تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - يه چيز غريب!

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 

پ. ن )؛ زهره جان تلفن زد. خواب بودم. تلفن زدم بهش. رفته بود دهكده. مراسم احياي دانشجويي در سولۀ محوطۀ المپيك! مي گويمش: چرا نگفتي من بيام؟ نمي رفتم. همين جوري گفتم. گفتش: تلفن زدم. خواب بودي. گفتم اگه بخواي بياي زنگ مي زني خودت. نمي خواستم بروم. گفتمش: نه حس و حال اين را ندارم كه از خانه بيايم بيرون. اين جوري بهتر است. فكر مي كنم دست كم. صداي سخنران آن مجلس توي گوش من بيداد مي كند. از جمع خارج مي شود زهره. به قول خودش ايستاده پاي آن كوه هايي كه مرز غربي تهران است. من همش دربارۀ اين كتاب نظريه هاي شخصيت حرف مي زنم. خفه مي كنم خودم را. مي گويد: بشين دعا كن. اين حرفا چيه مي زني تو؟ مي گويمش: اگه سرنوشتي باشه. خودش نوشته، امشبم تثبيت مي كنه اون رو. صلاح و حكمت و مصلحت رو هم كه مي دونه. هر اتفاقي هم بيفته، در همه حالتش من راضي ام. شعار نمي دم. حسم همين است كه مي گويم. باور دارم اين حرفهايم را. بين خودمان تعارف كه نمي كنيم. تعارف نمي كردم. يه جورايي شده ام من. عين يه چيز غريب! حالِ خيلي خوبي دارم. همان كه مي گويم احساس رهاشدگي ... انگاري بارِ سختي را از روي شانه هايم برداشته باشند... خسته بودم. ديگر نيستم. ديگر خودِ خودِ خودم هستم. چقدر اين تسلط آن ديگري را بر خودم دوست دارم. چقدر فهميده و باشعور و خانوم است آن ديگري در من.

 


|+| جمعه 1386/07/13 | برچسب: روزمرگي‌هايم |