دخترك اين بوي خوب زندگي تازه اش را دوست دارد. اتاق بازار شام شده، شتر كه سهل است! خاور هم گم مي شود با همۀ بارش! غرور و تعصب را مي گذارد روي ميز، كتاب ديگري را از توي قفسه بر مي دارد، باز مي كند و مي خواند. " خانم بلاست گفت: حيف كه ديگر خانه را مثل اولش نمي يابند. " آن مرد صدايش را رها كرده است در اين تنهايي؛ " نازي نازي ... امشب دلم مستِ توئه ... نازي دلِ تنهام هنوز دستِ توئه ... " دخترك داستان هاي زندگي اش را دوست دارد. به خصوص اينكه در يكي از داستانهايش عاشق مي شود و مطمئن است، كسي هواي بودنش را دارد. حسِ دلپذيري ست تنفس در اين نمناكي معطر كه خيسِ دقايقي شاعرانه است...
+ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  
|