تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - تقدير، زندگي ديگري را رقم زده است

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

دخترك اين بوي خوب زندگي تازه اش را دوست دارد. اتاق بازار شام شده، شتر كه سهل است! خاور هم گم مي شود با همۀ بارش! غرور و تعصب را مي گذارد روي ميز، كتاب ديگري را از توي قفسه بر مي دارد، باز مي كند و مي خواند. " خانم بلاست گفت: حيف كه ديگر خانه را مثل اولش نمي يابند. " آن مرد صدايش را رها كرده است در اين تنهايي؛ " نازي نازي ... امشب دلم مستِ توئه ... نازي دلِ تنهام هنوز دستِ توئه ... " دخترك داستان هاي زندگي اش را دوست دارد. به خصوص اينكه در يكي از داستانهايش عاشق مي شود و مطمئن است، كسي هواي بودنش را دارد. حسِ دلپذيري ست تنفس در اين نمناكي معطر كه خيسِ دقايقي شاعرانه است...  
+  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386       |