تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

با اين ترم، مي‌شود سه ترم كه من، رسماً دچار افتِ قابل‌ ملاحظه‌اي شده‌ام در جريان يادگيري زبان انگليسي. اصلِ اشكال، از معلم دو ترم قبل‌مان بود كه كلن ما را از دل و دماغ انداخت و ذوق يادگيري و شوق حضور در كلاس را خشكاند در دل ما. از شانس خوب، ترم بعدتر نيز دوباره همين ايشان معلم‌مان بودند و ما در مجموع، از انگيزه ساقط شديم كه شديم. اين يكي ترم هم، كنكور را بهانه كرديم و تا مي‌شد پيچونديم و از رفتن به كلاس زبان زديم! تا جايي كه از شانزده جلسه‌ي اين ترم، كمتر از ده جلسه حاضر بودم در كلاس؛ آن هم در نافعال‌ترين حالت ممكن. طوري كه حالاي پايان ترم، مجبور شده‌ام به يك‌باره هشت صفحه انشا بنويسم با هشت موضوع كه حتا به فارسي هم نمي‌توانم يك خط بنويسم  درباره‌شان. ديگر نمي‌گويم نمره‌‌ام در امتحان ميان ترم چقدر افتضاح بود و اين ترم، حتا يك‌بار هم عينهو آدم lisetning  گوش نداده‌ام و دريغ از يك تمرين اگر در work book حل كرده باشم!!! تازه، هنوز اين ترم لعنتي تمام نشده، شهريۀ ترم بعدي غصه‌دارم كرده است!!!  

+  یکشنبه شانزدهم تیر 1387       | 

خدا رو شكر باباي ما پولدار نبود كه بفرستدمان مدارس غيرانتفاعي يا كلاس‌هاي خصوصي! كه اصلن با روحيه‌ي ما جور در نمي‌آيد! ترجيح‌مان به همان كلاس‌هاي شلوغ و مملو از شيطنت است. امّا، نمي‌دانم  از UNFORTUNATELY ما بود يا از FORTUNATELYمان كه كلاس زبان‌مان در اين ترم با حداقل نفرات تشكيل شد! در مجموع، شش نفر هستيم كه هر بار، سه نفرمان غايب تشريف داريم. معلّم‌مان همان معلّم ترم قبلِ من است كه از انواع موجوداتِ ساكن و بي‌تحرّك است و يكي حُسن دارد و آن اينكه، اسم مرا با آهنگ و لهجه‌ي قشنگي صدا مي‌زند و من خوشم مي‌آيد از او تنها بابت همين. امروز، امتحان داشتيم مثلن و باز يكي‌مان در غيبت بود و آن پنج نفر ديگر، از خنده‌روده‌بُر شديم بس كه تقلّب بازار بود. كم مانده بود متن WRITING  و CONVERSATINمان‌ را نيز عين هم كُپ بزنيم. با بچّه‌هاي كم سن و سال‌تر از خودمان كه هستم، اصلن حس نمي‌كنم اين فاصله‌ي سنّي بسيار را كه بين نسل من و آنها فاصله مي‌اندازد. بيشتر خوشحالم كه كودك دورن‌ام آنقدر سالم و زنده هست كه بتواند با نيوشا و آناهيتاي شانزده ساله‌ي محصّل نيز حرف بزند و درك كند ايشان را با همه‌ي نگراني‌ها و شادماني‌هاي كوچك‌شان كه در آن سن و سال بي‌اندازه عظيم است و پُر اهميّت!  

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387      

pasta01.gif

انگليسي بخوانيد.

:: چه غذايي رو دوست داري؟

:: كوفته يزدي.

:: چي هست اين كوفته يزدي؟

:: كوفته فِرُم يزد!

+  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387       | 

خاطره هم سن و سال اين برادر كوچكترم است؛ چهارده، پانزده ساله. امروز از همان ابتداي كلاس، هي آمد در گوش من زمزمه كرد مي خواهد اعتراف كند برايم ماجراي كار زشتي را كه انجام داده است و كلي هول و بلا بود توي دلش كه ... نگفت. نگفت. نگفت تا آخر كلاس و ديگر طاقتش تمام شد و زبان گشود به حرف كه ... اولش پرسيد از من كه فيلم سيصد را ديده ام يا نه؟ و بعد جواب من كه آره و شستم خبر دار شد كه اي ... نگو مامان اين خاطره جان فيلم را دور از دسترس اطفال قرار داده و تذكر كه دست نزني خاطره! خاطره هم كنجكاوي اش گل كرده و نشسته فيلم را ديده و كلي هم ... نتيجه گيري اخلاقي اش هم اين بود كه عبرت گرفته باشد اين دوست كوچولوي من تا به حرف مامانش گوش كند زين پس و هر وقت بهش گفت دست نزند به اين فيلم و آن فيلم خب، دست نزند تا عوارضش دامن گير ذهن و خيالش نشود!

+  شنبه پانزدهم دی 1386       | 

 

دو ترم قبل + كلي شگفت زده شده بودم وقتي بچه هاي كلاس زبان صفت unusual & interesting  رو به من نسبت داده بودن!!! امروز، از حد گذشت اندازهء شگفت زدگي ام! وقتي نازنين از من پرسيد: آرامش بخش چي مي شه به انگليسي؟ سؤال كردم: مي خواي چي بگي؟ گفتش: مي خوام بگم تو خيلي آرامش بخشي. به آدم احساس خوبي مي دي! يكهو منفجر مي شوم از خنده! مي گويمش: بگو ديازپام!!! مي گويد: برو بابا و از معلم‌مان مي پرسد و وقتي دارد مي گويد نظرش را دربارهء من مي خواهم بروم بغلش كنم بس كه نازنين است اين دختر! 

 

+  شنبه دهم آذر 1386       |