌گفت ارباب خودم سلام عليكم ... سلاخ خودم سلام عليكم ...

اينكه، شماره‌هاي نوروز نشريّات گل‌آقا با عنوان شماره‌ي آخر به چاپ برسد. حتّا، براي من كه خواننده‌ي پر و پا قرصِ گل‌آقا نبوده‌ام، به دليل آن عيد كودكي‌ام، كه با همان سوادِ اندك سوّم ابتدايي‌ام!!! همه‌ي روزهايش پي گل‌آقاخواني گذشته بود يك‌جورايي غم دارد ...

پي.‌نوشت)؛ بهانه‌ام لينكي بود در پيوندهاي روزانه‌ي خانوم دكتر احمدنياي عزيز در وبلاگ از زندگي؛ سایت گل آقا در سال نو! 

+  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387       | 

نوشتن كه برنمي‌آيد از ما! ولي، مونتاژمان قوي است!! اگر نمي‌توانيم كتاب بنويسيم خودمان، مي‌توانيم بسازيم!!! براي كتاب ساختن به پول و مواد خاصي نياز نيست! مگر همين روزنامه‌هايي كه تاريخ مصرف‌شان گذشته است. توي روزنامه‌ها مي‌گرديد پي داستان‌هاي كوتاهي كه چاپ شده‌اند و صفحات موردنظر را جدا كرده، كنار هم گذاشته و منگنه مي‌كنيد به هم. اين‌طوري مي‌شود كه آدم مفت و مجاني براي خودش يك كتاب مي‌سازد. مجموعه‌ا‌ي از داستان‌هاي كوتاه نوشته‌ي نويسندگان دنيا! چقدر هم خواندني هستند و زيبا اين داستان‌هايي كه در ضميمه‌ي پنج‌شنبه‌هاي مرحوم روزنامه‌ي شرق چاپ شده‌اند. كتابي كه من ساخته‌ام سيزده داستان دارد؛ بچه(الي اسميت)، بازگشت(فرزانه كرم‌پور)، صدا(راينر ماريا ريكله)، راه و رسم نويسندگي (اوري مور)، تلفن (شقايق قندهاري)، دفترچه يادداشت(نورمن ميلر)، شب آخر در ويورلي هيلز (دبي كان)، دو سرعت پنجاه ياردي (ويليام سارويان)، حكايت كشتي اقيانوس پيما(ژرار دونروال)، وداع در جبهه (رويا مهر)، رستم و سهراب (جمال ميرصادقي)، و من اتو مي‌كنم (تيلي اولسن)، تمام شب (پتر اشام) و با وجود بوي گندِ كاغذ مانده‌ي اين روزنامه‌ها و سرفه‌هاي زيادِ متوالي، خيلي خوشم آمده است از داستان‌هاي كتابي كه ساخته‌ام.

+  شنبه هجدهم اسفند 1386       | 

:: يادم هست بيشتر همين تيتر مصاحبه با محمد چرمشير  ِ نمايشنامه‌نويس را دوست داشتم كه گفته بود مي‌خواهد توانايي را جايگزين استعداد كند در كارگاه‌هاي آموزش نمايشنامه‌نويسي‌اش. او معتقد است: "هر كسي بايد به نوع خودش، به جنس خودش، به روش خودش به امر نوشتن برسد." و "دانشجو بايد درباره‌ي همه‌ي آنچه مي‌داند، فكر مي‌كند و باور دارد، بنويسد و از اين طريق بيان آنچه در ذهن دارد را ياد بگيرد." *

:: يكي از معيار‌هاي جمال ميرصادقي براي پذيرفتن شاگرد شرط داستان‌خوان بودن است. به نظر او آدم‌ها دو دسته هستند؛ آنهايي كه داستان مي‌خوانند و آنهايي كه نمي‌خوانند. آدم‌هاي داستان‌خوان، اگر بخواهند نويسنده مي‌شوند. **

 

* ضميمه‌ي روزنامه‌ اطلاعات، ۳۰/ ۱/ ۱۳۸۵

** ضميمه‌ي نسل‌سوم، روزنامه‌ جام جم، ۲۴/ ۵/ ۱۳۸۵

+ عنوان تزئيني است. نمايشنامه‌اي دارد اين آقاي محمد چرمشير به همين نام.

+  جمعه هفدهم اسفند 1386       | 

    456.png

:: روسری‌ام را برداشتم و دور گردنش انداختم و آنقدر فشار دادم تا جانش درآمد. بعد هم با چاقو او را تكه تكه كردم و هر تكه را جایی از كوچه و خیابان انداختم.

:: روز حادثه ابتدا او را خفه كردم. سپس با چاقو چند ضربه به بدنش زدم. بعد از قتل هم جنازه‌اش را با زنجیر از سقف آشپزخانه آویزان كردم و او را دار زدم.

صفحه‌اي است از مرحوم روزنامه‌ي شرق، گفت‌و‌گو با پنج زن زنداني. جرم همه يكي است؛ شوهركشي! حرف‌هايشان زيادي ناخوشايند است هم بابت شرايط فعلي ايشان و هم شرايط قبلي. قتل و دلايل قتل. مخصوصن وقتي دارند توضيح مي‌دهند كه چطوري كشته‌اند آن شوهر بخت برگشته را. آدم همين‌طوري هاج و واج مي‌مونه كه ... مي‌گن عشق باعث تعالي روح مي‌شه و آدم عاشق منصف است و باگذشت و فلان و بهمان! كاري ندارم به اين‌كه عشق بعد از ازدواج اسمش خيانته يا هر چي ... اما، اين تعبيرهاي ذهني ما درباره‌ي عشق و دوست داشتن به يه بازنگري اساسي نياز داره انگار!  و قوانين هم!!!

:: بر اساس یك پژوهش میدانی كه از بند قتل زنان در زندان اوین به عمل آمده است، ۸۰ درصد قتل‌های انجام گرفته توسط زنان به خاطر ترس از شوهر، تحقیر شدن مكرر و آزار جنسی بوده است. زنان همسركش با نقشه قبلی و در پی مدت ها تحمل شرایط خانوادگی، همسران خود را شخصاً و یا با كمك مرد دیگری به قتل رسانده اند. فقر، بیكاری، اعتیاد و خیانت نیز از مواردی است كه همواره در ایران باعث شوهركشی می شود. بر اساس تحقیقات بیشتر زنان شوهركش از كمبود محبت در رنج بوده اند. ۹۵ درصد زنان پس از قتل همسرانشان نه تنها پشیمان نبودند، بلكه در بازجویی‌ها اعلام كرده‌اند اگر زمان باز می‌گشت باز هم اقدام به قتل همسرشان می‌كردند، در حالی‌كه بسیاری از مردان بعد از قتل ابراز پشیمانی كرده‌اند. نتایج بررسی پدیده همسركشی در ۱۵ استان كشور نیز نشان می‌دهد ۶۷ درصد قتل مردان به دست همسرشان به علت خیانت خیانت مرد یا رابطه نامشروع زن با مرد بیگانه و ۳۳ درصد واكنش در برابر خشونت مرد، حمله ناگهانی یا تهدید از سوی او بوده است.*

خب، يعني آقايان عزيز! حواس‌تون رو جمع كنين! زن جماعت رو نترسونين. تحقير نكنين. آزار جنسي رو هم بي‌خيال بشين. فقير نباشين لطفن. بيكار و معتاد و خائن هم. وظيفه‌ي شما فقط محبت است و محبت و محبت! مستحضر هستين كه پيشموني هم راست كار زن جماعت نيست. بعدن حرفي در نيآد ازش! از ما گفتن بود! حالا خود دانيد!!! به امتحانش نمي‌ارزه حضرت عباسي!


* روزنامه شرق، ۱۰/ ۵ / ۱۳۸۵

+  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386       | 

 

مي‌خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،

با آزادي در كنار تو باشم،

بدون اصرار تو را بخواهم،

با احساس گناه تو را ترك نكنم،

با سرزنش از تو انتقاد نكنم و با تحقير به تو كمك نكنم،

و اگر تو نيز با من چنين باشي، يكديگر را غني خواهيم كرد. 

اين متن از خانوم ويرجينيا ستير است. چه خوب است هر كسي آن را به عنوان اعلاميه‌ي جهاني حقوق من در اتاق خودش نصب كند و هر چند وقت يك بار آن را بخواند.*

 

پ. ن)؛ به رسم معمول، پيش از فرا رسيدن ايّام عيد و اين بهار مشك‌بار بايد خانه و دل را تكاند از غبار روزگار و غم خاطر و ... ما نيز در راستاي همين فعل شريف، آستين بالا زده، دست به كار شده‌ايم تا خودمان را خلاص كنيم (و  البته بيشتر مادرمان را!) از اين آرشيوي كه ساخته‌ايم از روزنامه‌هاي نخوانده‌ي عهد شاه وز‌ وزك و تا فعلن. ناگزير، كمي تحمّل كنين ما روزنامه‌مان را بخوانيم.

 

* روزنامه همشهري، ۱۸ مرداد ۱۳۸۵

+  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386       | 

در شمارۀ اين هفتۀ همشهري جوان گزارشي چاپ شده دربارۀ پسر بيست و چند ساله اي كه دارد دكتراي چهره شناسي مي خواند و از اين طريق كلي خدمت كرده است به خلق خدا! اين آقاي دكتر حرف جالبي زده كه كلي به مذاق من خوش آمد! مي گفت: " آدم هاي زيبارو اخلاق بهتري دارند. " البته خودش بعدن مي گويد كه اين مطلق نيست. يعني گاهي زيباروهاي گند دماغ هم پيدا مي شوند! منتها، معيارهاي زيبايي در چهره شناسي تفاوت دارد با معيارهاي عامۀ مردم! مثلن، تصور غالب اين است كه بيني قلمي باريك و ظريف و سر بالا زيباست! اما، در چهره شناسي هر چه بيني بزرگ تر و گوشتي تر باشد بهتر است! زيباتر است! قبلن يك جايي خوانده بودم كساني كه بيني بزرگي دارند خوش شانس هستند اما خب، اين كه آقاي دكتر مي گويد حرفِ ديگري است و قابل توجه ايضاً!

+  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386       | 

غم يا شادي؟

* «جهان براى كسانى كه مى انديشند، كمدى و براى آنان كه احساس مى كنند، تراژدى است.»
(هوراس والپول)

* روزنامه ايران 27 / 5 / 1386

** سرچشمۀ ادبيات وحشت

+  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386       | 

 

عشق در يك تصوير سه بعدي عنوان مقاله اي بود در همشهري جوان - شمارۀ ۱۳۰ كه به نقل از استرنبرگ - روانشناس و نظريه پرداز معروف عشق - در آنجا آمده است؛ يك عشق كامل سه بعد دارد: وفاداري، صميميت و هوس  و ادامه مي دهد؛ براي داشتن يك ازدواج موفق، علاوه بر عشق، لازم است كه آدم هويت شغلي، جهان بيني مشخص، بلوغ اجتماعي و شناخت نسبي نسبت به جنس مخالف نيز داشته باشد.

همشهري جوان

+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386       | 

ليلي گلستان؛ «همه‌ي عمر فکر کرده‌ام اگر ارضاي شخصي نداشته باشي، نمي‌تواني ديگران را راضي کني. اگر خودت خوشحال نباشي، نمي‌تواني ديگران را هم خوشحال کني. خودم و رضايت خودم شرط اول زندگي‌ام بود. هنوز هم هست.
مادرم که از نسل ديگري بود، رضايت شخصي را در راضي کردن ديگران مي‌ديد، اما نمي‌دانست که کسي که قرار است راضي شود، در پشت ذهنش مي‌داند که مادرم خودش راضي نيست.
يادم مي‌آيد تازه موز به ايران آمده بود. مادرم دو عدد موز خريده بود. يکي را به من داد و يکي را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزه‌ي زهرِمارِ آن موز را فراموش نمي‌کنم. حالا اگر خوش نصف موز را خورده بود و نصف ديگر را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟چرا خيلي بهتر بود.»

 منبع

عكس

خودش است: ليلي گلستان

+  جمعه بیست و ششم مرداد 1386       | 

 تمساح

" نمى دانم... يك معشوق خيالى هست كه همانى هست كه دلت مى خواهد. هر وقت دلت مى خواهد با او قهر كنى، هر وقت مى خواهى آشتى كنى، نازش را بكشى. يك معشوق خصوصى كه هيچ مزاحمتى براى آدمى ندارد. جسم نيست و نيازمندى هاى يك آدم واقعى را ندارد. با هم هيچ اختلاف عقيده اى نداريم، بحث سياسى نمى كنيم، هميشه دم دست است، مرا نمى گذارد و برود. وقتى نمى خواهمش نيست و وقتى مى خواهمش هست...
اين كه مى گوييد معشوق تان نيست، كنيزتان است!
آره... شما درست مى گوييد... اما بگذاريد من هم متقابلاً بگويم كه كلفت او هستم.
كلفت؟!
بله، چون نوكر فقط روزها در اختيار ارباب است ولى كلفت روز و شب متعلق به اوست. " *

* تمساح با شاخه گلي سرخ

عكس

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386       |