پس بگذار تا به آن نظام و دستگاهي دست يازم كه، به رغم بازي تقدير و كارشكني مردمان، به تنهايي براي خوشبخت ساختن من بسنده باشد. (ژان ژاك روسو )
* * * *
در آبشاری که فرو میریخت
زیر گلویِ ماه را
یک بار بوسیدم
از برفهای آتشین یکبار
بوی شقایق را درو کردم.
یادت که میآید؟
این روزها
خوابم پُر از گنجشکهایِ رفته بر باد است. (سيد علي ميرافضلي)
* * * *
از همۀ خواص زندگي، سيّال بودنِ آن را بيشتر دوست دارم. اين جريان مستمر و ابدي زندگي را حتا پس از مرگ. به قول آقاي آگوست كنت مردگان در مغز اخلافشان به حيات ادامه مي دهند همچنان. اين روزها بيشترين شادماني من بابت همين است كه هيچ گاه روي ثابت و يكساني نداشته زندگي ام! حتا دوست داشتني هايم ... دوست داشتني هايم به گذشته اي تعلق دارند كه ديگر وجودِ خارجي ندارد ... از آينده اي مي آيند كه حقيقتِ واقعي ندارد ... انگار رؤيا ... من و زندگي ام ...
* * * *
خب، ما خوبيم به خدا. اصلن هم خيالي نيست. غمي هم. برعكس، كلي خوب است احوالاتمان. زياد. خيال مي كنم دارم بزرگ مي شوم. انگار همۀ قد كشيدنم را گذاشته ام واسه اين دو روز آخر. من از روزهاي تولد خوشم مي آيد. يكجور اميدواري قشنگي را در من باعث مي شود چه برسد به اين روزها كه تولد خودِ خود شيفته ام است.

