از همان روزي كه سارا نوشت اين حرفش را هي دارم فكر مي كنم بهش ... هي دلم مي خواهد فرصتي پيدا شود حرف بزنم درباره اش ...
خب، بالاخره حرف زدم. نوشتم اما، شايد زياد ربط نداشته باشد به اين پيش نوشتش. مي خواستم چيز ديگري بگويم كه وقتي نوشتم ديدم حرف ديگري را گفته ام. حتمن بايد همين را مي نوشتم. مي گفتم. سخت نگيريد. بيشتر دلم تنگ شده است براي دردل با سارا
* * *
يادم هست آن تابستانِ پارسال، وقتي كه شروع كرده بودم به وبلاگ نوشتن، تنها هدف من كسبِ رضايتِ دوستي بود و هيچ. وبلاگ پيشنهادِ او بود. پيش از او، عين همين حرفهايم را مي نوشتم در دفترچه اي به دور از چشم ديگران. دوست نداشتم ديگري سرك بكشد در ميان يادداشتهايم، برداشتهايم. تا اينكه از سر اتفاق، آن دوست به راه زندگي من آمد و شد مخاطبِ اول و آخر دست نوشته هايي از اين دست! آنقدر خوانايي او به دل من نشست كه دلم مي خواست هميشۀ مُدام برايش بنويسم و او بخواند. لذت نوشتن را چشيده بود او هم و قدرتي بي اندازه داشت در درك مفاهيمي كه پشت كلمات پنهان مي شدند از قصدِ منِ نگارنده! انگار كسي آمده باشد تا همۀ زير و روي تو را عيان كند و من انگار دلم همين را خواسته بود كه با حضور او ممكن بود. القصه، عينِ صريحِ اين موضوع را حتا، من نوشته بودم در معرفي وبلاگ تا ديگران حسابِ تكليفِ خودشان را بكنند. براي من، فقط و فقط همان مخاطب اهميت داشت و نه ديگري. كامنت نمي نوشتم براي كسي و لينك نمي دادم به هيچ وبلاگي. آنجا متعلق به من بود به هواي آن مخاطب خاص! شايد بيشتر از دو ماه اوضاع من و آن وبلاگ به همين شيوه سپري شد تا اينكه، ...
بعدتر، با اينكه آن دوست ديگر نبود. من به همان شيوۀ سابقِ خود مي گذراندم وبلاگ را. منتهاش، از يك جايي به بعد كم آورده بودم ديگر. من اگر مي خواستم براي دل خودم بنويسم، خب دوباره مي رفتم به سراغ همان دفترچه ام و دخيل نمي شدم به پنجره هاي گشادۀ اين وبلاگستان كه. از همان وقت افتادم پي دوست وبلاگي. كسي اگر برايم كامنت مي گذاشت تهش را در مي آوردم. نوشته هاي ديگران را مي خواندم از سر رغبت و حوصله. مشتاق شده بودم به ديگراني كه مي توانستند همراهي كنند آدم را، نوشته ها، حرفهايش را.
شما يادت مي آيد لابُد، آن حرف آقاي خداجويان را كه مي گويد: "وبلاگ چاه تنهايي انسان معاصر است." اين روزها، هي به آن حرفِ او فكر كرده ام و اين جملۀ شما و همۀ رفقاي وبلاگي (حتا كامنتي!) رفته يا مانده ام! من با اين حرف موافق نبوده، نيستم شايد براي اينكه برداشت من از اين جمله آن است كه يعني؛ مي خواهي يك حرفهايي را بگويي اما، دوست نداري ديگران بشنوند. بدانند. مي روي در بياباني، آن حرفهايت را مي ريزي توي دل چاه تا همان جا تمام شود. انگار با خودت، با ديوار حرف زده باشي و همين. وبلاگ نوشتن كه اين نيست. مي نويسيم تا يكي از راه برسد، بخواند. بشنود. حرفي بزند. همدردي كند. پايكوبي شايد.
آخرين بار كه رفته بودم دانشكده، با استاد آمارمان حرف و بحثِ واماندگي هاي معمولِ زندگي بود در دوستي، عشق، كار، درس، خانواده ... ووو ... استاد پرسيد: خب، فكر مي كني بايد چه كار كني؟ گفتمش: نمي دونم. عقل من به هيچ راهي نمي رسد. از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود. استاد ادامه دادش؛ خب براي اينكه هنوز نفهميده اي در برابر بازي روزگار تو هم بايد بازي كني فقط! همين. منظورش نه بازي بزرگان، عينهو شطرنج، بلكه بازي كودكان بود مثلن خاله بازي. بچه ها را ديده اي لابُد به وقتِ بازي. جدي هستند. آن نقش ِ خيالي را بازي نمي كنند بلكه آن بازي را زندگي مي كنند. گاهي همين راز كوچك را فراموش مي كنيم و بازي را جدي مي گيريم به هر قيمتي. از اين جا به بعد است كه سخت مي گذرد به ما.
خب، من آن اوايل خيلي مي ترسيدم. شايد به دليل ديگر نبودنِ آن دوست. آشنايي تازه مرا به يادِ آن دردِ سخت مي انداخت كه تحمل دوباره اش را در خود نمي ديدم. اما، كمي كه گذشت ... يك روز در وبلاگ خانوم احمدنيا اين دو پاراگراف را خواندم كه دربارۀ دوستي بود؛
«دوستی واقعی، دوستیای است که همیشه در خطر باشد، به این علت که دوستی، بازیکردن با حدود خود و حدود دیگری است. دوستی یک " تعادل بیثبات " است. حد و مرز همیشه در حال به هم خوردن است. تا کجای کار رفتهایم؟ آیا وارد قلمرو دیگری شدهایم؟ دوستی همیشه بین جاودانگی و گذرایی نوسان دارد. به سختی می شود این حد و مرز را رعایت کرد؛ به سختی میشود روی آن بند نازک حد و مرز، این تعادل بیثبات را برقرار کرد.
روابط بسیار عمیق هستند و در عین حال بسیار سست. ماندهایم آیا آنها در حال خاتمه یافتن هستند و یا ادامه خواهند داشت. هیچ معلوم نیست. در رابطه با دیگری در کجای ماجرا قرار گرفتهایم؟ همه چیز معلق مانده است. کجای کار هستیم؟ آیا این رابطه به پایان رسیده است؟ آیا هنوز ادامه دارد؟»
و روشنايي شفافي از سمت اين جملات به ذهن من تابيد و راه پيدا شد. از همان وقت بود كه قبول كردم يك پاي اين بازي باشم و به بهانۀ طعم تلخ آن بي ثباتي، مزۀ شيرين دوستي را از دست ندهم. پس عناصر اين دنياي مجازي وارد زندگي حقيقي من شد. حالا هي زهره گفته باشد، بگويد اين دو جهان قابليت اين يكي شدن را ندارند. من حرف خودم را مي زنم. من خوشبخت ترين احساس هاي زندگي ام را از همين فضا وام گرفته ام. مثلن همين حضور تو را كه هر چقدر فاصله داشته باشيم از همديگر اما، دور نمي شويم از هم.
همۀ ما در حاشيۀ اينجا از آن متن اصلي آمده ايم با دست كم يك ويژگي مشترك همگاني؛ وبلاگ مي نويسيم به هزار دليل مربوط و نامربوط. همين ما را به همديگر پيوند مي دهد تا آرام آرام لذتِ كشف اقيلم ديگري را بر خود هموار كنيم و درك كنيم شگفت انگيزي خلقت هاي بسيار خدا را. به قول بانو هنوز دليل هست براي زندگي. مثلن آناهيتا كه با يك كليك ساده همسايه اش مي شويم و مي ايستيم كنار سفرۀ عقدش به ضرب و شست!
خودت مي داني من اين روزها بي اندازه شاد هستم و خوشحال. پر از عشق. مهم ترين دليل آن را مي داني كه به اصلي ترين علت من براي حضور در وبلاگستان ربط دارد. و دليل هاي بعدي، خودت، بانو، ياسمين، خاطره، مهتاب ... يعني، همۀ دوستاني كه لينك آنها اين كنار هست و من پي جوي احوال آنها هستم مدام. نگران ميشوم بابت ننوشتن هايشان و دنبال مي كنم نوشته هايشان را. حتا اگر مرا به اسم نشناسند. نشناسيم همديگر. ديگر به دنبال دليل هاي قطعي و واقعي نيستم براي خوشبختي تا بتوان اندازه اش گرفت با معيارهاي كمّي! همين بهانه هاي ساده براي شادماني من كافي است؛ همين كه مثلن بدانم كسالتِ جاناتان برطرف شده مرا بس است تا شنبه خوبي داشته باشم امروز. به شكل عجيبي بزرگ شده ام يكهو و هي ياد ديالوگ آن رؤيا مي افتم در شب هاي روشن كه مي گفت چهار شب خوشبختي براي همۀ عمرش كافي بوده است!
به شدت شبيه خودم شده ام؛ شبيه همان دختري كه فرشته مي گويد اگر نديده بود او را، هيچ وقت باور نميكرد چنين دختري هم وجود داشته باشد اصلن. به راه خودم افتاده ام؛ آن خودِ سرشار از عناصر متضاد! دختري كه شهامت و جسارت دارد هنوز حتا براي اينكه به دام بلا بيفتد باز هم!
