
در جريانِ داستان ورزشكار شدنِ ما بوديد، اين را هم بدانيد كه زين پس، ديگر نميخواهيم ورزشكار بشويم!!! اصلن يك همچو آدمي عينهو ما، با اين جثهي نحيف و سي و شش كيلو وزنِ ناقابل و بدغذايي مفرط و Hyperactivity زياد و با كمترين استعدادِ چاقي! {و البته رشد!} ميرود كلاس آيروبيك؟!!! ما حتّا زورمان نميرسد اين دمبلها را بلند كنيم!!! هرچند در اين يكماه كلّي مسرور شديم بابتِ ديدار مجدّد دوستان و همشاگرديهاي مدرسهي ابتداييمان ولي، بسمان است ديگر ...
{عكس}




به مقادير متنابهي دويدهايم با يكسري حركات نرمشي! يادم نميآيد هيچوقتِ زمانِ تحصيل توي هيچ ساعتِ ورزشي تن به نرمش داده باشم كه حالا ... بعدِ اين يكسال عملن بيهيچ تحرّك به قدر همهي زندگيام ورجه وورجهي شديد ميكنم و بس كه دستها و پاهايمان را باز و بسته كرديم من فقط يك موجودِ خستهي درماندهام حالا! تازه مشكل اينجاست كه بانوانِ همراه همگي بيشتر از 70 كيلو وزن گرامي دارند و هدفشان يكي است؛ زودودنِ اين ميزانِ جرم از بدنشان! بعد مثلن يكحركاتي انجام ميشود براي كوچك كردن سينههايشان و الي آخر! ما هم دو به شك ماندهايم اگر انجام بدهيم كه چيزي باقي نميماند از ما بعدِ چند جلسهي ديگر ... راستي، به قولِ معلّم زبانمان اينها كه ورزش نيست، exercize است!!! ما هم exercizer شدهايم و نه ورزشكار! ضمنن، يكي از همكلاسيهاي مدرسهمان هم آمده بود براي ثبتنام درحاليكه چهرهاش صد سال بزرگتر از سن حالايمان مينمود و يك فرزندِ پسري كه هزار ماشاءالله قد و اندازهي ما!!! كلّي متعجّب مانده بوديم! بامزهاش اين بود كه ما را به عادتِ همان كلاس چهارم دبستانمان به اسم فاميلي صدا كرد!
