تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

در جريانِ داستان ورزشكار شدنِ ما بوديد، اين را هم بدانيد كه زين پس، ديگر نمي‌خواهيم ورزشكار بشويم!!! اصلن يك همچو آدمي عينهو ما، با اين جثه‌ي نحيف و سي‌ و شش كيلو وزنِ ناقابل و بدغذايي مفرط و Hyperactivity زياد و با كمترين استعدادِ چاقي! {و البته رشد!} مي‌رود كلاس آيروبيك؟!!! ما حتّا زورمان نمي‌رسد اين دمبل‌ها را بلند كنيم!!! هرچند در اين يك‌ماه كلّي مسرور شديم بابتِ ديدار مجدّد دوستان و همشاگردي‌هاي مدرسه‌ي ابتدايي‌مان ولي، بس‌مان است ديگر ...

{عكس}


|+| یکشنبه 1387/02/22 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

varzesh-3.jpg

جلسه‌ي ۱۱اُم در بي‌حوصلگي سپري شد.

جلسه‌ي ۱۲‌اُم نيز آنچنان گذشت كه جلسه‌ي دهم!!!


|+| چهارشنبه 1387/02/18 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

امروز همان‌طور گذشت كه آن جلسه‌ي سوّم. منتها، با كمي غم و افسردگي. دوستان سفارش كرده‌اند ورزش را ترك نكنيم و تقويت كنيم خودمان را تا نتيجه‌ي مفيد بگيريم از اين همه زحمت. چند روز قبل، وقتِ رد شدن از خيابان، در حين حركت بود كه خواب غالب شد بر پايمان و خودمان كه متوقّف شديم هيچ! يك لشكر خودروي عصباني را هم معطل كرديم تا بعد از چند دقيقه توانستيم كشان كشان حركت بدهيم پاي به خواب رفته‌مان را. زين پس، خرما مي‌خوريم با موز و ويتامين ب.


|+| پنجشنبه 1387/02/12 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

امروز قبل از شروع نرمش، نشسته بوديم به حرف با دوستان، در اين ميان دختري، كه عينهو ني قليان مي‌ماند، يكهو با شگفتي محض پريد وسط حرف‌مان كه: واقعن شما متولّد شصتي؟ ما هم مات و مبهوت خيره مانديم بهش و گفتيم: آره خب. دخترك هي مي‌زد روي پايش و پُشتِ هم تكرار مي‌كرد: واي خداي من! باورم نمي‌شه! بعدتر گفتش كه با دوستش، كه غايب بود امروز، كلّي درباره‌ي ما حرف زده‌اند و حدس‌شان اين بوده كه بنده دست‌بالايش، متولّد ۶۹ يا ۷۰! هستم. اين را كه مي‌گويد، سالن پُر مي‌شود از صداي خنده‌هايم! مي‌پُرسمش: حالا خودت چند سالته؟ وقتي مي‌شنوم كه متولّد ۶۸ است خودش،  دوباره مي‌پُكم از خنده. دخترك امّا، جدّي است و هنوز متعجّب و دارد مي‌گويد مرجان (همان دوستِ در غيبت‌اش) اگر بفهمد شاخ در مي‌آورد حتمن!!! ما ديگر مانده‌ايم چه بگوييم، خنده‌مان را هم خفه مي‌كنيم در كام! موضوع سن و سال و قد و اندازه‌ي ما بسي واجد اهميّت است انگار! 


|+| سه شنبه 1387/02/10 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

راه راه به آدم مي‌گن تو چرا اومدي ورزش؟! حوصله داري؟! هيچي نمي‌گم. لبخند مي‌زنم الكي. دلم مي‌خواد بگم اصلن هم حوصله ندارم. فقط يه بار ديگه اين رو بگين كه تو چرا مي‌آي ورزش؟! اون وقت هر چي ديدين از چشم خودتون ديدين!!! بعد، توي آينه، چشمم كه مي‌افته به هيكلاشون، ماشاالله همگي بالاي هفتاد، هشتاد كيلو هستند، يه كمي ته دلم مي‌لرزه ...


|+| یکشنبه 1387/02/08 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

rabbit_dom_nz2_1a.gifپديده‌ي امروز كلاس‌مان يك عدد خرگوش نازنين بود كه متعلّق بود به مربي‌مان و ما كلّي بازي كرديم با آن و شاد شديم از اين جهت. چرا كه معصومه در طفوليّت‌مان هميشه يك خرگوشي، جانوري، چيزي داشت كه از آن نگهداري مي‌كرد و همبازي‌مان بود. امّا، ما به دليل تعدّد نفراتِ خانواده‌مان در كسوت خواهر و برادر اين شناس را نداشتيم. در عوض، پدر و مادر معصومه به جاي اينكه هي بروند از بيمارستان خواهر و برادر بخرند، هي خرگوش مي‌خريدند كه هيجان بيشتري داشت و دردرسر كمتري! امروز ياد بچّگي‌مان افتاده بوديم كلّي! بيست سال خاطره! آدم فكرش را كه مي‌كند مي‌بيند خيلي زمان گذشته .. اووووووه .. كي از آن شش سالگي رسيديم به اينجاي زندگي‌مان ...  


|+| پنجشنبه 1387/02/05 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

اين كلاس ِ ورزش رفتن در محله‌ي خودمان باعث شده است تا ما دوستان هم‌كلاسي و هم‌مدرسه‌اي‌مان را زيارت كنيم. امروز يكي از بچّه‌هاي كلاس پيش‌دانشگاهي‌‌مان هم تشريفش را آورد براي نرمش و ورزش! درحالي‌كه او نيز چونان آن ديگر دوستان‌مان يك غولي شده بود اين هوااااااااااااااااااااا. ما اصلن نشناختيم او را در آن هيئت و با تاپ و شلوارك! گفت به خاطر زايمان اين‌طوري شده است!ضمن‌اينكه، كم كم دارد حوصله‌مان سر مي‌رود!  امروز اعلام كردند داستان كلاس رقص مبحث جداگانه‌اي است و شهريه‌اش سواي اين كلاسي است كه ما شركت كرده‌ايم در آن. علاقمندان بايد مبلغ بيشتري را پرداخت كنند و فهذا. خدا رو شكر. اين بخش رقص اصلن موردعلاقه‌ي ما نبود. بهتر. مهم‌تر اينكه، امروز دُخمل‌مان، باعث شد تا ما محك بزنيم محبّت مادرانه‌مان را و بفهمم استعدادش را ندارم اصلن. داستان از اين قرار بود كه ناديا جيش‌اش گرفت و رضايت نداد از دستشويي باشگاه استفاده كند. پريد بغل ما كه برويم خانه‌ي شما، من جيش كنم. ما هم عنر عنر، طفل در بغل، سه طبقه پله را بالا رفتيم و بعدِ رسيدن به هدف، خانوم ناديا خانوم، لبخند مليحي تحويل‌مان دادند و گفتند: الكي گفتم. من جيش ندارم. بريم برام شيريني بخر! ما را مي‌گويي؟! كم مانده بود از پنجره پرتاب كُنيمش پايين! گفته باشم من تا اطلاع ثانوي مادر نمي‌شوم!


|+| سه شنبه 1387/02/03 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

در پايانِ اين‌سري از نرمش‌هاي ژانگولرانه كه هدف از آنها، بيشتر شكم‌زُدايي بود، بخش ويژه‌ي كلاس امروز، رقص بود. ما كه اصولن بي‌هنر هستيم. اين رقص هم روي آن بي‌هنري‌هاي قبلي. زنانِ حاضر امّا، كلّي ذوق كرده بودند از اين بابت كه ما ملتفت نشديم چرا؟ بي‌حوصله، ايستاديم تا رقص بفرمايند و كف‌زدن‌مان هم نمي‌آمد اصلن!


|+| یکشنبه 1387/02/01 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

Aerobic3.jpg

 آن همكلاسي‌ام در دبستان نيز اضافه شده است به جمع‌مان. الناز با آن پسرش، پارسا، كه يه كله كوتاه‌تر از من است. الناز درباره‌ي رنگ و نوع و فلانِ مِشِ موهاي معصومه (تنها رفيقِ صميمي من از بچّگي‌ام كه سابقه‌ي دوستي‌مان به بيست سال مي‌رسد.) سؤال مي‌كند. ما مي‌خنديم و در همين حين، معصومه مي‌گويد كه مثلن سوزني پُر است مِش‌اَش! بعد هم، دوباره با هم مي‌خنديم به اينكه الناز از همان بچّگي‌مان فقط دنبالِ رنگ‌مو و تيپ و شوهر و اينا بود. الحق، موّفق هم شد با اين پسرش. تصوّرش هم سخت است؛ مثلن منم پسري داشته باشم اندازه‌ي پارساي الناز! غش مي‌كنم از اين خيال! ما هم سوژه‌ي خنده شده‌ايم ميان اين زن‌هاي چاق! البته، به قول الناز پهلوون! خودش هم، پهلوون‌ترينِ كلاس است. مربي‌مان هي دور بخش‌هاي مختلفِ بدنِ آنها را اندازه مي‌گيرد و ما را هم در اين خصوص آدم حساب نمي‌كند! خُب، منم دلم مي‌خواهد يه كوچولو وزن كم كنم محض تنوع! بس كه هميشه سي و هشت كيلو بوده‌ام؛ نه كمتر و نه بيشتر!  وقتِ رفتن، مربي‌مان صدا مي‌زند مرا و مي‌شنوم كه دارد توي گوشم زمزمه مي‌كند: ببخشين خانوم! شما مگه چند سالتونه؟ ما هم خجالت نمي‌كشيم بلند مي‌گوييم: اينقدررررررررررر!


|+| جمعه 1387/01/30 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

sleep.jpg

در كمال تعجّب! از بعدازظهر ديروز كه سر مبارك‌مان را گذاشتيم روي بالش تا همين حالا كه كمي مانده به پنج صبح در خوابِ خوش بوديم. جلسه‌ي سوّم پريد!!! خوابِ خوبي بود.

* عكس + اين دو تا عكس رو هم ببينين؛ چقدرم معصوم ... {اين و اين} و این تا شما خيال نكنين خوابيدن‌هاي خوش و خوبِ ما عينهو اين خانوم ِ مُرفه بي‌درد است. ما همچون اليور تويست به بستر مي‌رويم؛ گرسنه و تشنه و خسته!!! (اين عكس در راستاي خودآبروبَري تا ظهر اينجا مي‌ماند.)


|+| چهارشنبه 1387/01/28 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

varzesh1.jpgبه مقادير متنابهي دويده‌ايم با يك‌سري حركات نرمشي! يادم نمي‌آيد هيچ‌وقتِ زمانِ تحصيل توي هيچ ساعتِ ورزشي تن به نرمش داده باشم كه حالا ... بعدِ اين يك‌سال عملن بي‌هيچ تحرّك به قدر همه‌ي زندگي‌ام ورجه وورجه‌ي شديد مي‌كنم و بس كه دست‌ها و پاها‌يمان را باز و بسته كرديم من فقط يك موجودِ خسته‌ي درمانده‌ام حالا! تازه مشكل اينجاست كه بانوانِ همراه همگي بيشتر از 70 كيلو وزن گرامي دارند و هدف‌شان يكي است؛ زودودنِ اين ميزانِ جرم از بدن‌شان! بعد مثلن يك‌حركاتي انجام مي‌شود براي كوچك كردن سينه‌هايشان و الي آخر! ما هم دو به شك مانده‌ايم اگر انجام بدهيم كه چيزي باقي نمي‌ماند از ما بعدِ چند جلسه‌ي ديگر ... راستي، به قولِ معلّم زبان‌مان اينها كه ورزش نيست، exercize است!!! ما هم exercizer شده‌ايم و نه ورزشكار! ضمنن، يكي از هم‌كلاسي‌هاي مدرسه‌مان هم آمده بود براي ثبت‌نام درحالي‌كه چهره‌اش صد سال بزرگ‌تر از سن حالايمان مي‌نمود و يك فرزندِ پسري كه هزار ماشاءالله قد و اندازه‌ي ما!!! كلّي متعجّب مانده بوديم! بامزه‌اش اين بود كه ما را به عادتِ همان كلاس چهارم‌ دبستان‌مان به اسم فاميلي صدا كرد!


|+| دوشنبه 1387/01/26 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! | 

varzesh2.jpg

حالا من نمي‌دانم اينكه هي ملّت ورزش ورزش مي‌كنند يعني چه؟! وقتي اين خانوم مرّبي ما يك هيكل دارد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. اگر قرار است اين ورزش كردن يك آثاري هم داشته باشد بر تن و اندام آدم، ما فقط قدمان كوتاه است كه ارث هم در آن دخيل بوده و گرنه، وزن‌مان اشكال خاصي ندارد و از سيزده‌سالگي‌مان به اين طرف هميشه سي ‌و هشت كيلو بيشتر نبوده‌ايم! شايد هم بعدِ اين كلاس‌هاي مثلن ورزش، عروسي كه دعوت‌مان كرديد، خجالت‌زده‌تان نباشيم ديگر، بلكه ديديد ما هم يك‌روزي رقصيديم!!! البته، اگر جلسه‌هاي بعدي‌ اين كلاس‌هاي ورزش دوباره مصروفِ بازي با اين دُخملِ نازنين‌‌مان نشود! چونان امروز ...


|+| پنجشنبه 1387/01/22 | برچسب: ما، ورزشكار مي‌شويم! |