خب، پانزده روز و پانزده شب بس است براي سوگواري بابتِ نبودنِ كسي كه قرار نبوده يا قرار نيست كه حضور داشته باشد در زندگي ام!(البته، احتمالِ بودنش در آينده هميشه محتمل است! خدا رو چه ديدين!)
روزاي تازه از همين لحظه شروع مي شن تا من همۀ لحظه هاي زندگي ام رو ابدي كنم! گيرم به وقتِ اينجا و هر كجاي ديگر دنيا هم شب باشد حالا! اهميت ندارد. شنبه هم نيست! اتفاقن ته هفته است و مي خواهم از همين تهش شروع كنم و موكول نكنم هي به فردا و پس فردا خوشي هايم را و ديگر منتظر نمي مانم براي شنبه اي كه قرار است متحول شوم در آن تاريخ مقرر ... ووو ...
اولين تصميم من ادامه دادن به ماجراهاي عاشقانه ام است بيشتر از سابق! اين يعني مصداق همان ضرب المثل كه گفته اند و شنيده ايم ما هم؛ نرود ميخ آهنين در سنگ! و انگار همۀ آن رنجنامه هم ياسين بود به گوش ِ ... بلانسبت اين دختركِ فهيمِ عزيز البته! و دومين تصمميم اينكه، بايد به دنبال يه منبع درآمدِ تازه باشم با پول بيشتر ...

