تبليغاتX
Home |G-mail  |Arshive |About |Four Star |Link |My Friends |Poem |Index |Lable |ROYA's shared items |Feed |RRS |BLOGFA
چهار ستاره مانده به صبح - عنوان ندارد؛ مگر اندوه زياد

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

مي خواستم بنويسم از جمعه هاي مه آلود باراني متنفرم از امشب ...

كودك تر كه بودم عاشقِ او بودم. كمتر كسي دوستش داشت بس كه شيطنت داشت و شرور بود. من اما هي ياد آن روز اول بعد از تولدش مي افتادم كه كوچك بود و عزيز و دلم مي خواست هي بغلش كنم و با آن قنداق بزرگش نمي شد ...  

نوجواني ام صرفِ عشق ورزي به او شد. ذوق شاعرانۀ مرا به وجد مي آورد تا برايش بنويسم و او آنقدر كوچك تر بود كه ...

مي ايستاد كنار من، بازي اندازه گيري قد بود. بزرگ و بزرگ تر مي شد و من قد خودم مانده بودم. هي مي گفتش: باورت مي شه مي ري كلاس سوم راهنمايي و من از تو بلندترم الان! بعدش هي خنده بود و هي توي سر و كله زدن هاي من و او ... هي مي گفتش: يعني تو از من بزرگتري ... ولي خيلي كوچولويي! و كوچولويش را طوري مي گفت كه حرص مرا در آورده باشد. من هم بدجنسي مي كردم، تعريف مي كردمش ماجراي آن روز عصر را، در مطب دكتري كه فاميليش غياثي بود و مطبش توي آن پاساژ و ختنه اش كرده بود و من پشت شيشۀ پنجرۀ آن اتاق، هي با خودم مي گفتم چقدر سنگدل است اين آقا كه افتاده به جان اين ناناز كوچك من كه قنداقش هميشه خيلي بزرگ است ... آنقدر كه نشود من بغلش كنم ...  او هم خجالت مي كشيد كه من ديده ام و هي شرمش مي آمد كه ...

مي خواستم بنويسم از جمعه هاي مه آلود باراني متنفرم از امشب ... از امشب كه آن عشقِ دورانِ كودكي من اراده كرده است كه ديگر نباشد و اصلن به خيالش نرسيده كه من، هنوزم آنقدر دوستش دارم كه هي گريه كنم پشت باران ِ يكريز اين روز لعنتي ... هي منت خدا را بكشم براي دوباره بودنش ... هي خودم را لعنت كنم كه چرا از آن تابستانِ عروسي خواهرم نديده ام او را ... هي ...

از ويرجينا وولف، صادق هدايت، غزاله عليزاده، ارنست همينگوي، از پسري  كه در همسايگي بانو زندگي مي كرد، از آن دختركِ شاعر هم دانشكده اي ام ... ووو ... متنفرم كه خودكشي كرده اند و يكجورايي از خودم هم ...

يعني، آن پسردايي كوچكِ من هيچوقت به ذهنش نرسيده، به فرض، اگر هيچ كدام از آن جمعيت كه امشب با كلي هول و بلا ايستاده بودند پشت درهاي اورژانس جاي خالي او را حس نكنند توي زندگي هايشان، دست كم دختر عمه اي دارد كه هميشۀ مدام ِ عمرش عاشقِ او بوده ... عاشقِ او  

 

پ. ن )؛ حال پسردايي محترم بنده هم خوب است. در سلامتي كامل به سر مي برد. هو. نگران نباشيد.


|+| جمعه 1386/09/16 | برچسب: از مرگ |