
"وقتي كه من شما رو بغل ميكنم به شما محبّتي ميكنم، بعد فردا شما چاقو ميذاري پشت من يا يه چيزي ميگي كه اثر منفي ذاره، اين دل آدم رو ميشكونه؛ من اين رفتار رو دوست ندارم. وقتي كه من با صداقت با شما برخورد ميكنم و شما به من دروغ ميگيد يك بار، دو بار، ده بار، بيست بار ديگه سخت ميشه با اين رفتار آدم كنار بياد و كار بكنه، به خاطر اينكه اون اطمينان رو نداره.
من فكر ميكنم اين يه ذره الگو شده تو فرهنگ ما. يه چيزي كه منو دلم رو ميشكونه هر روز، تو فرهنگ ما دروغ گفتن يك چيز طبيعي شده و مردم خيلي ساده ميتونن به چشمت نگاه كنن و بهت دروغ بگن. ميتونن به تو خيلي تعارف كنن، خيلي مهربوني كنن، چايي بهت بدن، شيريني بهت بدن و بعد برن پشتت بزنندت و اين به نظر من يه چيزيه كه بايد سعي كنيم عوض كنيم. من نميدونم اين از كجا وارد فرهنگ ما شده. من قبلن اين رو نديدم. پدر من هيچوقت به من دروغ نگفته. من به پدرم دروغ نگفتم. ما خيلي باهوش هستيم. من فقط دوست دارم هوشمون رو استفاده كنيم براي چيزهاي مثبت كه به همديگه كمك كنيم كه به مجموعهي فوتبال، به مجموعهي زندگي {كمك كنيم} من اين رو دوست دارم ببينم و اين يه ذره دلم رو ميشكونه. "*
*گفتوگو با افشين قطبي، همشهري جوان، شمارهي ۱۷۰، ص ۳۷









