
مثل ستاره در سايه سار صبح پا به پاي رفتن و نرفتن
مثل ابر که ميل بارش دارد
مثل گل که تشنه عطر افشانيست
ما هم رها شديم که اين خود اتفاق است
آن لحظۀ سر زدن از خويش
يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد
پس نگو…
نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است ولي دل درياييست
تاب و توانش بيش از اينهاست
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد باشد
دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز
باکي ندارم از هيچ کس و هرکس
که تو را دارم عزيز
«محمد علي بهمني»

