تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - خانوم سنتور

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 

خانوم سنتور تلفن مي زند. تندتند حرف مي زند. اين روزها سرش شلوغ است خيلي. پسرهايش، خواهر و برادرش برگشته اند ايران و او ... حرف هايش را تند تند مي زند. سعي مي كند حرفي را از قلم نياندازد. خبر خوبي مي دهد. بعد از اين همه مدت، اتفاقي كه دوست داشت برايش افتاده است. ويزايش درست شده و تا كمتر از ده روز ديگر عازم يك جايي ست در امريكا. خوشحال مي شوم. سايز كفشم را مي پرسد. مي خواهد كفش پاشنه دار كنفي سوغات بياورد برايم. خنده ام مي گيرد. مي خندم. ياد كوزت مي افتم بس كه توي خيابان سپهسالار و ميدان وليعصر زل زده ام به ويترين كفش فروشي ها و اين كفش هاي پاشنه دار كنفي را ديده ام كه سايز هيچ كدام از آنها به پاي من نمي خورد. انگار توي خارج هست؛ كفشي كه به اندازۀ ما بيايد! روزگار غريبي ست ... صداي زنگ خانه شان را مي شنوم از پشت گوشي تلفن. بايد برود، كسي آمده است پي اش ...

 

 


|+| دوشنبه 1386/05/15 | برچسب: رفقا |