هي خودم را به بادِ ناسزا گرفته ام كه چرا يادش نكردي اين همه وقت ... مگر همۀ آن سه، چهار ماهِ آخر به دليل او نبود خوشي هايت؟ انصافت كجاست دختر؟ چقدر خنديده بود صدا به صداي خنده هايت ... همين بس نبود برايت تا گاهي، كنار تلفن كه مي نشيني، به جاي همۀ آن ديگرانِ ديگر، شمارۀ او را بگيري كه يك وقتي شادي زندگي ات همان بيست دقيقۀ همراهيِ او بود؛ تند تند فيلم تعريف مي كرد و حرف مي زد دربارۀ كتاب ها.
قبول! زندگي تو هم سخت است. بد مي گذرد روزهايت. تنها مانده اي گاهي و دريغ از آرامِ صدايي كه يادت افتاده باشد به وقت يا بي وقت. قبول! كم اند ديگراني كه از تو هم ياد كنند با وجود ... بگذريم كه همۀ مصائب عالم و بي معرفتي همۀ آدم نيز بارِ وظيفۀ تو را كم نمي كند خانوم!
دل به دلش مي دهم؛ اشك به گريه اش. لعنتيِ هميشه مدّعي! تو كه خودت حدس زده بودي ماجراي گرفتاري اش را، گيرم به تو تلفن نزده باشد هيچ وقت، مگر پيامكي! يادت نيست؛ انسان دشواري وظيفه است!!! اگر سراغش را مي گرفتي به سلام و لبخندي از تو كم نمي آمد، كم مي آمد آيا؟
گذشت ... غمت نباشد! يادت اما چرا. بماند آويزۀ گوش؛ حواست باشد!!! حواست هست؟

