محض ِ رفع نگرانی از خاطر ِ دوستان و آشنایانِ پیگیر بابت سرنوشتِ رتبهی ما در کنکور، مینویسم که ما مُجاز شدهایم به انتخاب رشته با رتبهای که یک هم دارد. منتها، تک رقمی نیست! نتیجه هم کلّی خلاف انتظارم بود. یکجور شوک! اگر راضیتان میکند دانستناش، گریه هم کردم. خیلی. ولی، به شدّت پررو هستم. گیرم، آقای خانهی هنر بگوید عجب اعتماد به نفسی داری دختر! راستش، انتخابِ رشتههای شبانه، غیرانتفاعی یا دانشگاههای شهرستان مقدور نیست برایم درحالیکه، احتمال قبولی در رشتههای دورههای روزانهی دانشگاههای تهران هم زیادی بعید است از رتبهام! با این حال، من کار خودم را میکنم؛ به ترتیبِ علاقهام همهی صد خانه را پُر میکنم با حوصله. ماشینِ تصحیح اگر توانست! و دلش آمد!! مرا قبول نکند!!! که آنوقت باید برود به جهنّم دانشگاه و درس و مابقی. من ولی، همچنان پابرجا هستم.
تا الان زياد موافق نبودم با حذف كنكور و اين پيششرطِ معدّل بالا! ولي، كاش هر چه زودتر شرّ اين آزمون لعنتي كنده شود از سر بچّههاي مردم! حالا نه به خاطر رقابت و استرسِ موجود، فقط بابت همين چهار، پنج ساعتِ كوفتي كه آدم مجبور است سيخونكي و ساكت بنشيند روي صندلي يا پشت نيمكت!
و هي منتظر اعلان بلندگو باشد و هوارتا سؤالِ باربط و بيربط را جواب بدهد و كممانده زخم بستر بشود! ![]()
آزمون امروز حقيقتاً دشوار بود و سخت. ربطي هم نداشت كه آدم آن همه كتابِ مختلف را خوانده باشد يا نخوانده باشد! سؤالهاي درسهاي خلاقيّت نمايشي، تصويري و درك عمومي هنر! بيشتر معلوماتي بود كه در كتابهاي درسي يافت نشود! البته، از آنجا كه آزمون براي بيشتر شركتكنندگان چنين كيفيِتي داشت، زياد هم نگران نيستم!!!
مگر كلافگي بابت همان مدّت زمان طولاني كه مجبور بوديم بنشينيم سر جلسهي امتحان كه خيلي بد بود! من به خاطر همين يكي، هيچوقتِ ديگر در كنكور شركت نميكنم! ![]()
صرفنظر از نتيجهي آزمون كه قبول بشوم يا نشوم! اصلاً پشيمان نيستم كه اين بيست روزِ عمرم را با دغدغهي شريف و پُراسترسِ كنكور گذراندم.
دستكم، كلّي به تاريخ هنر اشراف پيدا كردهام و حالا اگر اسم فليني و آنتونيوني و برتولوچي را بشنوم، عينهو چي هاج و واج نميايستم، خيره بشوم به دهانِ طرف
و بدونِ كمترين زور فكري و ذهني، ميفهمم اين بندههاي خدا، فيلمساز هستند و نه فوتباليست! ![]()
خلاصه اينكه، ز گهواره تا گور ما نيز تمام شد به سلامتي!
انشاالله، قسمت بشود سيسمونينويسي واسه بچّهمون! ![]()
راستي، از همگي دوستان و آشنايان ممنونم كه در اين مدّت پابهپاي ما در عرصهي پُر سوز و فشار! كنكور همراه بودند و تسلّاي خاطر مُسترسمان شدند!
شايد باورتون نشه ولي، به من خيلي خوش گذشت با شما!
انشاءالله عروسي خودتون و بچّههاتون جبران كنم!
خاصّه، ممنونم از برادري كه با همان كامنتِ بينام و نشاناش، كلّي احيا كرد ميزان و شدّت اميد را در ما. توكّل بر خدا. ![]()
![]()
شايد باورتون نشه ولي، من كلّي خوبم، زيادي خوشم الان!
شمارش معكوس؛ ۱۵ ساعت ديگه ...
![]()
![]()
![]()
فقط در كتاب ادبيات فارسي كلاس دوّم دبيرستان* بيشتر از صد كلمه پيدا كردهام كه تا پيش از اين، نخوانده يا نشنيده بودم آنها را!!!
به زبان فارسي تكلّم ميكنم و به همين زبان ميخوانم و مينويسم باز هم معناي اشتلم، بقولات، طُي، كِلّه، تاس، حازم، جوال، تنبوشه، سندروس، عقار، عنود و سوفار را نميدانم!!!
كمي نااميد كننده است. نيست؟
براي امتحان، شما هم حدس بزنيد معناي كلمههاي فوقالذكر را و بعدتر، پياش را بگيريد، ببينيد چقدر سوادِ فارسي داريد؟
* اين كتاب از ورژنهاي جديد است. وگرنه، ما در حدّ كتاب فارسي دوّم دبيرستان به وقتِ تحصيل خودمان، مشكل نداريم!
پیاش رو میگیری؟
![]()
شايد باورتون نشه ولي، امشب در بطالتِ محض گذشت و حالا ساعت پنج صبح است به وقت اينجا!
شمارش معكوس؛ ۲ ...
![]()
![]()
سال ۱۳۷۹، كنكور گروه ادبيات و علوم انساني در روز پنجشنبه شانزدهم تيرماه برگزار شده بود. اين يادداشتِ آن دختركِ به شدّت اميدوارِ باايمانِ خيالپرور آن روزهاي زندگيام است. دفتر ِ روزنوشتِ آن سال را ميخوانم محض كاهش مُسترسزدگي!
* لغتنامهي خياط باشي؛ به فردي اطلاق ميشود كه به استرس بيسابقه مبتلا شده باشد!
در بيست و چند سالهي عمرم، به خاطر ندارم هيچگاه چنين روزهاي پُراسترسي را گذرانده باشم بابت هولِ امتحان! طوري كه، مجموع ذرّههاي اضطرابِ درونيام تبديل شدهاند به دردي سخت در بدنم. خصوصاً پاهايم. غيرعادي بودنِ اين تجربه، هراس مرا بيشتر ميكند از نتيجهاي كه ... هر روزي كه به موعدِ امتحان نزديكتر ميشوم، ميبينم بيشتر از آن كنكور ِ دهسال قبلتر و اين هي كنكورهاي متواليِ ارشد در چند سال گذشته، نتيجهي همين يكي برايم اهميّت زايدالوصف دارد. آدم نميتواند دلايل ذهنياش را توجيه كند براي كسي. گيرم فرقي نكند به حالِ زندگيام و ديگر از سن و سال من گذشته است و يا اصلاً كه چي مثلاً بخواهم پي جذابيّتِ دانشگاه باشم يا دنبال مدركي كه ...؟! معني ندارد و هيجان هم. سعي ميكنم ذهنم را پرت كنم از چنين افكاري و متمركز بشوم بر مباحث همين كتابهاي درسي كه آنوقتهاي بچّگيام ناخوشايند بودند و حالا، به شدّت خواندني! كتاب ادبيات ميخوانم؛ بخش ادبيات حماسي. اينجاي كتاب دربارهي شاهنامه است و دارد ميگويد: "جان و جوهر تراژدي رستم را "مقاومت" تشكيل ميدهد. از ميان پهلوانان و قهرمانان شاهنامه، تنها "رستم" براي پاسخ دادن به اين سؤال انتخاب شده كه "آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"بعدتر، هي فقط همين جمله است كه در ذهنم تكرار ميشود؛
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
"آيا زندگي را به هر قيمت بايد پذيرفت يا خود در تعيين بهاي آن، دست داشت؟"
آخرين سؤال كنكور سراسري سال ۱۳۸۶ درس دين و زندگي در گروه رشتههاي رياضي و علوم تجربي؛ حال كه انشاءالله به حول و قوّهي الهي به كليهي سؤالات اين درس پاسخ دادهايد، درصد پاسخ صحيح خود را چه حدس ميزنيد؟ اگر كمتر از ۵۰ درصد است گزينهي ۳ و اگر ۵۰ يا بيش از ۵۰ درصد است گزينهي ۴ را پر كنيد!
ما؛ ![]()
![]()

پي.نوشت ۱ )؛ "چاپلين در فيلمهايش مردي است معمولي در تلاش معاش. او قرباني هميشگي شرايط است، درگير عشق است و هميشه در قمار عشق ميبازد. در پايان فيلم، نااميد در جادّهاي به جستوخيز ميپردازد."
پي.نوشت ۲ )؛ اگه جذابيت عالم هنر نبود به طور قطع، از اين خرخواني و نگرانيِ بيسابقه در همهي عمرم، ميمُردم!!!
پي.نوشت ۳ )؛ چارلي چاپلين در ويكيپديا و سايت رسمياش.
* عنوان، نام يكي از فيلمهاي چارلي چاپلين است.
"در سالهاي ۸۸ - ۱۹۸۷ ميلادي، کریستوف کیشلوفسکی يك فيلم تلويزيوني طولاني به نام "ده فرمان" را در ۱۰ قسمت بر اساس ده فرمان حضرت موسي ميسازد. هر قسمت فيلم، شرايط امروزي فراميني چون "قتل مكن"، "دزدي مكن" و "بر همسايهي خود به شهادت دروغ مده" را با دنبال كردن چند پرسوناژ در يكي از شهرهاي لهستان امروزي بررسي ميكند. او در اين ده فيلم نتيجهگيري نميكند. فقط دنيايي تيره و تار را نشان ميدهد كه در آن افراد، مانند آدمهايي در يك محوّطهي تاريكِ وسيع به هم برخورد ميكنند و بدون اينكه ارتباط واقعي با هم برقرار كنند از هم جدا ميشوند و به راه خود ادامه ميدهند تا برخورد بعدي فرا رسد."
پي.نوشت ۱)؛ هيچوقت تمايلي نداشتم براي تماشاي ده فرمان مگر از امروز عصر به اين ور كه همين پاراگراف را خواندم!
پي.نوشت ۲)؛ مادرم هيچوقتِ اين بيست سال {از وقتي خواندن/ نوشتن را ياد گرفتهام به بعد} راضي نبوده است از من تا به الان! بيشتر براي همين يكي خصوصيّت ممتازم نسبت به خواهر و برادرهايم كه من شلختهترين كتابخواني هستم كه مادرم به عمرش ديده است! دوست دارم وقتِ درس يا مطالعه، كلّي كتاب و دفتر و دستكِ مربوط و نامربوط را پخش و پلاي زمين كنم، هر دو، سه ساعت يك بار بروم بنشينم در ميانهي ميدان پي خواندن يا براي نوشتن! گاهي نيز، يكچيزي بخورم مثلن چيپس يا پف فيل يا موز و زردآلو و امشب كه شاتوتخوران داشتم خفن! بعدتر هم، براي زنگ تفريح! نشستم پاي كامپيوتر، اينجا نشسته بودم پشت مونيتور كه ناغافل نگاهام افتاد به كفِ اتاق و بساطي كه پهن شده بود!!! حالا، همهي خلق و خوي نامعمولِ من يك طرف، اين شلختگي يك طرف ديگر! گاهي، با خودم فكر ميكنم مادرم چه صبري دارد بابت تحمّل ما، به خصوص من! سرشب ميگفت: تو كي ميخواي باور كني سي سالت شده، هان؟ از اون وقت تا به الان هي دارم فكر ميكنم مگه آدم بايد زور بزنه تا باور كنه ديگه بزرگ شده؟
پي.نوشت ۳)؛ من حس و حال ندارم براي نوشتن! اين ردّ و ثبتها نيز براي رهايي از اضطراب است تا كمي حواسم را پرتِ اينجا كنم و كمتر مشغول باشد ذهنم. همين.
* عنوان تزئيني است نام فيلمي از يوجين اونيل.

"در پيش خودتان تصوّر كنيد كه ما در اتاقي معمولي نشستهايم و ناگهان پي ميبريم كه پشت در اتاق جنازهاي افتاده است. در يك لحظه، اتاقي را كه در آن نشستهايم به كلّي براي ما تغيير شكل ميدهد. اكنون، همهچيز در اين اتاق صورت ديگري پيدا كرده است. نور و فضا با آن كه از نظر فيزيكي همان كه بوده است باقي ميماند، با اين حال همه چيز تغيير كرده است. اين بدان علّت است كه ما تغيير كردهايم و اشياء به آن صورتاند كه ما دركشان ميكنيم. "*
* كارل دراير كارگردانِ مصائب ژاندارك
پي.نوشت)؛عكس، نقّاشي يكي از شاگردان آقاي رضا هدايت است به نام ...؟نميدونم خب. الان هم فرصت نيست بروم پياش در آرشيو وبلاگ ايشان. بايد برويم باقي افاضات آقايان كارگردانهاي مطرح جهان را بخوانيم. ولي، پيشنهاد ميكنم شمايي كه فرصت داريد يه نگاه كنين به آرشيو آنجا، بخش نقاشیها، كلّي لذّت خواهيد برد. ما كه خيلي دوست داريم آنجا را.
۱ . اصل داغ از دو، سه روز قبلتر بر دل ما گذاشته شد كه با سارا رفته بوديم انقلابگردي، از قضا چشممان به گوشهي جمال «راهنماي فيلم» روشن شد كه از سوي روزنهي كار منتشر شده است در قطع جيبي و در واقع، نوعي دايرةالمعارفگونه است دربارهي سينما + خلاصهي نميدانم چند هزار فيلم! كتاب از پشت ويترين هي چشمك زد و دلبري كرد تا دستآخر، دل زديم به دريا براي خريدنش. منتها، با ديدن قيمت پشت جلد كتاب، هوارتا شاخ بود كه يكهو بر روي سر ما سبز شد! كتاب نامبرده، ۱۲۵۰۰ تومانِ ناقابل بود و ما، حكايت همان دست از پا درازتر!!! از كتابفروشي بيرون جستيم.
۲ . كمتر از دو ماه قبل بود كه ناگزير، ۶۷۰۰ تومان ناقابل از جيبمان رفت بابت يكي از كتابهاي مجموعهي مشق هنر كه كانون فرهنگي آموش منتشر كرده است با عنوان خلاقيّت نمايشي. كتاب شامل درس، نكته و پرسشهاي چهارگزينهاي است و چاپِ تابستان ۱۳۸۵! و در كل، مطالب آن به چهار فصل تقسيم ميشود؛ تئاتر، عكاسي، استاتيك سينما و سينما.
۳ . بيشتر از شش سال قبل، در بساط يكي از كتابفروشهايي كه در پيادهروهاي خيابان انقلاب حضور فعّال و چشمگيري دارند، كتابي توجّه مرا به خود جلب كرد با عنوان كنكور هنر كه شامل تست و آموزش درسهاي اختصاصي اين رشته بود. كتاب از سوي انتشارات گوياي اصفهان منتشر شده بود در پاييز ۱۳۷۵ و در دو جلد. البته، تنها جلد دوّم اين كتاب در بساط موردنظر موجود بود و قيمتاش هم رقمي نبود مگر ۵۰۰ تومانِ واقعن ناقابل! مطالب جلد دوّم اين كتاب دربارهي سينما، عكاسي، گرافيك و خواص مواد است.
نكتهها؛
-
با اين نرخ افزايش قيمت، بهتر است رسمن اعلام كنند ما سرمان را بگذاريم و بميريم!
-
به قولِ آقاي صاحب بوفهي ايستگاه متروي شريف، رنگارنگهاي قبلن ۳۵ توماني، يكهو شده است ۱۰۰ تومان! حالا آدم از كجا بياورد بابت نصفِ نصفِ نيم لقمه ۱۰۰ تومان بدهد؟
-
نرخِ جديدِ مندرآورديِ كرايههاي تاكسي هم بماند! با اين حساب، تا چند وقت ديگر من براي هميشه در كرج محبوس خواهم شد! مگر اينكه، گنج پيدا كنم يا تصميم بگيرم پياده گز كنم تا تهران! حرفِ مترو را نزنيد كه با اين قد و قوارهمان لابهلاي جمعيّتِ مُزدحمِ مترو، فقط نعشِ لهيدهمان ميرسد به تهران!
-
جالبتر اينكه، بعد از ده سال از زمان چاپِ كنكور هنرِ انتشارات گويا، اين كتاب شرف دارد به كتاب قلمچي از نظر علميتر و كاربرديتر بودنش.
-
كنكور سراسري ۱۳۷۹ يادت بخير! فكرشو بكن به يه چشم بهم زدن گذشت اين همه وقت ...
هي خدا رو شكر ميكنم كه زده است پس گردنِ ما، دستكم هيچ نداشته باشد پُر لذّت است خواندنِ كتابهاي هنر به خصوص امشب كه كلّي حال كردم بابت كتاب خواص مواد. بخشي از كتاب دربارهي ملات است و مصالح ساختماني و بنّايي. منم عاشق خاك و خُل و گِل و سيمان! تا به الان نميدانستم ملاتهاي ساختماني هم اسم و رسم دارند با تاريخ و شناسنامه! مثلن دربارهي ملات "حرام زاده" چيزي نشنيده بودم! اين ملات اسمش باتارد است و مخلوطی از ماسه، آهک، سیمان و آب به نسبتهای معین كه در اثر خودگيري و سخت شدن به ملات حرامزاده هم معروف شده است.
الله الله از اين كنكور كه هي بال و پر ميدهند بهش با شاخ و نيش، طوري كه ديگر تبديل شده است به جانوري درندهخو و وحشي كه هي بايد هول و هراس داشت ازش. هرچند ما نميترسيم!!! ولي امروز، از سر اتّفاق، نشسته بودم پاي تلويزيون، شبكهي دوّم برنامهاي را پخش ميكرد با عنوان گزينهي جوان دربارهي كنكور كه آقاي مشاوري در برنامه حضور داشت و ايشان كلّي بحث كارشناسي بلغور كرد دربارهي بستههاي آزمون چهار مرحلهاي گزينهي دو در طرح تابستانياش و اينكه، چند جور كارنامه دارند براي سنجش رتبهي كشوري و عيبيابي فردي براي هر دانشآموز و ... من كه گوش ميدادم به حرفهايش، حضرت عبّاسي، نفهميدم چه حالي است كه آدم نعمت بيدريغ عمرش را حرام كند در كلاسهاي تابستاني پيشآمادگي كنكور! حيف است به خدا.
زهره، يكي از بچّههاي كلاس زبان، مهر آينده بايد ثبت نام كند در كلاس سوّم دبيرستان. ديروز ميگفت از هفتهي دوّم تيرماه، دوباره بايد بروند مدرسه از براي آمادگي بابت كنكور! من نميفهمم كدام عقل و درايتي اينچنين حكم ميكند به تلف كردنِ عمر در يادگيري طوطيوار مطالبي كه هيچ معرفتي را نيز باعث نميشود الا مهارت در حرفهاي به نام تستزني. البت، انگاري بيشتر از فهم و كفايت، همين به كار جماعت ميآيد تا جمعيّت خاطر داشته باشند بابت مراحل بعدي زندگيشان مثلن كنكور كارشناسي ارشد يا آزمونهاي استخدامي و غيره.
شبنم اگر بود ميگفت: نميفهمم تو اين همه تبليغ ميكني براي گريز از مدرسه، شوقِ بياندازهات براي رفتن ِ دوباره به دانشگاه چه صيغهاي است پس؟ راستش، يادم نميآيد هيچوقت خودم را آزار داده باشم براي درس و مدرسه. بيشتر دلي بوده فعل و رفتارم. هيچوقت اجباري نيز بالاي سرم نبوده است دراينباره. حالا هم، اوّلش، بس كه بيكار بودم گفتم بزنم به كاري، لايقِ وصلهي بيعاري نباشم دستكم. علاوه بر اين، هميشه هوسِ ناخنك زدن به عالم هنر، وروجكِ محرّكي بوده است در خونم. اينك امّا، اشتياقِ هدفدار ِ خوشايندي در من پيدا شده است. صرفِ قبول شدن/ نشدن در كنكور نيست كه درس ميخوانم. والله، شعار نميدهم. به شدّت علاقمند شدهام به مطالعاتي از اين دست؛ دربارهي تاريخ و هنر و ايران و ... دوست دارم جدّيتر پياش را بگيرم زينپس. اينكه هي گفتهاند و پُز دادهاند بابت مهدِ تمدّن بودنِ مملكتمان، خداييش، من تازه تازه دارد دستگيرم ميشود چه عظمتي است اين گذشتهي پُرقدر ِ فراموششدهمان. طوري كه بيشتر از قبولي در كنكور، آرزو ميكنم مقادير هنگفتي پول عايدم شود! بس كه دلم سفر ميخواهد و دوست دارم بناهاي تاريخي شهرهاي دور و نزديك را ببينم و لذّت تماشاي اين همه كلّي هوايي كرده است مرا. علاوه بر سرزمين خودمان، دلم سفري ميخواهد به مقصد مصر تا از لجِ اين گروه مؤلف كتابهاي درسي، كه تصوير پيكرهها و مجسمههاي سنگي و برنزي را شطرنجي كردهاند، يك دل سير موزههاي آن مملكت عجيب و غريب و پيچيده را سياحت و زيارت كنم. ميبينم غرقِ تماشاي زيباييهاي قديم شدن ميتواند مفّري باشد براي رهايي از زشتيهاي بسيار ِ اكنون كه چنگ انداختهاند به زندگيمان و دارند فرو ميبرندمان در گردابي كه با هرچهقدر دست و پا زدن نيز، خلاصي از آن محال است.
پي.نوشت ۱)؛ اين بازي پُر شد از تعريف و تمجيد. قبول. بيشتر خوبيهاي رفقا يادم ميآمد وقتِ نوشتن آن حرفها. ولي، خيالتان تخت كه من اگر بدي ببينم از كسي، اينطوري نيست كه به روي مبارك خودم نياورم! خدا نصيب نكند آن خشانتِ بيتعارفِ مرا. هيچام، رضايت ديگران را طالب نيستم كه با همهي احترام و علاقهام به بشر، آدم را موجود كاملاً بياهميّتي ميبينم! دوستان را با من، تاكنون دَم ِ دوستي بوده است شكر خدا.
پي.نوشت ۲)؛ دربارهي اتوبوسي به نام هوس اينجا را بخوانيد.
سه جملهي كوتاهِ پُرمفهوم مينويسم برايتان، باشد كه آقايان آويزهي گوش كرده، عمل كنند. جملاتِ موردنظر حديثاند از حضرتش، محمّد (ص)؛ يكي اينكه، پيامبر اكرم (ص) فرمودهاند؛ اين گفتهي مرد به زن كه " تو را دوست دارم " هيچگاه از قلب او بيرون نميرود. ديگر اينكه، بدانيد و آگاه باشيد كه؛ نشستن مرد در كنار همسر خود، پيش خداوند دوستداشتنيتر از اعتكاف و شبزندهداري در مسجد مدينه است. ضمن اينكه، يادتان بماند؛ آن مردي كه براي همسرش لقمه ميگيرد، نزد خدا پاداش دارد.
و البته، دو جملهي ايضاً كوتاهُ پُرمفهوم ِ بعدي را هم مينويسم جهت يادآوري به بانوان. اوّلي، حديثي است از حضرتش، باقر (ع) كه فرمودهاند؛ هر زني كه ليوان آب به شوهرش بدهد، از يكسال روزهداري و شبزندهداري برايش برتر است. و بعدي، سخني است چون دُر از و حضرتش، علي (ع)؛ جهاد زن، آراستگي و زيبايي براي شوهرش است.
پي.نوشت )؛ ميبينيد؟ گاهي اندازهي كتابهاي دورهي مدرسه و به قدر يك ديپلم سادهي معمولي هم آدم نيستيم! يك حرف و بحثهايي دارد اين كتاب دين و زندگي ِ پيشدانشگاهي، كه رو اعصاب است. امّا، مطالب خوبِ اجتماعي و خانوادگي هم دارد كه ميارزد به دوبارهخوانياش. بعد ميبينم، ما يكجورهاي مغز خر خوردهايم انگار! اين همه حرف و حديثِ ديني و علمي هست دربارهي روابط زناشويي و زندگي خانوادگي(هم براي مدّعيهاي ديندار و هم براي آن روشنفكرهاي پيگير مسائل اجتماعي و روانشناسي.) ولي، ما اصرار داريم همچنان خودخواه و خودمحور باشيم بدون ذرّهاي درك و شعور براي زندگي جمعي؛
۱ . با توجّه به مفهوم "آن همه ناز و تنعّم كه خزان ميفرمود" كدام معني ِ "فرمودن" موردنظر است؟ (آزاد ۸۰ - علوم رياضي)
۱) انجام دادن ۲) كردن ۳) دستور دادن ۴) گفتن
۲ . با توجّه به مفهوم مصراع "آن همه ناز و تنعّم كه خزان ميفرمود" كدام معني از "ميفرمود" به دست ميآيد؟ (آزاد ۷۹ - علوم رياضي)
۱) دستور ميداد ۲) ميگفت ۳) ميخواست ۴) انجام ميداد
پاسخنامه؛
۱ . (۱) و (۲) صحيح است!!!
۲ . (۴) صحيح است.
پي.نوشت )؛ امان از كتابهاي بي پدر و مادر كنكور! اين شرح نيست. فحش است. آبدار بخوانيد.
به شدّت موافقِ نظر اين آقا هستم دربارهي متن كتابهاي درسي. به خصوص همان كتابهاي فني و حرفهاي. جداي رشتهي تحصيلي من كه وقتِ دبيرستان، حسابداري و بازرگاني ميخواندم، اين روزها نيز كه دوباره فيلمان يادِ هندوستان كرده است به خواندنِ كتابهاي رشتهي هنر روي آوردهام و لذّت و منفعت بسياري داشته است برايم.
+ اگر به كتابهاي درسي علاقمند هستيد يكسري بزنيد به اينجا و اينجا (قابل توجّه خياط باشي)
ادگار دگا از هنرمندان كاردُرست سبك امپرسيونيسم بوده است و يك عشق ِ طراحي كه در اواخر هم بينايياش را از دست ميدهد. ايشان در وصيّتنامهشان قيد كرده بودند كه هنگام دفن وي بگويند:
"Il animait beaucoup le dessin"
يعني؛
" او طراحي را بسيار دوست ميداشت."
* * *
پي.نوشت 1 ): اگر آن "ميباشد" هاي رو اعصاب را فاكتور بگيرم، خواندنِ كتابهاي مدرسه را دوست دارم. ذهنمان درگير كلّي موضوعاتِ جالب شده است. مثلن، دربارهي نگارگري ايراني. به طرز حيرتآوري دلم تماشاي گالري نقاشي ميخواهد يا موزهي هنرهاي معاصر و رضا عبّاسي را.
پي.نوشت 2 ): آن زمان كه ما ميخواستيم در كنكور شركت كنيم، اينقدر مُد نشده بود برنامههاي تلويزيوني كنكورانه. فقط يك برنامهي آزمون بود كه از شبكهي دوّم پخش ميشد. آقاي روانشناس لاغراندامي ميآمد و هيچ حرف خاصّي نميزد مگر هي تكرار جملهاي در اين مايهجات كه "داوطلبان عزيز! فلانقدر روز مانده تا كنكور. ولي، نگران نباشيد. ميدونم الان اضطراب داريد امّا، ..." بعد، ما اصلن هم خيالمان نبود. اضطراب و نگراني هم نداشتيم. از اين رو، مُدام به خودمان شك ميكرديم كه لابُد زياد جدّي نگرفتهايم كنكور را، قبول نميشويم حتمن و ...
پي.نوشت 3 )؛ جملهای که بر روی سنگ قبر هلن کلر {لينك از طريق زهرا} نوشته شده است را خواندهايد؟ ما هم داريم فكر ميكنيم چي بنويسند روي سنگ قبرمان يا در روز دفنمان بگويند كه حق مطلب ادا شود دربارهمان؟!!!
پي.نوشت آخر )؛دربارهي آن ادگار دگا در كتاب كارگاه هنر ۲ پيشدانشگاهي (رشتهي هنر) خوانديم. وگرنه، ما تا الان ِ عمرمان، اسم اين بنده خدا را نشنيده بوديم اصلن!
اگر خدا به من بچّهاي بدهد، و بچّه اينقدر شانس بياورد كه از زير دست من زنده در برود و آنقدر بزرگ بشود كه هفت ساله باشد و بخواهد بر طبق رسم و سنّتِ معمول به مدرسه برود! من ترجيح ميدهم بر مبناي همان اعتقاد ژان ژاك روسو عمل كنم در كتاب اميل و بنشانمش وَرِ دلِ خودم و مدرسه بي مدرسهاش كنم. حالا اينكه چرا خودم دارم دوباره درس ميخوانم و افتادهام به جانِ اين كتابهاي مدرسه تا دوباره در كنكور شركت كنم؟! يكسري دلايل عاشقانه دارد!!! و بچّهام غلط كرده بخواهد راه من را در پيش بگيرد و راه به راه عاشق بشود!!! قبول شدن/نشدنام در اين كنكور اهميّت خاصّي ندارد. ولي، اگر قبول بشوم چه بشود!!!
كتابهاي رشتهي هنر كلّي جالباند. بيشتر شبيه كتابهايي سرگرمكننده هستند نسبت به آن خاطرهي دردناكي كه در ذهن من ثبت شده است دربارهي كتابهاي مدرسهي خودم، چه وقتي كه حسابداري خواندم و چه در پيشدانشگاهي انساني! هر چند من ماندهام آدم چطوري ميتواند اين همه خردهريز مهّم را حفظ كند و يا به خاطر بسپارد. به خصوص تاريخجاتاش!!!
امروز در ابتداي كتاب انسان، فضا، طراحي تيتر و مطلب جالبي را خواندم. مينويسمش اينجا. شايد براي شما هم جالب بود!
حضور ما طرحي مُقدّر را ميسازد.
... مايست، حركت كن، مدارت را بياب، انتخاب كن، خود را به جمع بسپار، طواف است، وارد شو! اكنون جزئي از نظام آفرينش شدهاي، در مدار اين منظومه قرار گرفتهاي، وارد حوزهي جاذبهي خورشيد جهان شدهاي و همچون يك ستاره از چپ به راست. طواف ميكني ... ميچرخي و ميچرخي و ...
