تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - احساس دلپذيري است اين زندگي

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

  

اين تابستان،

قصه هاي خوبي دارد!

درخت لبخندي مي زند،

و از جنگلِ دستهايت مي گويد...

 

اين يادداشت قرار بود پرونده اي باشد براي تابستان به جُرمِ قصۀ خوبي كه تعريف كرد اما، الان اندازۀ يك انشاء شده فقط! با نخ نماترين موضوعِ ِ ازلي ِ خاطراتمان؛ « تعطيلات تابستان خود را چگونه گذرانديد؟»

 

تابستان را دوست نداشتم هيچ وقت. بيشتر به دليل ِ اجباري كه بود براي در خانه ماندن. حالا ديگر روزهاي كاري و غيركاري، تعطيل و ناتعطيل تفاوتي ندارد براي من. در خانه ماندن نيز مشقتِ زيادي ندارد! هميشۀ ايام از اين حيث  تابستان است برايم. نگاه كه مي كنم، مي بينم در پانزده تا هفده سالگي ام، همۀ تلاش خود را كرده بودم تا بروم هنرستان درس بخوانم، تا با آن ديپلم فني كه مي گيرم زود، خيلي زود بروم سركار! نه اينكه نرفته باشم! رفتم. از همان هجده سالگي، بعد از ديپلم، كه اگر به همان شيوه طي طريق كرده و پيش آمده بودم به طور قطع، مثل اين وقت، نمي نشستم بنويسم كه چقدر دوست دارم اتاقي، خلوتي، غاري داشته باشم براي خودم و همين و ديگر خبري نيست از آن جاه طلبي ها، خواهش ها، آرزوها، نيازها، آدم ها و ....

 

اين هي رويا بافي، اين طبيعتِ غريزي، اين دركِ عجيب نسبت به زندگي، اين علاقۀ ذاتي به مردم، اين كم صبري و بي حوصلگي، اين زياده روي هاي عاشقانه و فارغ شدن هاي سبك سرانه، اين دردِ دل شكستگي و اين صداي مُدام كه هميشه روشي را مي شناسد براي رهايي از بن بست هاي سخت و تاريك تا از اين تعليق رها شوم، قدم بگذارم بر روي زمين سفت و سختي يا پر گرفته، پرواز كنم به سمت و سوي آن نيمكرۀ جنوبي در آسمان   

 

هميشه سرگرداني با من بوده است و همين اطمينانِ عميق كه نمي گذارد فريبِ شادي ها، خوشي هاي زود گذر را بخورم. هيچ وقت آرامي نيست در اين حدود. در اين مرزهاي خاكي. زمين ِ سبز ِ وسيع. هنوز هم انسان در حركت است كه آدم مي شود و من در تغيير. دگرگوني. شدن. از حالي به حالي. از نوعي به نوعي. از جنسي به جنسي. با همۀ ناآرامي و آشفتگي و تلاطم و پريشاني هاي مُدام ِ دروني  و بيروني ام و اين شخصيتِ متضاد و متناقض كه كامل و ناقص است همزمان. در آن ِ يك واحدِ مشخص!

 

مي سازم و تخريب مي كنم. خودم را. زندگي ام را. جهان بيني ام را. تازه تازه دارم قواعدِ بازي را ياد مي گيرم. بازي مي كنم. قُمار ِ سختي است كه گاهي باختش شيرين تر از بُرد مي شود! نمي توانم بنشينم. بايستم. بمانم. بايد رفت. بروم. مي روم. عيب و نقص ِ من براي من است. فقط  من. حساب هايمان جداست از همديگر. هر كسي به كيش و آيين و سلوك و زندگي خويش. من هم به سبك و سياق ِ خودم. مي خواهم بازي كنم. شادي كنم. تماشا كنم. زندگي كنم حتا به هر بهاي گزافي كه به خيالِ شما مي رسد و از خيالِ من مي گذرد. مي گذرد. مي گذرد و ديگر چيزي نيست. فقط ترنم سكوت. سكوت. سكوت.

 

در اين فضاهاي خالي، جاي كسي هميشه خالي ست. كسي كه پيامبر ِ سالكِ زاهدِ پارساي من است و مي خواهد از راهي برود كه امن و آرام و يقين و قرار دارد انگار. 

 

  

 

*دلم فقط يك آرزو دارد! همان آرزوي قشنگِ خالص را، تا دست كم آن يك روز باقي ماندۀ عمرم با تو بگذرد.

 

+  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386       |