سودي نداشت اينكه چراغي بياوريم
وقتي سياهي شب ما انتها نداشت
يك جمله بود من به تو هرگز نمي رسم
اما اگر نبود، چگونه چرا نداشت
يك ساعت و بيشتر شايد ... به حرف، هي من نگرانِ او ... اين سرماي ناجوانمردانۀ هوا ... معرفتش يا خودخواهي اش ... بلد نيستم؛ نه ناز كردن و نه ناز كشيدنش را ... خودم هستم فقط با همۀ تناقض هاي هميشۀ زيادم ... اذيت مي شود ... دوست ندارم اين حالت را ... اين حالتِ برزخي به قولِ او را ... حواسش نيست ... برزخ از جهنم هم جهنم تره! ... دلم مي خواست تمام مي شد اين قصه ... نقطه. پايان. والسلام ... خنده دار نيست؟ هي دختر، اصلن دلت نيست مفعول واقع شوي. مي فهمي؟ ... به خودم مي گويم ... دوست تر مي دارم عاشق باشم و نه معشوق ِ جفاكار كه انگاري به جور معشوق خويش عادت كرده ام و همين و اين ... الهي ... بميرم براش ... دل پيچه مي گيرم از زيادي خوبي هاش ... و من ... هميشۀ همان روح سركش و سرگردان با سبك متفاوتِ پُر تضادش ... خداااا ... مرا از اين دور خارج كن به هوس كمي خلوتِ دور از آدميزاد ... آدميزاد چه فحش محترمانه اي است به قول آقا ... الهي باز ... من بميرم براش كه حالش بد مي شود از هي معذرت خواهي من براي خطاي آشكارم كه آزار اوست و دَم بر نمي آورد بس كه نجيب است و محترم ...
* شعرش از مرتضي كردي

