تبليغاتX
چهار ستاره مانده به صبح - چهار ستاره مانده به صبح

چهار ستاره مانده به صبح

مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن، ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است

 

 

 

 

اين يادداشت دعاي شكرانۀ نعمت من است

آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان

 پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال

 


يلدا به معنای تولد

  

 

 

 

 

پيش نوشت:

 

ماه دلدادۀ مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب،  یلدا  نام می گیرد از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست!

 

 

به مهرباني بي اندازۀ خدايم، قسم! حواسم هست. نمي بيني صداي آمدن ها و رفتن ها را ضبط كرده ام روي حافظۀ هميشۀ بال سنجاقكم و زده ام تخت ِ سينه ام كه بدون هم آغوشي هم، پُر باشد از عطر ِ حضورت!

 

بهار ِ بودنت نزديك است انگار، نشانه هاي داغ مي رسد از مسير سادۀ جاده هاي سرد اينجا و يك قناري نارنجي ُ حس سيالي از جنس نسيم ُ  باراني مهربان - كه با سرانگشتان ِ خيسش، نوازش مي ريزد روي نمناكي گونه هايم، نكند تو هم گريه كردي ديشب ... حضرت ماه ... بي خيال !

 

نشنيده اي خبر كهنه را كه سوخت شده، اما دودش هم به حواس ما نرسيده انگار؟ صدايش از هفت هزار- شايدم بيشتر- سال ِ پيشتر است كه مي آيد و داستانش، نقل ِ شب نشيني هاي هميشۀ مردمان بسيار ِ همين حوالي بوده مُدام، پس چرا ما خبردار نشديم ؟ نمي دانم  ُ به گمانم مي رسد كه تنها تقصير پيراهن تو باشد كه عطر سُرمه اي - اش - مرا آكنده ُ آغشته ُ ... باشد ... چرا شيطنت مي ريزي به قوت ِ دستهايت؟ باشد، تو توانايم كن، من مي گويمت: شكايتي نيست ! الا، همين داستان اولين شب زمستان، بلندترين شب سال كه در زماني دير و مكاني  دور، باخبرش مي شويم اينجا ...

 

هي من آمدم اينجا  ُ سلام ُ  صلوات ُ  لبخند نوشتم و نقاشي كردم: شب هاي سياه ِ گرگ بارون ُ ستاره كشيدم ؛ چشمك زن ُ شاهزاده خيال كردم به اسم و رسم ِعاليجناب ماه ُ ! ... تو نبايد مي گفتي : اينجا، وقت - به محل ديگري ست كه دارد مي گذرد؛ دختر جوني ! غفلت نكني، خواب بموني، جا بموني، بيدار نشي، سوار ِ اسبِ سفيد ُ دَم ِ صبح، از دست بِدي، ... نشنيدي دنبال نور مي آد يه جووني، كاكل به سر، قند عسل، شكر به لب، دستاش طلا، چشاش حيات، نگاش كيميا؟

 

 ... هي با خودم نشستم ُ حرف زدم ُ گفتم كه چرا بيست و هفتم ُ رو مي نويسم بيست و هشتم، يا چهارشنبه را با سه شنبه عوضي مي گيرم ُ سر در نمي آرم هفته از دوشنبه شروع مي شه، يا همين جمعه ... نگو قصه داشته اين اشتباه و اينجا بود كه فهميدم چرخش ثانيه ُ دقيقه ُ ساعت ُ روز ُ شب ُ هفته ُ ماه  ُ سال، دور ِ خورشيد -   ِ  -   ُ - من كه سماعم هميشه حول ماه بود و معيارم اصالت مهتاب و ... عقربه از تو عقب مي موند  ُ  منم، هميشه دستام جلو مي زد از پاهاي اومدنت ... 

 

شنيدي؟ مي گن : يه برجي هست از ميلادم رفيع تر !  كه پُِر -  ِ - صداي نرم  ِ بره ها و رنگِ  شادِ  زنگوله هاست و اونجا، روز و شب با هم برابرند به خوبي ُ خوشي ُ سلامتي ... نكنه اول بهار كه مي گن همين ِِ ! اون وقت كه بشه، تو نمي آي مگه؟ منم بايد صفحه هاي پنجره اي اين دفترم رو ميزون كنم رو همين وقت كه چهل روز، چهل روز  -   ِ -

 

اصلاً امشب چله نشيني  ُ  ! بازي ُ من شروع مي كنم  ُ تو ادامه  - ش - بده تا از همين مسير ممكن ِ نزديك برسيم به باغ ترين بهشت ِ دنيا كه توش دو تا درختِ افراست! – افرا؛ همين جوري به ذهنم رسيد ! تو رو كه نمي دونم! اما خودم قطعاً اندازۀ يه بوته ام ! تمشك خوبه ! من تمشكم ... - لحظه اي مقدر كه با هم بودن مان معنا پيدا مي كنه  و يه يادگاري، كنار سرشاري آواز فواره هاي رنگ و شادي ... آهاي، پرنده ها ساكت ! مي خوام امتحان كنم ببينم پرواز مي شه اين صدا، اجابت مي شه اين دعا : خدا؛ بخواه تا همين شب، كه يلداست، مهر برسه به خونه مون ُ نور برقصه تو چشامون ُ  سرود بشه عاشقونه مون ُ نزديك بشه دلامون ُ سقف يكي بشه رو بخت مون ُ رقص بريزه به پاهامون ُ شكوفه بده نگامون ُ... اَه ... چقدر بنويسم و بگم تا  شهادت بدي يه شوريدۀ دريايي ام ُ يه شيداي آسموني ! از جنس مرطوب آب هاي آزاد ُ يه شكل هنوز ديده نشده ميون كلافاي ابر ... اصلاً ببين با همين كلمه هاي سياه و سفيد و رنگي چراغوني كردم صحن و سراي اينجا رو، شمعدوني ها رو مي بيني، به هواي تو گل دادن حالا، مي بيني عكس  لبخندِ  نور ُ دوباره گذاشتم رو طاقچه و عكس ني ني كوچولوگي هاي خودم كه انگاري مي خواد دوباره بزرگ بشه  ُ از دستاي تو شير ُ عسل بخوره  ُ غزل بگه  ُ شعر بنويسم گوشۀ چشات با يه خط خوش نستعليق كه كم نيارم از سرود شفاف صدات و ناز شيرين خنده هات ... من بيدارم و چشم انتظار خورشيدم كه انگاري مونده پشت كوه هاي قهوه اي نوك تيز نقاشي هاي دبستان و نمي خواد اميد بشه حتا اندازۀ يه نمرۀ بيست و چند تا ستارۀ كاغذي و هزار آفريني كه ... من بيدارم و آمدن ِ تو را انتظار مي كشم كه گفتي با خورشيد مي آيي و تا رسيدنت، خورشيد پرست مي مونم  ... خيال نكنم در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد، كفر باشه و مي دوني كه من مومنم به همين آيه كه خورشيد تو، نماد ديگر يگانگي خداست! چيه ؟ تو هم نشسته اي به آبي مواج آسمان دلم و داري با هفت چشم رنگين كماني نگاهم مي كني تا دروغي نگويم ! اصلاً لال شود دست هايم اگر بخواهم دروغ بنويسم ! مگه من با تو حرفي دارم غير عاشقونه ... قهرم اصلاً ...

 

خدايم ... جانم ... عزيزم ... خودم ...  تو بشنو نيايش آشفتۀ مرا كه استغاثه است براي خواستنش به درگاه گشوده ات! پس بگويش اين حرف هايم را كه خون شده از بازي هايش ... اصلاً چله نشيني تمام ! وقتي كه تو مُدام تقلب مي كني و جريحه دار مي كني آبي دامنم را براي سرخي دست هايت ... من گرفتارم ! مي خواهم بروم سر وقت درخت سروي كه كنج حياط ايستاده و برايش روايت كنم داستان روبان هاي نقره اي و طلايي – اي – را كه خريدم براي تزئين آرزوي قشنگم  و تو ... من كه ديگر محال است بيايم حوالي رودي كه از كنار سبز شما مي گذرد و بخواهم بنشينم پاي بساط كتاب و شعرتان ! خيال مي كني وابسته ات شدم؟ اعتياد؟ تحمل دارو؟ نشانه هاي ترك ... برو بابا، من خودم مددكارم ! و اصلاً هم دل نداده ام به آن هوا كه نشسته توي سينه ام و وقتي كه نفس مي كشم عطر خوبش مي رسد به مشامم ... دم ... تو ... باز دم ... تو ... برو بابا، بازي تمام است! حرف مي كشي از كلماتم ...   

 

نگويي ها : بي حيا ! خجالت نمي كشي دختر ... مي خواهم حرف بزنم براي نبودنت، درد دل كنم براي نيامدنت، شكايت كنم؟ نه عزيز نازنينم!  سر بگذارم روي مهرباني آرام شانه هايت و نرم بخوابم توي آغوش خواستني ات كه تابستان است برايم ... يعني، خدا كه از دست هاي تواناش هر كاري ساخته است نمي تواند براي آرزوي من هم آستين بالا بزند از شب و خورشيدت برسد ... مريم، مسيح را داشت و نمي شود آيا، دوشيزگي من هم آفتاب ِ تو را باردار شود و در باكره ترين وقت ِ زندگي ام، تو را آبستن شوم براي رسيدنت يا حضرت صبح ! گفته / نوشته اند و من شنيده / خوانده ام كه :  یلدای ایرانی، شبی ست که خورشيد از نو زاده می شود، تو در من زاده نمي شوي انسانم ، اساطيرم ... خرم روز است براي حدیث میلاد عشق ... مبعوث نمي شوي اينجا در حرايم، غارم، كهفم، پناهم، دلم ... اندكي صبر ... اذان نشده، ذكر بوسه هايم تمام مي شود حالا، نذرم! مرا در خودت جاودانه كن !

 

احياست انگار، شب قدري ست براي خودش! من قاچ هندوانه ها را كه مي بينم ياد صورتي لبخندهايت مي افتم ... اين دو ركعت اول ... آينه هم كه دل صيقلي توست نازنين ... دو ركعت دوم ... قاب عكس حضرت علي ( ع ) ... دو ركعتي سوم ... نخودچي هم خاطرۀ خنده هايت ... دو ركعتي چهارم ... کشمش ... پنجمين دو ركعتي ... ششمين دو ركعتي هم ... خرماي شيرين چشمهايت ... هفتمين هم رنگينك ... و تا ركعت هزارم بشمار دانه هاي ترش و شيرين اناري را كه دانه دانه شده توي سفال آبي پياله و من ... دوباره از دبستان شروع مي كنم : صد دانه ياقوت دسته به دسته ... مي خواهم با تو بزرگ شوم! آرزوي عجيبي ست، مي دانم ... من با خودم و در خودم تنهام، شعر مي خوانم : فاصله يي ست ... / ( - بيشتر از اوقات ِ چله نشيني، / تا صبح - ) / بين من و تو / ( - از واقعيت من، / تا روياي تو - ) / يلدا هم نباشد، / در بخت ما، / شب، / هميشه دراز است ! / و دست مان، / كوتاه ! / ...  تو را مي شنومت: سحر نزديك است ...

 

 

 پي نوشت:

یلدا، شب نخست چله بزرگ است. نزد ایرانیان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دیماه تا دهم بهمن ماه را در بر می گیرد و از دهم بهمن به بعد را چله کوچک می گویند.

 

 

 

 

پائيز بيست و چند سالگي ام

 

 

+  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386       |