براي شكنجۀ من همين كافي است كه گذرم بيفتد به خيابان انقلاب و آهي در بساط نداشته باشم و از ناحيۀ آن جنونِ هميشۀ خريدِ كتاب در فشار باشم و ... آدم كه نمي تواند از خواستۀ دل بگذرد، ميتواند؟
زهره تلفن مي زند. مي پرسد: حساب و كتاب كردي خرج ديروز رو؟ ادامه مي دهد؛ من ديروز ۷ تومن پول داشتم، صبح كه برگشتم تهران فقط ۵۰۰ تومان توي كيفم مونده بود! ما با هم كه مي رويم بيرون، هيچ كاري نمي كنيم ولي جيبمون خالي مي شه الكي!
دود مقدس، جيب هاي باراني ات را بگرد، كتاب داستان انگليسي، سي دي داستان انگليسي، دو تا پيراشكي، دو تا آب طالبي، يه چيپس سركه، يه اتود و پاكن و نوك مداد، همشهري جوان، دو تا خط چشم، دو تا كرايه ماشين تا كرج ...
حسابمون مي كنه به عبارتي ...
+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  
|

