تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

قدم‌بخير مادربزرگ من بود در همان مكان و در ميانِ همان شخصيّت‌هايي روايت مي‌شود كه مجموعه داستان اژدهاكُشان از آن حدود و حرف‌ها برخواسته بود منتها، به نظر من، كمي ضعيف‌تر بود داستان‌هاي اين مجموعه! يعني، بدون پيش‌فرض قبلي هم، از نوع روايت و نثر مشخص است كه كدام كتاب اوّل يوسف عليخاني است و كدام كتاب بعدي.

نمي‌دانم مردم امروز چقدر علاقه دارند براي خواندنِ داستان‌هايي كه پر از حرف و حركت‌هاي عادي و ساده و خرافه و باورهاي عاميانه است؟ ولي، هرچقدر كه ما در دلِ شهر و تمدن زندگي كنيم باز هم جلوتر از دماغ ما، عدّه‌اي هستند كه در روستاهايي زندگي مي‌كنند كه كمي مانده به مرز خالي از سكنه شدن، برسند و اين عدّه، داستان‌هاي خودشان را دارند كه تفاوت‌هاي چشمگيري دارد با حكايت‌هاي شهري كه پُر از اضطراب‌ها و استرس‌هاي ناشي از آسيب‌هاي اجتماعي و خانوادگي و اقتصادي هستند.  آقاي عليخاني دربارۀ اين نوع از زندگي، داستان مي‌نويسد. نوعي از زندگي كه انديشه و فلسفۀ پيچيده‌اي ندارد و با يكسري تصورهاي قالبي و انديشه‌هاي كهنه ساخته شده است.

شايان ذكر است كه اين كتاب برگزيدۀ جشنوارۀ بين‌المللي روستا (۱۳۸۲) و نامزد دريافت جايزۀ ادبي صادق هدايت و بيست و دومين دوره‌ي كتاب سال ۱۳۸۲ نيز بوده است.

نويسنده در قدم‌بخير ... اصرار بي‌اندازه دارد بر استفاده از لحن و لهجۀ محلي مردمان ميلك كه روستايي است در حوالي قزوين تا حدي كه درك معناي بعضي از واژه‌هايي كه مردمِ ميلك در حرف و صحبت خويش به كار مي‌برند، بي مدد آن پي‌نوشت‌هاي توضيحي محال است اصلن. مگر اينكه آدم يك رگِ قزويني داشته باشد و كمي تجربۀ شنيداري يا گفتاري در زمينۀ چنين گويشي. {مثلن دولميزي كه يعني دولُپي با زنِ سرنده‌اي كه يعني زن تنها} هرچند درك بيشتر كلمات نيز، اگر اعراب‌گذاري شده بود متن، كاري نداشت و ديگر لزومي نبود به پي‌نوشت‌نويسي. {مثلن بشين، بشين كه در حالت عادي مفهومي كه از آن منتقل مي‌شود، به معناي نشستن است. درحالي‌كه، در اين داستان به معناي رفتن است. به نظر من، اگر آن فتحۀ ناقابل اعمال شده بود در متن، ديگر ضرورت نداشت كه نويسنده، ارجاع بدهد به پي‌نوشت.} البته، كلماتي هم بود كه من متوجۀ مفهوم آنها نشدم و پي‌نوشت و پس‌نوشتِ توضيحي نيز دركار نبود براي شيرفهم‌شدن. {مثلن ورزان يا تلار} حتا، با اينكه من مي‌دانم واره چيست؟ اما، بهتر بود كه نويسنده كمي هم مخاطب طفلك را درنظر مي‌گرفت كه شايد بي‌خبر باشد از واره و سردرنياورد از آنجاي گفت‌وگوي داستانش در صفحۀ ۴۲. هرچند، گاهي جملاتي لهجه‌دارِ قشنگي هم ساخته است آقاي نويسنده مثلن "كبلايي پاترس پاترس رفت جلوتر" يا "بلند كه شد، انگشت‌هاي دو دستش آن‌قدر باز شد كه بتواند فوت دهانش را بمالد روي سر و صورتش و تند تند و پس پسكي از صحن درآيد." ص ۹

قدم‌بخير مادربزرگ من بود

قدم‌بخير مادربزرگ من بود

نوشتۀ يوسف عليخاني. تهران: نشر افق. چاپ دوم. ۱۳۸۶، ۱۰۴ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان 

مرتبط‌جات؛ كليك كنيد اينجا


|+| سه شنبه 1387/04/18 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

"داستان هاي كتاب حاضر، كه بيش از اين جايي به چاپ نرسيده‌اند، نخستين تجربيات داستان‌نويسي او به شمار مي‌روند. "كتاب هول" نامي است كه به كليّت اين مجموعه داده شده، مجموعه‌يي كه در آن آميزه‌ي دروغ و راست، يأس و سرخوشي و واقعيت و خيال در متن روايت‌هايي از ناهمزباني آدم‌هاي امروز و ديروز در هم تنيده شده است."*

براي من بيشتر اين جالب بود كه خانوم شيوا مقانلوي عزيز در نخستين تجربيات داستان‌نويسي‌اش چقدر موفق‌تر بوده است نسبت به مجموعه داستان دود مقدس كه خسته‌كننده بود و من، زياد دوست نداشتم آن كتاب را. طوري كه من يكسره خواندنمش به كل در كمتر از ۵۰ دقيقه! كتاب هول شامل ده داستان است با اين عناوين؛ سيگاركشان، كتيبه، عطش، زنده‌ياد كلئوپاترا، مرد عنكبوت، همسايه، اباطيل، مرگ و دوشيزه، مزاحمان و عروسك.

به نظر من، نثر كتاب خيلي خوب است. با تأكيد زياد بر خيلي خوب! اگر خاطرتان باشد، نوشته بودم كه قصدم بر اين است كه عشق روي چاكراي دوم را بخوانم. ولي، بعد از بيست دقيقه تلاش! قبل از اينكه كتاب را كلهم شهيد كنم با هي ناخنك زدن به داستان‌هاي مختلف و دست‌آخر نخواندن! آن را كنار گذاشتم و كتاب هول را دست گرفتم تا بخوانم. من دربارۀ تم و ايدۀ هيچ‌كدام از اين دو كتاب، پيش‌زمينۀ ذهني نداشتم و تنها عاملي كه مانع از خواندن عشق روي چاكراي دوم شد، نثر ناخوب بود. دقيقن، همان عاملي كه در كتاب هول انگيزه شد براي خواندن.

ضمن اينكه فضاي سورئالِ داستان‌هاي اين مجموعه جالب است به ويژه زنده‌ياد كلئوپاترا و اباطيل. البته، من داستان همسايه و مرگ و دوشيزه را هم دوست داشتم.

دربارۀ عنوان كتاب در اينجا خواندم كه نوشته بودند؛ "عنوان كتاب هم برايم گنگ است: يعني كتاب هول هولكي است؟ يا كتاب ترسناك است؟" هر چند دربارۀ دود مقدّس نيز، من متوجه نشده بودم (و نشده‌ام) كه عنوان آن از كجاي كتاب و داستان پيدا شده است؟ ولي، به نظر من، پاراگرافي بود در داستان كتيبه كه شايد عنوان اين كتاب از آنجا آمده باشد؛ "براي ما، مهم اين است كه در موقعيتِ اغراق‌شده‌ي نامنتظر، در شرايطي هول‌انگيز و ناباور كه مثلاً صاعقه‌يي هزار متري جهان را آتش بزند يا سيلي خانمان‌ برانداز كره‌ي خاك را تسخير و همه را شناور كند، چه مي‌كنيم: با خودمان و با آن ديگري. ما از ترس جان خواهيم دويد تا راهي از زمين به آسمان بجوييم، تا نميريم. گاهي يكي از ما آن يكي را به آغوش مي‌كشد كه به او تكيه كند، گرچه خوب مي‌دانيم كه اين هولِ عظيم مجالِ عاشقي نمي‌دهد. ما در اين هول عظيم غوطه‌وريم." ص ۱۷ و ۱۸

يكي، دو، چند جمله از اين كتاب؛

:: آن دفعه‌يي كه بايد بنا به خواهش ديگران كارهاي‌مان با دفعات ديگر فرق كند، كدام است؟ ص ۸۲

:: چند بار از او خواستم بگذارد در همين شركتي كه خودم كار مي‌كنم، شغل مناسبي برايش دست و پا كنم. آن‌جا را هم رفته‌ايد، نه؟ اما زير بار نمي‌رفت. با من فرق داشت، اهلِ عقلِ سليم و زندگيِ عملي نبود. مي‌گفت ترجيح مي‌دهد به جاي خط توليد و سازه، با خودش خوش باشد، يا روي كاناپه پرواز كند. ص ۷۴

:: دوستي يك پيكره است كه جامه‌هاي بسيار دارد. ص ۲۲

كتاب هول

كتاب هول

نوشته‌ي شيوا مقانلو. تهران: نشر چشمه. چاپ اول ۱۳۸۳، ۹۸ صفحه، قيمت ۹۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛ كليك كنيد اينجا.

* از يادداشتي كه پشت جلد كتاب نوشته شده است.


|+| دوشنبه 1387/04/17 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

كتاب‌هاي نخوانده‌ام را رديف چيده‌ام توي قفسه، به ترتيبي كه بايد خوانده شوند، بايدي كه از سليقۀ خودم نشأت مي‌گيرد و كمي ضرورتِ زودتر خواندن عدّه‌اي از كتاب‌ها. مثلن، بريم خوش‌گذروني و زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود را شرط كرده بودم با خودم كه اوّل از همه‌ بخوانم. بيشتر به خاطر اينكه، آقاي فرجي عزيز پيشنهاد كرده بودند خواندنِ آنها را. بعدتر، نوبت رسيد به نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد. جداي محبّت‌هاي بسيار آقاي فرهنگي مهربان، تجربۀ خودم بعد از خواندنِ  خاطرات عاشقانۀ يك گدا آنقدر لذّت‌بخش بود كه شوق كافي داشته باشم براي خواندن اين يكي كتاب هم. هرچند يكي، دو ماه قبل، پيش از خواندن كتاب، با مختصري تورق و سياحت تصاوير كتاب دچار چنان كابوس دلهره‌آوري شده بودم كه ... بماند. ولي، اين را بنويسم كه خيلي فرق مي‌كند لذّت خواندن، وقتي كتاب كشفِ خودِ آدم باشد تا وقتي كه به دليل آشنايي با نويسنده يا معرفي كتاب از سوي ديگري، مي‌روي سراغ خواندن. يك‌همچنين حرفي را اميرحسين خورشيد‌فر از زبان كتابفروشِ داستان عشق آقاي جنود در زندگي مطابق ... هم نوشته بود. خاطرات عاشقانۀ يك گدا يكي از ارزشمندترين كشف‌هاي زندگي من بوده است تاكنون. يك‌طوري كه هنوز، بعد از سه سال، آن آقاي گدا به شدّت در زندگي من رفت و آمد دارد و تأثير فلسفۀ عاشقانه‌اش همچنان ادامه دارد در فكر و رفتارم. بگذريم، اين مقدمه را نوشتم تا بگويم ديشب نوبتِ خواندنِ عشق روي چاكراي دوم بود. ولي، نيمه‌هاي شب، يكهو برنامه عوض شد. كتابي را از قفسه بيرون كشيدم كه عشق روي چاكراي دوّم نبود. هوسِ كار خارج از نوبت نكرده بودم! بلكه، همان نيمه‌شبي ضرورتِ خواندنِ گاوخوني پيش آمده بود و ما به حرفِ دل، نشستيم به خواندنِ كتابِ جعفر مدرس صادقي. چقدر هم خوب بود.

هر چقدر خواندنِ قسمت ديگران به درازا كشيد، گاوخوني قسمتِ خوبي داشت؛ سرجمع، كمتر از دو ساعت طول كشيد خواندنش. نمي‌دانيد چقدر كيف دارد خواندنِ اين كتاب. آنقدر ساده نوشته شده است و روان، آدم باورش نمي‌شود مي‌توان به همين راحتي داستاني را خواند. داستاني كه ماجراي فوق‌العاده‌اي هم ندارد و دربارۀ كابوس‌هاي شبانۀ پسري است كه يك‌سالي از مرگ پدرش مي‌گذرد و ... حقيقتاً جعفر مدرس صادقي نويسندۀ خوبي است. از هيچي داستاني نوشته است كه فقط خواندن دارد و تعريف كردن. واقعاً اين نويسنده هيچ اعتقادي به ابلاغِ پيام و سخن‌پراكني ندارد. داستانِ خواندني گاوخوني را اگر بخوانيد شما هم باروتان مي‌شود!

راستي، بر اساس داستانِ اين كتاب، بهروز افخمي نيز فيلمي ساخته كه در سال ۱۳۸۴ جايزۀ اصلي جشنوارۀ فيلم سئول را بُرده است.

 جعفر مدرس صادقي

گاوخوني

نوشتۀ جعفر مدرس صادقي. تهران: نشر مركز، چاپ هفتم، ۱۳۸۶، ۱۱۰ صفحه، قيمت ۱۹۰۰ تومان

 

مرتبط‌جات؛

+ بيوگرافي جعفر مدرس صادقي 

+ مقدمۀ مقالۀ انگار هنوز چاپ نشده‌اي دربارۀ گاوخوني

+ گفت‌وگو با جعفر مدرس صادقي درباره كتاب‌هايش (روزنامه اعتماد)

ته.‌نوشت ۱ )؛ اين سؤال از همان دبستان كه بايد ياد مي‌گرفتيم زاينده‌رود به باتلاق گاوخوني مي‌ريزد و سپيدرود به درياچۀ خزر، هميشه در ذهن من بود و تصوّر مي‌كردم لابد در زمان شاه عباس، گاوها را كه مي‌كشتند، خونِ آنها را مي‌ريختند در چاله‌اي كه بعدها، با مرور زمان، تبديل مي‌شود به همين باتلاق گاوخوني! حالا اينكه چرا شاه عباس بايد گاو بكشد و چرا بايد خون آن گاوها را برزيد توي چاله‌اي كه بعد، با مرور زمان بشود گاوخوني ...؟ الله اعلم! شايد براي اينكه زاينده‌رود هم جايي داشته باشد كه خودش را به آن سرازير كند!!! بعد هم ما اصلن به اين فكر نمي‌كرديم كه قبل از شاه عباس، زاينده‌رود به كجا منتهي مي‌شد يا نمي‌شد؟!!! خواندنِ كتاب بهانه شد برويم پي وجه تسميۀ اين باتلاق و ديگر اينقدر خودمان را اذّيت نكنيم و تاريخچۀ تخيلي نسازيم براي گاوخوني. نتيجه اينكه، بالاخره ملتفت شديم كه گاوخوني ربطي به گاو و خون ندارد! گاوه در زبان فارسي به معناي بزرگ و خان به معناي چشمۀ محل آب است. پس گاوخوني نيز يعني آبگير بزرگ، بركه بزرگ و گودال بزرگ.

ته.‌نوشت ۲ )؛ عكس كتاب را پيدا نكردم در اينترنت. موبايل هم نداريم كه از جلد كتابِ خودمان عكس بگيريم. مدل‌اش شبيه همان جلدِ قسمت ديگران است. براي خالي نبودن عريضه، عكس خودِ آقاي مدرس صادقي را گذاشتم كه در روزنامۀ اعتماد چاپ شده بود! از آن تيپ‌ آدم‌هايي است كه اگر از نزديك مي‌شناختمش يحتمل سه سوت عاشقش مي‌شدم! اصلن هم ربطي به سن و سالش ندارد كه پير است! قابل توجه هومن جان كه خيال مي‌كند ... هيچي! 


|+| دوشنبه 1387/04/17 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

حالا نه اينكه، خيلي ناموافق باشم با نظر و نقد آن عده از منتقدان و نويسندگان كه درباره‌ي مجموعه داستان "ها كردن" كلّي به به و چه چه نوشته‌اند و از عنوان گرفته تا آن پايانِ كتاب تحسين نامه نوشته‌اند در ستايش قدرت و توانِ زياد نويسندگي پيمان هوشمندزاده ولي، گيرم طنز خوبي داشته باشد اين تكه تكه نوشته‌هاي پراكنده كه به قول منتقدان و نويسندگان روايت منقطع و فرم جديدي است در داستان‌نويسي و انگاري، امتداد همان شيوه‌ي خاص عكاسيِ هوشمندزاده جاري شده است در نثر كتابش و فهكذا. اما، خودمانيم ديگر اينقدر هم جذاب نيست مجموعه داستان "ها كردن". وقتِ خواندنش، آدم لذّت مي‌برد از شوخي‌هاي بامزه‌ي مليح لابه‌لاي كلمات، ولي من اصلاً حس نكردم كه دارم كتاب داستاني را مي‌خوانم. بيشتر به اين شبيه بود كه آدم نشسته باشد و وبلاگ كسي را بخواند كه درباره‌ي وقايع معمول زندگي‌اش مي‌نويسد با كمي پريشاني و چاشني طنز.  

دو پاراگراف از داستان‌هاي اين مجموعه؛

گفتم: "بيا و عاشق ما باش."

"خدا وكيلي وزنش هم قشنگ است. بدون رودرواسي بگويم اگر كسي به خودم گفته بود، مي‌شدم. حالا شما بگوييد: نه، نمي‌شدي. يا اگر هم مي‌شدي به خاطر چيز ديگري بود. شايد هم شما درست بگوييد؛ ولي وزنش را نمي‌شود منكر شد، مي‌شود؟" ص ۶۰

"شروع مي‌كند به حرف زدن. لبش مدام تكان مي‌خورد و يك عالمه كلمه مي‌ريزد توي راهرو كه من هيچ‌كدام‌شان را نمي‌شناسم. دقت مي‌كنم. نمي‌فهمم. بايد حرف آشنايي باشد. نيست. از اين همه حرف كه مي‌پرد بيرون حتي يكي را نمي‌فهمم. همين‌طور كلمه مي‌ريزد وسط و كلمه‌ها يواش يواش مي‌آيند بالا و بالاتر. احساس مي‌كنم تا زانو توي كلمه هستم." ص ۸۲

ها كردن

ها كردن

نوشته‌ي پيمان هوشمندزاده. تهران:نشر چشمه. چاپ چهارم ۱۳۸۷، ۸۸ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان

*

مرتبط‌جات؛

+ ها كردن را دانلود كنيد.

+ گزارشي از نقد مجموعه داستان ها كردن (كانون ادبيات ايران)

+ ها كردن (خبرگزاري كتاب ايران)

+ درباره «ها کردن» نوشته پيمان هوشمندزاده / همين است که هست (روزنامه اعتماد ملي)

+ مهندسي نثر (نقد مجتبا پورمحسن ـ راديو زمانه)

+ متن داستان ها كردن

+ ها كردن در كتاب‌خوانه‌ي فرندفيد


|+| شنبه 1387/04/15 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

كتاب مي‌خوانم، چند روزي است كه شروع كرده‌ام خواندنِ اين كتاب را؛ نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد. وقتِ خواندن، ناگزير بايد علاوه بر آن بخش از مغز كه وظيفه‌اش درك لذّت است، دوگوله‌ي تفكّري‌مان هم فعّال شود! در اين مدّت، بيشتر به اين فكر كرده‌ام كه حسن فرهنگي چه‌طور مي‌تواند به اين همه پراكندگي‌ها و پرش‌ها نظم بدهد، رديف‌شان كند پي هم در سه كتاب مجزا. آخر، نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد به سه بخش كلّي تقسيم مي‌شود تحت عنوان؛ كتاب اوّل، كتاب دوّم و كتاب سوّم. پشت جلدِ كتاب نوشته شده است كه؛ "حتّا مي‌توانيد كتاب را وارونه بخوانيد يا از كتاب دوّم شروع كنيد برسيد به كتاب اوّل و سوّم، هيچ اتّفاقي نمي‌افتد." امّا، براي اوّلين بار است كه من دارم كتاب را مثل آدم از ابتدايش مي‌خوانم و سعي‌ مي‌كنم مهار كنم خودم را و ناخنك نزنم به صفحه‌هاي ديگر. جالب‌تر اينكه كتاب، مصوّر است. عكس هم دارد متناسب با داستان. نمي‌دانم نويسندگان ديگري نيز از چنين ايده‌اي استفاده كرده‌اند يا خير؟ ولي، به نظر من، بامزه است اين كار. خاطرات عاشقانۀ يك گدا نيز مصوّر بود البته. نكته‌ي ديگر، فلسفه‌ي عميقي است كه هر كدام از شخصيّت‌هاي داستاني آقاي فرهنگي دچارش هستند. آن از گداي عاشق‌پيشه‌ي بعدن گل‌فروشِ در پي معشوق، اين هم از جميع آدم‌هاي متفاوتِ كتابِ نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد كه به نظر من، انديشيدن را جايگزين زندگي كرده‌اند. حُسن خوبي است. براي اينكه، دست‌كم بعد مدّت‌ها، من نيز به فكر كردن روي آورده‌ام و لابه‌لاي ماجراهايي كه روايت مي‌شود در اين كتاب، مجبور مي‌شوم در چارچوب تفكّري‌ام، كنفرانس شخصي برگزار كنم تا ببينم نظر خودم در اين باره چيست؟ مثلن، موضوع تناسخ يكي از علاقمندي‌هاي جدّي من است. در كتاب سوّم به خصوص، بيشتر همين موضوع دنبال مي‌شود. البته، مي‌توان كتاب را نوعي آموزش غيرمستقيم نويسندگي يا همان فلسفه‌ي زندگي و مرگ نيز تلقّي كرد. البته، با اينكه نويسنده پشت جلد كتاب نوشته است:" اين كتاب را دوست دارم همه بخوانند" ولي، خيال نمي‌كنم هر كسي بتواند خواننده‌ي چنين كتابي باشد.  

چند ساعت بعدتر، وقتي كه خواندن كتاب تمام شده است ديگر؛

نويسنده در مقدمه‌اي كه بر كتابش نوشته است مي‌گويد:"موضوع داستان از اين قرار است سرباز ـ سيگار ـ آدامس ـ زندگي ـ انسان" امّا، داستان به سادگي همين چند واژه نيست در واقع. به نظر من، موضوع اصلي داستان، همان كشفي است كه در پايان كتاب حاصل مي‌‌آيد در ذهن خواننده.

ماجراي كتاب اوّل با همسفري سه نفري آغاز مي‌شود كه در كوپه‌ي قطاري نشسته‌اند به مقصد گرگان؛ مردي و پيرزني و زنِ نويسنده‌اي در جستجوي سربازي كه دخترش به او عاشق شده است. اين سه نفر به زندگي همديگر مربوط هستند و با طرح داستان‌هاي كوتاهِ فرعي‌تر داستان اصلي را پيش مي‌برند.

بعد از اين، خواننده مرتّب درگير شخصيّت‌هاي متنوع است كه در واقع، هر كدام امتدادِ زندگي شخصيّت ديگري هستند و داستان با نقلِ زندگي آنها و روايت ماجراهايشان ادامه پيدا مي‌كند.

شكل غريبِ نويسنده براي روايت با داستان‌هاي متعدّد در دل داستان اصلي، فونت‌هاي مختلف و شخصيّت‌هاي بسيار كه ويژگي‌هاي اخلاقي و رفتاري همساني دارند امّا، در كل آدم را راضي نگه مي‌دارد تا وقوع حادثه‌ي نهايي داستان كه مرگ نويسنده است. البته به نظر من، نويسنده درباره‌ي زندگي نوشته است؛ نوعي حركت و جستجوي مستمر در همه‌ي زمان‌ها و مكان‌هاي تاريخ و جغرافيا. حتّا، وقتي كه مرگ را مطرح مي‌كند از آن نوع هستيِ جاري در نيستي مي‌نويسد براي همين است كه مي‌گويد: نويسنده نمي‌ميرد، ...

 نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد

 نويسنده نمي‌ميرد، ادا در مي‌آورد 

نوشته‌ي حسن فرهنگي، تهران: نشر ورجاوند، چاپ اوّل ۱۳۸۲، ۲۱۸ صفحه، مصوّر، قيمت ۱۸۰۰ تومان

 

+ مرتبط؛ تصوّر كنيد چه صدايي دارد آقا


|+| جمعه 1387/04/14 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

هميشه يك مشكلِ بزرگي دارم من با مسئله‌ي شب‌زنده‌داري‌هاي خودم و شب‌خوابي‌هاي زهره! اينجا كه باشد، مثلن مهمان است و كمي حق با اوست و آدم دلش نمي‌آيد تا كلّه‌ي سحر، چراغ‌ روشن باشد! مخصوصن اينكه، زهره حساسيت هم دارد به صدا و نور و اين حرف‌ها. {تازه، شانس آوردم به قدر گذشته حساس نيست ديگر!!!} القصه، ديشب ما هر چه زور زديم تا خودمان را بخوابانيم! نشد كه نشد!!! در نهايت، راهي آشپزخانه شديم بلكه، وقت‌مان را الكي در تاريكي و توهم‌هاي شبانه هدر ندهيم و كتابي بخوانيم. نتيجه اينكه، ساعت هفت صب است حالا و من الان كيفور تشريف دارم اساسي! اگر زهره خواب نبود حتمن تا صبح همه‌ي كتاب را تايپ مي‌كردم، مي‌گذاشتم اينجا. خدا مي‌داند چقدر معركه است و دوست‌داشتني كتابِ اميرحسين خورشيدفر! الان، زبان قاصر است براي تشكّر از آقاي محسن فرجي عزيز كه اگر كتاب را معرّفي نكرده بود معلوم نبود تا كي من از چنين سعادتي محروم مي‌ماندم!

عنوان كتابِ امير حسين خورشيدفر، كلّي انرژي مثبت است به تنهايي؛ "زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود" و ده داستانِ كتاب، يكي از يكي عالي‌تر! آقا، كتابِ داستان خوب يعني اين! آدم از خوشيِ وقتِ خواندنش نمي‌داند چه كند؟! براي من، نثر از پراهميّت‌ترين بخش‌هاي يك كتاب است. حتّا بيشتر از طرح و ايده‌ي داستان، دوست دارم نثر خوبي را بخوانم كه لذّت‌بخش باشد. امير حسين خورشيدفر نثر بي‌اندازه خوبي دارد براي روايت داستان‌هايش.
در اين يادداشت فتح‌الله بي‌نياز هم مي‌توانيد نكته‌هاي مثبتِ ديگري را درباره‌ي داستان‌هاي " زندگي مطابق خواسته‌ي تو ..." بخوانيد.

به نظر من، داستان‌هاي رنگ‌هاي گرم، روح و زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود و عشق آقاي جنود زيادي خوب هستند. اين كتاب را حتماً بخريد و بخوانيد. كيف مي‌كنيد از داستان‌هايش!

زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود

زندگي مطابق خواسته‌ي تو پيش مي‌رود

نوشته‌ي امير حسين خورشيدفر، تهران؛ نشر مركز، ۱۵۴ صفحه، ۱۳۸۵، قيمت ۲۴۰۰ تومان

 

مرتبط‌جات؛

+  داستان‌هايي مطابق خواسته‌ي تو  (محسن حكيم معاني/ روزنامه ي اعتماد ملّي)

+ اين و اين و اين يادداشت.

 

* تذكّر؛ بزرگي سايز عكس براي تأكيدِ بيشتر است!


|+| دوشنبه 1387/04/10 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

هميشه يك مشكلِ بزرگي دارم من با كتاب‌هايي كه از سوي نويسندگانِ ديگر معرّفي مي‌شوند به عنوان آثاري شگفت و كتاب‌هايي كه جايزه‌ مي‌گيرند به عنوان روزي، روزگاري، گلشيري، يلدا، مهرگان ... و نمي‌دانم چي! يعني، مشكل از جايي پيدا مي‌شود كه من يا از كتاب خوشم نمي‌آيد يا خوشم مي‌آيد ولي نه در آن حد و اندازه‌اي كه ديگران تعريف و تمجيد مي‌كنند ازش. بعد مي‌مانم كه يعني فهم و سليقه‌ي من مشكل دارد آيا كه متوجّه‌ي ارزش ادبي و زيباشناختي اين اثر نمي‌شوم وقتي عالم و آدم در بوق و كرنا كرده‌اند وصف و ستايش از آن را؟ و البته، برعكس! كتابي نيز هست كه من دوست دارم آن را امّا، ديگران نظر چندان مثبتي ندارند درباره‌ي آن.

مي‌پرسيد قضيه چيست؟ ساده است. در واقع، يك هيچي بزرگ. مي‌دانيد ما امروز با كلّي خجسته‌دلي! از ميان جميع كتاب‌هاي هنوز نخوانده! يكي را انتخاب كرديم تا همراهي‌مان كند در خوشي. كلّي هم حساس شده بوديم كتابِ خوب و مفرّحي باشد تا با مذاقِ خوشحالِ امروزمان جور دربيايد. طبيعي است عنوان "بريم خوش‌گذروني" با روتيتر "داستان‌هاي عاشقانه" كه طرح جلدِ خوش‌رنگي هم دارد باعث مي‌شود آدم فكر كند همين كتاب انتخاب خوبي است تا لذّت زندگي را دو برابر كند در چنين روزي. ولي، خدا نصيب گرگ بيابان هم نكند چنين غافل‌گيريِ زجرآوري را.

اوّل با خودم گفتم كه درباره‌ي اين كتاب نمي‌نويسم اصلاً! انگار نه انگار! امّا، همه‌ي امروز تا وقتي كه دوباره برگردم خانه، هي دلم مي‌خواست بدانم نكات قوّت كتاب چه بوده است از نظر نويسندگان و منتقدان؟!


پي‌اش رو نمي‌گيري؟

|+| شنبه 1387/04/08 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

"امر زیبا –حتی بدون مفهوم- نیز نزد همگان خوش‌آیند است"

يادداشتِ سروش فرحبخش درباره‌ي حافظ خياوي {اينجا} را دوست داشتم. بيشتر از كتاب، درباره‌ي نويسنده‌اش بود. مردِ ناشناسي كه يكي، دو روز است مرا و چند وقتي است كه، ملّت كتاب‌خوان را هوادار خودش كرده است با مجموعه داستانِ مردي كه گورش گم شد.

من كه مي‌گويم داستان‌هاي به شدّت زيبايي را نوشته است حافظ خياوي. آن راوي كودك در يكي، دو داستان از كتاب به قدري شيرين است و ناز، كه خدا مي‌داند. عاشق حقيقتِ تلخ و خشونتِ واقعي داستان‌هاي كتاب شده‌ام و صد البته، رگه‌هاي قابل‌توجّه‌اي از عشق به ميزان لازم!

اين دو پاراگراف را از دو داستانِ كتاب بخوانيد؛

:: جزوه‌ام را گرفت، باز كرد و خواند:"والتين و الزيتون ..." ... عمو اسد گفت:"يعني سوگند به انجير، سوگند به زيتون." ... گفت:"خداوند قسم خورده به اين دو ميوه." ... من اگر جاي خدا بودم، اقلاً به ميوه‌اي قسم مي‌خوردم كه خوشمزه باشد. به هندوانه قسم مي‌خوردم يا به خربزه‌ي مشهدي. استغفرالله كردم، گفتم خدا حتماً بهتر مي‌داند كه به چي قسم بخورد. نذر كردم. گفتم خدايا، كاري بكن كه من بتوانم زيتون را مثل خربزه و هندوانه بخورم، آن‌وقت كُلت آب‌پاشم را مي دهم به بچّه‌ي يك آدم بي‌پول. ص ۵۱

:: فحش داد، هم به مادرم و هم به خواهرم. نگفت كدام خواهرم. ناراحت شدم. دلم به حال خواهرهام سوخت. آن بيچاره‌ها كه حتماً، الان خوابيده بودند، چه كاري به كار اين نرّه‌خر داشتند. ص ۱۸

راستي، يك تشكّر ويژه از خانوم شيوا حريري بابت ويراستاري كتاب كه معمولن كمتر رعايت مي‌شود با همه‌ي زياديِ اهميّتش.

+ درباره‌ي كتاب بخوانيد؛ اينجا و اينجا و اينجا و اينجا.

مردي كه گورش گم شد

مردي كه گورش گم شد

نوشته‌ي حافظ خياوي. تهران: نشر چشمه، ۱۳۸۶، ۹۶ صفحه، قيمت ۱۸۰۰ تومان.

 

+ وقتي كه يك بوسه به هزارتا مرگ مي‌ارزد... (چند پاراگراف ديگر از اين كتاب)

+ وقاحت؟ (مرتبط)


|+| شنبه 1387/03/11 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

كلّي صبر كرده بودم تا با حوصله‌‌ي كامل و طيب خاطر، يك يادداشت خوب بنويسم درباره‌ي نزديكي. امّا، انگاري قسمت نبود. چرا كه درست وقتي كه حرف‌هايم را تايپ كرده و كليك كردم به قصد انتشار، كن فيكون شد و يادداشت پريد. حالا، به چند تا لينك بسنده مي‌كنم، ارجاع‌تان مي‌دهم به همين حوالي اينترنت. اگر دوست داشتيد، مي‌توانيد اين و اين يادداشت را بخوانيد درباره‌ي كتابِ حنيف قريشي. مترجم هم كه مستحضر حضورتان هستند؛ خانوم نيكي كريمي. اين يادداشت هم درباره‌ي ترجمه‌ي ايشان است. ما هم به خاطر گل روي شما، يكي از پاراگراف‌هاي متن كتاب را دوباره تايپ مي‌كنيم باشد كه مؤثر واقع شود و كتاب را بخريد و بخوانيد. پشيمان نمي‌شويد، مطمئن باشيد. داستان جالب و جذابي دارد درباره‌ي گذشته و حال و آينده‌ي يك مردِ مُدرنِ وامانده‌ي درمانده‌ي خسته از زندگي و بي‌تابِ فرار به قصدِ در آغوش كشيدنِ عشق ...

" مردم نمي‌خواهند كه تو زيادي خوش بگذراني؛ آن‌ها فكر مي‌كنند براي تو بد است و ممكن است هميشه دوباره هوس كني و چه‌قدر شهوت، آشفته‌كننده است. ديوي است كه هيچ‌گاه نمي‌خوابد و آرام نمي‌گيرد. هوس، شيطان است و مطابق با ايده‌آل‌هاي ما نيست و به خاطر همين است كه ما اين‌قدر به آن نياز داريم. هوس، تمام سعي و كوشش انسان را به مسخره مي‌گيرد و بي‌ارزش مي‌كند. هوس هرج و مرجي اصيل است و انگيزه‌اي پنهان. تعجّبي ندارد كه مردم مي‌خواهند آن را توقيف كنند و به يك جاي امن ببرند و درست وقتي كه ما فكر مي‌كنيم هوس را تحت كنترل خود داريم او ما را مأيوس مي‌كند. هوس مرا به خنده مي‌اندازد، چون ما را احمق مي‌كند. اگر چه بهتر است احمق باشيم تا فاشيست. " *

در پايان نيز، بر خود لازم مي‌بينم از خياط عزيز و استاد معزّز ايشان صميمانه قدرداني كنم با لبخند و گل. كتاب به لطف و درايت اين دو دوست ارزشمند بود كه نصيب و روزي ما شد.

نزديكي

نزديكي

نوشته‌ي حنيف قريشي، ترجمه‌ي نيكي كريمي. تهران: نشر توفيق‌آفرين. بهار ۱۳۸۴، چاپ دوّم، ۱۰۵ صفحه، قيمت ۲۵۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛ چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی‌دانستم (نوشته‌ي حنيف قريشي) و اينجا

* ص ۳۷ و ۳۸


|+| دوشنبه 1387/03/06 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

همه‌ي دختران بايد

شعري داشته باشند، كه براي آنان نوشته شده باشد.

حتّا اگر لازم باشد براي اين كار

آسمان به زمين بيايد. *

ريچارد براتيگان در جايي گفته است:"من شعر گفتن را خيلي دوست دارم، امّا مانند يك رابطه‌ي عاطفي پردردسر كه در نهايت به يك ازدواج خوب منتهي مي‌شود، من و شعر هم خيلي طول كشيد تا همديگر را شناختيم. من هفت سال شعر گفتم تا ياد بگيرم چه‌طور يك جمله‌ي درست بنويسم. من آرزو داشتم داستان و رمان بنويسم و تا وقتي نمي‌توانستم درست يك جمله بنويسم، نمي‌توانستم رمان هم بنويسم... يك روز در بيست و شش سالگي، ناگهان متوجه شدم كه مي‌توانم جمله بنويسم. به اين ترتيب اوّلين رمانم صيد قزل‌آلا در آمريكا را نوشتم و از پس آن سه رمان ديگر هم خلق كردم."**

دري لولا شده به فراموشي مجموعه‌اي است از شعرهاي اين آقاي ريچارد خانِ براتيگان كه به فارسي ترجمه شده است و البته انگاري با كلّي ايراد و اشكال! با اين وجود، ما كه علاقمند شديم به اين آقاي ريچارد و شعرهايش. مي‌توانيم آرزو كنيم يه مترجم كاردست پيدا بشه و يه ترجمه‌ي مقبول ارائه بده يا اينكه بجنبيم و اين زبان لعنتي رو به جايي برسونيم كه بتونيم شعر بخونيم دست‌كم.

خانوم يگانه وصالي (مترجم اين كتاب) شعرها رو به دلخواه از اينجا و اينجا انتخاب كردند. نمونه‌هايي از شعرهاي ترجمه شده‌ي ايشون رو مي‌تونين در اينجا و اينجا بخونين.

دري لولا شده به فراموشي

دري لولا شده به فراموشي مجموعه شعر

ريچارد براتيگان، ترجمه‌ي يگانه وصالي، ويراستار احمد پوري، تهران:نشر چشمه، ۱۳۸۶، ۹۳ صفحه، قيمت ۱۴۰۰ تومان

 

*دري لولا شده به فراموشي،ص ۳۱

** همان، ص  ۱۰


|+| جمعه 1387/02/20 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

خلاصه‌ي خلاصه‌اش مي‌شود همين توضيح انتشارات ققنوس درباره‌ي جمعه‌ي بيست و هشتم روي صندلي لهستاني؛ "اين کتاب با 8 داستان کوتاه از جمعه بيست و هشتم آغاز مي‌شود. دختري چاق عاشق استادي مو سفيد مي‌شود تا آنجا پيش مي‌رود که موفق به گرفتن مدرک دکترا مي‌شود. "زن سمندر يا زينت؟" داستان سرايدار يک برج است که شب‌ها با کليدهاي يدکي به آپارتمان‌هاي طبقات بالا مي‌رود. در ادامه به داستان بعدي مي‌رسيم که روايت راننده‌ي تنهاي آژانس است که خيلي اتفاقي جدول تلفني حل مي‌کند. داستان ديگر يک داستان کوتاه از پسر بچه‌اي است که گربه‌اي سياه دارد و با يک شبح دوست مي‌شود. طولاني‌ترين داستان کتاب ماجراي 3 زن را باز مي‌گويد که يک مرده روي دستشان مانده بعد کتاب کمي شيرين مي‌شود و به داستان شيريني‌پزي مانوک مي‌رسد که دختري ارمني به نام ژانت مدير آن است و محبوبه کتابفروشي همسايه. آخرين داستان هم از دو نفر است که با فلاکس چاي رفته‌اند روي پشت‌بام تا برف ببينند. "

به نظر من، همان دو داستان ابتدايي اين مجموعه، يعني، جمعه‌ي بيست و هشتم ... و زن سمندر يا زينت جالب و جذاب‌اند. باقي داستان‌ها، با اينكه موضوع خوبي دارند امّا، به خوبي آن دو داستان اوّل نوشته نشده‌اند. با اين حال، چونان قبل، خواندنِ اين كتاب پيشنهاد مي‌شود.

جمعه‌ي بيست و هشتم روس صندلي لهستاني

جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

غزال زرگر اميني، تهران: انتشارات ققنوس، چاپ اوّل، ۱۳۸۶، ۸۸ صفحه، قيمت ۱۲۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛

+ با عجله مثل بوي غذا {روزنامه‌ي اعتماد ملّي. محسن حكيم معاني}

+ جمعه‌ي بيست و هشتم روي صندلي لهستاني {روزنامه‌ي اعتماد ملّي.اسدالله امرايي}

+ مروری بر مجموعه‌‌داستان «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» {كتابلاگ. حسين جاويد}

+ ترس و تنهايي {آفتاب}

+ «شهرزاد قصه‌گوي اين مجموعه زنده و گوياست» {گزارش دويست و نوزدهمين نشست هفته كانون ادبيات ايران}


|+| پنجشنبه 1387/02/19 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

با احترام نسبت به دوستانِ دوستدار مادام بوواري

اخطار؛ شما داريد يك اظهار نظر زيادي شخصي را مي‌خوانيد.

خب، به سلامتي ما از بطن ماجراهاي هيجان‌انگيز مادام بوواري، جان سالم به در بُرديم و كماكان در صحّت و سلامت هستيم و خواندنِ اين رُمانِ به قولِ ديگران شاهكار ادبي، نه عشقي و نه هوسي را در ما زنده نكرد! لذّتي هم حاصل نشد از خواندنش. من اين خانوم ِ مادام را مجرم مي‌دانم و نه قرباني! او يك احمق بود به نظر من! با يك زندگي احمقانه و مرگي احمقانه‌تر!!! اصلن بحث قضاوت مطرح نيست. كه من بخواهم بگويم رابطه‌هاي پنهاني اين خانوم با آن دو فاسق‌اش مذموم بوده يا نبوده! هر كاري كرده‌اند نوشِ جانِ هردوشان و گورباباي آن پزشكِ ساده‌ي بينوا كه شوهر "اما" بود. ولي، من اصلن حال و حوصله‌ي حماقت‌هاي زنان را ندارم كه در سادگي محض، خودشان را تسليم و تفويض مي‌كنند به يك مُشت مردِ رياكار به هواي عشق و هر بار، هنوز دُچار همان توهّم‌هاي خويش هستند و زندگي‌شان در حسرت و بطالت مي‌گذرد و در نهايت، از شدّت پريشاني و آشفتگي، لذّت زندگي را مي‌گذارند براي ديگران، مثلن همان دو معشوق و تاجر حيله‌گر و ...، و خود را محكوم مي‌كنند به مرگي دردناك. كه چه بشود؟!!! در جامعه‌ي ما هم كه رسمن جرم است چنين خبط‌هايي و ناگزير به مرگ محكوم‌اند اين زنان. دلم زنان قوي و شجاع مي‌خواهد كه تصميم بگيرند، با اراده‌ي خويش مسير دلخواهي را براي زندگي‌شان انتخاب كنند و پي خواسته‌هاي معنوي و جسماني‌شان را بگيرند به قيمت ويراني جهان حتّا. نه اينكه، آنقدر سُست باشند و هوس‌ران كه كوچك‌ترين وزش محبّتي، كانون و آرمان زندگي‌شان را دستخوش تغيير و دگرگوني كند و تنها بازيچه‌اي باشند در چنگالِ مردان. قانون و جامعه و مذهب و ... هم كه جلو جلو شمشيرش را كشيده است از براي ايشان ...

مادام بوواري

مادام بوواري، گوستاو فلوبر

از اين كتاب سه ترجمه در بازار هست؛ يكي، ترجمه‌ي مشترك محمّد قاضي با رضا عقيلي، كه من اين ترجمه را خواندم. دوّمي، ترجمه‌ي محمّد مهدي فولادوند كه توصيه نشده است. سوّمي، ترجمه‌ي مهدي سحابي كه مي‌گويند به زبان نسل ماست انگاري!

بعدن نوشت؛ خب، حتمن مي‌دونين كه نويسنده و ناشر مادام بواري به اتهام رعايت نكردن چارچوب‌هاي اخلاقي به دادگاه هم احضار شده بودند ... ووو ... يادم رفت اين رو بنويسم كه در ابتداي كتاب، شرح كيفرخواست و متن دفاع وكيل نويسنده و حكم دادگاه هم آورده شده و يه نكته‌اي بود در كيفرخواست كه كلّي قابل‌توجه بود و حكايت مي‌كرد از چه بسيار مردانِ بزرگواري كه نگرانِ ما زنان و دختران هستند كه انگاري تقديرمان به هميشه فريب‌خوردگي است مگر اينكه در پستو و خفا بمانيم و ... استدلال آقاي دادستان را بخوانيد؛" چه كساني كتاب آقاي فلوبر را مي‌خوانند؟ سياستمداران؟ نه! اقتصاددانان؟ رجال و شيوخ قوم؟ ساخوردگان؟ نه! هيچ‌كدام اينها، حتّي نيم‌نگاهي به كتاب آقاي فلوبر نمي‌اندازند و تازه اگر بخوانند اغوا نمي‌شوند و تحت‌تأثير قرار نمي‌گيرند. ليكن خوانندگان واقعي و اصلي مادام بوواري يك مشت دختر جوان و زن شوهردار است. صفحات اين كتاب دست چنين افرادي مي‌افتد. خب، وقتي قوه‌ي مخيّله اغوا و از راه به در شود، وقتي اين اغوا و فريب به طرف قلب سرازير گرددد، آن وقت است كه عقل با قلب صحبت مي‌كند. ... ووو ... " ص ۳۵

مرتبط‌جات؛ وسوسه‌هاي يك زن، خداي من در آن گنبد اثيري


|+| سه شنبه 1387/02/10 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

 يكي از روزهاي سال اوّل دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي‌گشتم كه يكي از بچّه‌هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتاب‌هايش را با خود به خانه مي‌برد. با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي‌بره. حتماً اين پسر خيلي بي‌حالي است!" من براي آخر هفته‌­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقۀ فوتبال با بچه‌ها، مهماني خانۀ يكي از همكلاسي‌ها) بنابراين، شانه‌هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همين‌طور كه مي‌رفتم،‌ تعدادي از بچّه‌ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتاب‌هاش پخش شد و خودش هم روي خاك‌ها افتاد.  ... براي خوندن ادامه‌ي ماجرا كليك كنين  ...

اين ماجرا بومي‌شده‌ي يكي از داستان‌هاي كتاب سوپ جوجه براي روح است كه سه جلد از اون ترجمه و منتشر شده و من خوندنش رو پيشنهاد مي‌كنم. داستان‌‌هاي نقل شده، بيشتر شبيه خاطره هستند. منتها، تلنگرهاي خوبي مي‌زنند و روحيه‌ي آدم رو تقويت مي‌كنن واقعن! من فقط يه جلد اوّل رو خوندم. موقع خريدنش، فروشنده گفت مي‌خواي سه جلدشو ببر! ما گفتيم حالا يكي رو بخونيم. خوب باشه برمي‌گرديم بقيه‌اش رو هم مي‌خريم. امّا، الان كه از آقاي گوگل سؤال كردم، متوجّه شدم كه كلّي عناوين مختلف از اين كتاب منتشر شده است. بخونين ضرر نمي‌كنين.  ما كه كلْي گريه هم كرديم وقتِ خوندنِ بعضي داستان‌ها. يه بار، توي تاكسي، وقتِ رفتن به تهرون بود كه راننده كفُري شده بود به خيالم بابت عر زدن‌هاي من!

سوپ جوجه براي روح

(عكس كتاب و مشخصّاتش رو بعدن اضافه مي‌كنم. كتاب فعلن دستِ زهره است. داره مي‌خونش!)

* * *

{اطلاعات آقاي گوگل درباره‌ي اين كتاب}  

{عكس}


|+| چهارشنبه 1387/02/04 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

گاهي خواندن داستان‌هاي كودكانه همين يك لطفِ كوچك را دارد دست‌كم؛ ياد آدم مي‌آورد استعدادي هم وجود دارد به نام خيالپروري! كه بايد مراقب آن بود. بيشترين تلاش عقلِ دنيادار براي تخريب همين كُنجِ رؤيايي ذهن صرف مي‌شود انگار ...  

 چارلي و كارخانه‌ي شكلات‌سازي

چارلي و كارخانه‌ي شكلات‌سازي/

نوشته‌ي رولد دال؛ ترجمه‌ي شهلا طهماسبي. تهران؛ نشر مركز، چاپ اوّل، ۱۳۷۶، ۱۷۵ صفحه


|+| دوشنبه 1387/01/12 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 | 

بعد از كلّي دست دست كردن از بهمن ماه به اين طرف كه شيرين، هم‌كلاسي دوره‌ي دانشگاهم، كتاب را هديه داده بود به مناسبت تولّدم، اين يكي، دو روز هزار خورشيد تابان را بلعيدم و همراه با سرگشتي و پريشاني و سرسختي و شيفتگي زنانِ افغان يك‌جورايي به اين نتيجه رسيدم كه اصلن تقصير خدا است كه زنان را دست انداخته است.*

هزار خورشيد تابان

هزار خورشيد تابان

نوشته‌ي خالد حسيني؛ ترجمه‌ي پريسا سليمان‌زاده، زيبا گنجي. تهران: انتشارات مرواريد، چاپ اوّل، ۱۳۸۶، قيمت ۵۵۰۰ تومان، ۴۵۱ صفحه 

مرتبط؛ هزار خورشيد درخشان {يك پزشك}

* اصلن تقصير خدا بود كه مريم را دست انداخته بود. ص ۱۰۳


|+| چهارشنبه 1387/01/07 | برچسب: كتاب‌دوني شماره 3 |