" من اعتراف میکنم
فقط لازم است یک حسینی یا هاشمی در اتاق بازجویی باشد
و من در اتاق دربستهای گرفتار شده باشم
تا من اعتراف کنم
من اعتراف میکنم که سهسال و دو ماه و دوازده روز قبل
برخلاف قانون خندیدم
و اعتراف میکنم که هر وقت تلویزیون یک وزیر را نشان میدهد
عصبانی میشوم
من اعتراف میکنم که برخلاف قوانین زن بودم
و اعتراف میکنم که برخلاف قوانین گاهی از مغزم استفاده کردم
من اعتراف میکنم که گاو نبودم
و نمیخواستم مثل گاو زندگی کنم
و بهخاطر همین انحرافات از بازجو میخواهم مرا ببخشد

من اعتراف میکنم که در روزهای جوانی
به جای اینکه پنج بار فیلمهای هندی را ببینم
یک بار تاریخ فلسفهی یونان را خواندم
من اعتراف میکنم که گاهی خوشحال میشوم
و امیدوارم قاضی از این گناه من درگذرد
من اعتراف میکنم که از دیدن مردی که دوستش دارم
چشمانم برق میزند
و امیدوارم خدا مرا ببخشد
من اعتراف میکنم که به جای رفتن به دیسنیلند به دانشگاه مریلند رفتم
و به جای رفتن به دیسکو به یونسکو رفتم
و امیدوارم بازجو از این گناهان من درگذرد
من اعتراف میکنم که عطر بوی خوبی میدهد
و بچهها کوچک هستند
و پیرمردها بالاخره یک روز میمیرند
من به همه این اندیشههای انحرافی اعتقاد داشتم و به آن اعتراف میکنم
من اعتراف میکنم که زمین گرد است
حتی اگر قاضی شک کند که پس چرا نمیافتیم؟
من اعتراف میکنم که خارجیها آدم هستند
و دو تا چشم دارند
و با دماغشان بو میکشند
و با قلبشان عاشق میشوند
و با دستشان دست میدهند
من اعتراف میکنم
با شرم بسیار اعتراف میکنم
که چندین بار از چراغ قرمز میدان انقلاب رد شدم
تا به خیابان آزادی برسم

من اعتراف میکنم که از همهی درهای بسته میترسم
و اعتراف میکنم که وقتی چشمانم را با چشمبند میبندند
بدنم میلرزد
و به هر چیزی که آنها بخواهند اعتراف میکنم
خدا مرا ببخشد
و قاضی بخشش خدا را بپذیرد " *
