تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - دست كم بگذار تا روز مبادا در چشم من باقي بماند

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

- عطر اين هواي باراني، خنكاي يك شنبۀ پاييزي، همراهي بانو جان و سارا جان، دلتنگي براي زهره جان و فرشته جان، هي نگراني براي ياسمين جان و مليحه جان، خيالبافي هاي مستمر براي روياهاي آيندۀ نزديك و دور، معرفتِ هميشۀ امير، نامردي ديگران، گردش در خيابان، چرخش هاي محيرالعقول ذهني، مي شود گفت زندگي در مجموع اتفاق خوبي است. روزگار زياد هم غريب نيست.

- دلم مي خواهد دربارۀ كسي بنويسم كه رانندگي در شب هاي تاريك و باراني تهران را دوست دارد. هي به ذهن و خيال من مي ريزد ياد و خاطره اش. و دروغ مصلحتي امروزش، گفتش "من بيشتر" وقتي كه مي خواست روي مرا كم كند در زيادي محبت، دوست داشتن.

- هي حرف اين طبيعت بي جان و اين مفهوم دو بعدي هيچ و همان كه شهيد ثالث گفته است و من دوست دارم؛ درست يا غلط! مي خواهم راه خودم را بروم.

- خب، به سلامتي، عده اي كه امروز هي غمگين شدند بابت خبرِ مرگِ فرح جانِ شاه، خوشحال باشند الهي با خبرهايي از اين دست

ـ عنوان بخشي از شعري از قيصر امين پور است كه ربط دارد به امروز


|+| یکشنبه 1386/07/15 | برچسب: روزمرگي‌هايم |