تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

به خودم می‌گويم؛ دخترك، خيال كن اينجا همان لاك‌پشتی است كه دلت می‌خواهد داشته باشی و نداری. با اينجا حرف بزن. اينجا همين يك مخاطب خيالی را كه می‌تواند داشته باشد. نمی‌تواند؟ اصلاً اين لاك‌پشت را با همه‌ی صبر و كسالتی كه دارد از هيچ كجاي دنيا بياور و بگذار اينجا. مخاطب تو می‌شود. توئی كه مخاطبی نداری. می‌توانی حرف‌هايت را بگويی، تو صدايش كنی و مطمئن باشی که از همه‌ی درها و ديوارهای دنيا شنواتر است و از خودت هم آرام‌تر است ... آرام‌تر ... 25/5/1386

لاک‌پشت من ...

با فردا می‌شود یک‌سال؛ یک‌سال است که ساعتِ من چهار ستاره مانده به صبح است و می‌نویسم و شب هنوزم ادامه دارد ...  

قبل از آن شهریور ۱۳۸۵، وبلاگ می‌نوشتم امّا به ندرت. مضحک‌ترین فعلِ عالم بود به نظرم. بعدش هم، حدود یک‌ماه در فاصله‌ی مرداد تا شهریور همان تابستان، ایمیل‌بازاری شده بود اوقات من. نزدیک به صد ایمیل فرستاده بودم برای مخاطبی که خوب می‌خواند. این خصلت‌اش هنوزم مرا شگفت ‌زده می‌کند. شما خیال کنین یک‌سری یادداشت، درست مثل همین پُست‌های وبلاگی، می‌نوشتم و می‌فرستادم برای او تا بخواند و نظر بدهد. الان می‌بینم چقدر حوصله به خرج داد و چه کشیده بود که دست‌آخر پیشنهاد داد به جای هی ایمیل فرستادن، وبلاگی داشته باشم، یادداشت‌هایم را بگذارم آنجا که هم او بخواند و هم دیگران. موافق نبودم من. دوست نداشتم که بنشینم جلوی ملّتِ ناشناس، خودم را بگویم و بنویسم. که چی؟ هر چند او نیز زیادی شناس نبود، من هم غریبه بودم برایش. ولی، نمی‌دانم این حسِ عجیبِ آشنایی از کجا می‌آمد که او را امن و محرم می‌دیدم نسبت به خودم، دنیایم.

داستانِ آشنایی ما با ایشان هم کلّی جوک است برای خودش. ملیحه نشانی وبلاگِ او و خانوم احمدنیا را داده بود بهم. من تا مدّت‌های زیاد فقط خواننده‌ی همین دو وبلاگ بودم که اسم و رسم ِ نویسندگان‌اش را می‌دانستم. خانوم احمدنیای عزیز که استادمان بودند در دانشکده. ایشان نیز همکار بودند با ملیحه. همین. تا اینکه، به اصرار ملیحه، یاهو مسنجر نصب شد روی کامپیوتر ما. حتّی سی‌دی‌اش را هم خودش فرستاد با پست. من درباره‌ی مسنجر لعنتی هیچ نمی‌دانستم. خیال می‌کردم یاهو مسنجر یک‌جایی است مثل آدرس بوک! تازه وقتِ حرف و چت هم، این ما هستیم که اراده می‌کنیم به حرف زدن با دیگران و دیگران اذن دخول ندارند تا ما بخواهیم. از سر همین اباطیل ذهنی، ما نشانی ایمیل ایشان را ضبط کردیم در فهرست مسنجر و با خودمان گفتیم شاید یک‌وقتی لازم‌مان شود! بعد، در نظر بگیرید ما را که اصلاً ملتفت نبودیم وقتی برخط می‌شویم و این پنجره‌ی مسنجر باز می‌شود، چراغ روشن و خاموش وضعیّت حضور ما را اعلام می‌کند! و اصلاً نمی‌دانستم که وقتی من یکی را add می‌کنم او هم باخبر می‌شود در نهایت. در نظر گرفتید؟ حالا تصوّر کنید آن شبی را که ایشان برای اوّل‌بار بر ما ظهور کردند به سلام و سؤال که شما کی هستید؟ معرّفی کنید خودتان را. من عینهو آدم جن‌زده از اینترنت زدم بیرون! ترسیده بودم لابُد! فردایش، تلفن زدم به ملیحه تا برایم توضیح بدهد درباره‌ی این اتّفاق شگفت! فکرش را بکنین مثل این مردمانِ درغارمانده‌ی دور از هر نوع تمدّن! ترسیده بودم از یک سلام و سؤالِ ساده‌ی دور! ملیحه خندیده بود. چند شبی به همین منوال گذشت، تا اینکه، ساعت یازده یک روز جمعه، سر درد و دلِ ما وا شد با ایشان. خوب نبودم. باید با کسی حرف می‌زدم و هیچ‌کسی نبود الا او که چراغ‌اش روشن بود در مسنجر. بی‌مقدمه شروع کرده بودم به نوشتن؛ یکریز و تند. مهلت نمی‌دادم به ایشان برای حرفی. می‌خواستم خالی بشوم از دردی که داشت مرا به کشتن می‌داد. اسف‌بار بود حالِ آن وقت‌ام. میانه‌ی چت، ارتباط قطع شد. با هر چه تلاش، برخط نشدم دوباره. ترسیدم او هم برود و من بمانم و حرف‌هایم. تلفن زدم بهش. یادم هست اصلاً تعجّب نکرد. نمی‌دانست شماره‌اش را دارم ولی، تعجّب نکرد وقتی زنگ زدم! حتّی مرا شناخت! ولی، خودش را زده بود به کوچه‌ی علی چپ. پرسید شما؟ گفتمش فلانی. خیلی هم حرف دارم. لطفاً باش تا دوباره برخط شوم من. گفتش باشد و بعد از همان حرف‌هایم بود که ایمیل‌بازی شروع شد!

اوّلین یادداشتِ اینجا همیشه جنوب درباره‌ی سفر بود با یک عکس قطار. نهم شهریور بود. هفت، ده روز بعدتر هم، من برای اوّلین‌بار ایشان را دیدم به قدرِ یک ربع از ساعت. ایمیل‌بازی تمام شده بود. من وبلاگ می‌نوشتم. دوستانِ تازه‌تری پیدا کرده بودم. می‌فهمیدم که می‌شود وبلاگ‌های بیشتری را خواند و کمی اعتماد کرد به دیگرانِ مجازی هم. منتها، در آن وبلاگ میلِ ناخودآگاهی در من بود که باعث می‌شد تلاش کنم مطابق خواسته‌ی ایشان باشم! دوست داشتم طوری بنویسم که خوشایند او باشد! مثلاً نثرهای کمی متمایل به شعر که عاشقانه باشد و نباشد! جریان به همین شکل ادامه پیدا کرد تا یک‌سال بعد، مرداد بود و من، رسماً کم آورده بودم! دلم خودم را می‌خواست که علاوه بر عاشقی و مهربانی و خنده‌رویی، بلد بود غم‌گین باشد و گریه کند و افسرده برود! یک خودِ تمام عیار! همین شد که در یک اقدام آنی اینجا همیشه جنوب نیست و هستِ چهار ستاره مانده به صبح ممکن شد.

عنوانِ وبلاگم را از شعر نامه‌ی مانا آقایی انتخاب کرده بودم که البته دو، سه هفته بعدتر، این شبکه چهاری‌ها ضایع‌اش کردند و حال مرا گرفتند با دو قدم مانده به صبح. علاوه بر این، یکی هم در وبلاگستان، اسم‌دزدی کرده است و با همین عنوان وبلاگ می‌نویسد. فلسفه‌ی اینجا هیچ نبود مگر هر چه می‌خواهد دلِ تنگت بگو! ما هم پای‌بند همین فلسفه بودیم تا الان. البت، یک قولی هم داده بودم به خودم که هی زده‌ام زیرش! قول داده بودم بعدِ آمدن به اینجا، بی‌خیالِ آن دوستانِ سابق بشوم در اینجا همیشه جنوب که بی‌خیال نشدم و بعد از دو، سه ماه باخبرشان کردم که وبلاگ تازه‌ام اینجاست. قول بعدی هم این بود که دیگر با هیچ نفری در وبلاگستان از درِ دوستی وارد نشوم و دلم نخواهد کسی را ببینم که با عرض شرمندگی! یا در کمالِ خوشبختی! فقط همان یک‌ماه اوّل طاقت آوردم و درست از یکم مهرماه دور ِ دید و بازدیدهای وبلاگی‌ام آغاز شد و ....

چهار ستاره مانده به صبح  در ۱۰روزه‌گی‌اش!

قصدم این بود که بعد از 765‌اُمین پُستِ اینجا، کوچ کنم به نشانی دیگری. وردپرس را دوست دارم بیشتر به خاطر امکانِ برچسب‌بازی‌اش. امّا، دست‌آخر منصرف شدم. دلم نمی‌آید. ولی، در سبک و شیوه‌ی اینجا باید تغییری بدهم که هنوز نمی‌دانم چه تغییری؟! اوّلی‌اش، شاید همین ستون روزانه‌ترها باشد. دوّمی‌اش، حذف برچسب‌ها. شاید هم دیگر درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانم در وبلاگم ننویسم و بسنده کنم به بوک فید. امّا، به شکل و شمایل اینجا کاری ندارم. تا سال بعد و همین وقت باید نارنجی بماند و آن دخترک هم لوگویش باشد!  ... ووو ... باقی بماند برای بعد. اینک، سال جدیدِ وبلاگی را با نام و یادِ خدا آغاز می‌کنیم باشد که دیگر، صبح شود!

پیوست؛ تشکّراتِ زیاد از آقای یادداشت‌های دم‌دست، بانوی خیاط باشی، هومن عزیز و میلاد جان!

+  چهارشنبه نهم مرداد 1387       | 

سه روز گذشت! الان باید قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا رو سرچ کنین نه غسالخانه! خیال کردین حالا عکسای لختی شکیبایی پخش می‌شه تو اینترنت؟

+  یکشنبه سی ام تیر 1387       | 

بين اونايي كه مي‌خوني و اوني كه هستي يه فاصله‌ي اساسي ايجاد كن

مدّتي نخون و ننويس
حافظ رو توصيه مي‌كنم
و قرآن
و كمي هم گلستان

پي.‌نوشت ۱ )؛ گيرم هر چي! ولي، اگر كسي كه بهانه‌ي وبلاگ و وبلاگ‌نويسي را گذاشته توي دامن آدم، بيايد اين حرف را بگويد و توصيه كند كه ديگر نخوان! بس است نوشتن! يك‌طورهايي ناخودآگاه بايد گوش كنم به حرفش، جدّي بگيرم توصيه‌اش را. آخر، همين الانِ وبلاگ‌نويسي‌ام بدون پيشنهاد اوّليه‌ي او محال بود. ضرر نكردم بابت پذيرفتن پيشنهادش. حالا هم ... اصلن، من زيادي تحت‌تأثير جذبه‌ي شخصيّتش هستم. گفتم كه گيرم هر چي! به خودم مربوط است.

پي.‌نوشت ۲ )؛ ميانگين، روزي يك مطلب هم كه حساب كنيد، ما وظيفه‌ي خودمان را انجام داده‌ايم تا پايان خردادماه؛ اين هم كه مي‌نويسم سي‌ويكمين يادداشت است. {شاهد} حالا شما و اين يادداشت‌ها. به قدر كافي فرصت داريد بخوانيد و كامنت بگذاريد و به لينك‌هايي كه در متن درج شده است، سربزنيد.

پي.‌نوشت ۳ )؛ برمي‌گردم. حتماً.

{عكس از VOJTa Herout}

+  شنبه یازدهم خرداد 1387       | 

لعنت به فايرفاكس! هر چه فحش خواهر و مادر!!! من عاشق اينترنت اكسپلورم كه چهار ستاره مانده به صبح را نارنجي و قشنگ و مرتّب و خانوم و مهربان نشان مي‌دهد و نه آن فايرفاكس فلان شده كه امروز باعث شد ما به يك ويرايش غيرقابل پيش‌بيني دست بزنيم و هر چه رشته بوديم را پنبه كرد و به باد داد!!! حالا مائيم و خاطره‌ي آن وبلاگِ دوست‌داشتني‌مان ...

بعدن نوشت )؛ كلّي به اين در و آن در زديم تا دوباره عكس اين دخترك را پيدا كرديم واسه پشيوني‌گاهِ اينجا. الان كمي خاطرمان آسوده شد. مي‌ماند باقي جزئيات و ديگر پيوندها و حرف‌زدن درباره‌ي اين يكي، دو روز ساكت و كلّي چاق ‌سلامتي با دوستان كه حواس‌مان هست به تك تكِ نازنين ِ عزيزشان.

+  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387       | 

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387       | 

۱ )؛ توضيح درباره‌ي مواردي از ستون سمت چپ اينجا؛ به عنوان مثال، بخش آشنايان، يعني آن گروه از دوستان و بزرگواران كه مرا مي‌شناسند كم و بيش. {دست‌كم يك‌بار} ديده‌اند مرا و اسم و فاميل‌ام را مي‌دانند. لينك وبلاگ‌هاي ايشان نيز به ترتيب سن است؛ از بزرگ‌ترين به كوچك‌ترين. لينكدوني شماره ۲ نيز همان ROYA's shared items است در گوگل ريدر. تفاوت‌اش با آن لينكدوني شماره ۱ در اين است كه بيشتر لينك مطالبي را مي‌گذارم اينجا كه وبلاگ‌شان فل.تر است. آن ديگران نيز دوستان واقعي و مجازي هستند در كنار همديگر. ترتيب‌شان بنا به دلخواه گوگل است و اراده‌ي من كمترين دخالتي در آن نداشته است.

۲ )؛ خواهشانه؛ من اينقدر واضح و شفاف برايتان مي‌نويسم. رك و صادقانه. هرجايي هم كه لازم باشد لينك مي‌دهم به سوابق يا ديگر وبلاگ‌ها و سايت‌ها. من فكر مي‌كنم شما آنقدر بلاگر هستيد كه ديگر بدانيد نوشته‌هاي رنگي در يك وبلاگ يعني لينك. بيكار نيستم كه هي آبي و نارنجي كنم و لينك بدهم. مي‌خواهم ابهامي باقي نماند و حرف تكراري ننويسم هي. مي‌بينيد من چقدر خوبم؟ آن وقت شما زحمت نمي‌دهيد به خودتان حتّي كليك كنيد روي آن لينك‌ها. در حالت عادي مهم نيست. امّا، وقتي برايتان سؤال پيش مي‌آيد و سؤال را برايم مي‌نويسيد!!! درحالي كه جواب همان‌جا جلوي چشم‌تان هست! ببخشين ولي، من حوصله‌ام از شما سرمي‌رود! جدي مي‌گويم. الان خشانت محض هستم.

۳ )؛ تكرار مي‌شود براي آخرين بار؛ ما، ياهو مسنجر را delete كرده‌ايم. يعني،delete كرده‌ايم. آن لاين هم كه باشيم، متوجّه پي‌ام‌هاي شما نمي‌شويم. پس اگر پيغامي، پسغامي بود، لطف كنيد ايميل بفرستيد. سخت‌تان بود كامنت خصوصي بگذاريد. اگر شماره تلفن‌ام را داريد، پيامك بفرستيد.

+  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387       | 

  شما كه سرچ كردي؛ می‌خواهم چت کنم یکی را بیاب. من اصلن هيچ فكري نكردم اين‌بار!

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387       | 

همه‌ي آرشيو آن وبلاگ‌هاي سابق‌مان پَريد! حتّي مهلت نبود غصّه‌اش را بخوريم ميان اين آشفته‌بازار زندگي‌مان. بي‌خيالي طي كرديم. اگر وقت ديگري، اوضاع بهتري بود كلّي گريه مي‌كردم لابُد. بيشتر دلم براي آن شبانه‌نويسي‌هاي اينجا مي‌سوزد كه زياد دوست داشتم نوشته‌هايم را و هي با خودم مي‌گويم بي‌كار بودي حذف كردي آنها را از روي وبلاگ؟!  

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387      

USA_3a.gif

در اين راستا، من دارم از فضولي مي‌ميرم يعني ملّت دنبال چي هستن كه هي به آقاي گوگل مي‌گن؛ ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد! فكرشو بكنين حتّا از آمريكا!!! ديروز، دوباه چند نفري از طريق گوگليدنِ جمله‌ي نامبرده به اينجا رسيدند و با افزايش تعدادِ جويندگانِ نمي‌دانم چه! ما كمي احساس نگراني مي‌كنيم! خانوم سميّه خانوم كه استادند و كلّي مطلع و يك عضو فعّال جامعه‌ي وبلاگستان و صاحب‌نظر مباحث سياسي مي‌گن: "خدا وکیلی اینجوریشو دیگه ندیده بودم!" آقاي شب‌های روشن به دليل آن ذوق شاعريِ ذاتي‌شان معتقدند: طرف "دنبال یک بهانه برای بهتر زندگی کردن" گوگليده! خانوم جاده در دست تعمیر است هم تقصير رو انداخته گردنِ گوگلِ بنده خدا كه خير نديده است! خانوم تكتم خانوم هم مي‌گن كه طرف "دنبال نوشته‌هاي خواندنی" بوده ولي، "اشتباهي شد!" بعد هم چشمك دركردند از خودشان! من مي‌گم نكنه اين خانوم ...؟! اصلن، اينا مهم نيست. من با اين حالم، دارم از فضولي هم مي‌ميرم ... يكي‌تون بگين دنبال چي مي‌گردين؟ چي شده تازگي‌ها؟ هان؟

+  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387       | 

دارم فكر مي‌كنم شما كه سرچ كردي؛ ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد! و رسيدي به اينجا. دنبال چي بودي؟؟؟

+  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387       | 

قبل از هر نوع فكر و خيال و حرف و حديثي، اينجا رو بخونين و بعد، خواهش مي‌كنم زندگي و نحوه‌ي برخورد با يك كودك طبيعي امّا پُرهيجان و با رفتاري غيرقابل پيش‌بيني را بياموزيد. البته، تا يه زماني اين كار بسيار دشوار است امّا، كم كم اين طفل هم آرام‌تر و متمركزتر مي‌شود. آفرين! بخونين تمام پُست‌هاي اين يكي، دو روز رو.  كامنت هم بذارين و گرنه، ... اين لينكايي هم كه مي‌بينين، زحمت مي‌كشم مي‌ذارم قاطي نوشته‌ها، واسه كليك كردنه! يعني، اونا رو هم بايد بخونين. گفته باشم! دوباره نيايد درباره‌ي امور و مطالب بديهي سؤال كنين.

+  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387       | 

اينجا هميشه جنوب را دوست داشتم. عُمرش به وبلاگستان نبود. منتها، دورانِ خوبي بود آن‌ وقتِ نوشتن در آنجا. دوستانِ وبلاگي خوبي داشتم. آبان‌ و آذرماه ۱۳۸۵ كه محشر بود از نظر شدّت دوستي‌مان. كلّي سربه‌سر هم مي‌گذاشتيم، دل‌به‌دل هم مي‌داديم ... امشب، مهديه (ای کاش همیشه کفن بپوشیم) آخرين بازمانده‌ي آن گروه نيز كفن پوشاند به وبلاگش. صبح، آخرين يادداشت‌هايش را، save كردم تا بخوانم و امشب، وقتي ديدم در گوگل ‌ريدر بالا آمد با خودم گفتم: دخترك به من مي‌گه تُند تُند آپ مي‌كني، خودش مهلت نمي‌ده ... كليك كردم به قصدِ خواندن كه اي دل غافل! ... پيامك فرستادم: چه بلايي آوردي سر وبلاگت؟ نوشت كه حالش خوب است. نگران نباشم. حذفِ وبلاگ نتيجه‌ي اعتماد به حسش بوده* و بعد، نوشت: وقتي وبلاگو مي‌بستم ياد پويا ماندگار افتادم، كه هر دفعه مي‌گفت دارم وبلاگمو مي‌بندم. اصرار نكنين و هر دفعه هم نمي‌بست. آخر سر نفهميدم بست يا نه؟ خنده‌ام گرفت. رفتم سراغ پويا ماندگار و آخرين يادداشتش، مورخ پانزدهم فروردين بود. يعني، دوباره كركره را كشيده بالا!؟! ناخودآگاه، يادِ دوستانِ سابق جاري مي‌شود در ذهنم، زندگي مي‌گذرد، ما نيز از هم مي‌گذريم؛ به سادگي. محمود، بدون هيچ نوع بستگي فاميلي و خويشاوندي از برادر تني‌ام، برادرتر بود برايم. نصير دوست برادر محمود و هنوزم، وبلاگش خاطره‌انگيز است برايم. به خصوص كامنتاي اين پُست و اين يكي. محيا بي‌خبر رفت و ديگر خبري نشد ازش. تا سالگردِ رفتنش، كه برگشت و بسنده كرد به يكي، دو كامنت تا ما اينقدر بدانيم كه زنده است هنوز. اين آقا هم بي‌خبرتر رفت. ايليا، پسرعمو جانِ ما بود، منتها، اوّل، عاشقي و عقد و عروسي و بعد هم بهانه‌‌ي كنكور ارشد ديگر نگذاشت سه‌شنبه‌هاي داستاني‌اش را به روز كند و مدّت‌هاست كه ... حالا، دختر حوا رفيق دانشكده‌مان بود. گاهي خبري مي‌شود ازش. نوه‌مان هم اِي هست! آن چراغ روشن مسنجر و پيامك‌هاي گاه و بي‌گاه هم خبر مي‌دهد از صحّت و سلامت نفيسهسارا هم مدّت‌هاست كه ديگر نمي‌نويسد. امّا، امشب ... ديدم نوشته است كه؛ [برای من] وبلاگ ننوشتن به مراتب بهتر از وبلاگ نوشتنه. یک آرامش خیال داره. میشه راحت فضای پیرامون رو انتخاب و مدیریت کرد. همه چیز حقیقیه... شايد من تنها كسي بودم در اين گروه كه تقريبن همه را ديدم و يا شنيدم. (الا محيا) هيچ پشيمان هم نشده‌ام! هر چند نظرم تغيير كرده درباره‌ي يكي، دو نفر امّا، گاهي دلتنگ‌شان مي‌شوم ... گفته بودم حرفِ مرگ كه مي‌شود ياد دوست‌داشتن‌هايم مي‌افتم. من آن گروه‌مان را دوست داشتم. دوست دارم هنوز. مي‌خواستم همين را بنويسم، بگويم. اين دوستان از فضاي موهومي پيدا شدند به نام اينترنت. امّا، خيالي نبودند. حرف مي‌زدند؛ هر كدام به آهنگ و صدا و ادبياتِ منحصر به فردي. وجود داشتند؛ يك شمايل ظاهري و شخصيّتي هم. دنيا مفتخر است به حضورشان و من به آشنايي با ايشان.

* مهديه؛ {من ترديد نداشتم، دليل هم نداشتم. فقط به حسم اعتماد داشتم. يه آن گفت ببند، اجابت كردم. دو تا سؤال دارم، بپرسم دوست داشتي جواب بده.}

من؛{؟}

مهديه؛ {1. شعر كوچه‌ي مشيري رو دوست داري؟ 2. وافعن چند كيلويي؟}

من؛{شوخيه؟ 1. دوست دارم كوچه رو. 2. واقعن 38. چطور؟}

مهديه؛{1. حذر از عشق ندانم. 2. ببين ايروبيك رو ادامه ندي بهتره چون ورزش مشكل آفرينيه. تو هم كه مانكني. شوخي هم نبود جوجو!}

ته ‌نوشت)؛ فقط به حسم اعتماد داشتم. يه آن گفت ببند، اجابت كردم. پيامك مهديه من رو يادِ يه يادداشت مي‌‌اندازه كه مربوط مي‌شه به اوايلِ راه‌اندازي چهار ستاره مانده به صبح. عنوانش اين بود؛ دربارۀ يك اقدام آني! و نوشته بودم كه؛ بالاخره بعد از دو، سه ماه دست دست كردن در يك اقدام آني وبلاگ سابقم را حذف كردم و انگار كه باري از دوش من برداشته شده باشد، احساس راحتي مي‌كنم. نه اينكه حوصله‌اش را نداشته باشم و يا اينكه به قول نفيسه ديگر در فضاي آن نباشم و ... اتفاقن، در اين شرايطي كه من دارم، اينكه خانه‌نشين شده‌ام و خودم نيز تمايلي نسبت به حضور در دنياي بيرون را ندارم، شايد اينجا تنها مكاني باشد كه در آن امكاني براي برقراري رابطۀ من با ديگران فراهم مي‌شود و ... اما حذف وبلاگ، آنجا بخشي از گذشتۀ مرا به يادم مي‌آورد مدام ... بخشي كه دوست دارم فراموش كنم آن را ...

+  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387       | 

قول داده بودم به خودم كه كاري نداشته باشم به شكل و شمايل اينجا تا شش ماهه‌ي دوّم اين يك‌سالگي اول وبلاگ بگذرد اما، نشد. با همه‌ي علاقه‌ام به آن رنگِ نارنجي، اين شبِ پرستاره‌ي رنگي را ترجيح مي‌دهم و اين تكه كاغذپاره‌ي سفيد را براي نوشتني‌هايم...

براي خياط باشي مي‌گفتم كه سالم‌ترين تفريحِ اين وقت‌هايم هي دست‌كاري و مونتاژ و سوار كردنِ قالب‌هاي مختلف است بر روي هم تا آن شكل موردنظر را بسازم و استعدادم را شكوفا كنم در اين بين.

همه‌ي آن ستون كناري را هم منتقل كرده‌ام به همين لينك‌هاي نارنجي رنگِ بالاي صفحه.

Home | E-Mail |Archive  |Lable |Link  | RSS |BLOGFA |Four Star |About |Poem

ايميل دارد. آرشيو با آرشيو موضوعي. لينك وبلاگ‌هاي دوستان نيز + يك صفحه‌ي مثلن معرفي و شعرپاره‌ها و همان شعر مانا آقايي كه عنوان وبلاگ از آنجا آمده است.

خاطرتان جمع! قطعن تا شش ماه بعد از اين هيچ تغييري نمي‌دهم در اينجا تا شما هي مجبور نباشين كامنت بگذارين بابت قالب جديد تبريك بگويين و به به و چه چه و هنوز شب نشده، دوباره روز از نو، روزي  از نو ...

+  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386       | 

 

هي كامنت گذاشتين، به به و چه چه، چه سر و شكل خوب‌تري، بهتري، ماه‌تري! ما هي خوشمان آمد. امّا، دلِ خودمان... مي‌دانيد دل ما اصلن نمي‌تواند بي‌خيال رنگ نارنجي شود! ما اينجا را نارنجي كه باشد بيشتر دوست مي‌داريم.

 

+  شنبه یازدهم اسفند 1386       | 

13/ 5/ 1386 

گفته بودم؛ " اگه فقط بتوني ۶ ماه دوام بياري و به شكل و قالب اينجا هم دست نزني اون وقت يه جايزۀ خوب پيش من داري! "

چهار ستاره مانده به صبح در ده روز ابتداي بودنش ...

به خودم گفته بودم اين حرفا رو! مطمئن بودم دووم نمي آرم! اما نسبت به قبل كه يكهو دكوراسيون وبلاگ رو به توپ مي بستم، اينجا، زيادم اين طوري نبودم و كلي خودم رو نگه داشته بودم مثلن تا ۶ ماه بشود دست كم و از آنجا كه آهي در بساط نيست و نمي توانم به اين دخترك صبور جايزه بدهم پس بهتر است هر كاري دوست دارد انجام بدهد تا هنوز عقده اي نشده طفلكي!!!  

+  چهارشنبه نوزدهم دی 1386       | 

در مجموع بازي را دوست ندارم بس كه بازي مي كنيم با خودمان، با ديگران به جاي زندگي ... مگر عشق بازي و رفيق بازي و همين همبازي شدن با بانو كه خود نوعي زندگي ست!

چهار ستاره مانده به صبح هنوز ۹۰ روزه هم نشده است. اينجا بيشتر مكان بود برايم تا از آن خودِ آشفته و پريشان و افسرده و ... فلان و فلان شده ام بنويسم. آن خود را بگذارم رو به روي آن منِ ديگرم تا دوباره كشف كنم اقليم گستردۀ وجودِ خويش را. اين روزها، به آرامش، ايمان، عشق، يقين و خويشتنِ سابقِ خود رسيده ام كه بزرگ بود و وسيع و سر به زير و سخت! بعد از اين بهترين حرفهايم، يادداشتهايم را مي‌نويسم. قول.

+  سه شنبه هفدهم مهر 1386       | 

خيلي اتفاقي در وبلاگ يكي از دوستان كه هنوز لينك وبلاگ قبلي من در آنجا هست، كليك كردم بر روي عنوان وبلاگم كه ... انتظار داشتم اين پنجره * باز شود و بگويد كه " وبلاگی با این آدرس پیدا نشد. ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد. " اما، در نهايت حيرت با اين پنجره روبرو شدم كه همان عنوان وبلاگ سابق مرا و در همان نشاني داشت! مطمئن بودم كه وبلاگ را ناكار كرده ام همان يك ماه قبل، منتهاش، دوباره نام كاربري و پسورد را امتحان كردم مبادا ... كه ديدم نه، جواب نمي دهد كار يك نفر ديگر است انگار اين راه اندازي مجدد آنجا ... مباركش باشد!

 * يكي از بي شمار وبلاگ هاي از دست داده ام!!!  

+  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386       | 

 

تصميم من عوض شد! دوباره به همان شيوۀ سابق طي مي كنيم زين پس را. به اسم و رسم خودمان! 

 

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386       | 

پ . ن 1 )؛ متنفرم از اين نوع كامنت ها!!! منظورم كامنت هايي است كه پاي اين پست و  اين  يكي و يا اين  و اين  و .... گذاشته اند!

پ . ن 2 )؛  اسم و فاميل خودم را بر مي دارم از اينجا. دوست دارم به همان اسم مستعار بنويسم. دليلي ندارم اما، دلم برايش تنگ مي شود اگر، نباشد. حقيقت اين است كه از بيستم مردادماه پارسال، رويا مانند كودكي از من به دنيا آمد و واقعيت دارد. چنين حسي دارم نسبت به او . نسبت به رويا

 

+  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386       | 

   " اگه فقط بتوني ۶ ماه دوام بياري و به شكل و قالب اينجا هم دست نزني اون وقت يه جايزۀ خوب پيش من داري! " به خودم مي گم اين حرف ها رو ...  

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386       | 

 بالاخره بعد از دو، سه ماه دست دست كردن در يك اقدام آني وبلاگ سابقم را حذف كردم و انگار كه باري از دوش من برداشته شده باشد، احساس راحتي مي كنم. نه اينكه حوصله اش را نداشته باشم و يا اينكه به قول نفيسه ديگر در فضاي آن نباشم و ... اتفاقن، در اين شرايطي كه من دارم، اينكه خانه نشين شده ام و خودم نيز تمايلي نسبت به حضور در دنياي بيرون را ندارم، شايد اينجا تنها مكاني باشد كه در آن امكاني براي برقراري رابطۀ من با ديگران فراهم مي شود و ... اما حذف وبلاگ، آنجا بخشي از گذشتۀ مرا به يادم مي آورد مدام ... بخشي كه دوست دارم فراموش كنم آن را ...

 

+  شنبه سیزدهم مرداد 1386       |