صبح تا عصر، به زهره مي گفتم درباره اش. يك هفته اي بود كه پيدايش نبود. امير را مي گويم. تا اينكه ديشب، چراغش روشن شد در پنجرۀ ياهو مسنجر. ذوق كرده بودم براي دوباره بودنش. پس، هست. بودنش را دوست دارم. برايش مي نويسم: نبودي؟ نگرانت شده بودم. مي پرسد: كجا نبودم؟ مي گويمش: اينجا. چراغت روشن نبود. مي گويدم: سوخته بود. عوضش كردم. و من مي زنم زير خنده و اتاق پر مي شود از صداي خنده هايم. يك وقتي مي گفت: خنده هايم شيطاني ست.
