بانو ... بانو ... بانو ... آخر من ... الان ... هنوز پنج دقيقه هم نگذشته، يك نامه فرستادم كه تهش اين طوري تمام شد؛ "بگذريم ... بيشتر از كلمه، اشكم مي آيد الان وقتي آن طور خداحافظي كردين امشب و رفتين" و بعدش، ديده ام پينگ شده اي. سرك كشيده ام توي خياط خانه ات. توافق. رويا. خداي من! نمي داني چقدر مي خندم يكهو. بلند. خدا بگويم چه كار نكند تو را. دوباره ياد همان بي خيالي آن وقتمان مي افتم! باورت مي شود ما آن ساندويچ ها را خورديم! در ميان آن ملت ناشناس يكريز حرف زديم و خنديديم!!! چقدر سرخوش بوديم. چقدر زياد... اكس نزده اين طوري هستيم واي به روزي كه ... ياد يكي از همكلاسي هاي پسر دانشكده ام مي افتم، مي گفت تو اگه مست كني فقط خودتو مي كوبي به در و ديوار بس كه بند نيستي سر جاي خودت!
داستان از اين قرار بود كه من بايد مي رفتم براي گزينش. (هي ياد آن سكانس اخراجي ها مي افتم و سوال آن محمدرضاي شريفي نيا كه كفن ميت چند تكه است؟) گفته بودند ساعت ۱۰ تشريف ببرم آنجا با علم به احكام رساله و مسائل سياسي روز! قبل تر، بعد از اين همه وقت كه روزنامه خواني جايي نداشته در زندگي من، به اجبار روزنامه مي خرم از چند حزب مختلف و اين مجله شهروند را. براي اولين بار با نهايت درد و رنج صفحه هاي سياسي روزنامه را مي خوانم و تيترها را حفظ مي كنم و بعدتر، هي كتاب رساله و احكام توي دستم كه يادم بماند شك بين دو و سه چه حكمي دارد يا ذكر سجدۀ سهو كدام است و نماز ميت را چگونه مي خوانند و ... ووو ... القصه، من رفتم گزينش شدم. يك خانومي نشست آن طرف ميز و من هم اين طرف. تيپ گزينشي هم زده بودم با مقنعه و چادر. اينها را كه مي نويسم عُقم مي گيرد از خودم. ولي، من هم بايد نان بخورم. كار داشته باشم. زندگي كنم. با وبلاگ و كلمه به جايي نمي رسم كه. آن خانوم هي سوال كرد و من، استاد آمارمان سفارش كرده بود جدي باشم و همان طوري جواب بدهم كه مي پسندند آنها. گور باباي صداقت و راستي. خيلي تلاش مي كنم مخلصانه و مومنانه پاسخ بدهم به سوال هاي آن خانوم منتهاش، ... از من مي پرسد: عملكرد دولت نهم را چطور ارزيابي مي كني؟ من عملن خنده ام گرفت. گفتم اطلاعات خاصي ندارم. از وقتِ روي كار آمدن دولت نهم من خانه نشين شده ام و آن نيمچه كار را هم ندارم. طبيعتن بي خبرم از اوضاع. مدام در خانه بوده ام و دولت نهم هنوز نتوانسته بر خانه ما تاثير بگذارد بس كه كله شق هستيم همگي! خانوم محترم نه گذاشت و نه برداشت و عين نظرات ارزشمند مرا مكتوب كرد تا يحتمل بر عليه خودم استفاده كند از آنها و هي جدي بود تا خنده اش نگيرد وقتي من اينقدر بي ريا و كودكانه جواب مي دهم به سوالات زياده از حد جدي او. احساس خاصي ندارم الان. نمي دانم اين كار را از دست داده ام يا نداده ام هنوز. البته برايم مهم است خيلي. احتياج دارم شغل و حقوق ثابتي داشته باشم براي معاش زندگي ام كه الان ندارم. منتهاش، بعد از اين داستان، با بانو خانوم ملاقات كرديم در حوالي انقلاب و همان كه بانو تعريف كرده است. چقدر خنديديم. چقدر زياد.
بعدتر هم با زهره و فرشته رفتيم نمايشگاه كتابهاي دانشگاهي كه در كانون فكري و پرورشي كودكان و نوجوانان علم كرده اند بساطش را. بيشتر كتاب هاي خارجي بود با قيمت هاي آنچناني كه سر آدم سوت كه چه عرض كنم شيپور مي كشيد!!! تا جايي كه داشتيم از شدت بي پولي و علاقمندي مجبور مي شديم دست به سرقت آن كتاب هاي زيادي شيك و سبك بزنيم!!! كتاب اين هوا (شايد ۷۰۰، ۸۰۰ )صفحه داشت اما به اندازۀ يك پر قو سبك بود! ما هم زجر كشيده، آسيب ديده بس كه هي اين كتاب هاي سنگين با ورق هاي آشغالي را بار كرده ايم از اين ور به آن ور خب، دلمان خواست از اين كتاب ها داشته باشيم كه ارزان ترينِ آنها ۷۰۰۰ تومان بود با دويست صفحه شايد!!! كه البته شرافتمان باعث شد پاك پاك خارج شويم از آن نمايشگاه كذايي!
رفتيم پارك لاله و هي خنديديم و درباره تفاوت آدم هايي حرف زديم كه در پارك هاي شمال شهر (مثلن پارك نياوران) ديده ايم و مردمي كه در اين پارك بودند. كلي نگاه جامعه شناسانه و مردم شناسانه ارائه كرديم از خودمان و بعد هم رفتيم ميدان وليعصر و آتش زديم به ته مانده هاي جيبمان و قصه تمام شد!
نه تموم نشده هنوز! ديشبش خواب ديده بودم آقاي دال آمده خواستگاري من و چقدر هم اصرار دارد بر اين كار و دوست مي دارد مرا. بعداز ظهرش، هي تلفن زديم به اين آقا كه خاموش بود تلفنش. با زهره و فرشته مي گفتيم يحتمل نشسته سر سفره عقد الان. خلاصه تا شب كه موفق شدم ارتباط برقرار كنم با او. توي فرودگاه بود. داشت مي رفت كرمانشاه. گفتمش: خوابتان را ديدم، عروسي كرده بوديد. زنگ زدم براي فضولي ببينم چه كار مي كنين! گفتش: نه. عروسي كه در كار نيست فعلن. پرسيد: حالا عروس كي بود؟ من خنده ام گرفت. گفتم: نمي دانم. واضح نبود. نشناختمش. گفتش: خدا كنه پولدار باشه. من ريسه رفته بودم از خنده. ادامه دادم: حالا دختر خوبيه. شما هم اينقدر گير ندين. پول مي خواين چي كار! گفتش: ببينيم چي مي شه و نوبت پروازش بود و قرار شد وقتي برگشت تهران، تلفن بزند با هم حرف بزنيم. فكرشو بكن! من آخرش بشوم زن آقاي دال! چه جوكي بشود!!! كسي تعبير خواب بلد نيست؟
+ اينكه، چند وقت است كفشهايم كوچك شده اند براي پايم!!! فرشته مي گويد: قلبت بزرگ شده حتمن! من مي گويم : مگه پاي آدم توي بيست و پنج سالگي رشد مي كند؟! گرفتار شده ام اين مدت .. هي تاول پاهايم .. هي پول بابت كفش ... دوباره همان آش و همان كاسه! روز از نو ... روزي از نو ...
مرتبط: خانم شما اخراجيد

