
كافه ستاره رو براي نمي دانم چند صدمين بار، وقتي كه از شمال بر مي گشتيم، در اتوبوس ديدم و مرتب ياد حرف هاي سارا مي افتادم دربارۀ خسرو ... پيش از اين، كافه ستاره بيشتر مرا به ياد حرف هاي سولماز مي انداخت وقتي كه با آن لحن و شيوۀ جالب ِصحبت كردنش دربارۀ رويا تيموريان و آن اپيزود سوم حرف مي زد و ... اين بار كه فيلم را مي ديدم آن اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشقي را كه در آن اپيزود سوم بود، بيشتر دوست داشتم. دلم ملوك را خواست كه براي تعبير فال حافظش دست به كار شده و خواسته بود در آن حوالگي به تقدير تغييري ايجاد كند و ... دلم خواست در مسیر تحقق آن روياي الهي كه فلسفۀ بودن ِ من است حركت كنم؛ با اميد و پويايي و سادگي و شادي و عشق ...

