تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - اين مرغك بي آشيان ...

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

دوباره دلم مي خواهد همۀ كار و زندگي و برنامه هايم را رها كنم به امان خدا و بروم. بروم يك جاي دوري و گم شوم. هي يادِ آن شب مي افتم و سفر به اصفهان كه آني بود و چه حالي بود در آن اوضاع! هي يادِ مسجد امام كه تجسم فيروزه اي ترين غزلِ دنياست... هي يادِ بي خبري همه، حتا زهره، تا آن دمِ رفتن. بليت اتوبوس گرفته بودم براي ساعت ده و نيم شب و تازه، زهره جان كه همه چيز را قبل از همه مي داند ساعت نه شب باخبر شده بود و كمي بعد پدرم ... مادرم ...

شايد بسياري از دوستان بايد مرا حلال كنند بابت تقصيرهاي ناخواسته ام. هيچ وقت، به عمد، آزار و غم و اندوه كسي را نخواسته و نمي خواهم. بلد نيستم اصلن. اما، شايد ديگران نيز چونان من آزرده شده باشند، از روي لطف و محبت دَم نزده باشند. اين دمِ رفتنِ نمي دانم تا كي، كلي دلم حرف دارد براي گفتن و نوشتن و گذاشتن و گذشتن. هميشه دو صفت را بيشتر از هر صفتي دوست داشته ام؛ عدم وابستگي و عدم دلبستگي. شايد براي اين است كه روستاي قلب من هميشه خودكفا بوده است براي برطرف كردن نيازهاي مادي، معنوي، رواني، روحي، جسمي ... ووو ... و دوست داشتنِ ديگران لذتي افزون بر اين همه بوده كه هميشه خواسته ام سرشار باشم از آن و هنوز هم. منتها، كمي خسته، بيشتر دل شكسته ام. اين روزها، هر كسي، به هر زباني و در هر كسوتي، كوشيد تا مرا بيازاد و كسي، هيچ كسي گمان نكرد شايد، گاهي، اين دخترك نيز احتياج داشته باشد به اطمينانِ بودنِ كسي در هجوم اين بي پناهي غم انگيز! كه خوشبخت ترين خاطرۀ زندگي اش را به سادگي و در ناباوري از دست داده است و نداده است! در همين اوضاع آشفتۀ فكري، دري از غيب گشوده شد به رهايي! هي غفلتِ مكرر ... هي من، بندۀ ناسپاسِ هميشه ... يادم مي رود كه كسي مرا دوست دارد ... بيشتر از پدرم ... بيشتر از مادرم ... بيشتر از ... راه سفر در پيش پاهاي مشتاقي باز شده است ...

شايد حُسنِ بزرگ اين سفر، خلوتِ آن باشد كه مرا رها مي كند از هميشۀ ازدحام اينجا. چقدر دلم مي خواهد براي مدتي با آن دخترك، فقط با همان دخترك باشم و نه ديگري. امن و آسايش روزهايي ساكت را به تجربه خواهم نشست در اين مدت. دوباره كه برگردم شايد قدرِ بودنِ ديگران را بيشتر دانستم. شايد هم ديگران قدرِ بودن مرا.

حرف هايي بود با سارا، بانو، ياسمين و حكايتِ هميشۀ من با زهره و مليحه كه ... شايد وقتي ديگر ... اين دَم رفتن هي ياد مرگ مي افتم كه نامنتظر است. يكهو دستِ آدم از دنيا كوتاه مي شود و كلي حرف كه نگفته ايم به همديگر ... كلي حلاليت كه نخواسته ايم از يكديگر ... كلي برنامه كه از دست مي رود و آدم با خوش خيالي هي فكر كرده بوده به آن و اينك ...

سفر كنم ... تنها روم ... تنها ره صحرا روم ... شوم رها از ديده ها ... تا شايد از دل ها روم ... از آشيان جدا شدم ... چون ناي بي نوا شدم ... ز دام تو رها شدم ... رها شدم ... چه شب ها ... چه تنها ... نشستم از تو جدا ... تازه گلِ بهار من! خنده مكن به سرنوشتم ... خيز و بيا به سوي من ... عشق و وفا بود سرشتم ... من مرغ پرشكسته ام ... بي بال و پر كجا روم ... از من نمي پرسد كسي ... كجا روم چرا روم ... اي فتنه جو ... سرشك تو در قلب من اثر ندارد ... اين مرغك بي آشيان ... راهي به جز سفر ندارد ... 

+  جمعه بیست و هفتم مهر 1386       |